ترجمه متن کامل فصل اول اولیس بدون شرح و توضیح

 اولیس

اثر جیمز جویس

ترجمه از ایمان فانی

فصل اول بدون شرح و توضیح

 

 

دوستانی که میخواهند لذت خوانش و کشف را از دست ندهند از این ترجمه پیوسته و بدون توضیح استفاده کنند در هر صورت مراجعه به توضیحات نیز در پایان پیشنهاد می شود. در مراجعه به برخی متون اینترنتی دانشگاهی از جمله متن دانشگاه کلمبیا قسمتهایی از داستان که به صورت تک گویی درونی یا همان جریان سیال ذهن نقل می شود به رنگ دیگری نشان داده شده است. به پیروی از این روش این قسمتها در ترجمه نیز به رنگ آبی نمایش داده شده است.

سنگین و رنگین و خرامان،  باک مولیگانِ گوشتالود از راه پله بالا آمد در حالیکه کاسه ای کف صابون حمل می کرد، کاسه ای که بر لب آن یک آیینه و یک تیغ صورت تراشی  صلیب وار جا خوش کرده بود. ردایی زرد رنگ و بدون بند به آزادی پشت سرش کشیده میشد و نسیم صبحگاه  در آن می افتاد. کاسه را بالا گرفت و ندا در داد:

 Introibo ad altare Dei

{ "اینک به محراب خداوند صعود می کنم"}

مکث کرد، نگاهی به پایین آن پلکان انداخت که تا عمق تاریکی پیچ می خورد و با خشونت صدا زد:

بیا بالا بچه تیز!

بیا بالا ای یَسوعی (ژزوئیت) بزدل!

بعد با حالتی رسمی پیش آمد و خودش را از  سکوی جایگاه توپها بالا کشید.

سپس دور چرخید و به هر سوی رو کرد و سه بار با لحنی جدی و حزین برج را ، شهر زیر پا را و کوههایی را که داشتند بیدار میشدند، برکت داد.

بعد باک استیون دِدالوس را دید، تعظیمی رو به استیون کرد، در هوا صلیب کشید، از ته حلقش ذکر بلغور کرد و کلّه جنباند. استیون ددالوس دلخور و خواب آلود دست بر نرده راه پله ، به سردی این صورت جنبان و ذکر گویان را تماشا کرد که برکتش می داد. صورتی از درازی مثل اسب، فرقِ سری نتراشیده، موهایی بلند تا روی گوش، بلوطی کمرنگ.

باک مولیگان دزدکی آیینه را از روی کاسه بلند کرد و زیرش را دید زد و بلافاصله دوباره کاسه را پوشاند.

بعد جدی گفت : عقبگرد به سنگرها!

و با لحن یک واعظ اضافه کرد: زیرا که این، ای عزیزان دوست داشتنی، به واقع خود مسیحه است: در جسم، در روح، در خون و در زخم.

موسیقی ملایم لطفاً، آقایان چشمها بسته، یک لحظه ، یه دردسر کوچولو دور و بر گلبولهای سفید،، همه ساکت.

از گوشه چشم به بالا نگاه کرد وبا سوتی آرام ولی طولانی علامت داد و مکث کرد و با دقتی تمام گوش سپرد، در حالیکه دندانهای سفید مرتبش اینجا و آنجا با نقاطی طلایی میدرخشید.

   Chrysostomus

{ زرین دهان }.

دو سوت جاندارِ تیز از میان آن سکوت جواب می دهند!

-مرسی پیرمرد همین کارمون رو راه میندازه. میشه دیگه جریان برقو قطع کنی؟

باک از سکوی توپها پایین پرید و نگاهی حزین و جدی به دیدبانش انداخت در حالیکه پاهایش را جفت  و ردای شل و ولش را صاف میکرد.

آن صورت چاقِ اخمو و آن فکِ منقبض دلخور و ناراضی تداعی گر مرتبتی روحانی بود از قرون وسطی، حامی هنرها و بعد لبخند دلپذیری بفهمی نفهمی طلسم لبهایش را شکست:

- سرخوشانه گفت: خدایی مُضحکه !

-اسم عجیب تو ، یونانی باستان!

باک با انگشت اشاره ای دوستانه به ددالوس کرد و به سمت سکو رفت در حالیکه با خودش می خندید.

استیون ددالوس خسته و نصفه نیمه دنبالش رفت و بر لبه سکوی توپها نشست و بی حرکت مشغول تماشای باک شد که آینه اش را روی سکو عَلَم کرد، فرچه را در کاسه زد و صورت و گردنش را کف مالید.

صدای سر خوش باک مولیگان ادامه داد:

-اسم خودمم احمقانه است: مالاکای مولیگان، یه جناس آوایی  توش هست. ولی یه تَه زنگی از یونانی باستان هم داره ، مگه نه؟  یه اسم شاد و جفتک انداز مثل خود باک! ما باید بریم آتِن. اگه بتونم بیست پوند عمّم رو بتیغم میای؟

فرچه را کنار گذاشت و ذوق کنان و خندان فریاد زد:

آیا او خواهد آمد؟ آن یسوعی یأس آلود؟

بعد دست برداشت و شروع کرد با دقت ریش تراشیدن.

استیون یواش گفت: مولیگان بگو ببینم...

-بله عشق من؟

-هِینز چقدر تو این برج می مونه؟ باک مولیگان نیمه ی تراشیده صورتش را از بالای شانه ی راست رو به استیون کرد و رک گفت:

-         خدایا. افتضاح نیست؟ یه ساکسون خسته کننده و دست و پا چلفتی،  تازه فکر هم می کنه که تو جنتلمن نیستی. خدایا! این انگلیسی های لعنتی که میخوان از پول و معده درد بترکن. چون از دانشگاه آکسفورد اومده . ولی میدونی ددالوس تربیت واقعی آکسفورد رو تو داری. نمی تونه با تو در بیافته. آخ همون اسمی که روت گذاشتم برات بهترینه : بچه تیز، تیغه چاقو!  

-         با حالتی خسته چانه اش را تراشید.

استیون گفت : تمام شبو مثِ دیوونه ها در مورد یه پلنگ سیاه حرف زد. جای تفنگش کجاست؟

مولیگان گفت: دیوونه رقّت آور! توخوف کردی؟

استیون با حرارت و ترسی فزاینده تعریف کرد:

-بله خوف کردم. اینجا تو تاریکی با مردی که نمی شناسم که با خودش ناله می کنه و فریاد می زنه که باید به یه پلنگ سیاه شلیک کنه. تویی که آدما رو از غرق شدن نجات میدی. من قهرمان نیستم. اگه اینجا بمونه من میرم.

باک مولیگان تیغ بدست به کاسه کف صابون اخم کرد، از جایگاهش پایین پرید و با عجله شروع کرد به گشتن جیبهای شلوارش وخیلی غلیظ فریاد زد:

-اِسهال!

به سمت سکو آمد و دستش را در جیب بالای استیون فرو کنان گفت:

-دستمال دماغتو به ما کرایه بده، میخوام تیغمو پاک کنم.

استیون بیرون کشیدن دستمال مچاله کثیف و از گوشه بالا گرفتن آن و به نمایش گذاشته شدنش را با زحمت تاب آورد تا مولیگان تیغش را تمیز پاک کرد و به دستمال نظری انداخت و گفت:

دستمال دماغ یک آوازه خوان. یک رنگ هنری جدید برای شاعران ایرلندی ما. سبزعن دماغی.  تقریبا میشه مزه اش رو حس کرد، نمی شه؟

باک دوباره از سکو بالا رفت و نظری به خلیج دابلین انداخت. موی بور بلوطی رنگش آرام می جنبید.

آهسته گفت: خدایا! آیا این دریا همان نیست که اَلگی   درباره اش گفته: مادر شیرین و بزرگوار! دریای سبز عن دماغی. دریای حال به هم زن.

Epi oinopa Ponton!  آخ استیون این یونانی ها ! باید یادت بدم. باید به زبون اصلی اینا رو بخونی. { "دریای تیره شرابی رنگ" } Thalatta Thalatta!   }به یونانی به معنی دریا ! دریا! }.  این مادر شیرین و بزرگوار ماست. بیا تماشا کن.

استیون بلند شد و رفت طرف حصار برج. به لبه  کنگره تکیه داد و آبهای زیر پا را نگاه کرد. یک قایق پُست داشت دهانه بندر Kingstown  را ترک می کرد.

باک مولیگان گفت: مادر قدرتمند ما!

ناگهان باک چشمهای جستجوگرش را از دریا برداشت وبه استیون رو کرد:

-عمّم میگه تو مادرتو کُشتی. واسه همین نمیذاره هیچ کاری باهات داشته باشم.

استیون با ناراحتی گفت:

-یک نفر کشتش.

باک مولیگان گفت: لعنت! می تونستی زانو بزنی بچه تیزوقتی مامانِ مُحتَضَرت ازت  خواست . منم به اندازه تو اَبَرمرد هستم. ولی فکرشو بکن مادرت تو نفس آخرش التماست کنه که زانو بزنی و براش دعا کنی. و تو رد کنی. یه چیز شیطانی در تو هست...

بعد موضوع را ول کرد، قسمتهای دیگر گونه اش را کف مالید. لبخندی صبورانه لبهایش را چین داد.  باک با خودش زمزمه کرد: چه بازیگر دوره گرد دوست داشتنی! از همشون دوست داشتنی تر!

یکدست و با دقت و جدی ریش می تراشید.

استیون با آرنجی تکیه داده به سنگ گرانیت زبر و کف دستی به روی صورت و ابرو،به آستین  کهنه وبرق افتاده  کت سیاهش نگاه میکرد. درد، دردی که تازه هنوز درد عشق نبود قلبش را دندان زد و سایید.

در خواب مادرش سراغش آمده بود، در سکوت، بدن تحلیل رفته اش در لباسهای گشاد قبر بوی موم و چوب تابوت میداد. رویش خم شده بود، بی صدا و ملامت کنان، نفسش بوی کمرنگی از خاکستر نم کشیده داشت. در آنسوی لبه آستین نخ نمایش، استیون دریا را دید که مثل مادری شیرین و بزرگوار با صدای پر طنین درود می گفت. حلقه خلیج و خط افق، حجم عظیمی از مایع سبز رنگ را در خود گرفته بودند. کاسه ای از چینی سفید کنار بستر مرگش بود، با صفرای سبز لزج که  با ناله های بلند در هر حمله استفراغ از جگر در حال فسادش بالا می آورد.

- مولیگان با صدایی دلسوزانه گفت : فَعله بیچاره. باید یه پیرهن و چند تا دستمال دماغ بهت بدم. یه دست شلوار دست دوم چطوره؟

استیون جواب داد: به دردم میخوره.

باک مولیگان با تیغ به جان گودی زیر چانه اش افتاد.

 باک در مخالفت   گفت : چیز مضحک اینه که باید  "پا دوم" باشه. خدا میدونه  مال چه دائم الخمر سفلیسی باشه.

من یه دست خوشگلشو دارم با حاشیه دوزی مویی، طوسیه. توی اون شلوار معرکه میشی. شوخی نمی کنم بچه تیز. تویِ لعنتی درست که لباس بپوشی خیلی خوب میشی.

استیون گفت: ممنون، اگه طوسیه نمی تونم بپوشم.

باک به عکس خودش در آیینه گفت: نمی تونه طوسی بپوشه. آداب و رسوم رو کاریش نمیشه کرد. مادرشو میکشه ولی شلوار طوسی نمی تونه بپوشه.

تمیز و مرتب دسته تیغش را تا زد و با نرمه انگشت صاف و صوف بودن صورتش را امتحان کرد. استیفن نگاهش را از دریا به آن صورت تپل با آن چشمان طوسی-آبی بیقرار چرخاند.

باک مولیگان گفت: اون پسره که دیشب تو کِشتی باهاش بودم میگه تو جی پی آی داری-"فلج عمومی جنون"! تو داتی ویل با کالونی نورمن کار می کنه.

باک در هوا نیم چرخی به آیینه داد تا برق آفتابی را که از امواج دریا منعکس میشد بازتاب دهد. به لبهای تازه تراشیده اش چین افتاد و خندید و خط دندانهای براقش درخشید تا اینکه خنده به همه آن بالا تنه خوش بنیه سرایت کرد.

-به خودت نگاه کن آوازه خون مخوف!

استیون به جلو خم شد و به آیینه ای دقیق شد که تعارفش کرده بودند، آیینه ای شَقّه شده با تَرَکی کج و معوج و ناگهان جا خورد: پس او و دیگران منو اینطوری می بینن. کی این صورت رو برای من انتخاب کرده؟ این فَعله سگ که مگس هم ازش فرار میکنه. برای خودم هم سوال شده.

- از اتاق کُلفت کش رفتم. حقّشه . عمه همیشه خدمتکارای قیافه معمولی رو برای مالاکای نگه میداره. اینجوری  باک رو به سوی وسوسه راهنمایی نمی کنن. اسمش هم اورسولا  است.

وباز با خنده آیینه را از پیش چشمان جستجو گر استیون جمع کرد.

-خشم کالیبان از ندیدن خودش در آیینه، کاش اُسکار وایلد زنده بود و تو رو می دید! استیون خود را عقب کشید به آیینه اشاره کرد و گفت:

-این نمادیست از هنر ایرلندی. آیینه تَرک خورده ی یک خدمتکار

ناگهان باک مولیگان دست در دست استیون انداخت و او را دور برج دور گرداند. تیغ و آینه که در جیبش چپانده بود، تلَق تولوق می کرد با مهربانی گفت:

-عادلانه نیست اینجوری سر به سرت بذارن بچه تیز مگه نه؟ خدا میدونه تو از همشون بیشتر روح و رَمق داری.

یه بار دیگه دفع حمله کرد. از نیش هنر من می ترسه، همونطور که من ازنیش اون می ترسم. فولاد سرد قلم.

-آیینه شکسته یک خدمتکار! اینو به اون بچه آکسفوردی طبقه پایین بگو تا تحت تاثیر قرار بگیره و یک گینی بده

از زور پولداری بو گند میده اونوقت فکر میکنه تو جنتلمن نیستی. باباش با فروش جالاپ به زولوها یا یه شارلاتان بازی گند دیگه کارش سکه شده.

خدایا بچه تیزاگه من و تو فقط میتونستیم با هم کار کنیم شاید میشد یه کاری واسه جزیره بکنیم. به راه و رسم یونان باستان میکشوندیمش(هِلِنیزه میکردیمش).

بازوی کرانلی، بازوی او...

-فکرشو بکن که تو بخوای ازین خوکها گدایی کنی. فقط منم که میدونم تو چی هستی. چرا بیشتر به من اعتماد نمی کنی؟

چی تو اون دماغت ضدّ من داری؟ موضوع هینزه؟ اگه سر و صدا راه میندازه به سِیمور بگم بیاد و یه کیسه بهش بکشیم  بدتر از اون کاری که با کلیو کِمتورپ کردیم.

فریادهای یه بچه پولدار جَوون تو اُتاقای کلیو کمتورپ. صورتهای رنگ پریده : از خنده دلشون رو گرفته ان. دست در دست هم. آخ من نفس آخرمه! آبری  خبر مرگ منو با ملایمت بهش بدین. من می میرم! با ضربِ پاره هایی از پیراهنش که هوا رو شلاق میزنه، دور میز می شَلِه و می رقصه. در حالی که شوارش افتاده پایین و بچه های کالج مادلِن  با قیچی خیاطی دنبالش می کنن. صورت یه گوساله مقدس که با مربّا تذهیب شده  من نمی خوام اَخته بشم. با من بازی "گاو گیج" رو نکنید.

فریادهایی از پنجره باز سکوت عصر گاهی حیاط کالجو آشفته می کنه. یه باغبون پیر تو لباس باغبونی با ماسکی به شکل صورت ماتیو آرنولد ماشین چمن زنی اش رو بر سر چمن سایه خیز می رونه و تمام حواسش به خرده چمنهاییِ ه که تو هوا می رقصن.

به سلامتی خودمون...دوران جدیدی از بت پرستی...اومفالوس...

استیون گفت:

بذار  بمونه. مشکلی نداره مگه توی شب.

باک مولیگان بی صبرانه گفت:

-پس موضوع چیه؟ جونت بالا بیاد. من که با تو رو راستم. چی به ضد من داری؟

باز ایستادند و نگاهشان در جهت دماغه غیر نوک تیز برِی هِد بود که همچون پوزه نهنگی  به خواب رفته بر سطح آب دیده میشد.

استیون به آهستگی دستش را  آزاد کرد.

پرسید:

_دوست داری بهت بگم؟

باک مولیگان جواب داد:

- بله. چیه؟ چیزی یادم نمیاد.

چشم در چشم استیون حرف میزد. نسیمی بر پیشانی اش گذشت و به نرمی در موهای شانه نزده بورش افتاد و نقاطی نقره ای از اضطراب در چشمانش نمایان ساخت.

استیون ، افسرده از صدای خودش گفت:

-اولین روزی که بعد از مرگ مادرم اومدم خونه تون یادت میاد؟

باک مولیگان به سرعت اخم کرد و گفت:

-چی؟ کجا؟ هیچی یادم نیست. فقط ایده ها و حس ها یادم میاد. چطور مگه؟ خدایا مگه چه اتفاقی افتاد؟

استیون گفت:

-تو داشتی چای درست می کردی. من رفتم بالا که آب جوش بیارم. مامانت و یک مهمان از پذیرایی بیرون اومدن. مامانت پرسید کی تو اتاقته.

باک مولیگان گفت:

-خب؟ چی گفتم؟ یادم نیست.

استیون جواب داد:

-گفتی "کسِ خاصی نیس ددالوسه، مادرش مث حیوون مرده".

سرخی که او را جوانتر و مسوولتر نشان میداد، به گونه های باک مولیگان دوید. پرسید:

-من اینو گفتم؟ خب؟ ضررش چیه؟

 با حالتی عصبی بار فشارش را از خود تکاند. پرسید:

-و مگه مرگ چیه؟  مرگ مادرت یا خودت یا من؟ تو فقط مردن مادرتو دیدی. من هر روز تو ریچموند و ماتِر آدما رو می بینم که می تِرکن و  شکمبه شون تو اتاق تشریح سفره میشه. این یه چیز حیوانیه ونه هیچ چیز دیگه. اصولا بی اهمیته. تو در بستر مرگ مادرت وقتی ازت خواست واسه دعا زانو نزدی. چرا؟ چون یه خصلت یسوعی لعنتی در تو هَس. فقط جهتش بر عکسه. واسه من همش مضحک و حیوانیه. ِقشرِ مغزش عملکرد نداره به دکتر میگه "عالیجناب پیترتیزِل" و سعی می کنه گلهای لاله روی لحاف رو بچینه. خوش مزگی میکنه تا اینکه تموم میکنه. تو با آخرین آرزوی دم مرگش لج می کنی، ازون طرف به من اخم می کنی چون من مث روضه خون مزد بگیر سر قبرا تو مرده شور خونه لالوئِت زار نمیزنم و شیهه نمی کشم. چرنده. فکر کنم من اینو گفتم. ولی منظورم این نبود که به خاطره مادرت توهین کنم.

دیگر کار را به گستاخی کشانده بود. استیون جای زخمهای قلبش از این کلمات  را پوشاند و به سردی گفت:

-من به توهین به مادرم فکر نمی کنم.

باک مولیگان پرسید:

-پس به چی؟

استیون جواب داد :

-به توهین به خودم فکر می کنم.

باک مولیگان روی پاشنه چرخید. با تعجب فریاد زد:

-یک آدم محال!

باک به سرعت دور دیواره قدم زد. استیون سر جایش ماند خیره به دریای آرام در مسیردماغه .

حالا دریا و دماغه داشتند تار می شدند. نبضی درچشمانش می کوبید و حجابی پیش چشمش می کشید و تبِ گونه هایش را حس می کرد.

صدایی درون برج بلند صدا کرد:

-اون بالایی مولیگان؟

-به دریا نیگا کن؟ هیچ به توهین اهمیت میده؟ جوجه لویولا، بچه تیز بیا بریم پایین. ساکسون اَجنبی صبحونه گوشت سرخ شده اش رو میخواد.

در حین پایین رفتن از پلکان وقتی سرش به محاذات سقف برج  رسید، توقف کرد:

همه روز سر این قضیه دلخور نباش. من بی منظورم. دست ازین اخم و اندیشه بردار.

سرش ناپدید شد ولی وِزوزِ آن حین پایین رفتن از پلکان از دهانه راه پله بیرون میزد:

"هرگز مباد کناره نشستن چنین فکور

بر سر آن راز تلخ  سر به مُهرِمِهر

که فرگُوس است پادشاه اَرّابِگان جسور"...

بیشه های سایه خیز شناورانه گذشتند در سکوت، در صلحِ صبحگاهان، از سر پلکان، در امتداد دریا، در آن مسیر که او به آن خیره بود. در ساحل و دورتر، آیینه آب از پاهای پر شتاب نور لگد خورد، شکست و سفید شد . سینه سپید آبها و موجها. تاکید های دو گانه، دو به دو. انگارکه دستی، سیمهای چنگ را دو تا دو تا به ترنم درآورد. موج سپیدی از واژگان هم آغوش که بر سرِ مدِّ دریا سوسو میزنند.

ابری آهسته،  پوشاندن آفتاب را آغازکرد. سایه بر خلیج انداخت و رنگ سبز را عمقی دو چندان بخشید. تشت آبهای تلخ پشت سرش بود. سرود فرگوس: تنها در خانه می خواندم. دست بر کلیدهای سیاه و بلند. درِ اتاقش باز بود : میخواست موسیقی من را بشنود. در سکوت با ترس و ترحم به بالینش رفتم. در آن بستر رنجوری گریه می کرد:

-استیون آن کلمات، "راز تلخ سر به مُهر مِهر"، اکنون کجاست؟

رازهایش: بادبزنهای قدیمی از پر، کارت رقصهای منگوله دار آغشته به مُشک ،زیوری از دانه های کهربا در آن کشو که درش قفل بود. قفس پرنده ای آویخته درآن پنجره آفتابگیرِ خانه دختری اش. به رویسِ پیر گوش می کرد که در نمایش "تورکوی ترسناک" می خواند. و با دیگران می خندید وقتی که رویس می خواند:

 

 

"من پسرم

خوشم میاد

که غیب بشم."

عیش کردن با آن چشم بندیها، تا شده، کنار گذاشته شده، آغشته به مُشک.

"هرگز مباد کناره نشستن چنین فکور"

تا زده، کنار گذاشته شده با خاطرات طبیعت و اسباب بازیها. خاطرات به مغز فکورش حمله آورده بودند. لیوان آب مادرش، پر شده از شیرِآب آشپزخانه برای اجرای مراسم مقدس. یک سیب هسته در آورده، پر شده از شکر قهوه ای به سیخ زده در یک غروب پاییز برای مادرش کباب می شد. ناخن های کشیده و زیبای مادرش، سرخ از خون شپشِ له شده لباس بچه ها.

در رویا مادرش سراغش آمده بود، در سکوت، بدن تحلیل رفته اش در لباسهای گشاد قبر بوی موم و چوب تابوت میداد. وقتی رویش خم شده بود نفسش ، با آن کلمات بیصدای سِرّی،بوی کمرنگی از خاکستر نم کشیده داشت.

 "چشمان شیشه ای بی فروغش، خیره از ورای مرگ برای پیچاندن و لرزاندن روح من. فقط من. شمع مزاری برای تخفیف عذابش.  نوری شبح وار بر آن صورت رنج دیده. نفسهای تند وبلند اسب رمیده اش، آنگاه که همه زانو زده دعا می گفتند. نگاهش روی من، تا مرا به زانو در آورد.

 Liliata rutilantium te confessorum turma circumdet: iubilantium te virginum chorus excipiat.

{"باشد که خیل مومنان چون سوسن سپید تو را در میان گیرند. باشد که همسرایی شاد باکرگان تو را در خود گیرد.}

-غول! جونده نعش آدمیان!

نه مادر، ولم کن بذار زندگی کنم.

-آهای بچه تیز!

صدای باک مولیگان از درون برج بلند شد.

 

 

 

صدا در مسیر پلکان نزدیکتر و دوباره تکرارشد. استیون که هنوز از هِق هِق روحش می لرزید، در هوای پشت سرش صدای پای نور آفتاب و کلماتی دوستانه شنید.

-ددالوس مث یه گردشگر خوب بیا پایین. صبحونه آماده س.

هینز واسه بیدار کردن شبِ پیشِ ما معذرت خواست. اوضاع روبراهه.

استیون برگشت:

-دارم میام.   

باک مولیگان گفت:

-بیا به خاطر عیسی. به خاطر من و به خاطر همه ما.

سرش ناپدید و دوباره پدیدار شد.

-راجع به نماد هنر ایرلندی بهش گفتم. گفت خیلی هوشمندانه س. یه پوند ازش بگیر. می گیری؟ منظورم یه گینی ه.

-امروز صبح پول دستم میاد.

-از مدرسه؟ چقدر؟ چهار پوند؟ یه پوند به ما قرض بده.

استیون گفت:

- اگه بخوای.

باک مولیگان با خوشحالی فریاد زد.

-چهار تا شاه براق. یک بدمستی باشکوهی راه بندازیم که خشکه مقدسها مات و مبهوت بمونن. چهار تا شاهِ قادرِ متعال.

در حالی که تصنیفی با لهجه اهالی لندن میخواند شروع به جفتک زدن و شلنگ انداختن در راه پله کرد:

مگه نه که به ما خوش میگذره؟

 با ویسکی و آبجو و شراب

تو روز تاجگذاری

روز تاج گذاری

مگه نه که به ما خوش میگذره؟

تو روز تاجگذاری

نور گرم آفتاب روی سطح دریا حال خوشی می انگیخت. کاسه کف صابون با آن ظرف ورشو، فراموش شده روی سکو می درخشید.

چرا بیارمش پایین؟ یا این یادگارِدوستیِ فراموش شده رو بذارم تمام روز همونجا بمونه؟

به سراغش رفت. مدتی در دست گرفتش. و سرمایش را حس کرد. و آن چرکابه سرد و مرطوب کف صابون را بویید که فرچه در آن فرو رفته بود. در کلانگو هم ظرف بخور را حمل می کردم. الان کس دیگری هستم و با این وجود همان هستم. باز هم خدمتگزارم. خدمتگزار یک خدمتگزار.

در نشیمنِ نیم تاریک و مسقف برج، تصویر ردا پوش باک مولیگان به چالاکی دور و بر آتشدان این طرف و آنطرف می رفت و زردی آتش را گاه آشکار و گاه پنهان می ساخت.

دو ستون نورملایم از نور گیر بالا بر کف سنگفرش افتاده بود. و در نقطه تلاقی این دو شعاع نور، ابری شناور از دود زغال و بخارِ روغنِ سرخ شده در هم می پیچید.

باک مولیگان گفت:

- خفه میشیم. هینز میشه درو باز کنی؟

استیون کاسه ریشتراشی را روی قفسه گذاشت. پیکری بلند قد از ننویی که در آن نشسته بود بلند شد به سمت در رفت و در داخلی را باز کرد.

صدایی پرسید:

-کلید داری؟

باک مولیگان گفت:

-ددالوس داره. جِینی مَک! من دارم خفه میشم.

زوزه کشید بی اینکه سرش را از روی آتشدان بردارد.

-بچه تیز!

استیون جلو آمد و گفت:

کلید توی قفله.

کلید دو باربا صدای گوشخراشی در سوراخ چرخید و وقتی در نیم باز شد نور و هوای تازه را خوشامد گفت. هینز در درگاه ایستاد و به بیرون نگاه کرد. استیون چمدانش را به سوی خود کشید و روی میز گذاشت و نشست ومنتظر شد. باک مولیگان گوشت سرخ کرده را در ظرف کنارش خالی کرد. بعد ظرف سرخ کردنی و قوری چای بزرگی را به سنگینی روی میز گذاشت و نفسی به فراغت کشید.

گفت:

-دارم آب میشم همونطور که اون شمع وقتی که...ولی هیس! در اون مورد یه کلمه دیگه هم نگیم. بچه تیز بیدار شو! نون کره عسل.هینز بفرما. خوراکی ها آماده س. خدا به ما برکت دهد. ای خداوندی که اینها نعمات تواست. شِکَر کو؟ ای هالو، شیر نداریم.

استیون نان و کاسه عسل و ظرف کره را از قفسه آورد.

 باک مولیگان گفت:

-عجب گوساله ایِ ها؟ بهش گفتم بعد از ساعت هشت بیاد.

/ 0 نظر / 46 بازدید