ارزش افزوده در زبان مقصد: دستاوردهای ترجمه


یادداشتهایی در باره ترجمه: ارزشِ افزوده در زبان مقصد! 


یا آنچه در ترجمه بدست می آید…


زیاد شنیده ایم که در ترجمه بسیاری از لطافت های متن اصلی از دست می رود. در اینجا با مثالهایی از مهمترین ترجمه های ادبی فارسی سعی می کنم بر آنچه که در ترجمه بدست می آید تاکید کنم. 


1- ترجمه سعید نفیسی ایلیاد و اودیسه از فرانسه:


 وقتی ایلیاد را از زبان سعید نفیسی می خوانید، دست اندازهای زبان منثور و صناعت گریز او به فراز و نشیب دشت نبرد تبدیل می شود، واژه های درشت و ناسازگار اما استوار با ترکیبی از تلفظهای فرانسه و یونانی، بوی خشم و خون و عرق می دهند. سخن از عصری است که کشتن حتی با شمشیر آسان نبود، سلاح هایشان هنوز از جنس مفرغ بود، نمی برید، استخوان را می شکست، له می کرد، پاره می کرد...در این مصاف شمشیرها خود خم می شدند و می شکستند...آلات قتاله در رقابت با جسد انسان هنوز به کمال نرسیده بودند...


توحش طلبکارانه یونانی با آن لحن بدوی، آن کوبندگی و درندگی (نه لزوما بُرندگی) در اثر مجموعه ای از عوامل تکرار ناپذیر و شاید حتی غیرعمدی در نثر دانشگاهی سعید نفیسی چنان منعکس شده که با هیچ ترجمه زیرکانه ای قابل بازخلق نیست. دوره ای از نثر فارسی بود که دانشگاهیان متجدد نسبت به نظم کهن پارسی به دیده ملال و تردید می نگریستند. بنابراین پرهیز نفیسی از سخن منظوم، تصمیمی است از جنس زمانه ی او.


خواننده پارسی گو و شاهنامه دوست با نثر نفیسی بلافاصله پی می برد که جهان یونانی دوازده قرن پیش از میلاد(زمان تقریبی محاصره تروا) با جهان آشنای حماسه ایرانی که در آن جوانمردی و راستی فضیلت است، هزار بار فاصله دارد، بنابراین ترجمه شعرگونه ایلیاد و اودیسه با الهام از حماسه فردوسی هر چند ممکن است برخی سلیقه ها را راضی کند، از نظر فنی و تاریخی لزوما ترجمه صحیح تر و سلیم تری نخواهد بود هر چند که پرتوی تازه بر این آثار می اندازد.


جالب آنکه برخی کیفیتهای ترجمه نفیسی از خواندن ترجمه های انگلیسی ایلیاد حاصل نمی شود. آن جا ایلیاد حماسه ای محترم و منظوم است که می توانست در چین قرن هجدهم یا ایتالیای قرون وسطی هم رخ دهد با واژگان کشدار و شاعرانه و افکار خودبزرگ بینانه و وطن پرستانه. در متون انگلیسی ایلیاد، شما هومر شاعر کور افسانه ای را از ویرژیل باز نمی شناسید. (ممکن است گناه از ترجمه های انگلیسی آنئید ویرژیل باشد یا حتی از خود ویرژیل؟!)


2- نثر داریوش آشوری در ترجمه “چنین گفت زردشت نیچه “ از آلمانی‌، آوازی است از جنس دیگر. جنون حماسی زنده ای است خوف انگیز.اینجا وطن پرستی با نژادپرستی پهلو می زند. واژه ها چنان پاک و والاتبار اند که خواننده احساس حقارت و بیگانگی می کند و بیدرنگ در می یابد که این زردشت، نه یک پیامبر، نه یک اسطوره، نه یک قهرمان خیالی بلکه یک فیلسوف سهمگین غیرقابل پیش بینی است. آشوری آتش افسرده زبان را چنان هم زده و چنان اخگری از آن انگیخته که عافیت طلبانه نمی توان در کنار آن نشست. خواننده فارسی زبان نمی تواند این کتاب را درازکش یا حتی نشسته بخواند زیرا دستوری در آن است برای شکافتن سقف فلک...


نیچه را به آلمانی نخوانده ایم. آشوری کاری کرده که هرگز دلمان نخواسته به آلمانی بخوانیم، از ترس آن که نیچه به آن خوبی نباشد که در نثر تب آلود آشوری دیده ایم. اینجا هم مترجمِ زبانشناس کاملا عامدانه و عالمانه زبان مخصوص نیچه و حتی دقیقتر، زبانی مخصوص زردشتِ مورد نظر نیچه آفریده است که با حماسه ایرانی نمی تواند و نباید یکی انگاشته شود. 

باز هم جالب است که “چنین گفت زردشت” در فرهنگ انگلوفون، در میان همه آثار نیچه، بالاترین درجه را ندارد، شاید از آن رو که مترجمان انگلیسی، در مقایسه با مترجمِ هم وطنِ زردشتِ باستانی، آن میزان شور و انگیزه برای ترجمه این کتاب نداشته اند و نثر شاعرانه نیچه را سدی در راه درک فلسفه او دیده اند.



3- نثر شجاع الدین شفا در کمدی الهی دانته از ایتالیایی توسکانی: 

شجاع الدین شفا به عنوان یک صاحب منصب و حتی تصمیم ساز سیاسی در تاریخ معاصر ایران مورد قضاوتهای تندی قرار گرفته است. او خود درباره تاریخ سوگیری های تند و نظرات جنجالی داشته و داوری درباره این بخش از کارنامه اش باید توسط کسانی صورت پذیرد که به تاریخ سیاسی معاصر ایران اشراف کارشناسانه دارند. نظراتی هم که درباره کارنامه ادبی او از زبان چهره های جریان روشنفکری و ادبیات معاصر ایران ابراز شده، بیشتر تحت تاثیر شفای سیاسی است و بعضا دور از انصاف است. در ترجمه شفا از کمدی الهی، نقطه قوت، تلاش فروتنانه دانشگاهی برای ترجمه همه آن چیزی است که فهم این اثر عظیم را برای خواننده فارسی زبان ممکن می کند. شرح و پاورقی های مبسوط، مسوولانه و بی طرفانه او که به چندین برابر متن اصلی می رسد، دوره کاملی است از فرهنگ مسیحی قرون وسطایی و آموزه های کلاسیک یونانی که با حوصله ای شگفت انگیز تشریح شده است. 

شفا اگر نمی تواند یا نمی خواهد صنایع ادبی دانته را با معادل فارسی آن جایگزین کند، کار ارزشمندی دیگری انجام می دهد: یکایک صنایع ادبی و تنوع در تلفظهای بکار رفته در متن و دلیل جذابیت آن برای خواننده ایتالیایی را توضیح می دهد، سابقه کاربرد آن را ذکر می کند، نمونه هایی از دیگر آثار ادبی می آورد و حتی آمار و آدرس می دهد که فلان کلمه چند بار و در کجای کتاب و به کدام قصد بکار رفته است. مجموعه تصاویر، جداول، و نقشه های کتاب، این ترجمه را به یکی از جامع ترین منابع درباره تمدن غرب تبدیل می کند. تردیدی وجود ندارد کسانی که متن انگلیسی “لانگفِلو” یا ترجمه های فارسی دیگر کمدی الهی را خوانده اند، از مطالعه ترجمه او، فراوان چیزهای شیرین و نو می آموزند. این هم نمونه هوشمندانه دیگری است در اولویت سنجی در ترجمه! شفا خط شکن شد، راه را باز کرد و قافیه سنجی و نظم پردازی را برای نثلهای بعدی گذاشت. 


4- ترجمه منوچهر بدیعی در “چهره مرد هنرمند در جوانی” از انگلیسی منحصر بفرد جیمز جویس،


جویس در این اثر قدم به قدم بافت زبان را از زاویه دید راوی دگرگون می کند: کتاب با نثری کودکانه آغاز می شود و با نثر آشفته و متکلف یک جوان نابغه ی جویای نام پایان می پذیرد. این مهندسی عینا و به ظرافت با اشراف چهار بعدی منوچهر بدیعی به زبان فارسی توسط او در ترجمه اجرا می شود و دقیقا به همان نتیجه ای می رسد که نسخه انگلیسی رسیده بود. ترجمه در حلقه ادب دوستان حرفه ای تحسین می شود و جایزه می برد اما گویا عده ای آن را نمی پسندند. این عده احتمالا اگر کتاب را به انگلیسی هم خوانده بودند، از آن لذت نمی بردند اما در زبان فارسی فریاد زدن بر سر مترجم از انتقاد از نویسنده آسانتر است. جویس مسلما نابغه است و نقد او هزینه دارد بنابراین اگر کسی خواند و دوست نداشت لابد مترجم مقصر است. متنی مفصل بدون نام در انتقاد از ترجمه منوچهر بدیعی منتشر می شود. 

متنِ آن نقد و پاسخ جامع منوچهر بدیعی در چاپ بعدی انتشارات نیلوفر (بدون افزودن به قیمت کتاب) آورده می شود.

‌این متن پرمغز و تب آلود به خودی خود سند ارزشمندی است درباره رویکرد به ترجمه و مستقل از خود کتاب ارزش مطالعه دارد، زیرا سختی و لوازم کار مترجم و روابط دنیای واقعی را می شکافد و آشکار می کند. نمونه ای است از بحثی سازنده که می تواند پیرامون ترجمه شکل بگیرد و به شکوفایی زبان مقصد منجر شود.


لازم است تاکید شود مقصود از مثالهایی که آورده شد، به هیچ وجه محکوم کردن ترجمه های جدیدتر نیست، صرفا بیان این حقیقت است که مترجم ادبی بازرگانی است که ادویه ای را از سرزمینی دور می آورد، در این سفر، نمک هفت دریا بر آن چاشنی نشسته، رطوبت انبار کشتی در آن اثر کرده، آفتاب هفت صحرا بر مغز آن تابیده و خلاصه شیره جان نویسنده به هزار شیوه خوش و ناخوش، خواسته و ناخواسته عمل آمده است تا به زبان مقصد برسد...این محصول عجیب را باید با معیار شراب کهنه قضاوت کرد نه شیر تازه!

چه بسا که حاصل این سفر در سرزمین مقصد، متاعی باشد به مرتب ارزشمند تر از مبدأ.


دکترایمان فانی


/ 0 نظر / 67 بازدید