علامت حیاتی

 

هوا بوی ترقه و بهار می داد  و من کشیک بخش چشم بودم. نیمه شب گذشته بود و صداها دیگر داشت خاموش میشد. تک و توک انفجاری  در دور دست شنیده می شد و بوق ممتد ماشین جوانهایی که تا صبح چهار شنبه ادامه میدهند...

متعجب بودم و خوشحال  که تا آن ساعت به من زنگ نزده اند. حالا هم پیرمردی دخترش را آورده بود که مشکلش آنطور که پرستار می گفت کاری با آتش بازی نداشت...

هوای سرد  حیاط بیمارستان تا بخش چشم را با لذت نفس کشیدم  و چه کار خوبی کردم چون وقتی وارد اتاق معاینه شدم، نفسم  بند آمد.  دختر قد بلند بینهایت زیبایی با پدر پیر بسیار محترمش  منتظرم بودند.  هوای اتاق هم چنان بوی خوبی می داد که  آدم می ترسید با تنفس تمامش کند. یادم افتاد که ته ریش دارم و موهایم شانه نشده و تمام زمستان را ورزش نکرده ام و خدا می داند شبهای کشیک چقدر چیپس پیاز و جعفری می خورم ...

پیرمرد از آنهایی بود که این روزها آدم کمتر می بیند.عصای چوبی و صورت تراشیده وسبیل سفید مرتب و پالتوی مشکی و عینک انگلیسی داشت. دخترش سر تا پا سیاه پوشیده بوده که خیلی  هم برازنده اش بود و آدم را بی اختیار یاد کلمه "لباس شب" می انداخت .  هر دو با ورود من بلند شدند و سلام کردند. دختررویش به من بود ولی نقطه ای در بالای سرم را نگاه می کرد. قبل از اینکه بروم و پشت میزبنشینم،  دو قدم جلو آمد، کمی خم شد، هر دو دستش را  روی سر عصایش گذاشت و جوری شروع به حرف زدن کرد که انگار می خواست دخترش نشنود:

-آقای دکتر شرمنده هستیم که در این ساعت مزاحم استراحت شما شدیم ولی حقیقت امر چاره ای نداشتیم نوه ام  با امروز هفت روز است که مرتب دیدش کم می شود  ولی اصلا و ابدا حاضر نبود پیش دکتر بیاید. فقط روزی صد بار چشمهایش را می شست . نهایتا امشب یعنی در واقع نیم ساعت پیش  قانع شد که دکتر او را ببیند. گفتم بیشتر از این تاخیر نکنیم و باز هم شرمنده، خیلی نگرانم...

لبخندی زدم که بر خلاف معمول ویزیتهای این وقت شب کاملا واقعی بود و از دختر سوالهای همیشگی را پرسیدم : اینکه درد سوزش خارش وآبریزش چشم دارد یا نه، آیا پیش از آن ضرات نورانی یا شناور شبیه جرقه می دیده، سر درد یا سستی و بی حسی جایی از بدن داشته،  ضربه خورده یا خیر، اینکه  آیا ناگهانی شروع شده و وضع هر دو چشم مشابه است...

در تمام مدت دختر رو به نقطه ای در نزدیکی من نگاه می کرد و جواب می داد و به نظر نمی رسید من را ببیند به همین خاطر یک راست رفتم سراغ  تشخیص انگشتان دست از فاصله نزدیک  وعاقبت وقتی دیدم این چشمهای زیبا ظاهرا کار نمی کنند چراغ قوه انداختم  و متاسف شدم وقتی دیدم حتی شناسایی نورو واکنش مردمک  منفی است...

دست آخر برای اینکه معاینه را کامل کرده باشم  خواستم و کمکش کردم پشت اسلیت لامپ بنشیند و چانه و پیشانی اش را در جای مخصوص قرار بدهد. وقتی خودم  در آنطرف دستگاه نشستم چنان موج غلیظی از بوی عطر به دماغم خورد که یک لحظه بی اختیار چشمم بسته شد. بدون عجله چشمی را تنظیم کردم . قرنیه، صلبیه و ملتحمه هیچ مشکلی نداشت. چشمهای طوسی رنگ بی عیب و نقصی بودند که نمی دیدند و چون موقع معاینه با اسلیت لامپ فاصله پزشک تا بیمار بیشتر از یک میکروسکوپ معمولی نیست ، دیدم که ابروها، مژه ها و خطوط  بینی و لب و دهان هم کوچکترین ایرادی ندارند. کاملا کرخت شده بودم که تلفن زنگ زد. زنگی بود بلند و ناهنجار و بی موقع و بسیار به گوش نزدیک هر چند که یک چیزی به من می گفت  که صدااز درون جیب  بغل سمت چپ پالتوی پیرمرد بلند می شود و او هم انگار اصلا عجله نداشت گوشی را بر دارد. انگار که فیلم کندی را تماشا  کنی،  مدتها گذشت و هنوز خیلی مانده بود تا پیر مرد گوشی را که از جیب در آورده به گوشش برساند و تازه بعد آنکه شروع به صحبت با تلفن کرد در کمال تعجب صدای زنگ قطع نشد! خواستم بلند شوم و گوشی را از دستش بگیرم ولی متوجه شدم آنقدر کرخت و سنگینم که حرکتی سریعتر از پیرمرد برایم ممکن نیست. انگار حشره ای باشم که در کهربا گیر کرده و تنها چیزی که ضرباهنگ دنیای طبیعی را داشت زنگ خوفناک تلفن بود...عاقبت گوشی را که خیلی سنگینتر از انتظارم بود گرفتم :

_الو بفرمایید؟

_خسته نباشید. دکتر جواب قند مریضهای بخش حاضره. تخت یازده قندش دویست و نوده،  تخت شش اورژانس هم هنوز تنگی نفس داره. یه ای کی جی هم بچه های سی سی یو می خوان شما ببینید.

_ خانم شما باید با کشیک قلب تماس بگیرید!

 صدا گیج شده بود...

_ببخشید... من می خواستم با دکتر سامانی صحبت کنم... ایشون هستن؟

سعی کردم  صاف تر بنشینم. یک پایم را از تخت آویزان کردم دکتر سامانی خودم بودم! دور و برم تاریک بود و تنها بودم :

_بفرمایید . خودم هستم.

 صدا حوصله اش سر رفت...

_ الو آقای دکتر جواب قند مریضها اومده لطف می کنید بیایید ببینید؟

_...بسیار خوب . اومدم...

 گوشی را گذاشتم .سرم را خاراندم و مدتی به تاریکی روبرو نگاه کردم...

همینطور که سرم را می خاراندم از قلب تاریکی روبرو یک چوب لباسی ظاهر شد و توانستم شلوار و روپوشم را شناسایی کنم  که به زحمت  آویزان مانده بودند. ساعتم را نگاه کردم.سه صبح بود. یک ساعت نمی شد که آمده بودم بالا... ولی می دانستم که شلوار و روپوش را تا چند دقیقه دیگر خواهم پوشید...

همین اتفاق هم افتاد.

پاویون ما طبقه دوم ساختمانی بود در گوشه حیاط وسیع بیمارستان . وقتی از راه پله  تاریک پایین می آمدم یادم رفت پله چهارم  بعد از پاگرد  شکسته و همین حسابی خوابم را پراند. هوا سرد بود و زمین یخ زده. تاتوره ها  را از باغچه های بیمارستان کنده  و لاشه هایشان را پشت پاویون ما تلنبار کرده بودند. نه به خاطر این که  گل محبوب جادوگران است، چون رییس بخش اطفال  گفته بود ممکن است بچه ها مسموم بشوند. سرمای هوا و بوی تند زباله ای که می سوزاندند باعث  شد  احساس بیچارگی کنم. سعی کردم به زمان نامعلومی در آینده پرتاب بشوم، وقتی که در یک جزیره گرمسیری داخل ننو دراز کشیده ام و سیگار برگی به بزرگی غنچه تاتوره می کشم. ولی بیشتر حواسم پیش این بود که لیز نخورم...

دپارتمان قلب یک ورودی داشت که اول از اورژانس قلب رد میشد. ده تخت در سمت چپ و ده تخت سمت راست. از آنجا مریضهایی را که قابل ترخیص در کوتاه مدت نبودند، به بخش اصلی می فرستادیم. مریضهای بد حال هم به سی سی یو می رفتند. در آن ساعت شب، اورژانس  یک مریض و یک پرستارطرحی داشت.

وارد ایستگاه پرستاری که شدم تا  سرو صدای قاب فلزی پرونده ها را در نیاوردم، پرستار متوجه آمدنم نشد. دختر جوانی بود  که در آن ساعت  مفاتیح می خواند و وقتی با جنس مخالف حرف می زد به فرشته های نگهبان دور و برطرف نگاه می کرد تا به خودش.

متوجه من که شد سلام و خسته نباشید گفت. وقتی دید دارم برگه علایم حیاتی تخت شش را نگاه می کنم، گفت :

_ همین الان  چک کردم.همه چیزش خوبه. فشارش صدوچهل و پنج روی نوده. نبضش مرتبه ولی خودش می گه تنگی نفس پیدا کرده.

چیزی نگفتم. رفتم بالای سر مریض...

 ساعت دوازده شب با درد قفسه سینه آمده بود. سیگار نمی کشید.سابقه قند و چربی بالا نداشت. مرتب ورزش می کرد. نوارقلبش طبیعی بود. فشارش خوب بود. بستری اش کرده بودم به خاطر سنش و اینکه تنها زندگی می کرد و علیرغم اینکه همه سوالهایم را مودبانه و با لبخند جواب میداد یک جور کلافگی و بی قراری داشت.

 دیدم بیدار است و چراغ بالای سرش روشن.  سر تختش را بالا آورده  و دارد کتاب کوچکی می خواند.

شب به خیر گفتم.

_ببخشید مزاحم مطالعه تون شدم.

_اختیار دارید پسرم.  شب به خیر خسته نباشید.

با آن موها و سبیل سفید و صورت تیغ انداخته شبیه دبیرهای باز نشسته بود. مرتب و منظم. مسواک و لیوان و دستمال و کتابش را با خودش آورده بود. عصا به کمد کنار تخت تکیه داشت. قلب و ریه اش را که می خواستم گوش کنم، زیر پوش سفیدش که تقریبا نو بود،  بوی خوب لباس تازه شسته شده میداد.

همه چیز مرتب بود. برگشتم ایستگاه پرستاری. کسی آنجا نبود. دنبال کاردکس پرستاری گشتم تا ببینم چه داروهایی تا حالا گرفته ولی پیدایش نکردم. باز رفتم سراغ خود پرونده...

 بعد رفتم داخل بخشها جواب آزمایش قند مریضهای بخش را مهر کردم. یکی شان دویست و نود بود ولی چون از عصر استادمان انسولینش را زیاد کرده بود کاری لازم ندیدم جز تکرار همان آزمایش قند.

رفتم سی سی یو و نوار قلبی را که می خواستند، دیدم. تغییر خاصی نکرده بود و کار خاصی لازم نداشت. برگشتم اورژانس.

 یک درختچه مصنوعی در ایستگاه پرستاری گذاشته بودند ( گل طبیعی در بخشها ممنوع بود).  نگاهش کردم، انگار که قبلا ندیده بودم.  بیخودی با خودم فکر کردم این باید درخت نارون باشد...مفاتیح همانطور باز بود...

پرستار برگشت :

_ببخشید رفته بودم وضو بگیرم. کاری هست؟

_ با کدوم فشار سنج فشار تخت شش رو گرفتید؟

_همون هایی که بالای سر تختهاست!

_لطفا یه ای کی جی دیگه هم ازش بگیرید...

_جواب قند مریضهای بخش رو نمی بینید؟

_ دیدم...

 وقتی پرستار رفت دستگاه نوار قلب را بیاورد، تنها فشار سنج جیوه ای  را از ایستگاه پرستاری برداشتم و دوباره رفتم بالای سر تخت شش...

 

پایان