توجه:

1- لطفا در یاد داشت های قبلی در همین وبلاگ, مقدمه مترجم را مطالعه کنید.

2- بسیاری مطالب داخل کروشه به رنگ قرمز از پروژه اولیس دانشگاه تگزاس توسط جان هانت آورده و ترجمه شده است http://cas.umt.edu/english/joyce/index.php? chapter=telem&notes=1

در این پروژه عظیم علاوه بر توضیحات میتوانید تصاویر مربوط به موضوع اعم از اشیا و اماکن و آثار هنری را مشاهده کنید.

سایر موارد حاصل تحقیق و یا نظر شخصی مترجم است

3-استفاده از مطالب به شرط ذکر نام مترجم(ایمان فانی) و ذکر لینک وبلاگ آزاد است.

4-توصیه میشود یکبار متن بدون توضیحات داخل کروشه (به رنگ قرمز) و یکبار با توضیحات خوانده شود.

5-در یادداشتهای بعدی ترجمه به مرور کامل خواهد شد پس به طور دوره ای مطالب وبلاگ را چک کنید

ادامه...

 

آوازِ کوچه به کوچه فاحشه ها

هم در کفن کند انگلیس پیر را

{جریان افکار استیون در واکنش به نظرات دیزی که انگستان را در حال مرگ می بیند، باز به اشعار ولیلام بلِیک می رسد. نخستین تصور شاید آن باشد که این تداعی صرفا از آن جهت است که دیزی از مرگِ انگلستان حرف می زند. اما افکار استیون نه تایید کننده که تا حدودی در تقابل با نظریه دیزی است. در حقیقت بازگشتی است به ابتدای فصل و "نابودی زمان و مکان" در اشعار آخرالزمانی بلِیک.

شعرِ "پیش گویی بی گناهی" او چنین آغاز می شود:

به دانه شنی در جهان نگریستن

و در خودرو گلی دیدن، آسمان را

بی کران را به یک مُشت گرفتن

و در ساعتی فِشردن، جاودان را

...

اشعار با این دید که هر جزئی، کل را در خود دارد و هر واقعه خُردی پیش گویِ سرنوشتِ کَلان است، ادامه می یابد:

آوازِ دردِ سینه سرخِ در قفس

هم بر آورَد آوازِ درد، عرشیان را

تن فروش و قمار باز، آزاد و مجاز

هر دو کاتِبند سرنوشتِ سیر را

آوازِ کوچه به کوچه فاحشه ها

هم در کفن کند انگلیسِ پیر را

...

بازنده لعن کند، برنده مدح کند،

هر دو برقصند بر جنازه بی جانِ انگلیس.

در برابر ایده دیزی که گروه قومی خاصی (یهودیان) نیروی انگلستان را تحلیل می برند، استیون یا بلیک فساد گسترده اقتصادی و اخلاقی و در یک کلام تمام جامعه را در آنچه که به زعم او انحطاط است، سهیم می داند. در ادامه مطلب وقتی دیزی بازرگانان یهودی را متهم می کند که به انگلستان لطمه می زنند، استیون پاسخ می دهد: " کارِ بازاری اینه که مفت بخره و گرون بفروشه، چه یهودی چه غیر یهودی، مگه نه؟" و در پاسخ به آن که "یهودیان در حق نور گناه کرده اند"، استیون پاسخ می دهد: "کی هست که نکرده؟"}

{دیزی} چشمانش از تصورات {تصورات خودش که انگلستان را در اثر دخالت یهودیان در حال مرگ می داند} گشاد شد و عبوسانه از میان پرتو نوری که در آن ایستاده بود، خیره ماند.{گفته شد که پرتو نوری به چشمان دیزی می تابد و آبیِ زندگی را به آنها باز می گرداند. این در عین حال کنایه ای است به نور و تضادی دارد با چشمان تاریک یهودیان که در سطور بعد، دیزی در موردشان قضاوت می کند. این فصا از نور و تاریکی زیاد حرف می زند!}

استیون گفت:

-        کارِ بازاری اینه که مفت بخره و گرون بفروشه، چه یهودی چه غیر یهودی، مگه نه؟

آقای دیزی به تلخی گفت:

-        اونا در حق نور گناه کردن.تاریکی رو در چشماشون می تونی ببینی. واسه همینه که تا امروز تو دنیا سرگردون هستن. {یهودیان در طول حداقل سه هزار سال سرگردان بوده اند. در "سِفر خروج" در تورات داستان از بردگیِ اسرائیل در مصر شروع می شود. پس از بازگرداندن آنها به "ارضِ موعود" توسط موسی و ساختن نخستین معبد یا هیکل، آنها دوباره به اسیری به بابل برده می شوند و معبدشان ویران می شود. با شکست بابل از کوروش و پارسیان دوباره به اورشلیم بر می گردند و معبدشان را باز می سازند. در قرن اول میلادی، معبدِ دوم توسط رمی ها ویران می شود و آنها تا قرن بیستم میلادی سرگردان می شوند. در قرون وسطی افسانه "یهودی سرگردان" شکل گرفت، به این صورت که در هنگام بر صلیب کردن عیسی یک نفر یهودی او را زد یا کنایه و توهینی در حق او روا داشت و نفرین شد تا ظهور مجددِ عیسی در آخرالزمان، در زمین سرگردان باشد. در قرون وسطی این یهودی نامیرای افسانه ای بارها در ادبیات موضوع کار قرار گرفت. در رمان اولیس نیز مفسران "بلوم" را یهودی سرگردان دانسته اند که مثل اودیسیوس در جستجوی وطن خود است.}

 

روی پله های بازار بورس پاریس، مردان طلاپوش، با انگشتان گوهر نشان، قیمت ها را اعلام می کنند. قشقرق غازها. ازدحام پر سر و صدا و سرسام آورشان در آن معبد{بازار بورس پاریس به شکل معبد وِسپاسیانوس در رم ساخته شده است.} کلّه هایشان که در زیر آن کلاههای بدریخت ابریشمی، تند و تند مشغول حقّه بازی است. واقعی نیست:این لباس ها. این حرفها. این ادا و اصولها. چشمان کُند و سیرشان کلمات را پر از باد میکند. ژستهای مشتاق و مودبانه ولی آگاه از خصمی که دور تا دورشان را گرفته و جان کندنی بیهوده. شکیبایی عبث به طمعِ زدن و بردن. بی شک زمان همه را خواهد پراکند. گنجی انباشته در کنارِ جاده: غارت شده و در گردشِ دست به دست. چشمهاشان از سالهای سرگردانی خبر داشت، از صبر و از خفّتی که بر تنشان رفته بود. {ذهن استیون از بورس بازان پاریسی به یهودیان رفت و آمد می کند.}

استیون گفت:

-        کی هست که {در حق نور گناه} نکرده باشه؟

آقای دیزی پرسید:

-        منظورت چیه؟

گامی به جلو آمد و پای میز ایستاد. فک پایینش مردّد و آویزان. آیا خِرد باستانی اینه؟ منتظره که از من بشنوه.

استیون گفت:

-        تاریخ، کابوسیه که من سعی می کنم ازش بیدار بشم.

از زمین بازی، فریاد بچه ها بلند شد. سوتی خشن : گُل. اگر اون کابوس لگدی به پُشت {به جهت انتباه} باشه چی؟

آقای دیزی گفت:

-        مشیّت خالق با روش ما فرق داره. تمام  تاریخ بشر به سمت یه هدف {Goal: هدف} بزرگ در حرکته، تجلی خداوند.

استیون انگشتش را به سمت پنجره تکان داد:

-        خدا اونه.

هورااا! اِیول! اوففففف!

آقای دیزی پرسید:

-        چی؟

استیون شانه ای بالا انداخت و جواب داد:

-        فریادی تو ی خیابون. {درباره خدا و هدف خلقت بحث می شود در حالیکه اشاراتی به بازیِ هاکی در جریان است. استیون بر خلاف دیزی که خدا را ناظر یا داوری در پایان بازی فرض می کند، او را در انگاره ای اَرَسطویی، حیّ و حاضر و ساری و جاری در طی بازی می بیند. در پایان فصل سوم او خدا را طوری فرض می کند که نه تنها در انسان که در تمام واقعیات مادی حلول و تناسخ می یابد. در فصلی دیگر، خدا  عملا و به طور تحت الفظی، صدایی می شود در خیابان که به صورت غرش طوفان، استیون را به خاطر کفر گویی سرزنش می کند. از این منظر، دیزی سخت در اشتباه است که می اندیشد "مشیت خدا با راه ما متفاوته" زیرا ما خود خدا هستیم. در کتاب "امثال" از عهد عتیق، مطلبی هست در مورد فریادی در خیابان : "خِرد فریاد برآورد: و در کوچه ها پیچید: ...تا کی شما سادگان، سادگی را دوست دارید و شما تمسخر کنندگان تمسخر را و شما نادانان، به دانایی نفرت می ورزید؟"}

آقای دیزی به پایین نگریست و مدتی پرّه های بینی اش را میان انگشتانش مالید. دوباره نگاهش را بالا  و دماغش اش را رها کرد.

گفت:

-        من از تو خوشحال ترم. ما خیلی خطا و خیلی گناه کردیم. یک زن گناه رو به این دنیا آورد. به خاطر یه زن که از اونی که باید باشه بهتر نبود، هلن،زنِ فراریِ منلائوس، یونانی ها ده سال با تروا جنگیدن. یه زنِ{ یک همسر} بی ایمانِ دیگه، غریبه ها{انگلیسی ها} رو اول بار آورد اینجا به سواحل ما. زنِ مَک مارو و فاسقش، اُرورک، شاهزاده برِفنی. همینطور یه زن، پارنِل رو خوار و خفیف کرد. خیلی خطاها، خیلی شکستها، من یه مبارزم در پایان عمرم ولی واسه حقیقت تا آخر می جنگم. {انحرافی عجیب از بحثِ ماهیت خدا به گناه و زن! لحن جَدلیِ آقای دیزی پیر در مسیری دیگر ادامه پیدا می کند. آن زنِ زنا کارِ دیگر، دِوُرژیلا، همسر اُرورک شاهزاده برفنی است که با فاسقش مَک مارو می گریزد. سرانجام مک مارو با هِنری دوم، شاه انگلستان توطئه می چیند و مقدمات نخستین حمله آنگلوساکسون به ایرلند را فراهم می آورد. دیزی در اینجا باز شوهر و فاسق را با هم اشتباه می گیرد! سومین زن زناکار، کاترین اُوشی بود که پارنل، مبارز ایرلندی را به دلیل کشف رابطه شان، خوار و سرافکنده کرد. در جستجوی علت این زن ستیزی آقای دیزی باید گفت که در فصل "اِیولوس"، مایلز کرافورد به استیون می گوید که زن دیزی را می شناسد. "لعنتی ترین موجودی که اون خدای تاتارِ پیر آفریده. به عیسی قسم که زنش تب برفکی احشام داشت. اون شبی که سوپ رو ریخت رو صورت گارسونِ رستوران اِستار اَند گارتِر. آه." در پاسخِ استیون به سوالی، او می گوید که دیزی از همسرش جدا شده است.}

 

زیرا که اولستر خواهد جنگید

و حق با اولستر است.

{در طول مبارزات بر سر رهبری ایرلند که از دهه1870 تا دهه 1890 ادامه یافت، عبارت بالا شعار پروتستانهای شمال ایرلند شد که طرفدار اتحاد با انگلستان بودند. استیون مانند قبل این بیانهای خودخواهانه پروتستانها را داغدارانه به یاد می آورد و به آنها فکر می کند. این شعار را پدرِ وینستون چرچیلِ معروف ساخته بود و در سخنرانی هایش در اولستر رواج داد.}

استیون برگه ها را در دستش بالا آورد. و شروع کرد:

-        خب، قربان،

آقای دیزی گفت:

-        من پیش بینی می کنم که تو زیاد تو این شغل نمی مونی. فکر می کنم به دنیا نیومدی که معلم باشی. شاید اشتباه می کنم.

استیون گفت:

-        بیشتر متعلّم {هستم تا معلم}. و اینجا بیشتر چی یاد خواهی گرفت؟

آقای دیزی سرش را تکان داد.

گفت:

-        کی می دونه؟ اینکه آدم باید فروتن باشه. ولی زندگیه که اون معلمِ بزرگه.

استیون بار دیگر ورقی به برگه ها زد. شروع کرد:

-        در مورد اینها،

آقای دیزی گفت:

-        بله. اونجا دو تا کپی داری. اگه می تونی بده همزمان چاپشون کنن.

تلگراف. آیریش هومستِد. {در پاسخِ آقای دیزی که می خواهد نامه اش به سردبیر، در دو روزنامه چاپ شود، استیون به ایوینینگ تلگراف فکر می کند ولی فرصت پیدا نمی کند که پیشنهادش را تمام کند. تلگراف روزنامه ای مهم در دوبلین بود و در رمان اولیس نقش مهمی بازی می کند. "هومستِد" سطح توزیع بسیار محدودتری داشت و خوانندگانش بیشتر روستایی بودند. استیون این دو را برمی گزیند زیرا سردبیرانشان را تا حدودی می شناسد. از 1870 تا 1924 "ایوینینگ تلگراف" یکی از دو روزنامه پرخواننده دوبلین و کل ایرلند بود. پس از آن "فریمَنز ژورنال" و "دوبلین ایوینینگ مِیل" قرار داشتند.تلگراف بر کاغذی صورتی چاپ می شد و چهار صفحه با نُه ستون داشت. "تلگراف" و "ژورنال" هر دو سیاستی ملی گرایانه داشتند. آنها در دفاتری در خیابان "پرینس" شمالی چاپ می شدند که فصل "اِیولوس" در آن دفاتر اتفاق می افتد. استیون به جستجوی مایلز کرافورد، سردبیر "تلگراف" به آنجا می رود. بلوم در دفتر "فریمنز ژورنال" دیده می شود و سپس به دنبال یک اعلامیه تبلیغاتی به دفتر مایلزکرافورد می آید.

در ادامه داستان، نتیایج گُلد کاپ در شماره عصر سه شنبه تلگراف چاپ می شود. در فصل "ناسیکا" از رمان، بلوم صدای بلندی را می شنود که اعلام نتایج بازی در این روزنامه را جار می زند. در فصل "یومائوس" یک نسخه از روزنامه را اتفاقی در کنار آرنجش پیدا می کند که شرح بازی در قسمت ورزشی در آن داده شده است و در آرشیو روزنامه موجود است و پرداخته ذهن جویس نیست. مکرر در تاریخ ادبیات ثبت است که جویس از خویشانش می خواست هر چیزی از ته بلیطهای بخت آزمایی گرفته تا روزنامه های باطله را از دوبلین برایش بفرستند تا در رمانهایش مورد استفاده قرار دهد.جُرج راسِل از 1905 تا 1923 در عالم واقع دبیر "آیریش هومستِد" بود. انتخاب دوم استیون از آن جهت است که راسل را می شناسد. در فصل "سیلا و چَریبدیس" استیون به او بر می خورد و از او می خواهد که نامه دیزی را به سردبیر "آقای نُرمان" بدهد.}

استیون گفت:

-        تلاش خودمو می کنم و فردا بهتون اطلاع می دم. دو تا سردبیر رو یه کم می شناسم.

آقای دیزی با زرنگی و سرزندگی گفت:

-        همین خوبه. دیشب به آقای اِم.پی فیلد نامه نوشتم. انجمنِ تاجرانِ دام امروز تو هتل "سیتی آرمز" جلسه داره.

ازش خواستم تو جلسه نامه منو مطرح کنه. تو ببین می تونی نامه رو تو اون دو تا روزنامه بزنی. چی بودن؟

-        ایوینینگ تلگراف...

آقای دیزی گفت:

-        همین خوبه. وقت واسه از دست دادن نداریم. حالا باید جواب نامه پسر دایی ام رو بدم.

استیون در حالیکه برگه ها رو در جیبش می گذاشت،گفت:

-        روزخوش قربان، ممنون.

آقای دیزی در حال جستجو در اوراق روی میز گفت:

-        ابداً، دوس دارم به همین پیری یه دست پنجه ای باهات نرم کنم.{در زمینه قلم و نوشتن}

استیون دوباره تعظیم کنان به پشتِ خم شده ی آقای دیزی، {پشتش به اوست و روی میز کارش خم شده است} گفت:

-        روز خوش قربان.

از ایوان رو باز رد شد و از راه شنیِ زیر درختان پایین رفت و در همان حال صدای فریادها و برخورد چوبها را از زمین بازی می شنید. شیرهای لمیده  بر ستونهای دروازه اصلی{را رد کرد}  : درنده بی دندون.{شیر ها و در عین حال کنایه به دیزی} با این حال در مبارزه اش کمکش می کنم. مولیگان یه لقبِ افتخاریِ دیگه بهِم میده : آوازه خوانِ عجوز پرور. {The Bullockbefriending Bard  به معنی آوازه خوانی که با گاو نر اَخته دوست می شود. به دلیل اهمیت نغمه حروف در این لقب، آن را اینطور ترجمه کردم.}  

-        آقای ددالوس!

داره دنبالم می دُوه. امیدوارم دیگه نامه نباشه.

-        فقط یه لحظه.

استیون به سمت دروازه برگشت و گفت:

-        بله قربان.

آقای دیزی ایستاد، به سختی نفس می کشید و آب دهانش را قورت می داد. گفت:

-        فقط می خواستم بگم که میگن ایرلند تنها کشوریه که هرگز جهود ها رو اذیت آزار نکرده. اینو میدونستی؟ نه. و میدونی چرا؟

عبوسانه به آن هوای روشن اخم کرد.

استیون شروع به لبخند زدن کرد و پرسید:

-        چرا، قربان؟

آقای دیزی با لحنی رسمی گفت:

-        برای اینکه هیچوقت راهشون نداد.

شلیکی از خنده از گلویش بیرون جهید و بدنبال خود با خِس خِسی، زنجیری از خلط آورد. به سرعت برگشت. خندان و سرفه کنان، در حال دست تکان دادن در هوا.

وسط خنده اش همانطور که با پاهای گِتر پوش بر شنِ جاده پا می کوبید، دوباره گفت:

-        هرگز راهشون نداد. به این دلیل.

بر آن شانه های خردمند، از میانِ طرحِ شطرنجیِ برگها، آفتاب، پولک می پراند، سکه های رقصان.

 

 

  

پایان فصل دوم

 

تقدیم به پنلوپه،

زنی جرّاح،

هومَن.