توجه:

1- لطفا در یاد داشت های قبلی در همین وبلاگ, مقدمه مترجم را مطالعه کنید.

2- بسیاری مطالب داخل کروشه به رنگ قرمز از پروژه اولیس دانشگاه تگزاس توسط جان هانت آورده و ترجمه شده است http://cas.umt.edu/english/joyce/index.php? chapter=telem&notes=1

در این پروژه عظیم علاوه بر توضیحات میتوانید تصاویر مربوط به موضوع اعم از اشیا و اماکن و آثار هنری را مشاهده کنید.

سایر موارد حاصل تحقیق و یا نظر شخصی مترجم است

3-استفاده از مطالب به شرط ذکر نام مترجم(ایمان فانی) و ذکر لینک وبلاگ آزاد است.

4-توصیه میشود یکبار متن بدون توضیحات داخل کروشه (به رنگ قرمز) و یکبار با توضیحات خوانده شود.

5-در یادداشتهای بعدی ترجمه به مرور کامل خواهد شد پس به طور دوره ای مطالب وبلاگ را چک کنید

ادامه...

 

 

 

اربابی خشن، سوار بر اسب، با چکمه های برق انداخته. روز خوبی داشته باشین سِرجان! روز خوش قربان!روز...!روز...! دو تا چکمه بلندِ آویزان {از پهلوهای اسب} به سمت دوبلین می روند. لال، لالا، لالا.

 لال، لالا، لالایی.

آقای دیزی گفت:

-این یادم انداخت که می تونی با اون دوستای ادبیاتی که داری یه لطفی به من بکنی آقای ددالوس،. من اینجا یه نامه واسه مطبوعات دارم. یه دقیقه بشین. فقط باید آخرش رو کپی کنم.

به سمت صندلیِ نزدیکِ پنجره رفت. دو بار صندلی اش را جلو کشید و چند کلمه از برگه روی غلتکِ کاغذِ ماشین تایپش خواند.

از بالای شانه اش گفت:

-بشین. ببخشید، ندای وجدان، فقط چند لحظه.

از زیر ابروهای پر پشتش به دست نوشته کنار آرنجش نگاهی انداخت و همانطور که زیر لب تکرار می کرد، آهسته دست به کارِ سیخ زدن به دکمه های سِفتِ صفحه کلید شد. گه گاه وقتی غلتک را می پیچاند تا غلطی را اصلاح کند، نفس عمیقی می کشید.

استیون بی صدا در برابر حضرت شاهزاده نشست. بر دیوار ها، قاب عکسِ اسبهایی ناپدید شده، به احترام ایستاده بودند، سر های رام و نجیبشان به تواضع فرود آمده بود: {"حضرت شاهزاده" می تواند قاب عکس ولیعهد (شاهزاده آلبرت) باشد که به دیوار نصب است و از آنجا که اسبها به مارکیزها و دوکها تعلق دارند، آنها هم شاهزاده اند، در نهایت خود آقای دیزی که شخصیت موازی نستور و ارّابه هایش در اودیسه هومر است.}

{اسبی به نام} ریپالس متعلق به لُرد هِیستینگز، شات اُووِر متعلق به دوک وِستمینستِر، سِیلان متعلق به دوک بوفُرت، Prix de Paris 1866 {جایزه پاریس 1866}. پَریانِ چابک سوار بر پشتشان نشسته بودند، در انتظار یک علامت. {چابک سوارانِ پَر وزن را Elfin rider  می گویند که اسب سوارانی از جنس جِن یا پری معنا میدهد. خاطرات استیون از یک مسابقه اسب دوانی که خود او به اتفاق دوستش کرانلی (دوستی که در رمان "چهره مرد هنرمند در جوانی" از او یاد شده)، در آن شرکت داشته با خیالات او از مسابقاتی که در آن اسبهای تصاویرِ روی دیوار ها شرکت داشته اند، در هم می آمیزد و نقل می شود.} سرعت گرفتنشان را دید. طرفدار کینگ بود و با آن جمعیت ناپدید شده فریاد کشید و هلهله کرد.

آقای دیزی به کلیدها فرمان داد{صفحه کلید ماشین تایپ} :

-نقطه،  سرِ خط. ولی طرحِ عاجلِ این مساله یِ شدیداً مهم...

کرانلی منو برد اونجا تا سریع و بی زحمت پولدار بشم. تو هجوم جمعیتِ گل آلوده دنبالِ شکارِ برنده ها بود. وسطِ داد و قالِ بلیط فروش ها تو جایگاهشون، و بخارِ اغذیه فروشی، لای و لجنی که {از سُمِ اسبها} می پاشید تو هوا.{در مورد اسبی به نام} فِر-رِبِل پولمون سر به سر شد: ده به یک {شرط بستیم}. طاس باز ها و کلاهبردار ها و ما که دست پاچه و چشم به راهِ سُمِ اسب ها بودیم. کلاه ها و جلیقه هایی که رقابت می کردن، از کنار یه زن با صورت گوشتالو رد شدیم، کدبانوی یه قصّاب که با عطش پوزه اش رو فرو کرده بود تو یه قاچ پرتقال.

صداهایی تیز و سوتی گوش خراش از زمینِ بازیِ بچه ها صفیر کشیدند.

دوباره: یک گُل. منم بِینشون هستم. بین اون بدنهای جنگنده در حال زد و خورد، نیزه آزماییِ زندگی. منظورت اون بچه ننه کج و کوله اس که مث خرچنگ، یه ذرّه مریض حال به نظر میاد؟  نیزه بازی شوالیه ها. ضربه ها و دفع ضربه ها، ضربه از پس ضربه. نیزه آزمایی ها، گل و لای و هنگامه جنگ، تفاله یخ زده اجساد کشته ها، غریو نیزه ها که احشای آدمها رو عین طعمه به سر قلاب زده ان. {خاطرات استیون از جسم ناتوان خودش در دوران کودکی در بازیهای خشنی چون هاکی، به بچه های کلاسش رفت و آمد می کند. بازیهایی که تقلیدی است از میدان نبرد. زمانی که جویس در سال 1917 فصل نستور را می نوشت، جنگِ به خصوصی را در نظر داشت. جنگ جهانی اول از 1914 جان جوانهای اروپایی را می بلعید. استیون خود را گماشته فرمانده پیری حس می کند که گوشش شنوای حرف کسی نیست و در مدرسه اش تاریخ نظامی رم و یونان تدریس می شود. استیون وقتی " تاریخ را کابوسی می داند که باید از آن بیدار شد"، گفته ها و عقاید هِنری جیمز و باتلر یِیتس و دی اِچ لارِنس را در مورد جنگ جهانی اول را در تکرار می کند. این فصل را بیانیه ای علیه جنگ می دانند.این زمانی است که در سراسر اروپا حرف از "پیران" خودخواهی است که جوانان را به کشتن می دهند. زمانی که آقای دیزی از سخاوت و عدالت حرف می زند، استیون از این کلمات "دهان پر کن" اظهار ترس می کند. "کلماتی که مارا چنین غمگین می کند." کلمات دیگری چون "افتخار"، "شجاعت" و "قدرت" که نویسندگانی مثل همینگوِی بی پروا به کار می برند. کودکان متمولی که استیون در سال 1904 به آنها درس می دهد و اکثراً نامهای انگلیسی چون کوکران، تالبوت و آرمستراگ دارند، به زودی در آستانه جنگِ اول افسرانی خواهند بود و کشته خواهند شد. خودِ استیون نقشی آغشته به عذاب وجدان در این میان ایفا می کند و پسرک نحیف سارجنت(به معنی گروهبان) را به زمین بازی/زمین جنگ می فرستد زیرا "آقای دیزی او را صدا می زند."}

آقای دیزی در حال برخاستن گفت:

-خب حالا.

همانطور که برگه هایش را به هم می دوخت پای میز آمد. استیون بلند شد.

آقای دیزی گفت: کلّ مطلب رو خلاصه کردم. درباره تب برفکی احشامه. فقط یه نگاه کلی بهش بنداز. هیچ اختلاف نظری در مورد مساله وجود نداره. {دیزی مدعی است که مطلب را خلاصه کرده، در ادامه خواهیم دید که از روده درازی به هیچ وجه کم نگذاشته است. در تراژدی هملت، پیرمردی به نام پولونیوس، مشاورِ کلادیوس، می خواهد به گرترود و کلادیوس گزارش دهد که هملت دیوانه است و دویست کلمه مصرف می کند تا به این معنی برسد"اکنون به اصل مطلب می رسیم..."، و او هم مدعی است که "اختصار، روحِ ذکاوت است"! اما تب برفکی احشام که به انگلیسی "بیماریِ سُم و دهان" نامیده می شود، بیماری است بسیار مُسری در میان گاو و گوسفند و بز و خوک. تاولهایی در دهان و پای حیوان ظاهر می شود. این بیماری طاعونِ مزرعه داران است و برای مبارزه با آن راههای گوناگون از جمله قرنطینه، واکسن (به دلیل جهش های مکرر ویروس چندان موثر نیست)، کشتار احشام و محدودیت در تجارت احشام، امتحان شده است. آنچه توجه دیزی را جلب کرده، مورد آخر است زیرا انگلستان بزرگترین وارد کننده گوشت از ایرلند  است. جویس از طریق دوستش هنری بلکوود پرایس در 1912 از شیوع بیماری در ایرلند مطلع شد. علیرغم عدم همزمانی رخداد ها ، این جزییات باید برای جویس آنقدر مهم بوده باشد که آن را در رمان بگنجاند.}

اجازه دارم وقت با ارزش شما رو بگیرم. دکترینِ لِزِه فِر که اغلب در تاریخ ما.{مدیریت آزاد یا عدم مداخله (laissez-faire)  یا مدیریت استبدادی: به این معنی است که مدیر تصمیمهایش را انفرادی می‌گیرد، بدون توجه زیاد به زیر دستان ...از اینجا به بعد عباراتی مقطّع به عنوان نمونه ای از سخنرانی طولانی دیزی از طریق تک گویی درونی استیون با خودش آورده شده که شاید به نظر بی ربط برسد ولی در حقیقت قسمتهایی از نامه دیزی است که در ذهن استیون نقش می بندد و در خاطر او می ماند.} تجارت احشام ما.همانطور که صنایع قدیمی ما. حلقه لیورپول که به طرحِ بندرِ گالوِی حُقّه زد. {در حدود سالهای 1850 تا 1860 طرحی در جریان بود که خطوط کشتیرانی تجاری که از اقیانوس اطلس می گذشتند، بندر گالِوی در غرب ایرلند را به بندر هالیفاکس مربوط کنند. این پروژه سرانجام شکست خورد و عده ای خرابکاری از سوی بندر لیورپول در انگستان را مقصر دانستند. که تجارت خودش را در معرض خطر می دید. ردی از تئوری توطئه در مجموعه عقاید و افکار آقای دیزی در این مورد دیده می شود. آقای دیزی صنایع قدیمتر ایرلند را نیز مشمول همین زوال عمدی تدریجی میداند.} حریق اروپا. {منظور می تواند پیش بینی جنگ جهانی اول باشد که در 1914 رخ می دهد.} انتقال آذوقه غله از طریق باریکه آبهای کانال.{آبهای میان ایرلند و انگلستان و یا کانال مانش که جنوب انگستان را از شمال فرانسه جدا می کند و دریای شمال را به اقیانوس اطلس می پیوندد.} خونسردیِ تزلزل ناپذیر دایره کشاورزی. اشاره ای به متون کلاسیک را ببخشید.کاساندرا.زنی که از چیزی که باید می بود،بهتر نبود. {کاساندرا شاهزاده زیبا، دختر پریام و هکوبا، پادشاه و ملکه تروا بود که آپولو عاشقش شد و قدرت پیشگویی را به او هدیه کرد اما وقتی کاساندرا به عشق آپولو پاسخ نداد، نفرینی به آن هدیه افزود تا هیچ کس پیشگوییهایش را باور نکند. به این ترتیب او با این که واقعه اسب چوبی را پیش گویی کرد،نتوانست از سقوط تروا جلوگیری کند. اینجا دیزی خودش را به کاساندرا مانند می کند که هیچکس به پیشگویی اش در مورد خطر تب برفکی توجه نمی کند. تا زمانی که فاجعه رخ دهد. اما چرا آقای دیزی اینطور زن ستیزانه در مورد او حرف می زند؟ "زنی که از چیزی که باید می بود بهتر نبود" کاساندرای پاکدامن از زِنا با آپولو سر باز زد، هر چند که در نهایت به عنوان غنیمت جنگی به دست آژاکس و سپس آگامِمنون افتاد. در ادامه متن متوجه می شویم که او به هلنِ خیانتکار اشاره می کند. اما هلن به نامه تب برفکی چه ربطی دارد؟ باید این را از خطاهای ذهن پیر آقای دیزی در نظر بگیریم که در یک لحظه هلن را با کاساندرا اشتباه می گیرد.} اکنون برسیم به مطلب مورد نظر.

همانطور که استیون می خواند، آقای دیزی پرسید:

-من که کلمات رو قیمه قیمه نمی کنم؟ می کنم؟

تب برفکی احشام. که به آن "روشِ آمایشِ کُخ" می گویند. سرم و ویروس.درصد اسبان تلقیح شده. ریندِرپِست. اسبان امپراطور در اتریشِ سُفلی در مِرزتاگ. جراحان دام و احشام. آقای هِنری بلکوود پرایس. پیشنهاد بزرگوارانه برای یک کارآزمایی عادلانه. ندای وجدان. سوال اساسی. به معنای واقعی کلمه باید با مشکل سر شاخ شویم. از مهمان نوازی ستون هایتان ممنونم. {آقای دیزی معجونی از اطلاعات درست و غلط ارائه می دهد. اما در اینکه این بیماری را در آن زمان قابل علاج می داند، سخت در اشتباه است و اقدامی عملی بر اساسِ نامه اوممکن نیست. جزییات نامه او نشان از با خبر بودن از مجموعه ای از علوم نوین می دهد بدون آنکه آنها را درک کرده باشد. بررسی روی آرشیو های علمی دولت اتریش نشان داد که هیچ مطالعه ای بر روی اسبان امپراطور صورت نگرفته است. "ریندرپست"، بیماری دیگری است که گاو ها را مبتلا می کند. در آن زمان تلاشهایی برای واکسیناسیون گاو ها و اسبها بر ضد سل در جریان بود. در پایان آقای دیزی از ستونهای روزنامه تشکر می کند.}

آقای دیزی گفت:

-می خوام این چاپ بشه و خونده بشه. خواهی دید که در شیوعِ بعدی، اونها {انگلیسی ها} واردات احشام ایرلندی رو تحریم می کنن. و حال اونکه قابل علاجه. علاج شده. پسردایی من هنری بلکوود پرایس برام نوشته که به طور منظم در اتریش توسط دامپزشکای اونجا درمان می شه. پیشنهاد کردن که بیان اینجا. دارم تلاش می کنم که از نفوذم روی دایره {کشاورزی} استفاده کنم. می خوام تبلیغات رو امتحان کنم. مشکلات منو احاطه کرده. دسیسه ها...نفوذِ پشتِ پرده ای ها...

انگشت اشاره اش را بلند کرد و مثل پیرمردها قبل از آنکه صحبت کند، هوا را زیرِ ضربِ آن گرفت.

گفت:

-حرفای من یادت باشه آقای ددالوس. انگلستان افتاده دست جهود ها.  همه مهمترین منصبها : امور مالی، مطبوعات. و این نشانه افول یه ملته. هر جا جمع بشن قدرت حیاتی ملت رو تحلیل می برن. این سالها می بینم که داره اتفاق می افته. به همون قطعیت که ما الان اینجا ایستادیم، تاجر های یهودی توی کار ویرانی هستن. انگستان قدیم داره می میره. {یهود ستیزی در پایان قرن نوزده و اوایل قرن بیستم جانی تازه گرفته بود اما ریشه های آن به صدر مسیحیت و این اعتقاد بر می گردد که یهودیان عیسی را تسلیم پونتیوس پیلاتِس، فرماندار یهودیه کردند تا بر صلیب کند. استیون بعدتر یادآوری می کند که عیسی خود یهودی بود. دیگر آن که ربا و بهره در مسیحیت ممنوع بود و یهودیان با رضایت این خلاء را پر می کردند. سوءتفاهم های بیشمار دیگری بر این هسته اولیه سوار شد و نفرتی ریشه دار را پدید آورد.}

به چابکی پا به پا شد،  پرتو نوری از آفتاب به چشمانش افتاد و آبیِ زندگی به آنها بازگشت. نظری به اطراف انداخت و بعد، دوباره.

 باز گفت:

-داره می میره اگه که تا حالا نمرده باشه.