سنگ چین ها و پرچین ها

پش رویم دو راه بود.

و من راه پر رفت و آمد را برگزیدم. کوله بارم پر از وسایل بود:

دوربین، کیسه خوب رادیو، رادار، نقشه،کاندوم چراغ نقشه خوان، قطب نما، گاز سفری، پماد دور کننده حشرات، انواع اغذیه خشک، پول، پتوی نجات، پشه بند، نعل اسب، قلاب ماهی گیری،  ماشین تایپ، طلسم، قرص ضد اسهال، قرص ضد استفراغ، آب شیرین کن، قهوه تلخ، یک دسته کارت پستال، عکس یادگاری همه افراد خانواده و تعداد زیادی کتاب.

کمی که رفتم دیدم خیلی ها هستند که از من سریع تر می روند و اتفاقا کوله بار سنگین تری هم دارند.

دیدم از این جاده شلوغ خوشم نمی آید. نه این که از مناظرش متنفر باشم یا از هتل ها و بیمارستانها و زیارتگاهها و قبرستانهای سر راه بدم بیاید. دیدم آدم های این جاده را دوست ندارم.

نه این که از خودشان بدم بیاید... بیشتر، از کوله بارشان،.. و  طرز راه رفتنشان زیر این کوله بار...

و این که نکند من هم شبیه آنهاباشم (کوله بارم که شبیه بود!)

ناگهان دلم خواست از آن راه کم گذر رفته بودم ...

ایستادم. ولی برنگشتم. بعضی چیزها را انداختم. رادیو، رادار، دوربین، نقشه، قطب نما...

هر از چندی، راهی فرعی از جاده اصلی جدا می شد با تابلویی در ابتدای آن که نوشته بود: "بن بست" و البته کسی در این بن بست ها قدم نمی گذاشت.

در این فاصله خیلی ها از من جلو زدند...

وقتی که می رفتند می دیدم که بعضی هاشان نقشه هایشان رامی اندازند یا چراغهایشان را.

کتاب خواندم به این امید که آن دو راهی موعود را دوباره پیدا کنم. اما اغلب کتاب ها اصلا درباره راه نبود. و بعضی درباره یک راه بود وفقط چند تایی درباره دو راهی ولی هیچ کدام نمی گفت چطور می توان از جاده شلوغ به جاده کم گذر راه کج کرد. ..

کتاب ها که تمام شد. همه پولم را خرج کرده بودم. همه قرص های ضد استفراغم را خورده بودم و داشتم راه می رفتم.

 هیچ دو راهی ... یا تابلویی که روی آن نوشته باشد «به طرف راه کم گذر» ! فقط هر از چندی یک فرعی با تابلویی که می خواندی "بن بست" ...

دوباره ایستادم. ماشین تایپم را در آوردم و هر چیزی را که یادم بود از آن روزی که بر سر دو  راهی بودم، نوشتم. یکبار حتی جدا تصمیم گرفتم برگردم. نعل اسبم را به سینه زدم و همه طلسم ها را آویزان کردم و چند قدمی هم برگشتم که تنه زدن ها شروع شد و دیدن قیافه های متعجب و عصبانی و پر از تمسخر آنهایی که از روبرو می آمدند .

عاقبت برگشتم از همان راه با همان سنگ چین ها و پرچین ها و منظره ها ...

و آدم هایی که حداقل مجبور نبودم صورتشان را ببینم. ..

 دیگر هرگز نایستادم. نه کند می رفتم و نه تند. با دست هایی در جیب و سری گاه به زیر و گاه به هوا و لبی که سوت می زد و چشمی که بی ا ختیار رد سنگ چین ها و پرچین ها را می گرفت...

 یک روز دیدم دیگر مطمئن نیستم که اصلا از اول هیچ دو راهی وجود داشته...

تا این که  روزی نزدیک غروب،

به کوره راهی رسیدم با تابلویی که نوشته بود «به طرف راه کم گذر»!!

باریک و بد منظره که مسافران جوان را مدتها به خود مشغول می کرد ولی ابدا شبیه دو راهی دوران جوانی من نبود. کوره راهی چه بسا گمراه کننده با تابلویی جذاب ...

ایستادم. کوله  بارم  را  زمین  گذاشتم.  نوشته  روی  تابلو  را پاک کردم و خیلی خوانا نوشتم "بن بست" و رد سنگ چین ها و پرچین ها و منظره ها را گرفتم...

                                     پایان

 

... به راستی چشم پوشیدن از هر گونه خودسری و تکروی والاترین رهنمودی بود که خود را به آن ملزم کردم ...

          فرانتس کافکا