توجه:

1- لطفا در یاد داشت های قبلی در همین وبلاگ, مقدمه مترجم را مطالعه کنید.

2- بسیاری مطالب داخل کروشه به رنگ قرمز از پروژه اولیس دانشگاه تگزاس توسط جان هانت آورده و ترجمه شده است http://cas.umt.edu/english/joyce/index.php? chapter=telem&notes=1

در این پروژه عظیم علاوه بر توضیحات میتوانید تصاویر مربوط به موضوع اعم از اشیا و اماکن و آثار هنری را مشاهده کنید.

سایر موارد حاصل تحقیق و یا نظر شخصی مترجم است

3-استفاده از مطالب به شرط ذکر نام مترجم(ایمان فانی) و ذکر لینک وبلاگ آزاد است.

4-توصیه میشود یکبار متن بدون توضیحات داخل کروشه (به رنگ قرمز) و یکبار با توضیحات خوانده شود.

5-در یادداشتهای بعدی ترجمه به مرور کامل خواهد شد پس به طور دوره ای مطالب وبلاگ را چک کنید

ادامه...

 

آقای دیزی در حالیکه با انگشت اشاره می کرد، گفت:

-برای اینکه تو پس انداز نمی کنی. {به واقع نصایح آقای دیزی بی غرض و به حال استیون مفید است. خواهیم دید که استیون به شدت مقروض است. احتمالا جویس قصد داشته  در این دیالوگها رویه و مشی برخورد با پول را در میان پروتستانها و کاتولیک ها و یهودیها با هم مقایسه کند. در آیین کاتولیک، دنیا جایِ قرار نیست و شبیه یک مسافرخانه است که باید بار سفر از آن بر بست پس خط فکری یک کاتولیک، پس انداز کردن و کارِ سخت و پول به کار انداختن را نه تنها توصیه و تشویق نمی کند بلکه آن را خوار می دارد. بر عکس پروتستانها به ویژه کالوینیست ها سرمایه را ارج می نهند و آن را چِرکِ پستِ دنیوی نمی دانند. کتابی توسط ماکس وِبِر نوشته شده است که علت ثروتمند شدن کشورهای شمال اروپا و امریکا را که پروتستان هستند با کشورهای کاتولیک مقایسه می کند و به همین نتیجه می رسد. در طول داستان می بینیم که بلوم که یهودی است نیز نصایح مشابهی به استیون می کند و حتی برای آنکه جلوی حاتم بخشی و ولخرجی او را بگیرد، پولش را برایش نگه می دارد. او برای استیون توضیح می دهد که اسپانیا وقتی فقیر شد که یهودیها را که موتور اقتصادی آن کشور بودند، بیرون کرد و انگستان و آمریکا وقتی ثروتمند شدند که به یهودی ها پناه دادند. زیرا آنها در مقایسه با کاتولیکها روحیه جذب ثروت دارند. البته خیلی ها تئوری ماکس وبر را قبول ندارند و علل ولخرجی یا آینده نگری افراد را کاملا شخصی می دانند. خود جویس توضیح می دهد که یکی از علل ولخرجی او، وجود این صفت در پدر او بوده است.}

تو هنوز نمی دونی پول چیه. پول قدرته. وقتی که به اندازه من زندگی کردی{می فهمی}. من می دونم، من میدونم. فقط اگه جَوونا می دونستن. ولی شکسپیر چی می گه؟ در کیسه ات جز پول چیزی مگذار.

استیون زیر لب گفت:

-یاگو. {جمله "در کیسه ات جز پول چیزی مگذار" از دهان یکی از خبیث ترین شخصیت های  شکسپیر بیرون می آید. یاگو در نمایشنامه اوتلو بارها به رودریگو می گوید که تمام زمینهایش را بفروشد و پولش را به یاگو بدهد تا دِزدِمونا را راضی کند که با رودریگو بخوابد. پس این در واقع نصیحت شکسپیر نیست بلکه یاگو با آن جملات تنها در فکر نابود کردن رودریگو و تیغ زدن اوست. نقل قول از شکسپیر بدون آن که نمایشنامه های او را خوانده باشند کاری بسیار خطرناک است و می تواند گوینده را بسیار ابله جلوه دهد.}

چشمان وقت گذرانش را از صدفها برداشت و به نگاه خیره پیرمرد چشم دوخت.

آقای دیزی گفت:

-اون می دونست پول چیه. {شکسپیر} پول در می آورد. درسته که شاعر بود ولی انگلیسی بود. می دونی افتخار انگلیسی ها چیه؟ می دونی غرور آمیز ترین چیزی که ممکنه از دهن یک نفر انگلیسی بشنوی چیه؟ {ممکن است نقل قول دیزی از شکسپیر غلط باشد ولی این موضوع حقیقت دارد که شکسپیر ثروتمند بود و از محل سهمش در تئاتر "گلوب" پول خوبی در می آورد.}

حکمران دریا. چشمانِ به سردیِ دریایش به خلیجِ خالی نگریست: به نظر می رسد تاریخ را باید سرزنش کرد : من و کلماتم را، بی هیچ کینه ای. {صحبت از انگلیسی هاست و استیون به یاد هِینز می افتد. انگلیسی های حکمران دریا و رابطه شان با ایرلند و این که تقصیر را به گردن تاریخ انداخته اند}.

استیون گفت:

- اینکه در این امپراطوری آفتاب هرگز غروب نمی کند.

آقای دیزی فریاد زد:

-هِه! این انگیسی نیست. یه نفر سِلتیِ فرانسوی زبان اینو گفته. {نخستین باری که این جمله به کار رفته احتمالا با توجه به نقل هِرودوت تاریخ نگار یونانی، خشایارشا و درباره امپراطوری ایران بوده است و پس از آن بارها توسط افراد مختلف و در طول تاریخ در مورد امپراطوریهای مختلف به کار رفته که هیچ کدام آنها سِلت و یا فرانسوی نبوده اند! نقل قولهای اشتباه و ابلهانه آقای دیزی ادامه پیدا می کند.}

با حالتی رسمی گفت:

-بهت می گم که غرور آمیز ترین خود ستایی اش چیه.  من با پول {خودم} راهِ خودمو باز کردم.

آدم حسابی، آدم حسابی.

-من با پول خودم راه رو باز کردم. در تمام زندگیم یه شیلینگ هم قرض نگرفتم. می تونی حسش کنی؟ هیچ بدهی ندارم. می تونی؟

مولیگان، نُه پوند، سه جفت جوراب، یک جفت چکمه و کراوات. کوران، ده گینی. مَک کان، یک گینی. فِرِد رایان، دو شیلینگ. تِمپِل، دو تا ناهار. راسِل، یک گینی، کازین ها، ده شیلینگ. باب رِینولدز، نیم گینی، کوهلِر، سه گینی، خانم مک کِرنان، پنج هفته پانسیون. قلمبه ای که دارم به هیچ درد نمی خوره. {استیون سه پوند و دوازده شیلینگ حقوق گرفته و بیش از بیست پوند مقروض است بنابراین نتیچه می گیرد پول قلمبه ای که در جیب دارد بی فایده است.}

استیون جواب داد:

-در حال حاضر، نه.

آقای دیزی با شادی توانگرانه ای خندید و ظرف پس اندازش را سر جایش گذاشت.

با لذت گفت:

می دونستم که نمی تونی ولی یه روز باید حسش کنی. ما مردم سخاوتمندی هستیم ولی باید منصف و عادل هم باشیم.

استیون گفت:

-من از اون کلمات گُنده می ترسم که ما رو اینقدر غمگین می کنه.

آقای دیزی چند لحظه ای عبوسانه به طاقچه بالای شومینه خیره ماند. بر جُثه خوش ترکیب مردی ملبّس به دامن اسکاتلندیِ پشمیِ چهارخانه : آلبرت ادوارد، شاهزاده وِلز. {این مرد پسر ملکه ویکتوریا و ولیعهد و بنابر رسمِ سلطنتیِ  القاب و عناوین در انگلستان که ولیعهد را شاهزاده ولز لقب می دادند، شاهزاده ولز است. او در سال 1901 شاه شد. عکس یا نقاشی از او بالای شومینه آویخته است. به سبب اشتهای سیری ناپذیر، شاه آن جثه خوش ترکیب را به مرور از دست داد او بسیار میخواره و شهوتران نیز بود.}

با لحنی متفکر گفت:

-تو من رو یه پیر عقب مونده و عضو حزب محافظه کار میدونی. من از زمان اوکانِل تا حالا سه نسل رو دیدم. {اوکانل که به او آزادیبخش لقب داده بودند، قهرمان مبارزات بدون خشونت ایرلند بود که باعث شد ایرلندی های کاتولیک به پارلمان انگلستان راه پیدا کنند آرمان نهایی او استقلال ایرلند بود که به آن نرسید.} من قحطی سال 46 رو یادم میاد. {در این که آیا این واقعا قحطی بود یا یک نسل کشی، بحث است زیرا مواد غذایی به فراوانی در ایرلند تولید می شد. در هر حال در طی آن قحطی از یک جمعیت 8 میلیونی، بالای یک میلیون و نزدیک به 1.5 میلیون نفر مردند. و عده زیادی به آمریکا مهاجرت کردند. در آن زمان نوعی قارچ محصول سیب زمینی را که قوت غالب ایرلندی ها بود، نابود کرد و این در حالی بود که ذرت، گندم، گوشت خوک و گاو به فراوانی به انگلستان صادر می شد. انگلستان همواره رشد صنعت در ایرلند را تضعیف و این گونه صادرات را تقویت می کرد. مردم ایرلند چیزی جز سیب زمینی گیرشان نمی آمد و بنابراین آفت محصول در طی یک سال، یک و نیم میلیون نفر از آنها را کشت. آنها که تاریخ ایران یا حداقل "سووشون" خانم سیمین دانشور را خوانده اند، با سیاست قحطی ساز انگلیسی آشنا هستند. قارچ سیب زمینی مساله بی سابقه ای نبود و در اروپا (مثلا بلژیک) هر بار این آفت زیان می رساند، دولتها صادرات غذا را متوقف می کردند و مواد خوراکی ارزان می شد اما دولت انگلستان به ایرلند چنین اجازه ای نداد! این واقعه در تاریخ زمان صلح اروپا در نوع خود فجیع ترین بوده است. عجیب است که وقتی در دانشگاه تئوری های جمعیتی را می خواندیم از این قحطی در کتابها صحبت می شد ولی فقط قارچ سیب زمینی و نه سیاست انگلیسی را مقصر آن قلمداد می کردند!} این رو می دونستی که لُژِ نارنجی ها شلوغ کردن تا اتحاد{با انگلستان} مُلغی بشه، بیست سال قبل از اوکانل یا قبل از اون که اسقفهای انجمن اخوت شما به عنوان یه عوام فریب تکفیرش کنن؟ {لُژ یا جامعه یا انجمن نارنجی ها تشکیل می شد از پروتستانهای هوادار اتحاد با انگلستان از شمال ایرلند که با حمله های شبانه، قتل و ارعابِ ایرلندی های کاتولیک و توهین به کلیساهای آنها، در جهت منافع انگلستان عمل می کردند. این که آنها شلوغ کردند تا اتحاد ملغی شود همانقدر سخیف است که مثلا بگوییم شعبان جعفری و حامیان معنوی اش با تمام توان از مصدق دفاع کردند.} شما فِنیان ها بعضی چیزا یادتون میره. {فنیانها مبارزینی انقلابی و مسلح برای جدایی ایرلند و رهایی آن از زیر سلطه انگلستان بودند. اسقفها از بالای منبر آنها را تکفیر می کردند و در مراسم اعتراف از بخشودن آنها که در چنین سازمانهایی عضویت داشتند، سر باز می زدند. در طول تاریخ ایرلند کلیسای کاتولیک با حمایتی نیم گرم و سیاست یکی به نعل و یکی به میخ با جنبشهای ملی و آزادیخواهانه ایرلند رفتار کرده است. رجوع شود به رمان "چهره مرد هنرمند در جوانی" ترجمه آقای منوچهر بدیعی از انتشارات نیلوفر. در آن رمان، در شام شب کریسمس، اعضای یک خانواده و دوستان، در نفی یا حمایت از کلیسا یا میهن پرستی با هم به نزاع می پردازند.}  

خاطره جاودانه آن شکوهمند متدین.{گفته شد که ویلیامِ اورانژ (نارنجی)، حامی پروتستانها بر جیمز کاتولیک پیروز شد و پروتستانهای وفادار به او شعاری ساخته بودند که در بانگِ نوشانوش خود سر می دادند: :به سلامتی خاطره جاودان آن شکوهمندِ متدین، پادشاه نیک و بزرگ که نجاتمان داد از شرّ رندی و رندان، بردگی و بردگان، رذالت و رذلان، پاپ و پاپ مآبان، پول برنجی و کفشهای چوبی...(پول برنجی همانطور که قبلا گفته شد از ذوب کردن توپهای برنجی درست شده بود و کفشهای چوبی هم اشاره است به کفش مخصوص شکنجه در زمان تفتیش عقاید در کلیسای کاتولیک.}  لُژِ دایموند {الماس} در آرماگ جسدهای آویخته پر زرق و برقِ پاپ مآب ها. {رعایای کاتولیک در برابر لژ نارنجی یا اورانژ به دفاع برخاستند و جمعیت "مدافعین" یا لژ الماس را تشکیل دادند که عمدتا دست خالی بودند. در درگیری آنها در استان شمالی آرماگ، پروتستانهای مسلح، کاتولیکها را کشتار کردند و بعدها آن را به نام "نبرد آرماگ" ستودند.} خشن، نقابدار و مسلح، پیمانِ کشاورزان. {ذهن استیون از زمان کشتار آرماگ، دویست سال به عقب بر می گردد، زمانیکه تازه واردان انگلیسی و اسکاتلندی پروتستان در طی موج دوم به ایرلند ریختند و در مقابل اعطای زمین از سوی امپراطوری به آنها، پیمان بستند که به تخت و تاج انگلستان پایبند و وفادار بمانند. زیرا در طی موج اول انگلیسی ها در اثر آمیختن با جمعیت بومی و تغییر مذهب  از پروتستان به کاتولیک دیگر چندان به امپراطوری وفادار نبودند و بسیاری از آنها به زبان ایرلندی حرف می زدند.} شمالِ سیاه و انجیلِ آبیِ راستین. {نواحی شمالی ایرلند که پروتستان هستند و پرچم آبی اسکاتلند که آنها هم پروتستان بودند و نواحی از شمال ایرلند را به اشغال در آوردند از جمله اولستِر که زادگاه آقای دیزی نیز هست.} با موهای دُمبِ موشی شان خفته اند. { مجددا پرش به صفحه دیگری از تاریخ:چِریکهای ایرلندی موهایشان را پشت سر می بستند. این جمله قسمتی است از یک شعر کنایه آمیز که انگلیسی ها و پروتستانها در مورد مبارزان ایرلندی و حامیان فرانسوی شان می خواندند، پس از آنکه ناوگان فرانسه که به کمک مبارزین ایرلندی رفته بود، نتوانست در سواحل ایرلند پیاده شود و این تلاش ناکام ماند. افکار استیون به تلخی سعی می کند مسائل را از دید آقای دیزی ببیند.}