انگشتانه هایی به بزرگی نیمرو

 

 دوست داشت خواب ببیند هفت تیر نگهبان بانک پر است حواس نگهبان بانک پرت است. ماشه هفت تیر سفت نیست آدم فضول آن نزدیکی نیست...

دوست داشت استخوان گیجگاهش به تردی همان بیسکوییتهایی باشد که وقتی بچه بود مادر بزرگش توی شیر تلید میکرد. و گلوله داغ باشد و وقتی از سرش رد میشود گرمایی مثل گرمای زیر کرسی ها توی سرش پخش کند جوری که پلکش را سنگین کند و ردی از نور توی سرش جا بگذارد مثل نور جشن تولد ها. و آب دماغش راه بیافتد مثل وقتی که بچه بود و سرما می خورد و سوپ برایش درست می کردند و آب دماغش  راه  می افتاد و همه تنش کرخت و بیجان بود و از اتاق بغل صدای تلویزیون و حرف زدن مادر و خواهرهایش می آمد.

در عوض خواب دید  بهار شده و پدر بزرگش زنده شده. خیلی پیر و کوچک! با پیراهن آبی و پدر بزرگش هوس کرده بود پژوی قدیمی اش را براند و نوه اش را هم ببرد. بلافاصله توی ماشین بودند و پدر بزرگ میراند و اصلا با او حرف نمی زد. دره ها سبز بود و گلهای انگشتانه ای در آمده بود که هر کدام اندازه کف دست بودند درست مثل نیمرویی که سالها قبل صبح زود در سیاه بیشه با پدر بزرگ خورده بود. حالا پدر بزرگش کنار زده بود تا انگشتانه تماشا کند . روی زمین دراز کشید و سرش را دزدانه تا لب دره جلو برد و انگشتانه های خیلی بزرگی دید که یکیشان داشت می خندید. خوب که دقت کرد دید زنش است که گلبرگ در آورده و چشمک می زند.

 وقتی می خواستند بر گردند دید نمی تواند بیدار شود...

 

پایان

ایمان فانی