توجه:

1- لطفا در یاد داشت های قبلی در همین وبلاگ, مقدمه مترجم را مطالعه کنید.

2- بسیاری مطالب داخل کروشه به رنگ قرمز از پروژه اولیس دانشگاه تگزاس توسط جان هانت آورده و ترجمه شده است http://cas.umt.edu/english/joyce/index.php? chapter=telem&notes=1

در این پروژه عظیم علاوه بر توضیحات میتوانید تصاویر مربوط به موضوع اعم از اشیا و اماکن و آثار هنری را مشاهده کنید.

سایر موارد حاصل تحقیق و یا نظر شخصی مترجم است

3-استفاده از مطالب به شرط ذکر نام مترجم(ایمان فانی) و ذکر لینک وبلاگ آزاد است.

4-توصیه میشود یکبار متن بدون توضیحات داخل کروشه (به رنگ قرمز) و یکبار با توضیحات خوانده شود.

5-در یادداشتهای بعدی ترجمه به مرور کامل خواهد شد پس به طور دوره ای مطالب وبلاگ را چک کنید

ادامه...

 

 

 

استیون همانطور که به دنبالِ صورتِ ناسازِ پسر به سمت در می رفت، گفت:

-بهتره چوبِت رو برداری و بری بیرون پیش بقیه.

-بله، آقا.

در راهرو، نامش شنیده شد که از زمین بازی صدایش زدند.

-سارجنت!

استیون گفت:

-بدو، آقای دیزی صدات می کنه.

در درگاهِ سرپوشیده ایستاد و شتابِ آن دست و پا چلفتی را به سمت زمینِ جنگ و رقابت تماشا کرد، جایی که صداهای تیز در حال ستیز بودند. برای تیمهایی یار می کشیدند و آقای دیزی با پاهای پاتابه پوش، پا کِشان بر روی دسته چمن ها پیش می آمد. {gaiter را در فارسی پاتابه ترجمه کرده اند اما برای کوهنوردان همان واژه "گِتر" آشناتر است که پوششی است ضد آب که بر روی چکمه می پوشند و مچ پا و قسمت تحتانی ساق را می گیرد و از نفوذ آب و گل و لای پیشگیری می کند.} به ساختمان مدرسه رسیده بود که صداهای در حالِ ستیز دوباره فرایش خواندند. با آن سبیلِ خصمانه سفید برگشت.

بی آنکه گوش کند بی وقفه فریاد زد:

-دیگه چی شده؟

استیون گفت:

-کوکران و هالیدِی تو یه تیم افتادن، قربان.

آقای دیزی گفت:

-یک دقیقه در اتاق مطالعه من منتظر می مونید تا من نظم رو به اینجا برگردونم.

و همانطور که با سر و صدا دوباره به زمین قدم می گذاشت، صدای پیرمردانه اش، سخت گیرانه بلند شد:

-موضوع چیه؟ دیگه چی شده؟

صداهای تیزشان دورِ او از همه طرف بالا رفت:با آن همه ریخت و قیافه گوناگونشان {با آن همه صُوَرِ کثیرشان} حلقه را بر او تنگ کردند،زیر ظِلِّ آفتاب، موهای عسلیِ بد رنگ شده اش، سفید نشان می داد.

 هوای اتاق مطالعه آکنده بود از بوی تیزِ نا و دود همراه بوی یکنواخت و کسل کننده چرمِ در حال پوسیدن. درست مثل روز اول که اینجا با من چانه زده بود. {خواننده همراه تاکنون دریافته است که از ویژگی های متن اولیس، تغییر ناگهانی زاویه دید و زبان روایت و ضمایر است.}

کنون همان است که بود از نخست. {قسمتی از دعای کاتولیک "شکوه و جلالِ پدر" : جلال و شکوه از آنِ پدر است و از آنِ پسر و از آنِ روح القُدُس: کنون همان است که بود از نخست و چنین خواهد بود تا ابد،در جهان بی پایان. آمین.

استیون در اتاق مطالعه آقای دیزی یاد روز استخدامش افتاده است. از میان ادعیه و اذکار مذهبی تکّه هایی را به یاد می آورد که بر همانی و رکود و رخوت و سکون اشاره می کند، هر چند که در جایگاه مذهبی اصلی خود اشاره بر استواری و بی مرگی و ابدیتِ ناموس خداوند دارد. در فصل اول استیون به یاد می آورد که در مدرسه یسوعی ها خدمتگزار کشیش در آیین عشای ربانی بوده است و اکنون در پیش باک مولیگان همان است. اینجا هم در روزی که از مدیر مدرسه حقوق می گیرد از همانیِ کار و نوعی حس به دام افتادن رنج می برد.  در ابتدای فصل از افکار ویلیام بلِیک حرف می زند: از امکان نابودی زمان و مکان و طرحی نو در انداختن در نظام سیاسی. در فصل بعدی باز با نظر به همین ذکرِ و دعای مذهب کاتولیک، حس و بینشی تاریک پیدا می کند : "کنون نظاره کن، سراسر زمان، بدونِ تو. تا ابد خواهد بود"... ای بس که نباشیم جهان خواهد بود،   بی نام ز ما و بی نشان خواهد بود.     زین پیش نبودیم نبد هیچ خلل،       زین پس چو نباشیم همان خواهد بود...}

روی میزِ پادیواری، جعبه ای دو خانه از سکه های عهدِ استوارت، گنجِ بی ارزشِ یک باتلاق: تا ابد چنین خواهد بود. { میز پا دیواری که بخشی از اثاثیه تجملی اتاق پذیرایی است، معمولا کنار دیوار قرار می گیرد و ظروف تزیینی و غذاهای آماده برای سِرو روی آن گذاشته می شود و دستمال سفره، رو میزی و سایر ظروف در کِشوهای آن قرار داده می شود. سکه های دوران اِستوارت، یادگارهایی هستند از دورانی اَسفناک در تاریخ ایرلند. در سال 1688 شاه جیمز (استوارت) دوم به ایرلند حمله کرد و پس از آن که سر سپردگی بسیاری از اهالی را بدست آورد، واحد پول جدیدی ایجاد کرد که سکه های آن در دوبلین و لایمریک ضرب می شد. اما این داستانی غیر از تهاجم و تجاوزِ معمولِ انگلیسی ها به ایرلند است. در سال 1685 با مرگ چارلز دوم، برادرش جیمز به پادشاهی رسید ولی بلافاصله حساسیت و برخورد ایجاد کرد زیرا آشکارا کاتولیک بود و مستبد و این دو مساله از قدیم از اتهامات خاندان استوارت بودند. زمانی که جیمز ولیعهدی کاتولیک اختیار کرد، پروتستانها برادر زاده و پسر خوانده اش ویلیامِ اورانژ را تحریک کردند که ارتشی بر گیرد و به انگلستان حمله کند. در این حمله جیمز از انگلستان گریخت و این کار او کناره گیری از سلطنت تلقی شد. به اینکار او به کنایه "انقلاب با شکوه" لقب دادند. ویلیام سوم شاه شد و مشترکا با همسرش که دختر همان جیمز بود حکومت کرد.

جیمز که به فرانسه گریخته بود، از آنجا ارتشی در ایرلند پیاده کرد. در آنجا کاتولیکهای ایرلند که زمین و قدرتشان را در جنگهای اتحادیه از دست داده بودند و از اولیور کراموِل در جنگهای 1649-1653 شکست خورده بودند، از او استقبال کردند. اما ارتش جیمز در جنگ "بوین" در 1690 شکست خورد و هزیمت کاتولیک ها قطعی شد و از ایرلند گریختند و اولین گروهی بودند که "غازهای وحشی" لقب گرفتند. پروتستانها حاکم شدند. قوانینی تصویب شد که جمعیت کاتولیک را سرکوب و فقیرترمی کرد. آن سکه ها که جیمز در ایرلند زده بود در این شرایط کار را بدتر کرد و به تورم افزود. عیار طلا و نقره سکه ها آنقدر پایین بود که ارزش ذاتی نداشتند. به آنها "پولِ توپی" می گفتند زیرا با ذوب کردن توپهای قدیمی ارتش ضرب شده بودند. تنها ارزش آنها برای کلکسیونر ها است. زیرا نایاب هستند و از طرفی در "باتلاقی" مثل ایرلند به عنوان "پایگاهی-Base " برای فتح انگلستان استفاده شده بودند. این سکه ها در این فصل نمادی هستند از نظر کلّی استیون که پول را بی ارزش می شمارد و از سویی ناامیدی او ازتغییر مسیر تاریخ ایرلند.}

و {قاشق های} دوازده حواری، دراز به دراز در  بستری گرم و نرم از آسترِ مخملِ کهنه ارغوانیِ، برای همه بی دینان موعظه کرده بودند : جهانی بی پایان. {روی میزِ پادیواریِ اتاقِ مطالعه آقای دیزی، یک جعبه دورازده تایی قاشق نقره با آستر مخمل قرار دارد. دسته این قاشقها را به صورت حواریون عیسی می ساختند و گاهی قاشق سیزدهمی هم وجود داشت که آن را "شاه قاشق" می نامیدند و نماد خود عیسی بود. چنین قاشقهایی از سوی پدرِ تعمیدی به فرزند داده میشد و نماد اصالت و تَموّل بود. در انجیل مَتی، باب دهم عیسی به حواریون گفت که تنها یهودیان را موعظه کنند اما در کتاب "کردار حواریون" باب 10 و 11 آنها تصمیم می گیرند که همه بی دینان " غیر یهودیان و غیر مسیحیان" را هم طرفِ دعوت قرار دهند}.   

 

گامی شتابزده بر سنگِ درگاهِ ساختمان و به درون راهرو. سبیل غریب و کمیابش را فوت کنان {نفس زنان} آقای دیزی در کنار میز توقف کرد.

گفت:

-اول حساب و کتابِ مختصرِ ما.

از جیب کتش یک کیف پول با بندی چرمی در آورد.کیف به یک ضرب باز شد و دو اسکناس از آن در آورد که یکی از آنها به دو نیم تا شده بود و آنها را به دقت روی میز گذاشت.

در همان حال که بند کیف بغلش را می بست و دوباره آن را جا می داد، گفت:

-دو تا.

و حالا اتاقِ گَنجش برای طلا {کنایه از جعبه یا ظرف سکه ها} .دستِ خجولِ استیون روی صدفهای تلنبار شده در هاوَن سردِ سنگی حرکت کرد : صدفِ حلزونی و صدفِ خَرمُهره و صدفِ پلنگی : و این یکی که شبیه عمّامه امیران پیچ خورده ، و این، گوش ماهیِ جیمزِ قدیس. اندوخته قدیمی یک زائر، گنج مرده، صدفهای تو خالی. {در همان حال که آقای دیزی مشغول جور کردن مزد استیون است، او که نمی خواهد نگاهش منتظر و تعقیب کننده حرکات و رفتار آقای دیزی در هنگام پیدا کردن پول باشد، سرش را با اشیای داخل اتاق از جمله یک مجموعه صدف گرم می کند. گوش ماهی یا همان صدف دو کفه ای نمادی است از قدیس جیمز که زیارتگاهش در کمپوستلا در اسپانیا است و با دریا فاصله چندانی ندارد و زائرانی که برای زیارت او می رفتند معمولا گوش ماهی یا صدف به خود می آویختند که نمادی است از به کمال رسیدن و کامل کردن زیارت. صدفهای آقای دیزی، از دیگر سو، گنجی مرده و بی ارزش است. همانطور که پول، نمادی است از زیبایی تهی و بی معنی.}

یک "قادر متعال" روی کُرکِ نرمِ رومیزی افتاد، برّاق و نو. {"ساورِن" به معنی "قادر متعال" یکی از اصطلاحاتی است که برای سکه یک پوندی به کار میرود. "کویید" همانطور که گفته شد اصطلاح دیگر آن است.}

آقای دیزی همانطور که ظرفِ پولِ خُردش را در دست می چرخاند ،گفت:

-سه تا. اینا چیزای دمِ دستیِ مفیدی هستن. ببین. این برای "قادر متعال" ها . این واسه شیلینگ هاست. شیش پنسیها، نیم کرونی ها و اینم واسه کرون، می بینی. { یاد آوری میشود که کرون معادل پنج شیلینگ و پوند معادل بیست شیلینگ و بنابراین کراون برابر ربع پوند است و هر دوازده پنی، یک شیلینگ است. گینی برابر 21 شیلینگ یا یک پوند و یک شیلینگ است که سکه ای است نایاب و اشرافی در زمان رخداد وقایع داستان. وسیله ای که آقای دیزی پولش را از آن در می آورد در حقیقت یک ظرف فلزی با شش لوله تو خالی است که سکه ها درون آن مثل ستون قرار می گیرند و یک اهرم جدا گانه برای هر ستون سکه بیرون می پراند. توصیه می شود با مراجعه به پروژه جویس که لینک آن داده شده، حتما عکس ها را ببینید. این تصاویر کمک عجیبی به ترجمه می کند به عنوان مثال پیش از دیدن عکس، عبارت " turn the savingsbox about in his hand  " را ابتدا  " جعبه پولش را در دست این طرف و آن طرف کردن" ، ترجمه کرده بودم ولی وقتی شکل استوانه ای آن را دیدم ترجمه اینطور شد : " ظرفِ پولِ خُردش را در دست چرخاند" }

از ظرفش دو کراون و دو شیلینگ بیرون پراند.

گفت:

-سه {پوند} دوازده {شیلینگ}، فکر می کنم خواهی دید که درسته.

استیون با شتابی شرمسارانه پول را جمع کنان و همه اش را در یک جیب شلوار فرو کنان، گفت:

-متشکرم ،قربان.

آقای دیزی گفت:

-اصلا تشکر لازم نیست. شما براش زحمت کشیدی.

دست استیون که دوباره آزاد شده بود، سراغ صدفهای تو خالی رفت.

آنها هم نماد زیبایی و قدرت بودند. و قُلُبمه ای در جیب من: نمادی آلوده به حرص و نکبت.

آقای دیزی گفت:

-اینجوری حملش نکن. یه جایی درش میاری و گُمش می کنی. یه دونه از این دستگاهها بخر. خواهی دید که مفیده.

 یه جوابی بده.

استیون گفت:

-دستگاه من اغلب خالی خواهد ماند.

همین اتاق و همین ساعت. همان پند و حکمت: و من همان. {در اودیسه هومر، تلماکوس به سفارش آتنا نزد نستور میرود و پند و اندرز او را به جان می شنود ولی در اولیس، استیون به پند و اندرز آقای دیزی نگاهی کنایه آمیز دارد. در اودیسه هومر به تلماکوس گفته می شود که نستور استاد ارابه رانی است و تاریخ را برای تلماکوس بی کم و کاست باز خواهد گفت. در اولیس دیوارهای اتاق مطالعه آقای دیزی پر از عکس های اسبهای برنده مسابقات است که  موازیِ ارابه رانیِ نستور در اودیسه است. از سویی آقای دیزی مدعی است که تاریخ صحیح ایرلند را می داند. در اودیسه گفته میشود که نستور بر سه نسل فرمانروایی کرده و در اولیس آقای دیزی ازین صحبت می کند که سه نسل از زمان قهرمان مبارزات بی خشونت ایرلند(اُکانِل) را دیده است. با این تفاوت که در اینجا استیون پند و اندرز آقای دیزی را جویا نیست و این آقای دیزی است که طلب ناکرده پند می دهد. و گفته هایش نیز تاریخ محض و بی کم و کاست نیست بلکه آغشته به قضاوت و پیشداوری خود اوست. شاید بتوان خیال کرد که رمان جویس دست انداختن اودیسه هومر است اما باید توجه کرد که در اودیسه هومر نیز، نستور در عمل هیچ پند و اندرز قابل اجرایی به تلماکوس نمی دهد. نستور تلماکوس را به عنوانِ فرزندِ خَلَفِ اودیسیوس می ستاید، با او در مورد آگامِمنُون و کلایتِمنِسترا و اِجیستوس حرف می زند (نمونه ای از خطر بالقوه همسران و فاسقان خیانتکارشان برای مردانِ بازگشته از سفر) و او را با عده ای ملازم و همراه به قلمرو مِنِلائوس می فرستد ولی هیچ پند خاصی به او نمی دهد. چه رمان اولیس را طنزی بر اودیسه تلقی کنیم و چه آن را نسخه ای وفادارانه اما مدرن از اودیسه بدانیم، در هر دو حالت این فصل یکی از چند موردی است که در آن استیون پند مردی سالخورده را بی مصرف می یابد. می توان دیزیِ مبارزه جو را نقطه مقابل بلوم صلح طلب دانست.}

تا اینجا شده سه بار. سه کمند و دام در اطراف من اینجاست. خب؟ اگر بخوام میتونم در همین لحظه پاره اش کنم. {استیون تا کنون سه بار در این اتاق حاضر شده و این پند ها را شنیده است.}