توجه:

1- لطفا در یاد داشت های قبلی در همین وبلاگ, مقدمه مترجم را مطالعه کنید.

2- بسیاری مطالب داخل کروشه به رنگ قرمز از پروژه اولیس دانشگاه تگزاس توسط جان هانت آورده و ترجمه شده است http://cas.umt.edu/english/joyce/index.php? chapter=telem&notes=1

در این پروژه عظیم علاوه بر توضیحات میتوانید تصاویر مربوط به موضوع اعم از اشیا و اماکن و آثار هنری را مشاهده کنید.

سایر موارد حاصل تحقیق و یا نظر شخصی مترجم است

3-استفاده از مطالب به شرط ذکر نام مترجم(ایمان فانی) و ذکر لینک وبلاگ آزاد است.

4-توصیه میشود یکبار متن بدون توضیحات داخل کروشه (به رنگ قرمز) و یکبار با توضیحات خوانده شود.

5-در یادداشتهای بعدی ترجمه به مرور کامل خواهد شد پس به طور دوره ای مطالب وبلاگ را چک کنید

ادامه...

 

 

پَخش و پلا شدند. یک وَری و خرچنگ وار از نیمکتها بیرون خزیدند. از رویشان پریدند. دیری نگذشت که رفتند و از اتاق تخته های بازی صدای به هم خوردن چوبها و غوغای چکمه ها و چانه هایشان بلند شد.

 

سارژِنت که تنها فردِ جا مانده بود، آهسته جلو آمد، یک دفتر مشق باز دستش بود. موی ژولیده و گردن کجش گواهی می داد که آماده نیست و از پشت عینک کثیفش، چشمان ضعیفش را عذر خواهانه بالا کرده بود. {آقای منوچهر بدیعی در ترجمه درخشانشان از "چهره مرد هنرمند در جوانی" چندین بار اصطلاح "چشم بالا کردن" و "چشم بالا آوردن" را استفاده کرده اند و بعدتر در دفاعیه از ترجمه،عالمانه مصادیق این کاربرد را در متون ادبی به دست داده اند. به خاطر دلنشینی و تناسب، من آن را در اینجا دوباره بکار می برم.} بر آن گونه عاری از خون و هوش، لکّه کمرنگی از جوهر بود، به شکلِ خرما، تازه و مرطوب مثل ردِّ حلزون.

 

دفتر مشقش را پیش آورد. در عنوانِ مطلب کلمه "حاصل جمع" نوشته شده بود. در زیر آن ارقام کج و معوج و در پای آن امضایی چَپ و چوله با چند پیچ و تابِ کور و لکّی از جوهر. سیریل سارژنت : نامش و نشانش.

 

گفت:

 

-آقای دیزی گفتن همش رو از اول بنویسم و نشونِ شما بدم آقا.

 

{ پاره ای توضیحات شاید برای داستان نویسان، علاقه مندان تاریخ هنر و منتقدان ادبی جالب باشد و من علیرغم آنکه ممکن است خواننده عادی را خسته کند، آنها را حذف نمی کنم : جویس شخصیت آقای دیزی را از روی فرانسیس اِروین، مدیر مدرسه کلیفتون در دالکی ساخت. مدرسه ای که جویس چند ماه، تقریبا در حد فاصل مارس تا ژوئن 1904 در آنجا تدریس می کرد. برخی جزییات را تغییر داد و برخی را نگه داشت تا پیرمردی بسازد پر از باد عُجب و نخوت.

 

جزییات ارائه شده در مورد او پراکنده و کوچک هستند که وقتی کنار هم قرار می گیرند، یک مجموعه دقیق می سازند: آدمی کهنه پسند و کهنسال. در مورد نام او، گیفورد که مرجع اصلی در توضیحات و پاورقیها در پروژه جویس است، اضافه می کند که ممکن است این نام چیزی مدیون "قانون دیزی" در 1860 باشد.  این قانون بدواً برای اصلاح شرایط زمینداری در ایرلند تصویب شد ولی در عمل به ضرر رعایا و به نفع زمینداران تمام شد. اعتقاد به لزوم اتحاد با انگلستان، افکار ضد یهود و زن ستیزی، شالوده افکار آقای دیزی است. در عالم واقع فرانسیس اروین الکلی بود و دماغ قرمزی داشت به همین دلیل نه چندان بعد از رفتن جویس مجبور شد مدرسه را ببندد. جویس این موضوع را در داستان نیاورد. در عوض زنی عجیب و غریب برای آقای دیزی ساخت که فرانسیس اِروین در عالم واقع نداشت. علاوه بر این، خصوصیاتِ آدمِ دیگری به نام هِنری بلَک وود پرایس را که از شهر تریست می شناخت، با دیزی جمع آورد: مشغله ذهنی با نیاکانی از شهرِ اولستِر در ایرلند و علاقه به بیماری تب برفکی احشام!}

 

استیون دست بر لبه های دفتر گذاشت. عبث بود.

 

پرسید:

 

-حالا دیگه فهمیدی چجوری باید انجامشون بدی؟

 

سارژنت جواب داد:

 

-آقای دیزی گفتن باید از رو تخته کُپی کنم آقا.

 

استیون پرسید:

 

-می تونی خودت انجامشون بدی؟

 

-نه.آقا.

 

بَدگِل و عاطل و باطل : گردنِ کج و موی ژولیده و لکّه جوهر، ردِّ حلزون. با این وجود کسی دوستش داشته بود و او را به دل و در میان بازوان گرفته بود. اما از دید آن زن، مسابقه عالَم می توانست پسر را پایمال کند. حلزونی بی استخوان و لِهیده. زن آن خون رقیق و ضعیف را دوست  داشته بود که خونِ خودش بود.

 

{همدردی پدرانه استیون که سارژنت را به اندازه حلزون آسیب پذیر به حساب می آورد، شاید اشاره ای باشد به حماسه/درامِ "دودمان ها" اثر توماس هاردی درباره نبرد با ناپلئون: در آن درام، دسته همسرایانِ سالیان، از دو ارتش صحبت می کند که پیش از نبرد "واترلو" اردو زده اند: "حلزون با گامهایی هراسناک پیش آمد، اما چه بیهوده : که پایمالِ چرخ ارّابه شد." جویس از سیستم آموزشی و سیاسی صحبت می کند که کودکان را برای له شدن زیر چرخ ارابه های جنگ جهانی اول آماده می کرد. نام کودک “sargent” هم به معنای گروهبان، بی مسمّا نیست.   بنابراین آیا حقیقت داشت؟ تنها چیزِ واقعی در زندگی؟ {در فصل پایانی "چهره مرد هنرمند در جوانی" دوست استیون،کرانلی، به او می گوید  : " در این کُپّه تاپاله دنیا، هر چیزی بی ثبات و نا مطمئن باشه، مهر مادری نیست! مادر تو رو به این دنیا می آره. اول تو جسمش حَملت می کنه. ما چه می دونیم که چه حسی داره؟ ولی هر فکری می کنه، حداقل بایست واقعی باشه". در آن رمان و اینجا در اولیس، جویس آن مکتب بیرحمانه استقلال عاطفی خودش را مورد سوال قرار می دهد. در رمان "چهره"، استیون از کرانلی می پرسد که در مورد "پاسکال" چه فکری می کند که اجازه نمی داد مادرش او را ببوسد زیرا که از تماس با جنس زن می ترسید و یا در مورد "گونزاگا" که باز چنین طرز تفکری داشت و یا در مورد "مسیح" که در جمع با مادرش رفتاری نا مهربانانه داشت و در مورد "سوارِز" حرف می زنند که یک عالِمِ اخلاقِ یسوعی بود و با این حال از رفتار عیسی با مادرش معذرت خواسته بود... پس از کمی گفتگو با کرانلی، استیون به این نتیجه می رسد که تعلق خاطرِ کرانلی به زنان او را از صلاحیت دوستی با استیون خارج می کند: "او از مهر مادری حرف زده بود. پس رنج زنانه را حس می کرد، ضعف جسم و روحشان را می فهمید و با بازویی قوی سپر بلایشان می شد و ذهنش را به تعظیم در برابرشان وا میداشت... پس دور باد: زمان رفتن است. صدایی به نرمی با دل استیون سخن می گفت. فرمان می داد که برود و می گفت که دوستیشان به پایان آمده. بله او خواهد رفت. نمی خواست با کس دیگری در افتد."

 

در رمان اولیس در فصل "نستور" استیون هنوز نیاموخته است که ذهنش را به تعظیم در برابر زنان وا دارد ولی از مرگ مادر و احساس گناه رنج برده است. حالا او به کولومبانوس فکر می کند که در قرن ششم با ساختن صومعه ها مسیحیت را دوباره از ایرلند به اروپا برد و پشت سرش مادری دلشکسته بر جا گذاشت : مادرِ سارجنت و مادرِ خودش : "آن زن دیگر تَرکه ای نبود که در آتش می سوزد، بوی چوب تابوت و خاکستر نم کشیده نبود، او کسی بود که استیون را از پایمال شدن نجات داده بود و رفته بود، انگار نه انگار که هرگز زیسته است."  اِلمان نوشته است که بعد ها به روشهای گوناگون، جویس تلاش می کرد تا برای رفتار سردش با مادر، کفّاره بدهد. سعی کرد تا با شریک جنسی اش نورا نوعی رابطه مادر و فرزند برقرار کند. در 1909 برای او نوشت : " کاش می توانستم مثل بچه ای از گوشت و خون تو در رَحِمت لانه گزینم. با خون تو تغذیه شوم. در تاریکی گرم بدن تو بخوابم". به اِستانیسلاوس گفته بود : "تنها دو نوع عشق در جهان وجود دارد، عشق مادر به فرزندش و عشق مردان به چرندیات". بعدها ماریا جولاس، فعال صلح طلب، گفت: "جویس از پدر بودن جوری حرف میزد که انگار از مادری حرف می زند. گویا تمام ابعاد پیوند مادر و فرزند را در خود باز ساخته است. علاقه مند بود به تصویری از خود که در آن او کودک ضعیفِ عزیز کرده زنی مقتدر بود. تصویری از خود به صورت یک قربانی چه به صورت گوزنی که شکارچیان تعقیبش می کنند و چه به صورت مردی منفعل در محاصره مردان برونگرا و زورمند و یا مسیح یا پارنِل در حلقه محاصره خائنین. کاراکتر های محبوبش مردانی بودند که از مرد بودن کناره می جستند و با این وجود مادرانه از سوی زنی دوست داشته می شدند.}

 

کولومبانوس آتشین که در آن شور مقدس، جسم خاکسار مادرش را از هم پاشانده بود. {جویس در رمان "چهره" از ترک ایرلند به مقصد پاریس علیرغم میل مادر حرف می زند و اینجا خود را با قدیس کولومبانوس مقایسه می کند که او هم ایرلند را با شوری مقدس به مقصد خاک اصلی اروپا ترک کرد تا مسیحیت را تبلیغ کند و صومعه بسازد.}

 

او دیگر این نبود: ترکه ای لرزان در آتش، بوی چوب تابوت و خاکستر نمناک.

 

او وی را از پایمال شدن رهانیده و رفته بود انگار که هرگز وجود نداشت. روح بینوایی بود که بالا رفته بود. و در این خارزار، زیرِ چشمِ ستارگانِ چشمک زن، روباهی، با خَزی آلوده به خونِ سرخ و چشمانی بی رحم و درخشان، زمین را می خراشید، گوش می ایستاد، باز می کَند و دوباره گوش می سپرد، می تراشید و می خراشید.

 

کنارش نشست تا استیون مساله را حل کرد. به روش جبری ثابت می کند که روح شکسپیر، پدربزرگِ هملت است. سارژنت از گوشه چشم، با آن عینک کجش نگاهی به او انداخت. چوبهای هاکی در اتاق وسایل بازی به هم می خوردند : ضربه ای به توپ تو خالی و فریادهایی از زمین بازی.

 

در عرض صفحه، اعداد به رقصِ سنگین و موقّرِ موریس در حرکت بودند و در آن نمایش بی کلام، حروف، مُربّعات و مُکعّبات را چون کلاهی ظریف و پیچیده بر سر می گذاشتند. دست به دست هم می دادند، از هم می گذشتند، به شریک رقصشان تعظیم می کردند. پاره هایی از خیالِ مورها. آنها هم از دنیا رفته بودند.ابن رشد و موسی ابن میمون، مردانی تاریک سیما و تیره حرکات، لحظه ای در آیینه بازیگریشان روح نامفهوم جهان را باز تابانیده  بودند، تاریکی بودند که در روشنایی درخشیده بود که روشنایی نمی توانست درکش کند.{در ریاضی توانِ دوم یا به قوه دو رسیدن، برابر است با مربع عدد و توانِ سوم یا رسیدن به قوه سه، برابر است با مکعب عدد که به صورت عدد ظریفی بالای حرف یا عدد دیگر نوشته میشود. رقص موریس، یک رقص شش نفره انگلیسی است که در آن رقصندگان داستانی را طی رقص حکایت می کنند. استیون رژه اعداد بر کاغذ را به این رقص مانند کرده است که در آن رقاص ها دست به دست هم می دهند، از هم می گذرند و به شریک رقصشان تعظیم می کنند. این استعاره موجِز است ولی بافتی فوق العاده ظریف و دقیق دارد. کلمه "موریس" از ریشه مور (ساکنان مسلمان اسپانیا از ریشه شمال آفریقا) آمده است. مورها از طرفی همان مردمی بودند که از طریق مسلمانان و اعراب، جبر را به غرب و اروپا معرفی کردند. (در اروپای غربی خوارزمی را که مسلمان بود، ساده اندیشانه عرب می دانند.) پس هم در رقص و هم در ریاضی اثری از مورها می بینیم که در این استعاره به هم پیوند می خورد. آن کلاههای ظریف که حروف بر سر می گذارند، تا به قوّه دو و سه برسند، شبیه کلاه رقاصها است که خود از عمّامه اعراب و مسلمانان مایه گرفته است. علاقه به خاور میانه و شرق و اسلام و اعراب ادامه پیدا می کند، آنجا که استیون به ابن رشد و ابن میمون می اندیشد. در داستان "عربی" در مجموعه داستان "دوبلینی ها"  شاید اولین نمود آن را می بینیم. در "شب زنده داری فینیگان" هم مکرر حضور دارد. در فصول بعدی هم اجزای استعاره به هم می پیوندند آنجا که مولیگان اعلام می کند که "نمایشی برای رقاصها در ذهن تدارک دیده است". استیون به سرسرای ستوندار کتابخانه ملی نگاه می کند که به سبک معماری اسلامی مورها است و به رقص موریس نُه نفره با کلاههایی از توانها و نمایه ها می اندیشد...ابن رشد از دانشمندان مسلمان اسپانیایی اهل کوردوا و ابن میمون یهودی اسپانیایی بود. هر دو علّامه دهر و سنت شکن و حجّت روزگار خود بودند. ابن رشد با ترجمه متنِ عربیِ رسالاتِ ارسطو به لاتین او را به دنیای غرب باز شناساند و پدر دانش سکولار جدید مغرب زمین شد. او سخت با امام محمد غزالی مخالف و سخت طرفدار عقلگرایی و استدلال بود.از این نظر آنها نماد تاریکی دانش در برابر نورِ دیانتِ کور هستند. جملات آخر، معکوسِ مطلعِ انجیلِ یوحنا است: و " کلمه خدا بود. و خدا نور مردمان بود و در تاریکی درخشید و تاریکی نمی توانست درکش کند".}