توجه:

1- لطفا در یاد داشت های قبلی در همین وبلاگ, مقدمه مترجم را مطالعه کنید.

2- بسیاری مطالب داخل کروشه به رنگ قرمز از پروژه اولیس دانشگاه تگزاس توسط جان هانت آورده و ترجمه شده است  http://cas.umt.edu/english/joyce/index.php? chapter=telem&notes=1

در این پروژه عظیم علاوه بر توضیحات میتوانید تصاویر مربوط به موضوع اعم از اشیا و اماکن و آثار هنری را مشاهده کنید.

سایر موارد حاصل تحقیق و یا نظر شخصی مترجم است

3-استفاده از مطالب به شرط ذکر نام مترجم(ایمان فانی) و ذکر لینک وبلاگ آزاد است.

4-توصیه میشود یکبار متن بدون توضیحات داخل کروشه (به رنگ قرمز) و یکبار با توضیحات خوانده شود.

5-در یادداشتهای بعدی ترجمه به مرور کامل خواهد شد پس به طور دوره ای مطالب وبلاگ را چک کنید

ادامه...

 

{ادامه جریان افکار استیون} بنابراین این یک حرکت {پیشرفت} است : صورت حقیقت پیدا کردن آنچه که ممکن است. {فکر استیون از ویلیام بلیک متوجه ارسطو می شود و به ویژه کتاب "مابعدالطبیعه" . در آنجا طبق نظر ارسطو، دو دسته از علتها، علل بالقوه و بالفعل هستند. و وقایع وقتی صورت حقیقت پیدا می کنند که علل بالقوه به بالفعل تبدیل شوند. استیون سخت درگیر جاذبه این طرز تفکر است که شاید تنها آن چیزی که نهایتا به فعلیت در می آید، از ابتدا ممکن بوده است. چنین طرز تلقی از تاریخ، آن را به طوماری از وقایع جبری تبدیل می کند که آرام آرام از هم گشوده میشود و در برابر دید قرار می گیرد.}

عبارات و تعابیر ارسطو در میان ابیات به هم ریخته به خود شکل داده و شناور شده بودند و در میان آن سکوتِ تشویق کننده به مطالعه، در کتابخانه سَن ژِنِویو، جایی که آن عبارات را خوانده بود، شبهای پیاپی برایش پناهگاهی ساخته بودند در برابر گناه در پاریس. {جیمز جویس پس از پایان تحصیلات دانشگاهی، دوبلین را به مقصد پاریس ترک کرد و در نوبت اول تا زمان مرگ مادرش همانجا ماند. کتابخانه سَن ژِنِویو در پلاس دو پانتِئون در پاریس است که قرائتخانه ای بزرگ و زیبا دارد با طاقی بلند و فلزی. این مکان نور غیر مستقیم سقفی ندارد و بر روی هر میز مطالعه چراغ مطالعه ای هست و بنابراین در غروب و فصل زمستان فضای سالن اصلی کم نور و شبیه یک غار بزرگ است. استیون در ادامه از تاریکی ذهن خود و شباهتش با محیط این قرائتخانه حرف میزند.}

کنار دستش، یک سیامی ریز نقش، رساله استراتژی {فنون رزم آرایی} از بَر می کرد. {در حدود سال 1907، امپراطوری سیام در خاور دور، که امروز بقایایش را به عنوان کشور تایلند می شناسیم، دستخوش پیشروی و زیاده خواهی های دو قدرت استعماری فرانسه و انگلستان در شرق و غرب مرزهای خود بود. این که یک نفر سیامی در پاریس کتاب استراتژی از بر کند، خالی از کنایه نیست.}

در اطراف من مغزهای سیر و انباشته و { مغزهای هنوز} در حال غذا خوردن، زیر نور چراغهای مطالعه، چهار میخ شده، با حواسی که به زحمت می تپید، و{در مقابل} در تاریکی ذهن من، بیکاره ای از دنیای زیرِ زمین، مردّد و خجول در برابر نور، چین و شکنهای پوست اژدها وَشِ فلس دارش را جابجا میکرد.

{ارتباط افکار استیون با اشعار ویلیام بلیک هنوز گسسته نشده است. بلیک در مجموعه شعری به نام "ازدواج بهشت و دوزخ" از چاپخانه ای در حفره یا غاری در دوزخ حرف می زند و روش انتقال دانش را در آن از نسلی به نسل دیگر نشان می دهد. از آنجا که آدم و حوا از میوه درخت دانش خوردند و هبوط کردند، پس از یک دیدگاه دانش را در مسیحیت می توان اهریمنی تلقی کرد. سقف کتابخانه سن ژنویو با آن قاب و طاق آهنی و آن محیط نیمه تاریک استیون را به یاد غارهای دوزخ می اندازد. در شعر بلیک در نخستین غار، مردی اژدها فَش است که تراشه های سنگ تازه حفر شده را از غار بیرون می ریزد و درون غار چند اژدها مشغول حفر کردن هستند. در ذهن استیون این شخصیتها با شعر،نوشتن، خواندن، صنعت چاپ و کتابخانه پیوند خورده اند. ذهن خود استیون چین های فلس دار پیدا کرده و اژدهایی شده است که از نور معنویت گریزان است. تاریکی ذهن او با مفهوم ماورا الطبیعی حقیقت و نور در تقابل قرار گرفته و به تاریکی دانش و آموختن تن داده است.}

اندیشه، اندیشه ای است درباره اندیشه. روشنایی آرامبخش.

روح، به یک بیان، تنها چیزی است که هست. روح، شکلِ تمامِ اَشکال است. ناگهان، آرامش، بیکران، تابناک، شکلِ تمامِ اَشکال.

{این جملات برداشتی است از دو کتاب "ماوراء الطبیعه"  و "درباره روح" از ارسطو"}.

صدای تالبوت تکرار کرد:

هرچند که قدرتِ گِرانِ او، بر موجها راهبر است

هرچند که قدرت گران او ...

استیون به آرامی گفت:

-ورق بزن، چیزی نمی بینم.

تالبوت به جلو خم شد و ساده لوحانه پرسید:

-چی آقا؟

دستش صفحه را ورق زد. به عقب تکیه داد و حالا که یادش آمده بود، ادامه داد.

درباره او، که بر موجها راهبر است و بر این دلهای بزدل و بر قلب و لب تمسخر کنندگان {افرادی نظیر باک مولیگان} و بر من. بر آن صورتهای مشتاقی که به رسم فدیه، سکّه پیشکشش می کنند. "آنچه را از آنِ قیصر است به قیصر و آنچه را از آن خداست به خدا".

{دسته ای از یهودیان متعصب، مخالف امپراطوری رم و پایبند به ظاهر شریعت موسی که فَریسیان نامیده می شدند و با عیسی دشمن بودند، تلاش می کردند با طرح این سوال که آیا پرداخت مالیات از سوی یهودیان به امپراطوری رم صحیح است یا نه، عیسی را به دام اندازند و بی اعتبار کنند. عیسی با پاسخ خود آنها را گیج کرده بود : " آنچه را از آن قیصر است به قیصر، و آنچه را از آن خداست به خدا دهید".}

نگاهی پیگیر و سمج از آن چشمان تاریک و فرمانی رمز آلود برای کارگاهِ بافندگیِ کلیسا که تا ابد ببافد. آی.

{نگاه تاریک و پیگر، نگاه فریسیان متعصب است که نوری به دل ندارند و در برابر نور (عیسی)، گناه کرده اند. اکنون پیکان طعنه استیون متوجه کلیسا می شود که از کنایه های رمزآلود و سخنان دو پهلوی عیسی قوانین جزمی خود را استخراج می کند. گفته اند که این کنایه عیسی به نوعی رضایت دادن به جدایی دین از سیاست و روا داشتن عقاید سکولار است! در جای دیگر وقتی هنگام محاکمه، فرماندار رم از او می پرسد که قلمرو پادشاهی تو کجاست، عیسی می گوید : "قلمرو من این جهان نیست".}

یه معما برام بگو، زبون دراز و بی عار

بابام بِهِم دونه داده گفته بِهِم که بکار

{ ادامه این شعر/معما چنین است:

زمینش سفید، سیاهه دونه ام.

هر کی بگه بهش میدم یه نِی قلم.

پاسخ این معما، نامه "نوشتن" است.}

تالبوت کتابِ بسته اش را در کیف مدرسه اش لغزاند.

استیون پرسید:

-همه اش رو برام خوندی؟

-بله آقا، هاکی داریم، ساعت ده. {هاکیِ روی چمن بازی است اصالتا انگلیسی و با توجه به آن که مدیر مدرسه یک پروستان وفادار به اتحاد ایرلند با امپراطوری است، بازی هاکی در یک مدرسه ایرلندی خالی از معنا نیست.}

-امروز سه شنبه اس، {درس} نصف روزه.

استیون پرسید:

-کی میتونه یه معما حل کنه؟

کتابهایشان را جمع می کردند. مداد ها به هم می خورد. صفحات با خِش و خِش بسته می شد. همانطور که جمع می شدند و بند و سَگَکِ کیفشان را می انداختند، با سرخوشی وسط حرف هم می پریدند:

-معما آقا؟ از من بپرسید آقا.

-اوه، از من بپرسین آقا

-یه سختش رو بپرسین

استیون گفت:

-معما اینه :

خروسه داره می خونه

آبی، رنگ آسمونه

ناقوس میزنه، اون بالا بالا

که یازدهه، همه ساعتها

وقتشه که این، روحِ بینوا

بِره تا بالا، بره تا بالا  

این چیه؟

-چی آقا؟

-تکرار کنید آقا، ما نشنیدیم.

و همانطور که سطور تکرار می شد، چشمانشان گشادتر شد. پس از سکوتی کوکران گفت:

-چیه آقا؟ ما تسلیمیم.

استیون با خارشی در گلو جواب داد:

-روباهی که مادر بزرگش رو زیر یه بوته راج دفن می کنه.

{عذاب وجدان استیون از مرگ مادرش در معمای طنز گونه و غیر قابل حلی که تعریف می کند، بازتاب می یابد.}

ایستاد و با دست پاچگی خروش خنده ای بیرون داد که با فریادهای دلخور و ناراضی  جواب داده شد.

چوبی به در ضربه زد و صدایی در راهرو احضارشان کرد:

-هاکی!