مدتی این مثنوی تاخیر شد

مهلتی بایست تا خون شیر شد

 

از خواننده همراه عذر میخواهم که این چند روز کار ترجمه کُند پیش رفت. خواندن بر نوشتن مقدم است و می بایست "چهره مرد هنرمند در جوانی" را می خواندم. ترجمه ای بسیار خوب از منوچهر بدیعی و شرح و توضیحی نزدیک به 60 صفحه در پایان کتاب که آنهم بسیار مفید بود. پاسخ آقای بدیعی به نقد بی انصافانه  این ترجمه را هم می توانید در پایان کتاب بخوانید که آنهم خالی از نکات آموزنده نیست. از جمله نکات آموزنده اصالت و شرافت مترجم ومدیر انتشارات نیلوفراست که بابت هزینه چاپ این پاسخ طولانی چیزی بر قیمت کتاب نیافزوده اند.

از ارزشمند ترین نکات مورد اشاره بدیعی آن است که همانطور که ترجمه لفظ به لفظ کاری است نادرست، ترجمه صناعت به صناعت نیز درست نیست و مترجم آزاد است در برابر صنایع ادبی که نویسنده بکار برده، صنعتی دلپسند در زبان مقصد ولی نه الزاما در همان مکانِ صناعتِ اولیه نویسنده بکار ببرد. دیگر آن که سبک نقل مستقیم در زبان فارسی با انگلیسی متفاوت است و در فارسی زمان افعال و شکل ضمایر نباید تغییر کند و دیگر آنکه در فارسی برای ضمایر مبهم از واژه "آدم" و "دیگران" و غیره استفاده شود بهتر است و "تو" را بجای ضمیر مبهم بکار نبریم.

 

ترجمه فصل اول را که پایان پذیرفت، تقدیم می کنم به پنلوپه در آنسوی دریاها ...

 

 

فصل دوم-نِستُور

 

-تو {بگو} کُوکران، کدوم شهر فرستاد دنبالش؟

-تارِنتوم آقا.

-آفرین. خب؟

-یه جنگ بود، آقا.

-خیلی خوبه. کجا بود؟

صورتِ بی پاسخِ پسر از پنجره بی خبر جواب را پرسید.  

{کلاسِ تاریخِ یونانِ باستان است. درس در مورد ژنرال پیروس است. (318 تا 272 قبل از میلاد). در سال 280 میلادی یکی از دولتشهرهای یونانی نشین ایتالیا به نام تارِنتوم با دولت رو به گسترش رم درگیر شد و ژنرال پیروس و ارتشش را به کمک خواست. پیروس در نبرد آسکولوم و تارنتوم پیروز شد اما با هزینه و تلفات بسیار سنگین. این گفته از او در تاریخ ثبت است که " یک پیروزی دیگر مثل این و کار ما تمام است!" هفت سال بعد که پیروس در یک نزاع خیابانی در شهر آرگُوس کشته شد، (پیرزنی که از پنجره خانه اش این نزاع را تماشا می کرد تصادفا  یک آجر کاشی را انداخت که بر سر پیروس فرود آمد و در جا مرد) شهر تارنتوم بلافاصله خود را به رم تسلیم کرد. این فصل از اولیس حکایت استبداد تاریخ است. بچه مدرسه ای های ایرلندی در سر کلاسشان درسی می خوانند که مقاومت یونانی ها را در برابر قدرت رم بی فایده نشان می دهد! مدیر مدرسه به اتحاد ایرلند با امپراطوری انگلستان وفادار است.}

افسانه ای بود که دختران حافظه حکایت کرده بودند و با این وجود از جهتی همان بود که حافظه افسانه اش را ساخته بود. بنابراین تعبیری {بود} از بی طاقتی {با صدایی} آهسته و خفه از بالهای افراط و زیاده خواهیِ بلِیک. صدای ویرانی فضا را می شنوم، شیشه های شکسته و بناهای واژگون و واپسین شعله کبود زمان. و دیگر چه مانده برای ما؟

{استیون به اشعار آخرالزمانیِ ویلیام بلِیک فکر می کند و جنگ و نابودی وپایان زمان. به تاریخ فکر می کند و شک می کند که آیا چیزی جز افسانه های به یاد آورده است و باز به این فکر می کند که به هر حال بخشی از این افسانه ها حقیقت دارد و حقیقت وجود خارجی دارد و ساخته و پرداخته ذهن انسان نیست. در اشعار بلیک می خوانیم : "راه زیاده خواهی به قَصرِ خِرد می رسد" و در جای دیگر "هیچ پرنده ای با بالهای خودش چندان اوج نخواهد گرفت" پس استیون ددالوس بالهای زیاده خواهی اش را می گسترد تا به خرد برسد کاری که به اسمش هم برازنده است وبنابراین اوج می گیرد.}

-اسم مکانش یادم رفته آقا. سال 279 قبل از میلاد.

استیون در حالیکه نیم نگاهی به اسم و تاریخ در کتاب شکافته و زخمی می انداخت، گفت:

-آسکولوم.

-بله آقا و گفتش: "یک پیروزی دیگر مثل این و کار ما تمام است".

تعبیری که جهان به خاطر سپرده بود. راحت طلبیِ ذهنِ کودن.  از بالای تپه ای مشرف بر دشتی از نعش ها ولاشه ها، فرمانده ای، تکیه زده بر نیزه اش، به افسرانش خطاب می کند. هر فرمانده به هر افسر. آنها گوش می سپارند.

استیون گفت:

-تو آرمسترانگ، عاقبتِ پیروس چی بود؟

-عاقبتِ پیروس آقا؟

کامین گفت:

-من میدونم، آقا. از من بپرسین آقا.

-صبر کن. تو، آرمسترانگ. چیزی در مورد پیروس میدونی؟

یک بسته برگه انجیر، بی دغدغه در کیف مدرسه آرمسترانگ جا خوش کرده بود. هر از گاهی بین نرمه انگشتانش تا می کردشان و به شیرینی قورتشان می داد. خرده ها به بافت لبهایش می چسبیدند. نفسِ شیرین شده یک پسر.

آدمهای پولدار، مغرور از این که پسر بزرگشان در نیروی دریایی است. جاده ویکو، دالکی. {جاده ای ساحلی و منطقه ای اعیان نشین در حومه دوبلین}

-پیروس آقا؟ پیروس، یه اسکله. {pier : این کلمه در انگلیسی به معنای اسکله است در ضمن پیرِآ اسکله و بندر گاهی است در شهر آتن از دوران باستان تا امروز}

همه خندیدند. خنده ای سیاه و بلند و خبیثانه. آرمسترانگ، با نیمرخی خِنگ و خوشحال دور تا دور به همکلاسی هایش نگاه کرد.

 تا یک لحظه دیگر بلندتر می خندند، از آسانگیری من و شهریه ای که پدرانشان می دهند، خبر دارند.  

استیون با کتاب به شانه پسر زد و گفت:

-حالا به من بگو اِسکله چیه؟

آمسترانگ گفت:

-اسکله، آقا، یه چیزی توی آبه. یه جور پُل. اسکله کینگز تاون، آقا. {اسکله ای تفریحی برای آفتاب گرفتن، ماهی گیری و ...در تقابل و تضاد با پیروس و جنگش که تقابل و تضاد فضای ذهنی پسرک و استیون را نشان می دهد.}

بعضی ها دوباره خندیدند. خنده ای بی نشاط و با معنا. دو تایشان در نیمکت عقبی پچ پچ می کردند. بله. آنها می دانستند: هرگز یاد نگرفته بودند و بی گناه هم نبودند. همه آنها. با حسادت صورتهایشان را تماشا کرد : اِدیت، اِتِل، گِرتی، لیلی. امثال آنها:  نفسهای آنها هم با چای و مربا شیرین شده بود، دستبندهاشان وقتی می جنبیدند، تیلیک تیلیک می کرد.

استیون گفت:

-اسکله کینگزتاون، بله. یک پُل ناامید.

نگاهایشان گفت که از این کلمات به دردسر افتاده اند.

کامین پرسید:

-چطوری آقا؟ پُل که روی عرض رود خونه س.

برای خاطر کتابِ کلماتِ قصارِ هِینز. اینجا کسی نیست که بشنود. امشب وسط عرقخوری دیوانه وار و گفتگو، {ضربه ای}  سریع و ماهرانه  برای شکافتن زِرِه ذِهنِ مبادی آدابش.  

خب که چی؟ دلقکی در بارگاه اربابش، ملاحظه اش را می کنند و{ در عین حال} تحقیرش می کنند تا او تعریف و تمجید کریمانه اربابش را بدست آورد.

چرا همه شان {ایرلندی ها} همین نقش را انتخاب کرده بودند؟ همه اش به خاطر آن نوازش تسلا بخش نبود. برای آنها هم تاریخ داستانی بود مثل هر داستان تکراری دیگر و سرزمینشان، عرصه شطرنج.

چه میشد اگر پیروس به دست عجوزه ای در آرگوس نمی مرد یا جولیوس سزاررا تا سر حد مرگ چاقو نمیزدند. {بنا به روایات همسرسزار صبح آنروز به او التماس کرد که به سنا نرود و خود او حس پیش آگهی از توطئه سنای رم داشت. چنین وقایع تاریخی معمولا سوالهایی در باره آینده محتوم و جبر و اختیار بر می انگیزند.} این وقایع زایده خیال نبودند. زمان، داغِ خود را بر آنها زده بود و آنها را در اتاق احتمالات بی پایان به زنجیر کشیده و حبس کرده بود. اما اگر اتفاق نیافتاده بودند،آیا باز هم محتمل بودند؟ یا آنچه رخ داده بود، {صرفا} محتمل بود؟ {یا جبری و محتوم}؟ بباف ای بافنده باد. {از انجیل و تورات: بی گمان پوچی بهره آنان است که باد را می بافند.}

{به عبارت دیگر آیا آنچه که رخ داده تنها حالت ممکن بوده است یا آنکه صرفا یکی از حالات واحتمالات بی پایان بوده؟}

- یه قصه برامون بگین،آقا.

-آخ بگین آقا. یه قصه ارواح بگین. {در فصل گذشته استیون دو بار به یاد روح مادرش می افتد و آن عذاب وجدان را هنوز با خود حمل می کند}.

استیون کتاب دیگری را باز کرد و گفت:

-درسِتون تا کجا رسیده؟

کامین گفت:

- مویه بَس است.

-خب تالبوت، ادامه بده.

-پس قصه چی آقا؟

استیون گفت:

-بعداً، تالبوت، ادامه بده.

پسری سبزه رو کتابی را باز کرد و تَر و فِرز به دسته کیفش تکیه داد. با هر از چند نگاهی به متن، جویده جویده تکّه هایی از شعر را از بَر خواند:

 

 

ای شبانانِ پریشان مویه بس است،

در غمِ لیسیداس، که وی نمرده است

هر چند که به زیر فرش آبها خزیده است.

 

{این ابیات از مرثیه جان میلتون است در سوگ یک هم کلاسی به نام ادوارد کینگ در دانشگاه کِمبریج که در سال 1637 در دریای ایرلند کشتی اش غرق شد. همچنین اشاره ای است به آیاتی در انجیل مَتی که بشارت می دهد مسیح با معجزه راه رفتن بر آب، غرق نشده است. در فصل قبل اشاره شد که مولیگان کسی را از غرق شدن نجات داده است. در پایان فصل گذشته نیز گفته آمد که استیون کسی را به خاطر می آورد که انگار 9 روز قبل غرق شده و جسدش باید پیدا شود. اشارات به غرق شدن در طول کتاب ادامه پیدا می کند.}