چند تا خودکار و یک قلم دیگر

 

پسر به خودش قول داد آخرین روزی باشد که آنجا کار می کند. بعد چهار تا خودکار آبی چهار تا مشکی و یک قرمز توی پلاستیک گذاشت و دست بچه ای داد که گفته بود می رود کلاس اول راهنمایی. پولش را حساب کرد و به خدا حافظی بچه جواب داد...

آنوقت دوباره نگاهی به پیرمردی انداخت که ته کتابفروشی لابلای ردیفها می گشت. نیم ساعتی می شد که بدون دست زدن فقط نگاه می کرد.سبیل سفید داشت و ریشش را تیغ زده بود. تصمیم گرفت کاری به کارش نداشته باشد.

بعد ادامه فکرش را گرفت: این توهین است. حق ندارند ما را بگردند. اصلا از این به بعد با خودم کیف نمی آورم . اما یادش آمد که بعضی روزها از دانشگاه مستقیم به آنجا می آمد...

پیر مرد سلانه سلانه طول یکی از ردیفها را طی کرد و مقابل ویترین شیشه ای جلوی پسر ایستاد .  سرش را پایین انداخت تا ویترین را تماشا کند .

پسر گفت : بفرمایید!

دو تا مشتری و یکی از فروشندها از ته کتابفروشی برگشتند و نگاهشان کردند.

پیرمرد  سرش را بر داشت و گفت :خسته نباشید مداد پاک کن می خواستم.

پسر از بین ردیف مداد پاک کن ها یکی را برداشت داخل پلاستیک کوچکی انداخت و جلوی مشتری گرفت.

پیر مرد لبخند زد: همین خوبه. ممنونم.

عصر وقتی پسر داشت کیفش را می گرفت یکی از همکار ها خودش را به او رساند و خواهش کرد پنج شنبه را به جایش  سر کار بیاید.

 در حالی که زیپ کیفش را می بست  گفت :  این پنج شنبه به جای شنبه آینده.

بعد با همکارش دست داد  کیف را روی دوشش انداخت و از کتابفروشی بیرون آمد...

 

 

پایان

ایمان فانی