پسر را باز پرس آخر

کجا شد آن خردمندی

 

هنوز مدرسه نمی رفتم که مادرم داستان اسب چوبی تروا را برایم تعریف کرد و داستان غول یک چشم و مردی که خود را "هیچکس" می نامید. تقریبا ده سال یا شاید پانزده سال پیش، اول باراودیسه را از ترجمه سعید نفیسی خواندم. در آن نامه باستانی، ماجرای اسب چوبی داستانی است فرعی و مختصردر میانه کتاب که از جنگ برگشتگان نقل می کنند تا از چاره اندیشی اولیس یاد کنند.

 نامه هومراز ایتاکا شروع میشود با فرزندی که هر چه پدرش مشهور و شناس است، او گمنام است و ناشناس. به طوری که تا این زمان در سرزمین های پارسی گویان، مترجم در می ماند که نام او را تلماکوس انگلیسی بیاورد یا تلماخوس یونانی یا به رسم سعید نفیسی و نقل از زبان فرانسه، تلماک. اجماعی درباره آن وجود ندارد و هر چه گفته شود در گوش خواننده فارسی زبان تازه است و نا آشنا. تلماکوس را نمی شناسیم زیرا در این سه هزار سالِ اخیر، تمدن ، پدر مدار و پدر سالار بوده است. اولیس را می شناسیم زیرا او پهلوان و کمانکش و چاره ساز و زوبین اندازاست. زیرا شاه است و زنی دارد و سرزمینی. زیرا زندگیش پر ماجراست. تلماکوس را نمیشناسیم زیرا اینها را ندارد.

داستان از تلماکوس گمنام آغاز می شود. او در قصر پدری ، دلخور و ناتوان، خواستگاران وقیح مادرش را پذیرایی می کند که نان و شراب و گاو و گوساله وخواسته اش را تباه می کنند. مگر چنین مشکل غریب و ناشایعی گریبانگیرچه تعداد از آدمیان میشود تا داستان تلماکوس بر سر زبانها بیافتد؟

بار دوم چهار سال پیش بود که اودیسه را خواندم یا بهتر است بگویم، شنیدم. مشغول رانندگی در جاده های داغ وبی آب و علف این سرزمینِ فرزند کُش بودم و نسخه انگلیسی کتاب صوتی اودیسه پخش میشد. باز هم داستان شاهزاده ای نوجوان ،ناتوان و ناراضی با غرور سرخورده که به اجبار میزبان خواستگاران مادر است. به خدایان می نالد و به آن مردان که در خانه بی صاحب خانه مهمان ناخوانده اند، شکایت می کند و شرف و آبرویشان را خطاب قرار می دهد و از آنان می خواهد که بروند و مال و خواسته او را تباه نکنند. این بار شاید آفتاب داغ جاده یا برهوت سرزمین مادری، دریافتی را القا کرد که پیش از آن نداشتم. از آن زمان دلم خواسته است که یاد داشتی بر دو سرود اول اودیسه هومر بنویسم اما نشد تا اکنون که مشغول خواندن "اولیس" هستم.

پاسخ خواستگاران به شکوِه تلماکوس بسیار قابل تامل است. از آن میان وقیح ترین و گردنکش ترینشان، گناه را به گردن خود تلماکوس و مادرش می اندازد. بر گردن مادر، زبرا که بی تصمیم است. زیرا که با دست پس میزند و با پا پیش می کشد. زیرا که از داشتن آنهمه خواستگارلذتی دخترانه می برد. او می تواند به شرط آنکه قهر بزرگان آن سرزمین را پذیره شود، همه را از آن در براند. او می تواند یکی را برگزیند. در عوض او چه می کند؟ وقتی که بدیهه سرایی در آن جمع خواستگاران سرودی از بازگشت یونانیان از تروا و مصیبتها و محنتهای آنان ساز می کند، پنلوپه که یاد شوهر افتاده از اتاقش بیرون می آید و از او می خواهد که آن قصه را کوتاه کند. او میخواهد گذشته را فراموش کند و با حال سازش کند. تلماکوس که آتنا خدای خرد، او را دل داده است که از بازیهای کودکانه دست بردارد و به جستجوی پدر رود و خود را از بلاتکلیفی برهاند، ناگهان به مادر نهیب می زند که این سرود غمناک، سرود سرنوشت است و از یاد آوردن آن گریزی نیست. مادر را امر میکند که به اتاق خود بازگردد و به کارهای زنانه مشغول باشد. سخنانی که مادرش را شگفت زده و میخکوب می کند و باز می گرداند. روبرو شدن با گذشته و مصیبتها و محنتها و ارزشهای آن نخستین نشان مردی و بزرگی است.

چه بسا که آن مادر، که خواستگاران بسیار و بد پیله دارد، وقت است. زمان مادر همه است .عمر انسان است که هر کس به ترتیبی مدعی آن است و از آن سهمی می خواهد. هدفهای خوار و بی مقدار در خانه فکر انسان چون خواستگارانی بی آزرم پرسه می زنند و روح و رمق اورا تحلیل می برند. فکر آدمی از آن خواستگاران پذیرایی می کند. بسا که از داشتن آن همه احتمال و امکان و خواستگار لذتی دخترانه هم می برد.ولی هر از گاه پدرش، رسالتش و هدفش را به یاد می آورد و دریغ می خورد. باز وقت می گذراند. تن به تعهد آن "گوهر یکدانه" نمی دهد. با خواستگاران بیشرم همنوا و همساز می شود. گاه حتی به آنان امید می بندد. هر چه باشد پدر بس دور و نا پیداست. آنقدر دور که باید به وجودش شک کرد. شاید مرده باشد و "باد و باران در ریگزاری استخوانهایش را می پوسانند". اما از کجا می توان فهمید؟

باید ازسرود گذشته نهراسید و آن را شنید. باید پدر را باز پرسید. آتنا الهه خرد در صورت پیرمردی به تلماکوس توصیه می کند چنانچه پدر را مرده یافتی، آرامگاهی برایش بنا کن، دوره عزا داری را بگذران و تمام کن، مادر را به خانه پدرخودش بفرست تا خواستگاران هدایای خود را بیاورند و آن هدف نو که شایسته مادر (وقت و عمر) تو است به شایستگی بر گزیده شود.

هرگز مباد کناره نشستن چنین فکور

بر سر آن راز تلخ سر به مُهرِ مِهر

که فرگوس است پادشاه ارابه ران جسور

و آن ستارگان پریشان به پرده سپهر

 

همچون تلماکوس در اودیسه، ددالوس در اولیس بلاتکلیف است و از اینکه می بیند مادرِ در گذشته اش مدعیان وقیحی چون باک مولیگان دارد، بر آشفته میشود .ددالوس "خدمتگزارِ یک خدمتگزار" است او نیز باید خود را بشکند نه آیینه را. او نیز در محاصره خواستگاران و طلبکاران وقت و عمر خود است. مولیگان دست در بازویش می اندازد و به او پیشنهاد  می دهد "برای جزیره ایرلند کاری کنند". هینز به او پیشنهاد می دهد که مجموعه ای از سخنانش گرد آورد. پیش از اینها به او در نوجوانی پیشنهاد شده کشیش بشود . اکنون معلم است و شاگردانی دارد و از تدریس نان می خورد. ددالوس نیز به اندازه تلماکوس در این بلاتکلیفی بی شرمانه و وقت گذرانی کودکانه مقصر است. این را پیرزنی از سوی خدایان به او یاد آوری می کند که محلش نمی گذارد و او را خوار میشمارد. ددالوس باید که برود و برج را، "قصر" را، به "غاصبین" بی شرم وا گذارد و "پدرش را" ، "هدفش" را بجوید.

مفسرین گفته اند که هرچند نام اولیس و اودیسه یکی است و هر چند جویس آشکارا از ارتباط اثرش با اودیسه سخن گفته است ، نباید به دنبال شباهتی جدی میان مضمون این دو بود. این حرف درست به نظر نمی رسد. شباهت پیام این دو اثر به هم آنقدر زیاد است که آدم به فکر می افتد جویس خواسته روایتی تاکیدی و نو از همان نامه باستانی ارائه دهد. به فاصله سه هزار سال، دو کاخ بلند یکی بر کرانه شرقی اروپا در یونان و دیگری بر کرانه غربی در ایرلند سر بر افراشته اند و  دستاورد این تمدن را به یاد می آورند :

 

ارزش و قدرت تصمیم گیری، عملگرایی و خرد ورزی و جسارت.

"خلوت دل نیست جای صحبت اضداد "

تا زمانی که ددالوس و تلماکوس تصمیم نگرفته اند، خود، مادرِ زمان را خوار میدارند. تا آن زمان، پدر، "هدف" نیز ایستا و اسیر است. در جزیره ای در میان خیزابه های بلند، در اسارت زن جادو به سر میبرد. آن زمان که تلماکوس به سوی هدف به راه می افتد، هدف نیز به سوی او به راه می افتد. پدر آزاد می شود و کشتی اش بادبان می کشد.

بزرگترین سرود باستانی مغرب زمین و مشهورترین شاهکار ادبی قرن بیستم درباره اودیسه یا اولیس یا بلوم نیست، درباره انسان فانی است. شاهزاده ای بلاتکلیف، که مادرش خواستگاران بسیار دارد!