خلاصه اپیزود اول-تلماکوس

خلاصه ای که می خوانید ترجمه وحید مواجی است از:

SparkNotes Editors. “SparkNote on Ulysses.” SparkNotes.com. SparkNotes LLC. 2003.

من چند جا در تلفظ نامها و تعبیرات ، تغییر مختصری داده ام.

ساعت حدود 8 صبح است و باک مولیگان در حال تقلیدی طنز آمیز از مراسم عشای ربانی با کاسه کف صابون ریش تراشی اش، اِستیون دِدالوس را صدا می زند تا بالای سقف قلعه مارتِلو بیاید که در ساحل سَندی کوو مشرف برخلیج دابلین است. استیون به مسخره بازی پرخاشگرانه باک بی توجه است. او حوصله هِینز را ندارد، انگلیسی ای که باک دعوتش کرده تا در قلعه بماند. استیون با ناله های هینز درضمن کابوسی که درآن یک پلنگ سیاه دیده بوده و دنبال تفنگش برای شلیک به آن می گشته، از خواب شبانه بیدار شده است.

مولیگان و استیون به دریا نگاه می کنند که باک از آن به "مادر بزرگوار ما" یاد می کند. این کار، مولیگان را به یاد غضب عمه اش نسبت به استیون می اندازد که چرا استیون قبول نکرده بود کنار بستر مرگ مادر خودش زانو بزند و دعا کند. استیون که هنوز لباس عزا به تن دارد، به دریا می نگرد و به مرگ مادرش فکر می کند، در حالی که باک، استیون را به خاطر لباسهای کهنه و ظاهر کثیفش دست می اندازد. باک یک آیینه شکسته را جلوی استیون می گیرد تا خودش را در آن ببیند. استیون همدردی باک را رد می کند و اظهار می کند که "آیینه شکسته یک خدمتکار" نشان هنر ایرلند است. باک بازو در بازوی استیون می اندازد و او را دور برج می گرداند و می گوید که آنها باهم می توانند ایرلند را به سطحی از فرهنگ، همتای یونان باستان برسانند. باک پیشنهاد می دهد در صورتی که هینز دوباره استیون را ناراحت کند،او را تهدید کنندو استیون به یاد "تحقیر وآزار" یکی از همکلاسی هایشان به نام کلایو کمتورپ توسط باک می افتد.

باک از استیون درباره خشم خاموشش می پرسد و استیون در آخر غضبش نسبت به باک را تایید می کند. ماهها قبل، استیون شنیده بود که باک مادرش را"مثل حیوون مرده" خطاب کرده است. باک سعی می کند که از خودش دفاع کند، سپس تسلیم می شود و استیون را ترغیب می کند که از خشمگین بودن دست بردارد.

باک از پله ها پایین می رود و برای ترغیب استیون به دست برداشتن از خود خوری، بدون اینکه بداند شعری را می خواند که استیون برای مادر در حال مرگش خوانده بود. استیون حس می کند که توسط خاطره مادر مرده اش تسخیر شده است. باک،استیون را برای صبحانه به طبقه پایین فرا می خواند. او استیون را ترغیب می کند تا از هینز، که تحت تاثیر طبع ایرلندی استیون قرار دارد درخواست پول کند، ولی استیون قبول نمی کند. استیون به باک در صبحانه درست کردن کمک می کند. هینز اعلام می کند که زن شیرفروش دارد می آید. باک لطیفه ای می گوید در مورد "ننه گروگان پیر" که چای غلیظ درست می کند و آب درست میکند "ادرار" و هینز را تشویق می کند که از آن لطیفه در کتابی درباره فولکلور و زندگی مردم ایرلند استفاده کند.

زن شیر فروش وارد میشود و استیون او را به شکل نمادی از ایرلند و فرستاده ای از سوی خدایان تصور می کند. استیون از اینکه زن شیر فروش به باک، دانشجوی پزشکی، بیشتر از او احترام می گذارد در نهان ناراحت است. هینز با آن زن به زبان بومی ایرلند صحبت می کند ولی زن حرفش را نمی فهمد و فکر می کند هینز دارد فرانسوی حرف می زند. باک پول او را پرداخت می کند و دو پنس بدهکار می شود و زن میرود.

هینز می گوید که تمایل دارد از گفته های استیون کتابی بنویسد، ولی استیون می پرسدآیا از آن پولی در خواهد آورد و هینز چندان مطمئن نیست. هینز بیرون می رود و باگ استیون را به خاطر خراب کردن فرصتشان برای گرفتن پول میگساری از هینز سرزنش می کند. باک لباس می پوشد و هر سه مرد به سمت آب می روند. جایی که گودال چهل پایی نامیده می شود.

در راه استیون توضیح می دهد که قلعه را از وزارت جنگ اجاره کرده اند. هینز از استیون درباره تئوری هملتش می پرسد ولی باک اصرار می کند آن را به بعد از میگساری آنشب به تاخیر بیاندازند. هینز توضیح می دهد که قلعه مارتلوی آنها، او را به یاد السینور در نمایشنامه هملت می اندازد. باک حرف هینز را قطع می کند تا پیش بیافتد، برقصد و ادا در بیاورد و "تصنیف عیسای مزه پران" را بخواند. هینز و استیون با هم راه می روند. همزمان با صحبت هینز استیون حدس می زند که باک کلید قلعه را بخواهد، قلعه ای که استیون پول اجاره اش را میدهد. هینز از استیون راجع به عقاید مذهبی اش می پرسد. استیون توضیح می دهد که دو ارباب، انگستان و کلیسای کاتولیک بر سر راه تفکر آزادش ایستاده اند و ارباب سوم، ایرلند، و میهن پرستی از او، کارهای عجیب و غریب می خواهد. هینز در حالیکه سعی می کند نسبت به این ابراز عقیده بردگی ایرلند نسبت به بریتانیا دوستانه رفتار کند، به نرمی می گوید "به نظر تاریخ را باید سرزنش کرد". هینز و استیون به خلیج خیره می شوند و استیون مردی را به خاطر می آوردکه به تازگی غرق شده است و خود را جای او می گذارد.

هینز و استیون به سمت آب میروند، جایی که باک دارد لباسهایش را در می آورد و دو نفر دیگر، شامل یکی از دوستان باک، دارند شنا می کنند. باک با دوستش راجع به دوست مشترکشان، بانون که در وستمیت است، صحبت می کنند. بانون ظاهرا دوست دختری دارد (که بعدا می فهمیم میلی بلوم است). هینز سیگار می کشد. استیون اعلام میدارد که دارد میرود و باک از او درخواست کلید قلعه و دوپنی برای یک لیوان شیر صبحانه را می کند.

استیون کلید و پول را میدهد باک با استیون در ساعت 12:30 در میخانه ای به نام کشتی قرار می گذارد. استیون میرود و عهد می کند که امشب به قلعه باز نگردد چرا که باک "غاصب" آن را در اختیار گرفته است.