اولیس

اثر جیمز جویس

ترجمه از ایمان فانی

فصل اول بدون شرح و توضیح

 

 

دوستانی که میخواهند لذت خوانش و کشف را از دست ندهند از این ترجمه پیوسته و بدون توضیح استفاده کنند در هر صورت مراجعه به توضیحات نیز در پایان پیشنهاد می شود. در مراجعه به برخی متون اینترنتی دانشگاهی از جمله متن دانشگاه کلمبیا قسمتهایی از داستان که به صورت تک گویی درونی یا همان جریان سیال ذهن نقل می شود به رنگ دیگری نشان داده شده است. به پیروی از این روش این قسمتها در ترجمه نیز به رنگ آبی نمایش داده شده است.

سنگین و رنگین و خرامان،  باک مولیگانِ گوشتالود از راه پله بالا آمد در حالیکه کاسه ای کف صابون حمل می کرد، کاسه ای که بر لب آن یک آیینه و یک تیغ صورت تراشی  صلیب وار جا خوش کرده بود. ردایی زرد رنگ و بدون بند به آزادی پشت سرش کشیده میشد و نسیم صبحگاه  در آن می افتاد. کاسه را بالا گرفت و ندا در داد:

 Introibo ad altare Dei

{ "اینک به محراب خداوند صعود می کنم"}

مکث کرد، نگاهی به پایین آن پلکان انداخت که تا عمق تاریکی پیچ می خورد و با خشونت صدا زد:

بیا بالا بچه تیز!

بیا بالا ای یَسوعی (ژزوئیت) بزدل!

بعد با حالتی رسمی پیش آمد و خودش را از  سکوی جایگاه توپها بالا کشید.

سپس دور چرخید و به هر سوی رو کرد و سه بار با لحنی جدی و حزین برج را ، شهر زیر پا را و کوههایی را که داشتند بیدار میشدند، برکت داد.

بعد باک استیون دِدالوس را دید، تعظیمی رو به استیون کرد، در هوا صلیب کشید، از ته حلقش ذکر بلغور کرد و کلّه جنباند. استیون ددالوس دلخور و خواب آلود دست بر نرده راه پله ، به سردی این صورت جنبان و ذکر گویان را تماشا کرد که برکتش می داد. صورتی از درازی مثل اسب، فرقِ سری نتراشیده، موهایی بلند تا روی گوش، بلوطی کمرنگ.

باک مولیگان دزدکی آیینه را از روی کاسه بلند کرد و زیرش را دید زد و بلافاصله دوباره کاسه را پوشاند.

بعد جدی گفت : عقبگرد به سنگرها!

و با لحن یک واعظ اضافه کرد: زیرا که این، ای عزیزان دوست داشتنی، به واقع خود مسیحه است: در جسم، در روح، در خون و در زخم.

موسیقی ملایم لطفاً، آقایان چشمها بسته، یک لحظه ، یه دردسر کوچولو دور و بر گلبولهای سفید،، همه ساکت.

از گوشه چشم به بالا نگاه کرد وبا سوتی آرام ولی طولانی علامت داد و مکث کرد و با دقتی تمام گوش سپرد، در حالیکه دندانهای سفید مرتبش اینجا و آنجا با نقاطی طلایی میدرخشید.

   Chrysostomus

{ زرین دهان }.

دو سوت جاندارِ تیز از میان آن سکوت جواب می دهند!

-مرسی پیرمرد همین کارمون رو راه میندازه. میشه دیگه جریان برقو قطع کنی؟

باک از سکوی توپها پایین پرید و نگاهی حزین و جدی به دیدبانش انداخت در حالیکه پاهایش را جفت  و ردای شل و ولش را صاف میکرد.

آن صورت چاقِ اخمو و آن فکِ منقبض دلخور و ناراضی تداعی گر مرتبتی روحانی بود از قرون وسطی، حامی هنرها و بعد لبخند دلپذیری بفهمی نفهمی طلسم لبهایش را شکست:

- سرخوشانه گفت: خدایی مُضحکه !

-اسم عجیب تو ، یونانی باستان!

باک با انگشت اشاره ای دوستانه به ددالوس کرد و به سمت سکو رفت در حالیکه با خودش می خندید.

استیون ددالوس خسته و نصفه نیمه دنبالش رفت و بر لبه سکوی توپها نشست و بی حرکت مشغول تماشای باک شد که آینه اش را روی سکو عَلَم کرد، فرچه را در کاسه زد و صورت و گردنش را کف مالید.

صدای سر خوش باک مولیگان ادامه داد:

-اسم خودمم احمقانه است: مالاکای مولیگان، یه جناس آوایی  توش هست. ولی یه تَه زنگی از یونانی باستان هم داره ، مگه نه؟  یه اسم شاد و جفتک انداز مثل خود باک! ما باید بریم آتِن. اگه بتونم بیست پوند عمّم رو بتیغم میای؟

فرچه را کنار گذاشت و ذوق کنان و خندان فریاد زد:

آیا او خواهد آمد؟ آن یسوعی یأس آلود؟

بعد دست برداشت و شروع کرد با دقت ریش تراشیدن.

استیون یواش گفت: مولیگان بگو ببینم...

-بله عشق من؟

-هِینز چقدر تو این برج می مونه؟ باک مولیگان نیمه ی تراشیده صورتش را از بالای شانه ی راست رو به استیون کرد و رک گفت:

-         خدایا. افتضاح نیست؟ یه ساکسون خسته کننده و دست و پا چلفتی،  تازه فکر هم می کنه که تو جنتلمن نیستی. خدایا! این انگلیسی های لعنتی که میخوان از پول و معده درد بترکن. چون از دانشگاه آکسفورد اومده . ولی میدونی ددالوس تربیت واقعی آکسفورد رو تو داری. نمی تونه با تو در بیافته. آخ همون اسمی که روت گذاشتم برات بهترینه : بچه تیز، تیغه چاقو!  

-         با حالتی خسته چانه اش را تراشید.

استیون گفت : تمام شبو مثِ دیوونه ها در مورد یه پلنگ سیاه حرف زد. جای تفنگش کجاست؟

مولیگان گفت: دیوونه رقّت آور! توخوف کردی؟

استیون با حرارت و ترسی فزاینده تعریف کرد:

-بله خوف کردم. اینجا تو تاریکی با مردی که نمی شناسم که با خودش ناله می کنه و فریاد می زنه که باید به یه پلنگ سیاه شلیک کنه. تویی که آدما رو از غرق شدن نجات میدی. من قهرمان نیستم. اگه اینجا بمونه من میرم.

باک مولیگان تیغ بدست به کاسه کف صابون اخم کرد، از جایگاهش پایین پرید و با عجله شروع کرد به گشتن جیبهای شلوارش وخیلی غلیظ فریاد زد:

-اِسهال!

به سمت سکو آمد و دستش را در جیب بالای استیون فرو کنان گفت:

-دستمال دماغتو به ما کرایه بده، میخوام تیغمو پاک کنم.

استیون بیرون کشیدن دستمال مچاله کثیف و از گوشه بالا گرفتن آن و به نمایش گذاشته شدنش را با زحمت تاب آورد تا مولیگان تیغش را تمیز پاک کرد و به دستمال نظری انداخت و گفت:

دستمال دماغ یک آوازه خوان. یک رنگ هنری جدید برای شاعران ایرلندی ما. سبزعن دماغی.  تقریبا میشه مزه اش رو حس کرد، نمی شه؟

باک دوباره از سکو بالا رفت و نظری به خلیج دابلین انداخت. موی بور بلوطی رنگش آرام می جنبید.

آهسته گفت: خدایا! آیا این دریا همان نیست که اَلگی   درباره اش گفته: مادر شیرین و بزرگوار! دریای سبز عن دماغی. دریای حال به هم زن.

Epi oinopa Ponton!  آخ استیون این یونانی ها ! باید یادت بدم. باید به زبون اصلی اینا رو بخونی. { "دریای تیره شرابی رنگ" } Thalatta Thalatta!   }به یونانی به معنی دریا ! دریا! }.  این مادر شیرین و بزرگوار ماست. بیا تماشا کن.

استیون بلند شد و رفت طرف حصار برج. به لبه  کنگره تکیه داد و آبهای زیر پا را نگاه کرد. یک قایق پُست داشت دهانه بندر Kingstown  را ترک می کرد.

باک مولیگان گفت: مادر قدرتمند ما!

ناگهان باک چشمهای جستجوگرش را از دریا برداشت وبه استیون رو کرد:

-عمّم میگه تو مادرتو کُشتی. واسه همین نمیذاره هیچ کاری باهات داشته باشم.

استیون با ناراحتی گفت:

-یک نفر کشتش.

باک مولیگان گفت: لعنت! می تونستی زانو بزنی بچه تیزوقتی مامانِ مُحتَضَرت ازت  خواست . منم به اندازه تو اَبَرمرد هستم. ولی فکرشو بکن مادرت تو نفس آخرش التماست کنه که زانو بزنی و براش دعا کنی. و تو رد کنی. یه چیز شیطانی در تو هست...

بعد موضوع را ول کرد، قسمتهای دیگر گونه اش را کف مالید. لبخندی صبورانه لبهایش را چین داد.  باک با خودش زمزمه کرد: چه بازیگر دوره گرد دوست داشتنی! از همشون دوست داشتنی تر!

یکدست و با دقت و جدی ریش می تراشید.

استیون با آرنجی تکیه داده به سنگ گرانیت زبر و کف دستی به روی صورت و ابرو،به آستین  کهنه وبرق افتاده  کت سیاهش نگاه میکرد. درد، دردی که تازه هنوز درد عشق نبود قلبش را دندان زد و سایید.

در خواب مادرش سراغش آمده بود، در سکوت، بدن تحلیل رفته اش در لباسهای گشاد قبر بوی موم و چوب تابوت میداد. رویش خم شده بود، بی صدا و ملامت کنان، نفسش بوی کمرنگی از خاکستر نم کشیده داشت. در آنسوی لبه آستین نخ نمایش، استیون دریا را دید که مثل مادری شیرین و بزرگوار با صدای پر طنین درود می گفت. حلقه خلیج و خط افق، حجم عظیمی از مایع سبز رنگ را در خود گرفته بودند. کاسه ای از چینی سفید کنار بستر مرگش بود، با صفرای سبز لزج که  با ناله های بلند در هر حمله استفراغ از جگر در حال فسادش بالا می آورد.

- مولیگان با صدایی دلسوزانه گفت : فَعله بیچاره. باید یه پیرهن و چند تا دستمال دماغ بهت بدم. یه دست شلوار دست دوم چطوره؟

استیون جواب داد: به دردم میخوره.

باک مولیگان با تیغ به جان گودی زیر چانه اش افتاد.

 باک در مخالفت   گفت : چیز مضحک اینه که باید  "پا دوم" باشه. خدا میدونه  مال چه دائم الخمر سفلیسی باشه.

من یه دست خوشگلشو دارم با حاشیه دوزی مویی، طوسیه. توی اون شلوار معرکه میشی. شوخی نمی کنم بچه تیز. تویِ لعنتی درست که لباس بپوشی خیلی خوب میشی.

استیون گفت: ممنون، اگه طوسیه نمی تونم بپوشم.

باک به عکس خودش در آیینه گفت: نمی تونه طوسی بپوشه. آداب و رسوم رو کاریش نمیشه کرد. مادرشو میکشه ولی شلوار طوسی نمی تونه بپوشه.

تمیز و مرتب دسته تیغش را تا زد و با نرمه انگشت صاف و صوف بودن صورتش را امتحان کرد. استیفن نگاهش را از دریا به آن صورت تپل با آن چشمان طوسی-آبی بیقرار چرخاند.

باک مولیگان گفت: اون پسره که دیشب تو کِشتی باهاش بودم میگه تو جی پی آی داری-"فلج عمومی جنون"! تو داتی ویل با کالونی نورمن کار می کنه.

باک در هوا نیم چرخی به آیینه داد تا برق آفتابی را که از امواج دریا منعکس میشد بازتاب دهد. به لبهای تازه تراشیده اش چین افتاد و خندید و خط دندانهای براقش درخشید تا اینکه خنده به همه آن بالا تنه خوش بنیه سرایت کرد.

-به خودت نگاه کن آوازه خون مخوف!

استیون به جلو خم شد و به آیینه ای دقیق شد که تعارفش کرده بودند، آیینه ای شَقّه شده با تَرَکی کج و معوج و ناگهان جا خورد: پس او و دیگران منو اینطوری می بینن. کی این صورت رو برای من انتخاب کرده؟ این فَعله سگ که مگس هم ازش فرار میکنه. برای خودم هم سوال شده.

- از اتاق کُلفت کش رفتم. حقّشه . عمه همیشه خدمتکارای قیافه معمولی رو برای مالاکای نگه میداره. اینجوری  باک رو به سوی وسوسه راهنمایی نمی کنن. اسمش هم اورسولا  است.

وباز با خنده آیینه را از پیش چشمان جستجو گر استیون جمع کرد.

-خشم کالیبان از ندیدن خودش در آیینه، کاش اُسکار وایلد زنده بود و تو رو می دید! استیون خود را عقب کشید به آیینه اشاره کرد و گفت:

-این نمادیست از هنر ایرلندی. آیینه تَرک خورده ی یک خدمتکار

ناگهان باک مولیگان دست در دست استیون انداخت و او را دور برج دور گرداند. تیغ و آینه که در جیبش چپانده بود، تلَق تولوق می کرد با مهربانی گفت:

-عادلانه نیست اینجوری سر به سرت بذارن بچه تیز مگه نه؟ خدا میدونه تو از همشون بیشتر روح و رَمق داری.

یه بار دیگه دفع حمله کرد. از نیش هنر من می ترسه، همونطور که من ازنیش اون می ترسم. فولاد سرد قلم.

-آیینه شکسته یک خدمتکار! اینو به اون بچه آکسفوردی طبقه پایین بگو تا تحت تاثیر قرار بگیره و یک گینی بده

از زور پولداری بو گند میده اونوقت فکر میکنه تو جنتلمن نیستی. باباش با فروش جالاپ به زولوها یا یه شارلاتان بازی گند دیگه کارش سکه شده.

خدایا بچه تیزاگه من و تو فقط میتونستیم با هم کار کنیم شاید میشد یه کاری واسه جزیره بکنیم. به راه و رسم یونان باستان میکشوندیمش(هِلِنیزه میکردیمش).

بازوی کرانلی، بازوی او...

-فکرشو بکن که تو بخوای ازین خوکها گدایی کنی. فقط منم که میدونم تو چی هستی. چرا بیشتر به من اعتماد نمی کنی؟

چی تو اون دماغت ضدّ من داری؟ موضوع هینزه؟ اگه سر و صدا راه میندازه به سِیمور بگم بیاد و یه کیسه بهش بکشیم  بدتر از اون کاری که با کلیو کِمتورپ کردیم.

فریادهای یه بچه پولدار جَوون تو اُتاقای کلیو کمتورپ. صورتهای رنگ پریده : از خنده دلشون رو گرفته ان. دست در دست هم. آخ من نفس آخرمه! آبری  خبر مرگ منو با ملایمت بهش بدین. من می میرم! با ضربِ پاره هایی از پیراهنش که هوا رو شلاق میزنه، دور میز می شَلِه و می رقصه. در حالی که شوارش افتاده پایین و بچه های کالج مادلِن  با قیچی خیاطی دنبالش می کنن. صورت یه گوساله مقدس که با مربّا تذهیب شده  من نمی خوام اَخته بشم. با من بازی "گاو گیج" رو نکنید.

فریادهایی از پنجره باز سکوت عصر گاهی حیاط کالجو آشفته می کنه. یه باغبون پیر تو لباس باغبونی با ماسکی به شکل صورت ماتیو آرنولد ماشین چمن زنی اش رو بر سر چمن سایه خیز می رونه و تمام حواسش به خرده چمنهاییِ ه که تو هوا می رقصن.

به سلامتی خودمون...دوران جدیدی از بت پرستی...اومفالوس...

استیون گفت:

بذار  بمونه. مشکلی نداره مگه توی شب.

باک مولیگان بی صبرانه گفت:

-پس موضوع چیه؟ جونت بالا بیاد. من که با تو رو راستم. چی به ضد من داری؟

باز ایستادند و نگاهشان در جهت دماغه غیر نوک تیز برِی هِد بود که همچون پوزه نهنگی  به خواب رفته بر سطح آب دیده میشد.

استیون به آهستگی دستش را  آزاد کرد.

پرسید:

_دوست داری بهت بگم؟

باک مولیگان جواب داد:

- بله. چیه؟ چیزی یادم نمیاد.

چشم در چشم استیون حرف میزد. نسیمی بر پیشانی اش گذشت و به نرمی در موهای شانه نزده بورش افتاد و نقاطی نقره ای از اضطراب در چشمانش نمایان ساخت.

استیون ، افسرده از صدای خودش گفت:

-اولین روزی که بعد از مرگ مادرم اومدم خونه تون یادت میاد؟

باک مولیگان به سرعت اخم کرد و گفت:

-چی؟ کجا؟ هیچی یادم نیست. فقط ایده ها و حس ها یادم میاد. چطور مگه؟ خدایا مگه چه اتفاقی افتاد؟

استیون گفت:

-تو داشتی چای درست می کردی. من رفتم بالا که آب جوش بیارم. مامانت و یک مهمان از پذیرایی بیرون اومدن. مامانت پرسید کی تو اتاقته.

باک مولیگان گفت:

-خب؟ چی گفتم؟ یادم نیست.

استیون جواب داد:

-گفتی "کسِ خاصی نیس ددالوسه، مادرش مث حیوون مرده".

سرخی که او را جوانتر و مسوولتر نشان میداد، به گونه های باک مولیگان دوید. پرسید:

-من اینو گفتم؟ خب؟ ضررش چیه؟

 با حالتی عصبی بار فشارش را از خود تکاند. پرسید:

-و مگه مرگ چیه؟  مرگ مادرت یا خودت یا من؟ تو فقط مردن مادرتو دیدی. من هر روز تو ریچموند و ماتِر آدما رو می بینم که می تِرکن و  شکمبه شون تو اتاق تشریح سفره میشه. این یه چیز حیوانیه ونه هیچ چیز دیگه. اصولا بی اهمیته. تو در بستر مرگ مادرت وقتی ازت خواست واسه دعا زانو نزدی. چرا؟ چون یه خصلت یسوعی لعنتی در تو هَس. فقط جهتش بر عکسه. واسه من همش مضحک و حیوانیه. ِقشرِ مغزش عملکرد نداره به دکتر میگه "عالیجناب پیترتیزِل" و سعی می کنه گلهای لاله روی لحاف رو بچینه. خوش مزگی میکنه تا اینکه تموم میکنه. تو با آخرین آرزوی دم مرگش لج می کنی، ازون طرف به من اخم می کنی چون من مث روضه خون مزد بگیر سر قبرا تو مرده شور خونه لالوئِت زار نمیزنم و شیهه نمی کشم. چرنده. فکر کنم من اینو گفتم. ولی منظورم این نبود که به خاطره مادرت توهین کنم.

دیگر کار را به گستاخی کشانده بود. استیون جای زخمهای قلبش از این کلمات  را پوشاند و به سردی گفت:

-من به توهین به مادرم فکر نمی کنم.

باک مولیگان پرسید:

-پس به چی؟

استیون جواب داد :

-به توهین به خودم فکر می کنم.

باک مولیگان روی پاشنه چرخید. با تعجب فریاد زد:

-یک آدم محال!

باک به سرعت دور دیواره قدم زد. استیون سر جایش ماند خیره به دریای آرام در مسیردماغه .

حالا دریا و دماغه داشتند تار می شدند. نبضی درچشمانش می کوبید و حجابی پیش چشمش می کشید و تبِ گونه هایش را حس می کرد.

صدایی درون برج بلند صدا کرد:

-اون بالایی مولیگان؟

-به دریا نیگا کن؟ هیچ به توهین اهمیت میده؟ جوجه لویولا، بچه تیز بیا بریم پایین. ساکسون اَجنبی صبحونه گوشت سرخ شده اش رو میخواد.

در حین پایین رفتن از پلکان وقتی سرش به محاذات سقف برج  رسید، توقف کرد:

همه روز سر این قضیه دلخور نباش. من بی منظورم. دست ازین اخم و اندیشه بردار.

سرش ناپدید شد ولی وِزوزِ آن حین پایین رفتن از پلکان از دهانه راه پله بیرون میزد:

"هرگز مباد کناره نشستن چنین فکور

بر سر آن راز تلخ  سر به مُهرِمِهر

که فرگُوس است پادشاه اَرّابِگان جسور"...

بیشه های سایه خیز شناورانه گذشتند در سکوت، در صلحِ صبحگاهان، از سر پلکان، در امتداد دریا، در آن مسیر که او به آن خیره بود. در ساحل و دورتر، آیینه آب از پاهای پر شتاب نور لگد خورد، شکست و سفید شد . سینه سپید آبها و موجها. تاکید های دو گانه، دو به دو. انگارکه دستی، سیمهای چنگ را دو تا دو تا به ترنم درآورد. موج سپیدی از واژگان هم آغوش که بر سرِ مدِّ دریا سوسو میزنند.

ابری آهسته،  پوشاندن آفتاب را آغازکرد. سایه بر خلیج انداخت و رنگ سبز را عمقی دو چندان بخشید. تشت آبهای تلخ پشت سرش بود. سرود فرگوس: تنها در خانه می خواندم. دست بر کلیدهای سیاه و بلند. درِ اتاقش باز بود : میخواست موسیقی من را بشنود. در سکوت با ترس و ترحم به بالینش رفتم. در آن بستر رنجوری گریه می کرد:

-استیون آن کلمات، "راز تلخ سر به مُهر مِهر"، اکنون کجاست؟

رازهایش: بادبزنهای قدیمی از پر، کارت رقصهای منگوله دار آغشته به مُشک ،زیوری از دانه های کهربا در آن کشو که درش قفل بود. قفس پرنده ای آویخته درآن پنجره آفتابگیرِ خانه دختری اش. به رویسِ پیر گوش می کرد که در نمایش "تورکوی ترسناک" می خواند. و با دیگران می خندید وقتی که رویس می خواند:

 

 

"من پسرم

خوشم میاد

که غیب بشم."

عیش کردن با آن چشم بندیها، تا شده، کنار گذاشته شده، آغشته به مُشک.

"هرگز مباد کناره نشستن چنین فکور"

تا زده، کنار گذاشته شده با خاطرات طبیعت و اسباب بازیها. خاطرات به مغز فکورش حمله آورده بودند. لیوان آب مادرش، پر شده از شیرِآب آشپزخانه برای اجرای مراسم مقدس. یک سیب هسته در آورده، پر شده از شکر قهوه ای به سیخ زده در یک غروب پاییز برای مادرش کباب می شد. ناخن های کشیده و زیبای مادرش، سرخ از خون شپشِ له شده لباس بچه ها.

در رویا مادرش سراغش آمده بود، در سکوت، بدن تحلیل رفته اش در لباسهای گشاد قبر بوی موم و چوب تابوت میداد. وقتی رویش خم شده بود نفسش ، با آن کلمات بیصدای سِرّی،بوی کمرنگی از خاکستر نم کشیده داشت.

 "چشمان شیشه ای بی فروغش، خیره از ورای مرگ برای پیچاندن و لرزاندن روح من. فقط من. شمع مزاری برای تخفیف عذابش.  نوری شبح وار بر آن صورت رنج دیده. نفسهای تند وبلند اسب رمیده اش، آنگاه که همه زانو زده دعا می گفتند. نگاهش روی من، تا مرا به زانو در آورد.

 Liliata rutilantium te confessorum turma circumdet: iubilantium te virginum chorus excipiat.

{"باشد که خیل مومنان چون سوسن سپید تو را در میان گیرند. باشد که همسرایی شاد باکرگان تو را در خود گیرد.}

-غول! جونده نعش آدمیان!

نه مادر، ولم کن بذار زندگی کنم.

-آهای بچه تیز!

صدای باک مولیگان از درون برج بلند شد.

 

 

 

صدا در مسیر پلکان نزدیکتر و دوباره تکرارشد. استیون که هنوز از هِق هِق روحش می لرزید، در هوای پشت سرش صدای پای نور آفتاب و کلماتی دوستانه شنید.

-ددالوس مث یه گردشگر خوب بیا پایین. صبحونه آماده س.

هینز واسه بیدار کردن شبِ پیشِ ما معذرت خواست. اوضاع روبراهه.

استیون برگشت:

-دارم میام.   

باک مولیگان گفت:

-بیا به خاطر عیسی. به خاطر من و به خاطر همه ما.

سرش ناپدید و دوباره پدیدار شد.

-راجع به نماد هنر ایرلندی بهش گفتم. گفت خیلی هوشمندانه س. یه پوند ازش بگیر. می گیری؟ منظورم یه گینی ه.

-امروز صبح پول دستم میاد.

-از مدرسه؟ چقدر؟ چهار پوند؟ یه پوند به ما قرض بده.

استیون گفت:

- اگه بخوای.

باک مولیگان با خوشحالی فریاد زد.

-چهار تا شاه براق. یک بدمستی باشکوهی راه بندازیم که خشکه مقدسها مات و مبهوت بمونن. چهار تا شاهِ قادرِ متعال.

در حالی که تصنیفی با لهجه اهالی لندن میخواند شروع به جفتک زدن و شلنگ انداختن در راه پله کرد:

مگه نه که به ما خوش میگذره؟

 با ویسکی و آبجو و شراب

تو روز تاجگذاری

روز تاج گذاری

مگه نه که به ما خوش میگذره؟

تو روز تاجگذاری

نور گرم آفتاب روی سطح دریا حال خوشی می انگیخت. کاسه کف صابون با آن ظرف ورشو، فراموش شده روی سکو می درخشید.

چرا بیارمش پایین؟ یا این یادگارِدوستیِ فراموش شده رو بذارم تمام روز همونجا بمونه؟

به سراغش رفت. مدتی در دست گرفتش. و سرمایش را حس کرد. و آن چرکابه سرد و مرطوب کف صابون را بویید که فرچه در آن فرو رفته بود. در کلانگو هم ظرف بخور را حمل می کردم. الان کس دیگری هستم و با این وجود همان هستم. باز هم خدمتگزارم. خدمتگزار یک خدمتگزار.

در نشیمنِ نیم تاریک و مسقف برج، تصویر ردا پوش باک مولیگان به چالاکی دور و بر آتشدان این طرف و آنطرف می رفت و زردی آتش را گاه آشکار و گاه پنهان می ساخت.

دو ستون نورملایم از نور گیر بالا بر کف سنگفرش افتاده بود. و در نقطه تلاقی این دو شعاع نور، ابری شناور از دود زغال و بخارِ روغنِ سرخ شده در هم می پیچید.

باک مولیگان گفت:

- خفه میشیم. هینز میشه درو باز کنی؟

استیون کاسه ریشتراشی را روی قفسه گذاشت. پیکری بلند قد از ننویی که در آن نشسته بود بلند شد به سمت در رفت و در داخلی را باز کرد.

صدایی پرسید:

-کلید داری؟

باک مولیگان گفت:

-ددالوس داره. جِینی مَک! من دارم خفه میشم.

زوزه کشید بی اینکه سرش را از روی آتشدان بردارد.

-بچه تیز!

استیون جلو آمد و گفت:

کلید توی قفله.

کلید دو باربا صدای گوشخراشی در سوراخ چرخید و وقتی در نیم باز شد نور و هوای تازه را خوشامد گفت. هینز در درگاه ایستاد و به بیرون نگاه کرد. استیون چمدانش را به سوی خود کشید و روی میز گذاشت و نشست ومنتظر شد. باک مولیگان گوشت سرخ کرده را در ظرف کنارش خالی کرد. بعد ظرف سرخ کردنی و قوری چای بزرگی را به سنگینی روی میز گذاشت و نفسی به فراغت کشید.

گفت:

-دارم آب میشم همونطور که اون شمع وقتی که...ولی هیس! در اون مورد یه کلمه دیگه هم نگیم. بچه تیز بیدار شو! نون کره عسل.هینز بفرما. خوراکی ها آماده س. خدا به ما برکت دهد. ای خداوندی که اینها نعمات تواست. شِکَر کو؟ ای هالو، شیر نداریم.

استیون نان و کاسه عسل و ظرف کره را از قفسه آورد.

 باک مولیگان گفت:

-عجب گوساله ایِ ها؟ بهش گفتم بعد از ساعت هشت بیاد.

استیون گفت:

-می تونیم بدون شیر بخوریم. یه لیمو هم تو قفسه هست.

-لعنت به تو با اون هوا و هوس پاریسی ات. من شیر سَندی کوو میخوام.

هینز از جلوی در به داخل برج برگشت و به آرامی گفت:

-اون زن داره با شیر میاد بالا.

باک مولیگان از صندلی اش جست و فریاد زد:

-رحمت خدا بر تو باد! بشین اینجا چایی بریز. شکر تو کیسه س. من نمی تونم  با تخم مرغای لعنتی لاس بزنم. سرخ کردنی را به سه سهم تقسیم کرد و در بشقابها ریخت:

-به نام پدر،پسر و روح القدس

هینز نشست تا چای بریزد.

مولیگان گفت: به هر کدومتون دو تا تیکه نون میدم. ولی گفته باشم چایی رو که غلیظ درست میکنی مگه نه؟

باک مولیگان که قطاعهای کلفتی از نان می برید، به صدای چاپلوسانه پیرزنی گفت:

-به قول ننه گروگان : وقتی من چایی درست می کنه، چایی درست میکنه. وقتی هم که آب درست میکنه، آب درست میکنه.

هینز گفت:

-سوگند به ژوپیتر که این چای است.

باک مولیگان به بریدن نان و چاپلوسی پیرزنانه ادامه داد:

- ننه گروگان گفت : خانوم کاهیل کار ما اینطوریه ،. خانم کاهیل بهش گفت، ننه خدا خیرت بده پس بی زحمت دو تاش رو توی یه قوری درست نکن!

به ترتیب با چاقو قطاع کلفتی از نان به طرف هر یک از دستیارانِ عشای ربانی پرتاب کرد.

صمیمانه به هینز گفت:

-این فولکلورِه هینز. برای کتابِت. پنج خط متن و ده خط پاورقی درباره فولکلور و خدایماهی های داندروم. به طبع رسیده توسط خواهران جادو در سال باد بزرگ.

به سمت استیون رو گرداند ، ابروهایش رابالا انداخت و به ظرافت وبا صدایی که انگار گیج شده پرسید:

-برادر یادت میاد از قوری آب و چایی ننه گروگان توی "مابینوگیون" اسم برده شده یا "اوپانیشاد"ها؟

استیون متفکرانه گفت:

-شک دارم.

باک مولیگان با همان لحن گفت:

-میدونی؟ بَراهینت ؟ ادعیه؟

استیون همانطور که میخورد گفت:

-         تصور میکنم ننه گروگان درون و بیرون مابینوگیون وجود نداشته. می پندارم که ننه گروگان قوم و خویش "ماری آن" بوده.

صورت باک مولیگان به لبخند رضایتمندانه ای متبسم شد.

با لحن شیرین و موشکافانه ای گفت:

-چه جذاب!

در حالیکه دندانهای سفید و چشمان چشمک زنش به طرز خوشایندی نمایان بود.

-اینطور فکر می کنی؟ خیلی دلرباست.

سپس در تغییر ژستی ناگهانی با صدایی تیز و خشن خرناس کشید و همانطور که برای تکه کردن نان کلنجار میرفت خواند که:

-ماری آنِ پیرِ پَت و پیس

به تخمش هم نیس

کجا میکشه پایین...

دهانش را از سرخ کردنی پر کرد و در حال جویدن به وزوز ادامه داد.

سایه ای از تازه واردی درِورودی را پوشاند.

-شیر قربان!

مولیگان گفت:

-بیا تو خانوم. بچه تیز پارچ رو بیار.

پیرزنی جلو آمد و کنار دست استیون ایستاد. گفت:

-چه صبح دوست داشتنیه آقا. قربون خدا برم.

مولیگان نگاهی به پیرزن انداخت.

-قربون کی بری؟ آه، یقینا!

استیون  به عقب برگشت و دراز شد و پارچ شیر را از روی قفسه برداشت.

مولیگان با لحنی خبری توضیحی به هینز گفت:

-ساکنان این جزیره کِراراً از گرد آورنده پوست ختنه گاه سخن می گویند.

پیرزن پرسید:

-چقدرقربان؟

استیون جواب داد:

-یک کوارت

استیون تماشایش کرد که شیر را پیمانه کرد و از آنجا در پارچ ریخت. شیر غلیظ سفید. شیر خودش نبود. پستانهای پیر پلاسیده. بار دیگر یک پیمانه ریخت و لبالب پُر کرد. پیر و پر رمز و راز از جهان صبحگاهان وارد شده بود، بسا که فرستاده ای بود. همانطور که میریخت از خوبی شیر تعریف می کرد. از صبحِ سحر زیر گاوی در سبزه زاری پر آب قوز کرده بود، جادوگری نشسته بر چهارپایه ای به شکل قارچ سمی، دستان پر چروک ماهرش از نوک پستان گاوشیر می جهاند. گاوهای سفید ابریشمی  در اطرافش از روی آشنایی ماغ  کشیدند. "حریر گاوان" و "زال فقیر" نامهایی که اورا در زمانهای دور به آن می خواندند. عجوزه ای آواره، صورتی دنیوی از یک جاودانه که به فاتحش و خیانتکار سرمستش خدمت می کند. زن مشترک ایندو زناکار، فرستاده ای از سَحرگاه سِحر آمیز. به آندو خدمت کند یا ملامتشان کند؟ کدامش بود  نمی دانست: ولی از گدایی لطف و مرحمتش بیزار بود.

باک مولیگان در حالی که شیر در فنجانهایشان می ریخت گفت:

-حقیقتا همینطوره خانوم.

گفت:

بچشید قربان.

به درخواست او نوشید.

 با صدای بلند گفت:

- اگه فقط می تونستیم با غذاهای خوبی مثل این زندگی کنیم یه کشور با دندونای فاسد و روده های گندیده نداشتیم. تو باتلاق زندگی میکنیم. غذای ارزون میخوریم. خیابونامون با خاک و تاپاله اسب و تف و خلط مسلولین سنگفرش شده.

پیرزن پرسید:

-شما دانشجوی پزشکی هستین آقا؟

باک مولیگان جواب داد:

-بله هستم.

استیون در سکوت و تحقیر گوش می داد: در برابر کسی که سرش داد می زنه سر خم میکنه، شکسته بندش، دواپیچش: داره منو تحقیر میکنه. صدایی که آمرزش میده و تدهین میکنه همه سر تا پاش رو، همه جاش غیر از کشاله رون های ناپاکش رو. تن انسانی اش رو که نه به صورت خدا خلق شده. طعمه ای برای مار. در برابر صدای بلندی که ازش میخواد با اون چشمهای بیقرارِپر از سوالش در برابرش ساکت باشه.

استیون پرسید:

-می فهمی چی میگه؟

پیرزن به هینز گفت:

-دارید فرانسه حرف می زنید؟

هینز با اعتماد به نفس سخنرانی طولانی تری برای پیرزن کرد.

باک مولیگان گفت:

-ایرلندی. زبون گِیلیک  بلدی؟

گفت:

-از صداها حدس زدم باید ایرلندی باشه. شما از غرب اومدین قربان؟

هینز جواب داد:

-من انگلیسی هستم.

باک مولیگان گفت:

-انگلیسیه و فکر میکنه لابد ما تو ایرلند باید ایرلندی حرف بزنیم.

پیرزن گفت:

-آره که باید حرف بزنیم. و من خجالت میکشم که خودم حرف نمیزنم. اونا که بلده بهم گفته که زبون بزرگیه.

باک مولیگان گفت:

-بزرگ کلمه درستش نیست. یکسر فوق العاده س. بچه تیز برامون بازم چایی بریز. یه فنجون میخوری خانوم؟

پیرزن گفت:

-نه ممنون قربان. و در حالی که دسته سطل شیر را به ساعدش می آویخت آماده رفتن شد.

هینز به پیرزن گفت:

-حسابتو گرفتی؟ مولیگان بهتره پولشو بدیم. مگه نه؟

استیون دوباره سه فنجان را پرکرد. پیرزن ایستاد و گفت:

-حساب قربان؟ هفت روزصبح، روزی  نیم پارچِ دو پنسی، میشه هفت دو تا میکنه یه شیلینگ و دوپنس و این سه روز، روزی یه پارچِ چهار پنسی میشه یه شیلینگ که با اون میشه دو شیلینگ و دو پنس.

باک مولیگان آهی کشید و  درحالی که دهانش را از نان برشته دو رو کره مالیده پر میکرد، پاهایش را کشید و جیبهای شلوارش را کاوید.

هینز با لبخند به او گفت:

-خوش حساب باش تا کامروا باشی.

استیون فنجان سوم را پر کرد. یک قاشق چای به زحمت شیر غلیظ را رنگ داد. باک مولیگان یک فلورین در آورد. دور انگشتش چرخاند و فریاد زد.

-معجزه!

در طول میزآن را دست به دست داد تا به پیرزن رسید و گفت:

- بیش از این  مخواه ز من دلبرا.

 که تو را دادم آنچه بود مرا.

استیون سکه را در دست پیرزن گذاشت و گفت.

-دو پنس بدهی ما.

پیرزن سکه را گرفت و گفت :

-حالا دیر نمیشه قربان. دیر نمیشه. روز بخیر قربان.

احترام کرد و بیرون رفت و با آهنگ ملاطفت آمیز باک مولیگان بدرقه شد:

قلب من، گر ازین بیش میداشتم

جملگی در پات قربان میداشتم

روبه استیون کرد و گفت:

-از شوخی گذشته ددالوس، من خیلی بی چیز شدم. بجنب برو سراغ چُرتِ مدرسه یه مقدار پول برامون بیار. امروز رامشگران باید که بنوشند و خوش باشند. ایرلند انتظار دارد هر کس در این روز وظیفه اش را انجام بدهد. هینز در حال بلند شدن گفت:

-و این یادم انداخت که من امروز باید کتابخونه ملی شما رو ببینم.

باک مولیگان گفت:

-اول شِنامون.

بعد رو به استیون کرد و با لحن شیرینی پرسید:

-امروز روز حموم ماهیانه تو نیس بچه تیز؟

بعد به هینز گفت:

-این رامشگر ناپاک با ماهی یه بار حموم کردنش میخواد یه چیزی به ما بگه.

استیون در حالی که میگذاشت عسل بر تکه نانش بچکد گفت:

-تمام ایرلند با جریان گُلف اِستریم شستشو داده میشه.

هینز از گوشه اتاق در حالی که داشت دکمه شالی را به یقه آزاد پیراهن تنیسش می بست گفت:

-من قصد دارم از حرفات یه مجموعه درست کنم اگر که اجازه بدی.

داره با من حرف میزنه. میشورن و آب می کِشن و کیسه می کشن. با ندای درونشون جویده میشن. وجدان. و باز هم لَک ها پاک نمیشه.

-اون یکی در مورد آیینه ترک خورده اون خدمتکار که نماد هنر ایرلند باشه، خوب جفت شیشی بود.

باک مولیگان از زیر میز به پای استیون زد و با لحن گرمی گفت:

-حالاصبر کن هینز تا نظراتش در مورد هملت رو بشنوی.

هینزدر حالی که هنوز روی سخنش با استیون بود، گفت:

-من جدی می گم. داشتم به همین فکر می کردم وقتی اون موجود پیر بیچاره اومد داخل.

استیون پرسید:

-ازش میتونم پول در بیارم؟

هینز خندید و در حالیکه کلاه نرم طوسی اش را از روی میخِ نَنوبر میداشت گفت:

-نمی دونم مطمئن نیستم.

و قدم زنان به سمت در رفت. باک مولیگان روی میز به سمت استیون خم شد وبا لحن خشنی گفت:

-این جفتک پرونی دیگه چی بود؟ واسه چی اینو گفتی؟

استیون گفت:

-خب؟ مشکل پول گرفتنه. از کی؟ از زن شیرفروش یا از اون. فکر کنم مث شیر یا خط باشه.

باک مولیگان گفت:

من در مورد تو حسابی مُخشو زده بودم. اونوقت تو با اون اَخم و تَخمِ نِکبتت و اُمُّل بازیهات یهو می پری وسط.

استیون گفت:

-من در هیچکدوم از این دو نفر امیدی نمی بینم. باک مولیگان آه فجیعی کشید و دستش را روی بازوی استیون گذاشت و گفت:

-بچه تیز از من اینو داشته باش.

و با تغییر لحنی ناگهانی اضافه کرد:

-خدایی اگه حقیقتش رو بخوای به نظرم تو راس میگی. گور باباشون که به درد میخورن یا نه ولی چرا مث من باهاشون رفتار نمی کنی. بذار از این پوستِ برّه بیاییم بیرون.

بلند شد و با اوقات تلخی ردایش را باز کرد و درآورد و انگار که دارد استعفا می دهد گفت:

-مولیگان خرقه از تن بیانداخت.

جیبش را روی میز خالی کرد. گفت:

-اینم کهنه دماغ تو.

و بعد در حالی که یقه سفتش و کراوات نافرمانش را میبست به آنها و به زنجیره ساعت آویزانش بد و بیراه گفت. دستش در اعماق چمدانش فرو رفت و کاوید زیرا که دنبال دستمال تمیزی می گشت. "خدایا، کاری که ما باید بکنیم اینه که واقعا لباسمون با شخصیتمون بخونه. من دستکش آلبالویی و چکمه سبز میخوام. تضاد وتناقض". "من با خودم در تناقضم؟ بسیار خب پس من با خودم در تناقضم." مالاکایِ مِرکور مآب.

در همان حال که حرف میزد موشکِ سیاهِ شُل و وِلی از میان دستانش به پرواز در آمد.

گفت:

-اینم کلاه محله لاتینی تو.

استیون کلاه را برداشت و سرش گذاشت.

هینز از دم در صدایشان کرد:

-دارید می آیید رفقا؟

باک مولیگان در حالیکه به سمت در میرفت، گفت:

-من حاضرم.بیا بیرون بچه تیز. فکر کنم هر چی ما جا گذاشتیم تو خوردی.

بعد خودش را کنار کشید، با گامها و کلماتی موقر خارج شد و تقریبا با غصه گفت:

-و همانطور که میرفت به باتِرلی برخورد.

استیون عصایِ چوبِ زبان گنجشکش را از تکیه گاهش برداشت و همانطور که آندو از نردبان پایین میرفتند،به دنبالشان خارج شد. درِ سِفتِ آهنی را کشید و بست و قفل کرد و کلید بزرگش را در جیبِ توییِ لباسش گذاشت. در پای نردبان باک مولیگان پرسید:

-کلیدو آوردی؟

استیون در حالیکه از آنها پیش می افتاد گفت:

-پیشِ منه.

به رفتن ادامه داد و پشت سرش می شنید که باک مولیگان حوله شنایش را مثل چماقی بر سر علفها و سرخسها فرود می آورد و راه باز می کند:

-رد کن بیاد آقا. چطور جرات می کنی؟

هینز پرسید:

-تو کرایه این برج رو میدی؟

باک مولیگان گفت:

-دوازده پوند.

استیون از بالای شانه برگشت واضافه کرد:

-بابت جنگ به وزیر کشور می پردازه.

ایستادند تا هینز برج را برانداز کرد و سرانجام گفت:

-تو زمستون باید نسبتا دلگیر باشه به نظرم. برج مارتلو بهش میگین؟

باک مولیگان گفت:

-بیلی پیت داد اینارو بسازن وقتی که فرانسویها تو دریاها بودن. ولی مال ما اسمش اومفالوسه.

هینز از استیون پرسید:

-نظرت در مورد هملت چیه؟

باک مولیگان فریادی از سر درد کشید:

-نه. نه من توماس آکویناس نیستم با اون پنجاه و پنج تا دلیل و حُجّتش. بذار اول چند تا لیوان آبجو بزنم، بعد.

پس در حالیکه جلیقه زرد کهربایی اش را خیلی مرتب در می آورد رو به استیون کرد:

-بچه تیز با سه تا لیوان آبجو هم نمی تونی جمعش کنی میتونی؟

استیون با بی میلی گفت:

-تا حالا صبر کردم. باز هم میشه صبر کرد.

هینز با لحن دلپذیری گفت:

-تو کنجکاوی ام رو تحریک می کنی. آیا یه جور پارادوکسه؟

باک مولیگان گفت:

-پوف! ما دیگه نظرات  وایلد و پارادوکسها رو کهنه کردیم. کاملا ساده اس. با روش جبری بهت ثابت می کنه که نوه هملت، پدر بزرگ شکسپیر بوده و خودش، روحِ پدر هملته.

-هینز به استیون اشاره کرد:

-چی؟ خودش؟

باک مولیگان حوله اش را مثل شال کشیشان دور گردنش انداخت و از زور خنده ای بی بند و بار خم شد و در گوش استیون گفت :

-اوه، شبحِ بچه تیزِ بزرگ.جافِت در جستجوی یک پدر.

استیون به هینز گفت:

-ما همیشه صبحها کِسل هستیم و داستانش هم نسبتا طولانیه.

باک مولیگان دوباره جلو آمد و دستهایش را بلند کرد و گفت:

-فقط یه لیوان آبجوی مقدس می تونه زبون ددالوس رو باز کنه.

هینز در حالیکه دنبال مولیگان می رفتند، به استیون توضیح داد:

-میخوام بگم این برج و این صخره ها یه جورایی منو یاد اِلسینور میندازه.

"که سوسکها پایه هایش را پوک می کنند و به دریا پس می دهند."

باک مولیگان یک لحظه به طرف استیون برگشت ولی حرفی نزد و در آن لحظه سکوتِ درخشان استیون تصویر خودش را با آن لباس عزای ارزان وخاک آلود در مقابل آراستگی شادمانه آندو دید. هینز دوباره مجبورشان کرد بایستند:

-داستان حیرت انگیزیه.

چشمهایش رنگ پریده، به بی رنگی دریایی که باد سطحش را به هم زده باشد. حتی بی رنگ تر. محکم و معقول. حکمران دریاها در جهت جنوب نگاهی به خلیج انداخت که حالا در آن چیزی نبود، بجز بقایای دود قایق پستی که به سختی درخط روشن افق دیده میشد و قایقی بادبانی که باماگلین کلنجار می رفت.

  در حالیکه غرق در افکار شاعرانه به نظر میرسید، گفت:

-من یک جایی یک تفسیر بر اساس علم الهیات ازش خوندم. ایده پدر و پسر. پسری که سعی می کنه کفاره بده و تاوان بپردازه تا خشم پدر رو فرو بنشونه.

بلافاصله لبهای مولیگان ازگوش تا گوش به لبخند شوخ طبعانه ای باز شد. نگاهشان کرد و دهان خوش ترکیبش را گشود. چشمهایی که ناگهان دیگرحالت موذیانه نداشتند، با شادی دیوانه واری چشمک می زدند. سرش را مثل عروسکی جلو و عقب می داد و لبه های کلاهِ مدلِ پانامایش به ارتعاش افتاد و شروع  به خواندن با لحنی ساده لوحانه کرد:

من آن جوان عجیبم که نه هرگز کسی شنود

پدرم پرنده ای بود و مادر از تبار یهود

مرا هیچ وِفاق نیست با یوسفِ نجّار

از من خطاب به جُلجُتا و آن خِیلِ هوادار :

بعد انگشتش را به نشانه بیم دادن بالا برد:

اگر کسی برد گمان که من نی ام خدایگان

حرام بادش آن شراب که من دهم به رایگان

وِرا سزد که نوشد آب، آب نه، بلکه بُول

که بوُل کنم به معجزه دوباره من هر آنچه مُل

 

 به نشانه وداع  به تندی عصایِ چوبِ زبان گنجشکِ استفان را کشید و تا بالای پیشانیِ صخره دوید و دستانش را مثل بال و پرِکسی که میخواهد به هوا بلند شود تکان داد وخواند:

کنون وداع، الوداع، نوشته باد این سرود

وگفته باد حَشرِمن، به هرخَس و کسی که بود

پریدنم  بُوَد مرا ،سرشت و خِشت  و استخوان

کنون وداع، که باد میوزد بر آن گشوده بادبان

جست و خیز کنان جلوتر از آنها به سمت گودال چهل پایی به راه افتاد. با دستهایش بال می زد و فِرز و چالاک می جهید و آن کلاه مِرکورِلرزانش، با نسیم خنک،  جیغ های پرونده وارش را هر از گاه برایشان باز می آورد.

هینز که داشت محتاطانه می خندید، دوش به دوش استیون راه آمد و گفت:

-فکر کنم نباید بخندیم.  یه مقدار کفر گو هستش. اینو هم می تونم بگم که خودم هم اعتقاد ندارم.

با این وجود، این سرخوشی اش  انگار یه جورایی زهرش رو می گیره. مگه نه؟ بهش چی گفت؟ یوسف نجّار؟

استیون جواب داد:

-تصنیف عیسای مزّه پَرون.

هینز گفت:

-آه، پس قبلا اینوشنیده بودی؟

استیون به خشکی جواب داد:

-سه بار در روز، بعد از هر وعده غذا.

هینز پرسید:

-تو که اعتقاد نداری؟ داری؟ منظورم اعتقاد به مفهوم خاص و محدود کلمه، خلقت از هیچ و معجزات و یک خدای شخصی.

استیون گفت:

-به نظرم کلمه "اعتقاد" فقط یه مفهوم میتونه داشته باشه.

هینز ایستاد تا یک جعبه سیگار نقره ای ساده وصیقلی در آورد که در آن سنگ سبزی چشمک می زد. با شَستش بازش کرد و تعارف زد.

استیون سیگاربرداشت:

-ممنونم.

هینز هم سیگاری برداشت و در جعبه را به یک ضرب بست و در جیب بغلش گذاشت بعد  از جیب جلیقه اش یک فندک نیکِلی در آورد، آن را هم به یک ضرب باز کرد و بعد از اینکه سیگار خودش را گیراند، آن شعله را در صدف دستانش به استیون تعارف کرد.

همانطور که دوباره به راه می افتادند، گفت:

-بله البته، چه اعتقاد داشته باشی و چه نداشته باشی. درسته؟ شخصا نمی تونم عقیده یک خدای شخصی رو هضم کنم. تصور می کنم تو هم موافقش نباشی.

استیون عبوس و رنجیده گفت:

-تو فکر منو میخونی. مثال وحشتناکی از تفکر آزاد.

همانطور که منتظر بود او را خطاب قرار دهند  به راه رفتن ادامه داد و عصایش در کنارش بر زمین کشیده می شد. بستِ فلزیِ نوکِ عصا فرز و چابک از دنبال می آمد و با ضربه های پاشنه کفشش جیغهای ریز می کشید. آشنای من، به دنبال من، صدا می کند، اسسسسستیون! خطی موجدار در مسیرمی اندازد. امشب آندو بر آن راه خواهند رفت. غروب اینجا برمیگردند. او دنبال آن کلید است. کلید مال من است. من کرایه را دادم. و حالا نان شور او را می خورم. کلید را هم به او بده. خلاص. کلید را خواهد خواست. این در چشمهایش پیدا بود.

بعد از اینها هینز شروع کرد...

استیون برگشت و دید که آن نگاه سرد که اورا با آن قضاوت کرده بود، یکسره هم نامهربان  نیست.

-بالاخره من فکر می کنم که آدم می تونه خودشو آزاد کنه. "تو آقای خودتی"، به نظرم.

استیون گفت:

-من بنده دو اربابم. یکی انگلیسی و یکی ایتالیایی. هینز گفت ایتالیایی؟

یک ملکه دیوانه، پیر و حسود. در برابرم زانو بزن.

-و یک ارباب سوم هم هست که منو واسه کارای عجیب و غریب میخواد.

هینز دوباره پرسید:

-ایتالیایی؟ منظورت چیه؟

رنگش سرخ شد و گفت:

-دولت امپراطوری بریتانیا و کلیسای مقدس رم کاتولیک وکلیساهای تابعه

هینز قبل از حرف زدن چند تا پَرِتنباکو را که به لب پایینش چسبیده بود پاک کردو با خونسردی گفت:

-من کاملا درک می کنم. باید بگم که یه ایرلندی بایدم اینطوری فکر کنه. ما تو انگلستان حس می کنیم که با شما نا عادلانه رفتار کردیم. به نظرم باید تاریخ رو سرزنش کرد.

عناوین غرور آمیز چون نوای ناقوسهای برنجی به وقت پیروزی در ذهن استیون به صدا درآمد: et unam sanctam catholicam et apostolicam ecclesiam

رشد و تغییرِ کُندِ اصول و آداب دین همچون افکار کم نظیر خودش بود. کیمیایی از ستارگان.

"نشانِ رسولان" در"عِشای ربّانی برای پاپ مارسِلوس"، صداهایی که در هم می آمیختند، و تک تک و به آوازِ بلند تصدیق می کردند : و پشتِ سرِ سرایندگان، فرشته هوشیار کلیسا، مبارزه جویانه بدعت گزاران را خلع سلاح و خوار می کرد.

جماعت  ملحدان با آن تاجِ کَجِشان می گریختند: فوتیوس و دسته جوجه دلقکان که یکیشان مولیگان بود و آریوس که عمری با مرامِ برابریِ پسر و پدر( درسرشت و ماهیت) جنگیده بود و والنتین که بر جسم خاکی مسیح لگد می پراند و آن ملحد حیله گر آفریقایی سابِلیوس که می اندیشید پدر خود پسرِ خویش است. حرفهایی که مولیگان یک دقیقه پیش به آن غریبه  زده بود. طنزی عبث. بیگمان پوچی در انتظار کسانی است که باد را می بافند. بیم دادنی، خلع سلاح کردنی و هزیمت دادنی بهره آنان که  در برابر فرشتگان کلیسا صف آرایی کنند، در برابرسپاه میکائیل که در هر نبردی با نیزه هاشان و سپرهاشان مدافع کلیسایند.

بگوش باشید و بشنوید! تشویق طولانی.

صدای هینز گفت:

-البته  من بریتانیایی هستم و خودمو بریتانیایی حس می کنم. نمی خوام  کشورم بیافته دست آلمانهای یهودی. متاسفانه مشکل ملی ما الان اینه. دو مرد بر لبه صخره ایستاده بودند و تماشا می کردند: تاجر و قایقران.

-دارد به سمت بندر بالاک می رود.

قایقران با حالت تحقیربه سمت شمال خلیج سر تکان جنباند.

گفت:

آن حوالی سی پا عمق داره. موقع مدّ دریا، حدود ساعت 1، جسد آدم در آن جهت  شسته میشه. با امروز می شه نُه روز.

مردی که غرق شده بود. قایقی بادبانی که در خلیجِ خالی دور میزند به انتظار بُقچه ای باد کرده و بالا آمده که وقتی بچرخانندش تا طرف دیگرش روبه آفتاب قرار گیرد، صورتی را می نماید، پف کرده به سفیدی نمک.  من پیدا شدم.

راه پر پیچ و خم را رو به پایین طی کردند. باک مولیگان روی سنگی ایستاد بی کت و جلیقه. کراواتِ شل کردهِ رویِ شانه افتاده اش موج بر میداشت. مرد جوانی که به زبانه صخره ای در نزدیکی اوچسبیده بود پاهای سبزش را به آهستگی مثل قورباغه ای در آب لجن بسته تکان داد.

-برادرباهاته مالاکای؟

- در وِست میته. با خونواده بانُون.

-هنوز اونجاست؟ من از بانون یه کارت گرفتم. میگه یه تیکّه جَوون دوست داشتنی اونجا تور کرده. بهش میگه دخترِعکاس.

-عکس فوری، اِه؟ یه اِکسپوز مختصر.

باک مولیگان نشست تا بند چکمه اش را باز کند. مردی مسن با صورتی قرمز و پف آلود نزدیک آن زبانه صخره از آب بیرون آمد. به زحمت و چهار دست و پا خودش را از سنگها بالا کشید. قطرات آب روی سر و حلقه موهای خاکستری اش برق می زد و جویبارهای کوچکی از سینه و شکمش تا زیر لُنگِ سیاه آویزانش سرازیر بود.

باک مولیگان راه باز کرد تا اُفتان و خیزان رد شود، نگاهی به هینز و استیون انداخت وعابدانه با ناخن شستش بر پیشانی و لبها و جناغ سینه صلیب کشید.

مرد جوان باز زبانه صخره را گرفت و گفت:

-سِیمور برگشته تو شهر. پزشکی رو ول کرده داره میره تو ارتش.

باک مولیگان گفت:

-اَه تو رو خدا!

-هفته دیگه میره جنده خونه. اون کارلایل، دختر مو قرمزه، لیلی رو میشناسی؟

-آره

-دیشب رو اسکله باهاش خوابیده بود. باباش بو گندِ پول میده.

-کاری هم دستش داده؟

-بهتره اینواز سِیمور بپرسی.

باک مولیگان گفت:

-سیمور، افسری خون آلود!

بعد برای خودش سر جنباند و همانطور که شلوارش را در می آورد با لحن مبتذلی گفت:

-دخترای موقرمزعین بز جفتک میزنن.

ناگهان با وحشت حرفش را قطع کرد و در حالیکه از زیر پیراهن موّاجش پهلویش را لمس میکرد، فریاد زد:

-دنده دوازدهمم گم شده. من اوبِرمانش هستم. بچه تیز بی دندون و من، ابر مرد.

با پیراهنش کلنجار رفت تا درش آورد و پرتش کرد جایی که لباسهایش بود.

-مالاکای میخوای بیای تو آب؟

-بله تو تخت برام جا باز کن.

مرد جوان با دو ضربِ طولانی وتر و تمیز رو به عقب شنا کرد و به وسط نهر رسید. هینز بر سنگ نشسته بود و سیگار می کشید.

باک مولیگان پرسید:

-نمیای تو آب؟

هینز گفت:

-بعداً، نه بعد از صبحونه.

استیون رو برگرداند و گفت:

-مولیگان من دارم میرم.

باک مولیگان گفت:

-اون کلیدو به ما بده تا جوش نیاوردم.

استیون کلید را به دستش داد. باک مولیگان آن را روی کُپّه لباسهایش گذاشت.

گفت:

-و دوپنس واسه یه لیوان شیر. بنداز اونجا.

استیون دو پنی بر آن کپّه نرم انداخت.

لباس درآورده و در نیاورده باک مولیگان در برابرش راست ایستاد با دستانی به هم پیوسته گفت: "او که از تهیدستان میدزدد تا به خدا وام دهد." چنین گفت زردُشت. هیکل گوشتالودش شیرجه رفت.

هینز برگشت و همانطور که استیون بالا میرفت،با لبخندی به آن ایرلندی وحشی گفت:

-دوباره می بینیمت.

شاخ گاو و سم اسب و لبخند ساکسون.

باک مولیگان فریاد زد:

-دوازده و نیم. تو کِشتی.

 استیون گفت:

-باشه

 در مسیر راهی که رو به بالا پیچ و تاب میخورد گام بر میداشت.

Liliata rutilantium.
Turma circumdet.
Iubilantium te virginum

{"باشد که خیل مومنان چون سوسنی سپید بر گردت حلقه زنند. باشد که همسرایی شاد باکرگان شاد تو را در برگیرد." }

موی خاکستری آن کشیش که محتاطانه در شکاف صخره ای لباس می پوشید.

من امشب اینجا نمی خوابم و خانه هم نمی تونم برم.

صدایی با لحنی شیرین و طولانی، از دریا او را میخواند. همانطور که از پیچِ راه می پیچید، برگشت و دست تکان داد. دوباره صدا بلند شد.

سری براق و قهوه ای در دوردست روی آب. سرِ گردِ یک خوک دریایی.

غاصب.

پایان فصل اول