دیروز با یکی از خوانندگان صحبت کردم به نام "هومن"، (اندیشه نیک).

به یادم آورد که خواننده فارسی زبان تا چه حد مطلع و مشکل پسند است. نصیحتهای خوبی هم به من کرد که بکار خواهم بست. قرار شد ترجمه عربی طه محمود طه را برایم بفرستد که از بهترین و موفقترین ترجمه های اولیس نیزهست. از او بسیار سپاسگزارم و خودم را در مقابل این توجه دوستانه مسوول حس می کنم.

یکی ازعزیزانم مدام از درازی شرح و توضیحات شکایت می کند. می گوید به پیگیری ماجرا لطمه می زند و حواس را پرت می کند. جیمز جویس، اولیس را نوشت تا خدایان را به مبارزه طلبد و آنقدر چیستان در آن چپاند تا مفسران تا ابد بکاوند. پس می باید بر کتاب او آنقدر شرح و توضیح نوشت که معمولا بر یک کتاب آسمانی نوشته می شود. این کتاب یک رمان تفریحی نیست. نوشته شد تا اندازه کند که فواره عقل بشری تا کجا می پرد. من چیزی از توضیحات نخواهم کاست و شاید اضافه کنم. عمدا آنها را به رنگ دیگر آورده ام که خواننده در صورت تمایل از آنها چشم بپوشد. این ترجمه طیف وسیعی از خواننده را آرزو می کند. از جمله دانشجویان ادبیات و زبان. شاید آنها به این توضیحات دور و دراز احساس نیاز کنند.

 

 

ادامه...

 

باک مولیگان دوباره جلو آمد و دستهایش را بلند کرد و گفت:

-فقط یه لیوان آبجوی مقدس می تونه زبون ددالوس رو باز کنه.

هینز در حالیکه دنبال مولیگان می رفتند، به استیون توضیح داد:

-میخوام بگم این برج و این صخره ها یه جورایی منو یاد اِلسینور میندازه. {کاخ السینور در دانمارک، قصر پدری شاهزاده هملت که اولیس نیز تا حدودی در تشابه و توازی با آن بر بالای کنگره یک قلعه آغاز میشود}

{اِلسینور} "که سوسکها پایه هایش را پوک می کنند و به دریا پس می دهند."

باک مولیگان یک لحظه به طرف استیون برگشت ولی حرفی نزد و در آن لحظه سکوتِ درخشان استیون تصویر خودش را با آن لباس عزای ارزان وخاک آلود در مقابل آراستگی شادمانه آندو دید. {در میانه عصر ویکتوریا رسم چنین بود که پسر یکسال و یک روز به عزای مادر بنشیند. کت و شلوار و کفش و کراوات سیاه بپوشد ، رفت و آمدش را محدود کند و در پایان این دوره می توانست تازه رنگ طوسی بپوشد. در سال 1904 که داستان ما اتفاق می افتد، این رسوم آزادتر شده بود و پایبندی استیون به آن رسوم بیشتر از روی عذاب وجدان است. با توجه به آنکه مادر استیون در 26 ژوئن سال 1903 وفات یافته تنها چند روز بیشتر به پایان این عزداری یکساله باقی نیست.در ادامه داستان خواهیم دید که بلوم هم سیاه می پوشد و این پیوندی است میان پدر و پسر. مولیگان که استیون را در مورد این پایبندی سرزنش می کند و لباس طوسی به او پیشنهاد میدهد، ظاهرا مقاصد خیر خواهانه ای دارد ولی در عمل همچون آنتینوس، خواستگارِ مادرِ تلماکوس در اودیسه و همچون کلادیوس عموی هملت و مادرش گرترود که به ترتیب تلماکوس و هملت را تشویق می کنند دست از عزاداری بردارد، مقاصد خودخواهانه ای دارند زیرا زانوی غم بغل گرفتن تلماکوس و عزاداری هملت وجدان خوشگذران و عیاش و بد خواه آنها را می آزارد. در این متونِ ماندگار پنلوپه و گِرترود دو مادری هستند که هر دو با خواستگاران نا شرافتمندشان میان پدر و پسر ایستاده اند. آنتینوس خواستگار پنلوپه و کلادیوس عموی هملت نماد غاصبین ظالمی هستند که به زورسعی می کنند نشان دهند فضای جامعه عادی و شاد است تا وجدان بیمارشان دمی آنها را واگذارد. اصرار مولیگان به طوسی پوشیدن استیون را باید در پرتواین آگاهی دید. از طرفی رنگ سیاه فقط رنگ عزا نیست رنگِ وصلِ ناممکن و غُبن وفِراق نیز هست، خواننده فارسی زبان را توجه می دهم به مطالعه داستان بسیار حیرت انگیز گنبد سیاه در هفت پیکر نظامی و آن شهر سیاه پوشانش که حقیقتا یکی از بدیع ترین نماد آفرینی های تاریخ ادبیات است و حیف که هنوز دستمایه آفرینش اثری نو آورانه نشده است .}

هینز دوباره مجبورشان کرد بایستند:

-داستان حیرت انگیزیه.

چشمهایش رنگ پریده، به بی رنگی دریایی که باد سطحش را به هم زده باشد. حتی بی رنگ تر. محکم و معقول. حکمران دریاها {اشاره به برتری بلامنازع نیروی دریایی انگستان در عصر ویکتوریا و ادوارد.} در جهت جنوب نگاهی به خلیج انداخت که حالا در آن چیزی نبود، بجز بقایای دود قایق پستی که به سختی درخط روشن افق دیده میشد و قایقی بادبانی که با {صخره های} ماگلین کلنجار می رفت.

{هینز} در حالیکه غرق در افکار شاعرانه به نظر میرسید، گفت:

-من یک جایی یک تفسیر بر اساس علم الهیات ازش {از داستان هملت }خوندم. ایده پدر و پسر. پسری که سعی می کنه کفاره بده و تاوان بپردازه تا خشم پدر رو فرو بنشونه. {اساس عقاید کاتولیک و توضیحی که در مورد تصلیب عیسی می دهند.}

بلافاصله لبهای مولیگان ازگوش تا گوش به لبخند شوخ طبعانه ای باز شد. نگاهشان کرد و دهان خوش ترکیبش را گشود. چشمهایی که ناگهان دیگرحالت موذیانه نداشتند، با شادی دیوانه واری چشمک می زدند. سرش را مثل عروسکی جلو و عقب می داد و لبه های کلاه مدل پانامایش به ارتعاش افتاد و شروع به خواندن با لحنی ساده لوحانه کرد:

-من آن جوان عجیبم که نه هرگز کسی شنود {عیسی}

پدرم پرنده ای بود و مادر از تبار یهود { روح القدس را به شکل کبوتر تصویر کرده اند }

مرا هیچ وِفاق نیست با یوسفِ نجّار { یوسف نجاربه روایتی همسر مریم و همراه او}

از من خطاب به جُلجُتا و آن خِیلِ هوادار : {جلجتا در زبان آرامی به معنی جمجمه ونام تپه ای است بیرون از اورشلیم که عیسی را در میان حواریون و هواخواهان و مخالفینش بر آن مصلوب کردند }

بعد انگشتش را به نشانه بیم دادن بالا برد:

-اگر کسی برد گمان که من نی ام خدایگان {انکار ذات قُدسی عیسی}

حرام بادش آن شراب که من دهم به رایگان {نخستین معجزه عیسی تبدیل آب به شراب بود}

وِرا سزد که نوشد آب، آب نه، بلکه بُول { بدن انسان شراب را به ادرار تبدیل می کند}

که بوُل کنم به معجزه دوباره من هر آنچه مُل {طعنه ای به معجزه عیسی و معکوس آن}

 

به نشانه وداع به تندی عصایِ چوبِ زبان گنجشکِ استفان را کشید و تا بالای پیشانی صخره دوید و دستانش را مثل بال و پرِکسی که میخواهد به هوا بلند شود تکان داد وخواند:

-کنون وداع، الوداع، نوشته باد این سرود

وگفته باد حَشرِمن، به هرخَس و کسی که بود {داستان رستاخیز عیسی پس از مرگ}

پریدنم بُوَد مرا ،سرشت و خِشت و استخوان {کنایه از اینکه پدرم کبوتر بوده است!}

کنون وداع، که باد میوزد بر آن گشوده بادبان {در متن اصلی: کنون وداع که در جبل الزیتون باد میوزد (وقت بال گشودن و پروازاست): نقل از انجیل که عیسی پس از رستاخیزش از مرگ، در کوه "جبل الزیتون" با نسیم اوج گرفت و به آسمان عروج کرد}

{این اشعار کفر آمیز که ایمان کاتولیک را به مسخره می گیرد در حقیقت توسط گوگارتی دوست جویس سروده شد و به رسم آشتی پس از دعوای آندو و ترک برج توسط جیمز جویس در کریسمس بعدی برای او فرستاده شد تا جویس به دابلین بازگردد. درباره دوستی جویس و گوگارتی در قسمتهای پیش توضیح داده شد.}

جست و خیز کنان جلوتر از آنها به سمت گودال چهل پایی به راه افتاد. با دستهایش بال می زد و فِرز و چالاک می جهید و آن کلاه مِرکورِلرزانش، با نسیم خنک، جیغ های پرونده وارش را هر از گاه برایشان باز می آورد. {گودال چهل پایی جایی است در کمتر از صد متری برج در ساحل سَندی کووکه به سبب عمق کمتر از چهل پا و نبود صخره زیر آب برای شنا مناسب است. کلاهِ پَردار یکی از وجوه مشخصه مِرکوری یا مرکورخدای پیام آور است که قبلا گفته شد.}

هینز که داشت محتاطانه می خندید، دوش به دوش استیون راه آمد و گفت:

-فکر کنم نباید بخندیم. یه مقدار کفر گو هستش. اینو می تونم بگم که خودم هم اعتقاد ندارم.

با این وجود، این سرخوشی اش انگار یه جورایی زهرش رو می گیره. مگه نه؟ بهش چی گفت؟ یوسف نجّار؟ {joseph the joiner در اصطلاح به کسی که درو پنجره و میخ و تخته را به هم سوار می کند joiner می گویند. از طرفی joiner معنی رسیدن به وصل نیز هست که هر دو معنی تحقیر کننده و دومی زیر سوال برنده باکرگی مریم است.}

استیون جواب داد:

-تصنیف عیسای مزّه پَرون.

هینز گفت:

-آه، پس قبلا اینوشنیده بودی؟

استیون به خشکی جواب داد:

-سه بار در روز، بعد از هر وعده غذا.

هینز پرسید:

-تو که اعتقاد نداری؟ داری؟ منظورم اعتقاد به مفهوم خاص و محدود کلمه، خلقت از هیچ و معجزات و یک خدای شخصی.

استیون گفت:

-به نظرم کلمه "اعتقاد" فقط یه مفهوم میتونه داشته باشه.

هینز ایستاد تا یک جعبه سیگار نقره ای ساده وصیقلی در آورد که در آن سنگ سبزی چشمک می زد. با شَستش بازش کرد و تعارف زد. {جعبه سیگار نقره ای اشاره ای نمادین است به دریای نقره ای که در مُشتِ انگلستان قدرتمند و حکمران دریاهاست و آن نگین سبز ایرلند است.}

استیون سیگاربرداشت:

-ممنونم.

هینز هم سیگاری برداشت و در جعبه را به یک ضرب بست و در جیب بغلش گذاشت بعد از جیب جلیقه اش یک فندک نیکِلی در آورد، آن را هم به یک حرکت باز کرد و بعد از اینکه سیگار خودش را گیراند، آن شعله را در صدف دستانش به استیون تعارف کرد.

همانطور که دوباره به راه می افتادند، گفت:

-بله البته، چه اعتقاد داشته باشی و چه نداشته باشی. درسته؟ شخصا نمی تونم عقیده یک خدای شخصی رو هضم کنم. تصور می کنم تو هم موافقش نباشی.

استیون عبوس و رنجیده گفت:

-تو فکر منو میخونی. مثال وحشتناکی از تفکر آزاد. {کنایه به این که با طرح سوالات بسته اجازه نمی دهی فرد عقاید خودش را بیان کند و من احساس آزادی نمی کنم.}

همانطور که منتظر بود او را خطاب قرار دهند {انتظار برای مورد خطاب قرار گرفتن خود مثال دیگری برای عدم احساس آزادی است} به راه رفتن ادامه داد و عصایش در کنارش بر زمین کشیده می شد. بست فلزی نوک عصا فرز و چابک از دنبال می آمد و با ضربه های پاشنه کفشش جیغهای ریز می کشید. آشنای من، به دنبال من، صدا می کند، اسسسسستیون! خطی موجدار در مسیرمی اندازد. امشب آندو بر آن راه خواهند رفت. غروب اینجا برمیگردند. او دنبال آن کلید است. کلید مال من است. من کرایه را دادم. و حالا نان شور او را می خورم. کلید را هم به او بده. خلاص. کلید را خواهد خواست. این در چشمهایش پیدا بود. {در کمدی الهی دانته، در کتاب بهشت یکی از ارواح بهشتی پیش بینی می کند که دانته را از فلورانس تبعید و اخراج خواهند کرد و او در ایتالیا به دنبال حامی و سرپناه آواره خواهد شد. در آنجا به دانته گفته میشود که : و آنگاه خواهی دانست نان دیگران چقدر شور است و بالا و پایین رفتن از پله های سرای دیگران چه دردناک...

این ابیات ناخواسته آوارگی پایان عمر فردوسی را به یاد می آورد پس از هجو سلطان محمود: چو عمرم به نزدیک هفتاد شد امیدم به یکباره بر باد شد...}

بعد از اینها هینز شروع کرد...

استیون برگشت و دید که آن نگاه سرد که اورا با آن قضاوت کرده بود، یکسره هم نامهربان نیست.

-هینز:بالاخره من فکر می کنم که آدم می تونه خودشو آزاد کنه. "تو آقای خودتی"، به نظرم. {به دنبال آن نقلی که استیون در ذهن از کمدی الهی دانته می کند، انگلیسی پیروز که همواره طرفدار فلسفه اختیار و آزادی و آقایی فرد بر امورات خود است، نقل دیگری می آورد اینبار از برزخ دانته: پس از بالا رفتن از هر نُه حلقه توبه و تقاص، دانته و ویرژیل در بالای کوه به بهشت زمینی یا همان باغ عَدَن میرسند. در آنجا ویرژیل به دانته می گوید که دیگر دنباله رو و منتظر دستورات او نباشد و بر سردانته که دیگر از بند گناه رسته است، تاج سروری و آقاییِ مُلکِ جان میگذارد و او را از آن پس آقای امورات خود می خواند.}

استیون گفت:

-من بنده دو اربابم. یکی انگلیسی و یکی ایتالیایی. {بدترین بندگی، بندگی بیش از یک ارباب است. در تورات و انجیل این معنی آمده و در قرآن هم می خوانیم: آیا اربابان متفرق بهتر است یا خدای واحد قهّار؟}

هینز گفت ایتالیایی؟

{استیون با خودش فکر کرد،} یک ملکه دیوانه، پیر و حسود{هم هست}. در برابرم زانو بزن. {این ملکه ویکتوریا نیست که در سال 1904 مرده بود و از انگلستان هم پیش از این صحبت شده است. این ملکه خود ایرلند است و میهن پرستی ایرلندی!}

-و یک ارباب سوم هم هست که منو واسه کارای عجیب و غریب میخواد. {این ارباب عجوزه کهنسال که انتظار فداکاری و شهادت دارد، میهن است و به این ترتیب سه راس مثلث بردگی جیمز جویس کامل می شود: استعمار(دولت)، دین و میهن!}

هینز دوباره پرسید:

-ایتالیایی؟ منظورت چیه؟

رنگش سرخ شد و گفت:

-{اولی }دولت امپراطوری بریتانیا و{دومی} کلیسای مقدس رم کاتولیک وکلیساهای تابعه

هینز قبل از حرف زدن چند تا پَرِتنباکو را که به لب پایینش چسبیده بود پاک کردو با خونسردی گفت:

-من کاملا درک می کنم. باید بگم که یه ایرلندی بایدم اینطوری فکر کنه. ما تو انگلستان حس می کنیم که با شما نا عادلانه رفتار کردیم. به نظرم باید تاریخ رو سرزنش کرد.