موش و ماه

در خانه پر نورشان، در کنار همسران زیبایشان نشسته بودند و هیچ غمی نداشتند. و چون غمی نداشتند چیز زیادی نمی گفتند. تنها نگاهها میانشان مثل سلام دو نفر آشنای قدیمی ردو بدل می شد و جام ها، که می گردید اما هرگز خالی نمی شد از نوشیدنی که نه گیجی می آورد و نه خاطره اندوه کهنه ای را زنده می کرد. نه گرمشان بود نه سردشان. نمی ترسیدند. حوصله شان سر نرفته بود و نگران هم نبودند که حوصله شان سر برود. نفس راحت می کشیدند و لبخندهای واقعی می زدند. از وقتی که سخاوتمندانه در اختیارشان بود، سخاوتمندانه خرج می کردند...

 در بیرون خانه اما، شبی سرد و خیس مثل رودخانه ای گل آلود، مردی را با خود می برد...

  به  خانه پناه آورده بود. شاید نور گرمش کند.  مثل موش بو می کرد و سرک می کشید و آنها که در خانه بودند، از پنجره او را می دیدند.

یکی از مهمان ها گفت:می شناسمش. وقتی باران می آمد به زمین و زما ن لعنت می فرستاد. باران که بند می آمد از این چاله به آن چاله می پرید و موش ها را خیس می کرد.

می گفت: نور ماه به هزار چاله کوچک که بتابد، زیباتر است ، ولی قبل از در آمدن ماه خوابش می برد و من  از صدای عطسه تا صبح بیدار بودم.

بخت با من بود که از رفت و آمد موش ها و نور ماه، در خانه را پیدا کردم.

 

 

 

پایان

ایمان فانی