توجه:

1- لطفا در یاد داشت های قبلی در همین وبلاگ, مقدمه مترجم را مطالعه کنید.

2- بسیاری مطالب داخل کروشه به رنگ قرمز از پروژه اولیس دانشگاه تگزاس توسط جان هانت ترجمه شده http://cas.umt.edu/english/joyce/index.php? chapter=telem&notes=1

در این پروژه عظیم علاوه بر توضیحات میتوانید تصاویر مربوط به موضوع اعم از اشیا و اماکن و آثار هنری را مشاهده کنید.

سایر موارد حاصل تحقیق و یا نظر شخصی مترجم است

3-استفاده از مطالب به شرط ذکر نام مترجم(ایمان فانی) و ذکر لینک وبلاگ آزاد است.

4-توصیه میشود یکبار متن بدون توضیحات داخل کروشه (به رنگ قرمز) و یکبار با توضیحات خوانده شود.

5-در یادداشتهای بعدی ترجمه به مرور کامل خواهد شد پس به طور دوره ای مطالب وبلاگ را چک کنید

 

ادامه...

 

 

روبه استیون کرد و گفت:

-از شوخی گذشته ددالوس، من خیلی بی چیز شدم. بجنب برو سراغ چُرتِ مدرسه یه مقدار پول برامون بیار. امروز رامشگران باید که بنوشند و خوش باشند. ایرلند انتظار دارد هر کس در این روز وظیفه اش را انجام بدهد. {کنایه ای به آدمیرال نِلسون فرمانده نیروی دریایی انگستان در جنگ ترافلگار سال 1805 که این کلمات را بر زبان رانده بود. مجسمه ای از او در لندن نصب است و در دابلین نیز بود تا آنکه جدایی طلبان آن را با بمب منفجر کردند.}

هینز در حال بلند شدن گفت:

-و این یادم انداخت که من امروز باید کتابخونه ملی شما رو ببینم.

باک مولیگان گفت:

-اول شِنامون.

بعد رو به استیون کرد و با لحن شیرینی پرسید:

-امروز روز حموم ماهیانه تو نیس بچه تیز؟

بعد به هینز گفت:

-این رامشگر ناپاک با ماهی یه بار حموم کردنش میخواد یه چیزی به ما بگه. {در رمان چهره هنرمرد در جوانی توضیح داده میشود که ددالوس آبگریز است و به هراس مرضی از آب دچار است که بر میگردد به تجربه ای از دوران کودکی که هم مدرسه ای ها او را در چاه مستراح فرو کرده اند. درفصل 17- ایتاکا توضیح داده میشود که ددالوس هشت ماه است که حمام نکرده نه فقط یک ماه!}

استیون در حالی که میگذاشت عسل بر تکه نانش بچکد گفت:

-تمام ایرلند با جریان گُلف اِستریم شستشو داده میشه. {این جریان آب گرم اقیانوسی از خلیج مکزیک شروع می شود و تا قسمتهای شمالی اقیانوس اطلس امتداد می یابد.}

هینز از گوشه اتاق در حالی که داشت دکمه شالی را به یقه آزاد پیراهن تنیسش می بست گفت:

-من قصد دارم از حرفات یه مجموعه درست کنم اگر که اجازه بدی.

داره با من حرف میزنه. میشورن و آب می کِشن و کیسه می کشن. با ندای درونشون جویده میشن. وجدان. و باز هم لَک ها پاک نمیشه. {یکبار دیگر به جریان فکر استیون گوش می کنیم که تمجید های هینز را در اثر عذاب وجدان انگلیسی ها میداند از خون ایرلندی ها که بر دستشان دارند و مانند بانو مکبث در نمایشنامه شکسپیر هر چه آن خون را می شویند باز هم لَکهایش پاک نمشود.}

-اون یکی در مورد آیینه ترک خورده اون خدمتکار که نماد هنر ایرلند باشه، خوب جفت شیشی بود.

باک مولیگان از زیر میز به پای استیون زد و با لحن گرمی گفت:

-حالاصبر کن هینز تا نظراتش در مورد هملت رو بشنوی.

هینزدر حالی که هنوز روی سخنش با استیون بود، گفت:

-من جدی می گم. داشتم به همین فکر می کردم وقتی اون موجود پیر بیچاره اومد داخل.{پیرزن شیرفروش}

استیون پرسید:

-ازش میتونم پول در بیارم؟ {مجموعه کلمات قصار}

هینز خندید و در حالیکه کلاه نرم طوسی اش را از روی میخِ نَنوبر میداشت گفت:

-نمی دونم مطمئن نیستم.

و قدم زنان به سمت در رفت. باک مولیگان روی میز به سمت استیون خم شد وبا لحن خشنی گفت:

-این جفتک پرونی دیگه چی بود؟ واسه چی اینو گفتی؟

استیون گفت:

-خب؟ مشکل پول گرفتنه. از کی؟ از زن شیرفروش یا از اون. فکر کنم مث شیر یا خط باشه.

باک مولیگان گفت:

من در مورد تو حسابی مُخشو زده بودم. اونوقت تو با اون اَخم و تَخمِ نِکبتت و اُمُّل بازیهات یهو می پری وسط.

استیون گفت:

-من در هیچکدوم از این دو نفر امیدی نمی بینم. {تیغ زدن هینز یا زن شیر فروش}

باک مولیگان آه فجیعی کشید و دستش را روی بازوی استیون گذاشت و گفت:

-بچه تیز از من اینو داشته باش.

و با تغییر لحنی ناگهانی اضافه کرد:

-خدایی اگه حقیقتش رو بخوای به نظرم تو راس میگی. گور باباشون که به درد میخورن یا نه ولی چرا مث من باهاشون رفتار نمی کنی. بذار از این پوستِ برّه بیاییم بیرون.

بلند شد و با اوقات تلخی ردایش را باز کرد و درآورد و انگار که دارد استعفا می دهد گفت:

-مولیگان خرقه از تن بیانداخت. {کنایه ای است از آنچه رومیان پیش از تصلیب با عیسی مسیح کردند: "پس لباس از تنش بدر کردند و خرقه ای سرخ بر او پوشاندند." از آن جهت واژه garment  را به "خرقه" ترجمه کردم که فیلم سینمایی کلاسیک وتاریخی بسیار معروفی از تصلیب عیسی در دهه 60 میلادی درباره آن ردای سرخرنگ که برای تحقیر عیسی بر او پوشاندند و ادعای پادشاهی او بر بنی اسرائیل را به سخره گرفتند، ساخته شده

و نام آن فیلم به فارسی "خِرقه" دوبله شد. و چون شاید این نخستین آشنایی وسیع فارسی زبانان با ماجرا باشد، همان نام را نگه داشتم.}

جیبش را روی میز خالی کرد. گفت:

-اینم کهنه دماغ تو.

و بعد در حالی که یقه سفتش و کراوات نافرمانش را میبست به آنها و به زنجیره ساعت آویزانش بد و بیراه گفت. دستش در اعماق چمدانش فرو رفت و کاوید زیرا که دنبال دستمال تمیزی می گشت. خدا، کاری که ما باید بکنیم اینه که واقعا لباسمون با شخصیتمون بخونه. من دستکش آلبالویی و چکمه سبز میخوام. تضاد وتناقض. "من با خودم در تناقضم؟ بسیار خب پس من با خودم در تناقضم." {اشاره ای به شعر والت ویتمن آمریکایی به نام "شعر خودم" : من با خودم در تضادم؟ بسیار خب من با خودم در تضادم، من پُر از کِثرتم} مالاکایِ مِرکور مآب.

{گفتیم که نام باک در حقیقت مالاکای است که یکی از انبیای بنی اسرائیل بود و در عبری به معنای "پیام آور" خدا است. از طرفی در اساطیر یونان خدایی است به نام هِرمِس  که پیام آور سایر خدایان از کوه اُلَمپ به آدمیان و خدایان دیگر نیز هست. این خدا را با کلاهی پَر داروکفش ها یا پاهایی پَردار تصویر می کنند معادل رومی هرمس، مِرکور است با همان ویژگیها و مولیگان به دلیل هم معنی بودن نامش، خود را مرکور مینامد.}

در همان حال که حرف میزد موشکِ سیاهِ شُل و وِلی از میان دستانش به پرواز در آمد.

گفت:

-اینم کلاه محله لاتینی تو. {آن موشک سیاه به پرواز در آمده از دست مولیگان، کلاه استیون است که کلاهی است به سبک محله دانشجویی لاتینی ها در پاریس شبیه آنچه هنرمندان ضدّ مُد به سر می کردند. از سویی شبیه کلاه کشیشان است. در آن زمان کلاههای سفت انگلیسی آهاردار در دابلین مد بود و هینز نیز کلاه نرمی به سر می کند و هر سه نفر با لباسهایی ضد مد بر تمایز شخصیتشان تاکید می کنند.}

استیون کلاه را برداشت و سرش گذاشت.

هینز از دم در صدایشان کرد:

-دارید می آیید رفقا؟

باک مولیگان در حالیکه به سمت در میرفت، گفت:

-من حاضرم.بیا بیرون بچه تیز. فکر کنم هر چی ما جا گذاشتیم تو خوردی.

بعد خودش را کنار کشید، با گامها و کلماتی موقر خارج شد و تقریبا با غصه گفت:

-و همانطور که میرفت به باتِرلی برخورد. {کنایه به جمله ای در انجیل متی در مورد پطروس حواری پس از آنکه سه بار عیسی را انکار کرد: "همانطور که میرفت به تلخی گریست."   He wept bitterly  جِناسی که بین باترلی و بیترلی وجود دارد منجر به این شوخی شده که قابل ترجمه نیست. }

استیون عصایِ چوبِ زبان گنجشکش را از تکیه گاهش برداشت و همانطور که آندو از نردبان پایین میرفتند،به دنبالشان خارج شد. در سِفتِ آهنی را کشید و بست و قفل کرد و کلید بزرگش را در جیبِ توییِ لباسش گذاشت. در پای نردبان باک مولیگان پرسید:

-کلیدو آوردی؟

استیون در حالیکه از آنها پیش می افتاد گفت:

-پیشِ منه.

به رفتن ادامه داد و پشت سرش می شنید که باک مولیگان حوله حمامش را مثل چماقی بر سر علفها و سرخسها فرود می آورد و راه باز می کند:

-رد کن بیاد آقا. چطور جرات می کنی؟

هینز پرسید:

-تو کرایه این برج رو میدی؟

باک مولیگان گفت:

-دوازده پوند.

استیون از بالای شانه برگشت واضافه کرد:

-بابت جنگ به وزیر کشور می پردازه. {عایدات کرایه برجها در زمان صلح نصیب دولت انگلستان میشود و بسا که در زمان جنگ به مصرف برسد}

ایستادند تا هینز برج را برانداز کرد و سرانجام گفت:

-تو زمستون باید نسبتا دلگیر باشه به نظرم. برج مارتلو بهش میگین؟ {در مسیر خط ساحلی دابلین 12 برج از سمت شمال و 16 تا در جنوب جزء استحکامات دفاعی است که دولت انگلستان ایجاد کرده است و همگی برج مارتِلو نامیده میشوند.}

باک مولیگان گفت:

-بیلی پیت {نخست وزیر وقت انگستان در ابتدای قرن نوزده} داد اینارو بسازن وقتی که فرانسویها تو دریاها بودن. ولی مال ما اسمش اومفالوسه. { در زمان جنگ ناپلئون و انگلیسی ها برجها ساخته شد.اومفالوس اشاره به ناف جهان که لقب معبد دلفی در یونان باستان بود و از طرفی برج مارتلو ی ما در ساحل سَندی کوو،اولین برج از این دسته است و بنابراین نقش ناف را دارد.}

هینز از استیون پرسید:

-نظرت در مورد هملت چیه؟

باک مولیگان فریادی از سر درد کشید:

-نه. نه من توماس آکویناس نیستم با اون پنجاه و پنج تا دلیل و حُجّتش. بذار اول چند تا لیوان آبجو بزنم، بعد. {توماس آکویناس راهب فرقه دومینیکان و عالم مشهور الاهیات کاتولیک کسی است که فلسفه مَدرسی و روش استدلالی ارسطو را با معتقدات کاتولیک در کتاب بسیار حجیمی به نام مدخل الاهیات سازش داد و بنابراین مسیحیت کاتولیک را بر سلسله ای از استدلالات منطق پسند به صورت پرسش و پاسخ استوار کرد جویس و بنابراین ددالوس به شدت متد طبقه بندی و پرسش و پاسخ او را دوست دارند. هم اکنون قدیس آکویناس از ارکان و آبای کلیسای کاتولیک به شمار می رود ولی در زمان خودش به دلیل استفاده از منطق مشرکانه ارسطو برای اثبات حقانیت مسیحیت به شدت مورد انتقاد بود. از یک جهت او را می توان در مقابل امام محمد غزالی مسلمانان قرار داد. کسی که از روش فلسفی استدلالی و منطقی برای ردّ خرد گرایی و فلسفه و رد عقاید سایر ادیان استفاده میکرد. هر دو فیلسوف صاحب تالیفات حجیمی هستند. غزالی معتقد بود که در نهایت باید از استدلال دوری جست زیرا ایمان را ضعیف می کند. آکویناس میخواست همه ارکان مسیحیت را با استدلال محکم کند. سوالهایی که آکویناس مطرح کرد ذهنها را بر انگیخت و ایمان مسیحی را به مرور سست وزایل کرد و جوابهایی که خود به آن سوالها داد، همه را قانع نکرد.}

سپس در حالیکه جلیقه زرد کهربایی اش را خیلی مرتب در می آورد رو به استیون کرد:

-بچه تیز با سه تا لیوان آبجو هم نمی تونی {نظرت در مورد هملت رو} جمعش کنی میتونی؟ {جلیقه زرد کهربایی در این دوره بین انگلیسی ها مد بود و اشاره به آن میخواهد بگوید مولیگان شیک پوش وفوکولی و دنباله رو انگلیسی هاست}

استیون با بی میلی گفت:

-تا حالا صبر کردم. باز هم میشه صبر کرد.

هینز با لحن دلپذیری گفت:

-تو کنجکاوی ام رو تحریک می کنی. آیا یه جور پارادوکسه؟

باک مولیگان گفت:

-پوف! ما دیگه نظرات {اسکار} وایلد و پارادوکسها رو کهنه کردیم. {نظر استیون} کاملا ساده اس. با روش جبری بهت ثابت می کنه که نوه هملت، پدر بزرگ شکسپیر بوده و خودش، روحِ پدر هملته.{استفاده ازکلمات قصار با محتوای پارادوکس و متناقض در زمان اسکار وایلد باب شده بود. نمونه اش "خشم کالیبان" که پیش تراز آن صحبت کردیم. نمونه دیگرش: "من می توانم در برابر همه چیز مقاومت کنم به جز وسوسه"!}

-هینز به استیون اشاره کرد:

-چی؟ خودش {روح پدر هملته}؟

باک مولیگان حوله اش را مثل شال کشیشان دور گردنش انداخت و از زور خنده ای بی بند و بار خم شد و در گوش استیون گفت :

-اوه، شبحِ بچه تیزِ بزرگ.جافت در جستجوی یک پدر. {جافت یتیمی بود در رمانی از ماریات که بدنبال پدرش می گشت}

استیون به هینز گفت:

-ما همیشه صبحها خسته هستیم و داستانش هم نسبتا طولانیه.

{ واضح است که در اینجا مولیگان استیون را به خاطر طرح کردن عقیده "یکی بودن پدر و پسر در روح و درماهیت " مسخره می کند.در این داستان استیون به تلماکوس و هملت تشبیه شده است. دو پسر که برای پدرانی غایب رنج میبرند. اگر عیسی مسیح را نیز اضافه کنیم که به خاطر روح پدر بر بالای صلیب رنج برد، به طرحی حساب شده میرسیم که اساس عقاید زیبایی شناسانه استیون و بنابراین جویس را تشکیل می دهد و نیاز به توضیح دارد و در ادامه داستان به آن اشاره می شود:

در فلسفه رسمی کلیسای کاتولیک که همان تثلیث باشد، سه اُقنوم وجود دارد. پدر، پسر و روح القدس.  پدر همان پسر نیست. پسر همان روح القدس نیست و روح القدس هم پدر نیست اما: پدر خداست و پسر خداست و روح القدس نیز خداست! این یعنی این سه اُقنوم در ماهیت یکی هستند ولی در عین حال سه شخص هستند و خود با هم یکسان نیستند. با این شعبده و مهندسی پیچیده و گیج کننده تثلیث تلاش می کند یکتا پرستانه بماند و در عین حال از آن زرق و برق و تکلف سه گانه که وجودش به آن بسته است هم کوتاه نیاید. در طول تاریخ همواره بخش بزرگی از انرژی ادیان و مذاهب صرف تئوریزه کردن این اصول شده است. در مذهب کاتولیک در مقابل آن عقیده که در بالا ذکر شد و آبای کلیسا آن را حمایت و تجویز می کنند، چهار مُلحد اصلی یا بدعت گزار اعظم وجود دارند که در کتاب اولیس، استیون از آنها یاد میکند: فوتیوس، آریوس، والنتینوس و سابلیوس.

فوتیوس که در کلیسای ارتودوکس شرقی نه یک ملحد که یک نجات دهنده از الحاد است، به پاپ و کلیسای رم اجازه نداد که بیانیه نیقیه را که مبانی دینی مسیحیت را تعیین میکرد، تغییر دهند. در آن بیانیه آمده که روح القدس امتداد پدر است و کلیسای رم میخواست یک کلمه به آن اضافه شود که روح القدس همچنین امتداد پسر نیز هست و پسر را شانی برابر با پدر ببخشد که فوتیوس قبول نکرد و به این دلیل در غرب ملحد نام گرفت. استیون از دیدگاه زیبایی شناسی این تقدم بخشی پدر بر پسر را در کلیسای ارتودکس قابل تاسف میداند.

آریوس که پیش از فوتیوس می زیست،پدر را خدای خالق و روح القدس را مخلوق او ودنیای ماده را خلقِ روح القدس و پسر را محصول دنیای ماده میدانست و بنابراین تنها پدر در نظر او خدای واقعی بود.این عقیده که در ابتدای مسیحیت عقیده غالب قبایل ژرمن و عوام مسیحی بود در اولین بیانیه نیقیه در مقابل تثلیث یک بدعت و الحاد تلقی شد و کنار زده شد. استیون از جنگ مادام العمر آریوس با تثلیث یاد می کند.

حتی قبل از آریوس، والنتینوس عقایدی داشت که بسیار مشابه عرفان بود و مسیحیت اولیه هنوز از آن تمایز نیافته بود.در این عقیده جهان ناسوت و دنیا پست و شیطانی و رستگاری در خلاصی از بند ماده بود. در نظر والنتینوس چون مسیح برای خلاصی از ماده آمده بود خود ماهیت مادی نداشت بلکه خدا بود. استیون در کتاب از او به عنوان کسی یاد می کند که به جسم خاکی عیسی لگد می پراند.

از دید سابلیوس پدر و پسر و روح القدس اصلا خدا نیستند بلکه سه تجلی از میان تجلیات بیشمار خدا هستند. استیون باک مولیگان را در کنار این چهار ملحد قرار می دهد زیرا او هم مانند آنها به این عقیده استیون که روحِ پدرِ هملت همان خودِ هملت است می خندد.}