توجه:

1- لطفا در یاد داشت های قبلی در همین وبلاگ, مقدمه مترجم را مطالعه کنید.

2- بسیاری مطالب داخل کروشه به رنگ قرمز از پروژه اولیس دانشگاه تگزاس توسط جان هانت ترجمه شده http://cas.umt.edu/english/joyce/index.php? chapter=telem&notes=1

در این پروژه عظیم علاوه بر توضیحات میتوانید تصاویر مربوط به موضوع اعم از اشیا و اماکن و آثار هنری را مشاهده کنید.

سایر موارد حاصل تحقیق و یا نظر شخصی مترجم است

3-استفاده از مطالب به شرط ذکر نام مترجم(ایمان فانی) و ذکر لینک وبلاگ آزاد است.

4-توصیه میشود یکبار متن بدون توضیحات داخل کروشه (به رنگ قرمز) و یکبار با توضیحات خوانده شود.

5-در یادداشتهای بعدی ترجمه به مرور کامل خواهد شد پس به طور دوره ای مطالب وبلاگ را چک کنید

 

ادامه...

 

به سمت استیون رو گرداند ، ابروهایش رابالا انداخت و به ظرافت وبا صدایی که انگار گیج شده پرسید:

-برادر یادت میاد از قوری آب و چایی ننه گروگان توی "مابینوگیون" اسم برده شده یا "اوپانیشاد"ها؟ { مابینوگیون کتاب مرجعی است از افسانه های سِلتی و مردم وِیلز و اوپانیشادها بخشی از ریگ ودا کتاب مقدس هندوان هستند که درباره مذهب و حکمت است و هیچ کدام به ننه گروگان که شخصیت شعر مستهجن وعوامانه ایرلندی است ندارند.}

استیون متفکرانه گفت:

-شک دارم.

باک مولیگان با همان لحن گفت:

-میدونی؟ بَراهینت ؟ ادعیه؟

استیون همانطور که میخورد گفت:

-تصور میکنم ننه گروجان درون و بیرون مابینوگیون وجود نداشته. می پندارم که ننه گروگان قوم و خویش "ماری آن" بوده. {ماری آن شخصیت وقیح شعر مستهجن عوامانه دیگری است که مثل مردها ادرار می کند. به دلیل آنکه ننه گروگان هم در قوری "آب" درست می کند ایندو می توانند خویشاوند هم باشند ضمن آنکه هر دو شخصیتهای اشعار عوامانه ایرلندی هستند.}

صورت باک مولیگان به لبخند رضایتمندانه ای متبسم شد.

با لحن شیرین و موشکافانه ای گفت:

-چه جذاب!

در حالیکه دندانهای سفید و چشمان چشمک زنش به طرز خوشایندی نمایان بود.

-اینطور فکر می کنی؟ خیلی دلرباست.

سپس در تغییر ژستی ناگهانی با صدایی تیز و خشن خرناس کشید و همانطور که برای تکه کردن نان کلنجار میرفت خواند که:

-ماری آنِ پیرِ پَت و پیس

به تخمش هم نیس

کجا میکشه پایین...

دهانش را از سرخ کردنی پر کرد و در حال جویدن به وزوز ادامه داد.

سایه ای از تازه واردی درِورودی را پوشاند.

-شیر قربان!

مولیگان گفت:

-بیا تو خانوم. بچه تیز پارچ رو بیار.

پیرزنی جلو آمد و کنار دست استیون ایستاد. گفت:

-چه صبح دوست داشتنیه آقا. قربون خدا برم.

مولیگان نگاهی به پیرزن انداخت.

-قربون کی بری؟ آه، یقینا!

استیون  به عقب برگشت و دراز شد و پارچ شیر را از روی قفسه برداشت.

مولیگان با لحنی خبری توضیحی به هینز گفت:

-ساکنان این جزیره کِراراً از گرد آورنده پوست ختنه گاه سخن می گویند. {مولیگان با لحن یک متخصص بوم شناس که برای همکارش عادات و رفتار عجیب یک قبیله را توضیح می دهد، اعتقاد ایرلندی ها به خدا و حرف زدن آنها از خدا را مسخره می کند. گرد آورنده پوست ختنه گاه همان خداست که در مذهب یهود به ختنه کردن پسران فرمان داده است.}

پیرزن پرسید:

-چقدر{شیر بریزم} قربان؟

استیون جواب داد:

-یک کوارت {حدود یک لیتر}

استیون تماشایش کرد که شیر را پیمانه کرد و از آنجا در پارچ ریخت. شیر غلیظ سفید. شیر خودش نبود. پستانهای پیر پلاسیده. {یکی از جاهایی که تناظر و توازی بین اعمال و افکار استیون و بلوم در فصول بعد برقرار میشود مراقبه بر روی شیر است. بلوم نیز وقتی ظرف شیر صبحگاهی را از پشت دربرمیدارد در خانه به پستانهای زنش فکر می کند واژه شیر در داستان بیش از هفتاد بار تکرار می شود .} بار دیگر یک پیمانه ریخت و لبالب پُر کرد. پیر و پر رمز و راز از جهان صبحگاهان وارد شده بود، بسا که فرستاده ای بود.{در خلاصه دو سرود اول اودیسه هومر گفته شد که الهه آتنا در هیبت مِنتیز و مِنتور بر تلماکوس ظاهر می شود و او را دل می دهد تا بر ضد خواستگاران مادرش کاری کند و از پدرش جویا شود این پیرزن در فصل اول برای تلماکوس نقشی مشابه ایفا می کند.} همانطور که میریخت از خوبی شیر تعریف می کرد. از صبح سحر زیر گاوی در سبزه زاری پر آب قوز کرده بود، جادوگری نشسته بر چهارپایه ای به شکل قارچ سمی، دستان پر چروک ماهرش از نوک پستان گاوشیر می جهاند. گاوهای سفید ابریشمی  در اطرافش از روی آشنایی ماغ  کشیدند. "حریر گاوان" و "زال فقیر" نامهایی که اورا در زمانهای دور به آن می خواندند. {این دو نام در زمانهای دوربرای ایرلند به کار رفته بنابراین جویس اینجا از پیرزن نمادی از یک ملت می سازد. در افسانه های ایرلندی آمده که او به چشم همگان زالی است ولی به چشم میهن پرستان واقعی، شاه بانویی جوان و زیباست. گویا بر سر میز صبحانه میهن پرستی نیست زیرا او زال باقی می ماند. رابطه ددالوس با این پیرزن چندان جالب نیست. از توجه پیرزن به هینز و مولیگان دلخور است و ضمن آنکه او را فرستاده ای می داند، بیزاراست از آنکه از او لطفی بخواهد. این حس دو گانه در برابر وطنی پر توقع که انتظار فداکاری و جانبازی دارد در فصول دیگر تکرار می شود.} عجوزه ای آواره، صورتی دنیوی از یک {ایزد} جاودانه که به فاتحش و خیانتکار سرمستش خدمت می کند. زن مشترک ایندو زناکار، فرستاده ای از سَحرگاه سِحر آمیز. {cuckqean  زنی است که شوهر زناکاری دارد یا زنی که با تماشای زنای شوهرش ارضا میشود در علم بیولوژی به معنای ماده ای که جوجه های یک نر از یک ماده دیگر را بزرگ می کند. ایزدی که به فاتحش خدمت می کند اشاره ای است به اساطیر یونان که در آن گاه خدایان از انسهانها شکست میخورند و در این صورت ناچارند به انسهانها خدمت کنند. نمونه اش را در فصول بعد خواهیم دید. در مذهب یهود نیز یعقوب با خدا کُشتی و گرفت و او را زمین زد و خدا ملت او را از آن پس اسراییل به معنی پیروز نامید.} به آندو خدمت کند یا ملامتشان کند؟ کدامش بود {استیون} نمی دانست: ولی از گدایی لطف و مرحمتش بیزار بود.

باک مولیگان در حالی که شیر در فنجانهایشان می ریخت گفت:

-حقیقتا همینطوره خانوم. {شیر خوبی است}

گفت:

بچشید قربان.

به درخواست او نوشید.

 با صدای بلند گفت:

- اگه فقط می تونستیم با غذاهای خوبی مثل این زندگی کنیم یه کشور با دندونای فاسد و روده های گندیده نداشتیم. تو باتلاق زندگی میکنیم. غذای ارزون میخوریم. خیابونامون با خاک و تاپاله اسب و تف و خلط مسلولین سنگفرش شده. {پیش از ابداع آنتی بیوتیک علاوه بر سل ریوی ، درگیری روده ای سل هم شایع بود ومصرف شیر و هوای پاک از اصول درمان سل به شمار می آمد}.

پیرزن پرسید:

-شما دانشجوی پزشکی هستین آقا؟

باک مولیگان جواب داد:

-بله هستم.

استیون در سکوت و تحقیر گوش می داد: در برابر کسی که سرش داد می زنه سر خم میکنه، شکسته بندش، دواپیچش: داره منو تحقیر میکنه. صدایی که آمرزش میده و تدهین میکنه همه سر تا پاش رو، همه جاش غیر از کشاله رون های ناپاکش رو. تن انسانی اش رو که نه به صورت خدا خلق شده. طعمه ای برای مار. در برابر صدای بلندی که ازش میخواد با اون چشمهای بیقرارپر از سوالش در برابرش ساکت باشه. {استیون در ذهن ، مولیگانِ پزشک را به نسخه مدرن کشیشی تشبیه می کند که در بالین بیمار محتضر آمرزش میدهد و دست و پای بیمار را روغن مالی میکند. قبلا گفته شد که این یکی از هفت اعمال مقدس است که بر عهده کشیش است. در مورد زنان این کار روغن مالی برای اعضای تناسلی انجام نمیشود. در تورات آمده که خدا آدم را به صورت خود آفرید و در اینجا با این دیدگاه مخالفت میشود و یا شاید اشاره ای به آنکه در مذهب ، زن سرشت خدایی ندارد. در داستان آدم و حوا در تورات، زن شکار  وسوسه مار یا همان شیطان بود. شاید صدایی که در برابر چشمان پر از سوال سکوت می طلبد، منظورهمان خدا باشد که از آدم خواسته بود از میوه درخت دانش نخورد. این سطور اعلام بیزاری است از کشیشان، از پزشکان که بر بالین محتضران خود کشیشان مدرنی هستند و شاید از خدا! }

استیون{از پیرزن} پرسید:

-می فهمی چی میگه؟

پیرزن به هینز گفت:

-دارید فرانسه حرف می زنید؟ {تا این لحظه ما خبر نداشتیم که همانطور که استیون با خودش فکر می کرده، هینز نیز مشغول صحبت با پیرزن بوده است}

هینز با اعتماد به نفس سخنرانی طولانی تری برای پیرزن کرد.

باک مولیگان گفت:

-ایرلندی. زبون گِیلیک {زبان سِلتی مشترک و باستانی نواحی از ایرلند و اسکاتلند} بلدی؟

{پیرزن} گفت:

-از صداها حدس زدم باید ایرلندی باشه. شما از غرب اومدین قربان؟

هینز جواب داد:

-من انگلیسی هستم.

باک مولیگان گفت:

-انگلیسیه و فکر میکنه لابد ما تو ایرلند باید ایرلندی حرف بزنیم.

پیرزن گفت:

-آره که باید حرف بزنیم. و من خجالت میکشم که خودم حرف نمیزنم. اونا که بلده بهم گفته که زبون بزرگیه. {پیرزن انگلیسی را هم غلط حرف میزند!}

باک مولیگان گفت:

-بزرگ کلمه درستش نیست. یکسر فوق العاده س. بچه تیز برامون بازم چایی بریز. یه فنجون میخوری خانوم؟

پیرزن گفت:

-نه ممنون قربان. و در حالی که دسته سطل شیر را به ساعدش می آویخت آماده رفتن شد.

هینز به پیرزن گفت:

-حسابتو گرفتی؟ مولیگان بهتره پولشو بدیم. مگه نه؟

استیون دوباره سه فنجان را پرکرد. {استیون که تا اکنون نیز به اندازه کافی توسط مولیگان تیغ زده شده در بحث پول شرکت نمی کند.}

پیرزن ایستاد و گفت:

-حساب قربان؟ هفت روزصبح، روزی  نیم پارچ دو پنسی، میشه هفت دو تا میکنه یه شیلینگ و دوپنس و این سه روز، روزی یه پارچ چهار پنسی میشه یه شیلینگ که با اون میشه دو شیلینگ و دو پنس. {اساس واحد پول دابلین 1904 پوند استرلینگ است که اجزای خرد تر آن واحد اعشاری نیست  بلکه 12 پنس یک شیلینگ و بیست شیلینگ برابر یک لیره یا پوند است}

باک مولیگان آهی کشید و  درحالی که دهانش را از نان برشته دو رو کره مالیده پر میکرد، پاهایش را کشید و جیبهای شلوارش را کاوید.

هینز با لبخند به او گفت:

-خوش حساب باش تا کامروا باشی.

استیون فنجان سوم را پر کرد. یک قاشق چای به زحمت شیر غلیظ را رنگ داد. باک مولیگان یک فلورین در آورد. {برابر دو شیلینگ} دور انگشتش چرخاند و فریاد زد.

-معجزه!

در طول میز {فلورین} را دست به دست داد تا به پیرزن رسید و گفت:

- بیش از این  مخواه ز من دلبرا.

 که تو را دادم آنچه بود مرا.

استیون سکه را در دست پیرزن گذاشت و گفت.

-دو پنس بدهی ما.

پیرزن سکه را گرفت و گفت :

-حالا دیر نمیشه قربان. دیر نمیشه. روز بخیر قربان.

احترام کرد و بیرون رفت و با آهنگ ملاطفت آمیز باک مولیگان بدرقه شد:

قلب من، گر ازین بیش میداشتم

جملگی در پات قربان میداشتم

{ این ابیات و جمله قبل که " بیش ازین مخواه"برگرفته از شعری کوتاه از سویینبورن است در سال 1871 از قول جوان عاشقی که جز عشق هیچ ندارد. سویینبورن همان "آلگی" است که در ابتدای داستان از او صحبت شد.}