چنارنشینهای روبرو

دو روز بعد از آنکه کلاغها صدایشان افتاد  درخت چنار بو گرفت و تا یک هفته بو می داد ولی چون هر دو تا کلاغ را دور انداخته بودند جز گربه  طبقه اول مجتمع سر کوچه کسی علتش را نفهمید.

در عوض همسایه ها نفس راحت می کشیدند. هفته قبل کسی فکرش را هم نمی کرد بابای پسر بچه ای  که ته کوچه می نشست برایش تفنگ بادی بخرد. نه تنها تفنگ بادی بخرد بلکه نشانه گیری تمرین کنند. مادرش هم فکر نمی کرد با خرید تفنگ موافقت کند. همسایه ها هم فکر نمی کردند آدم مسلحی را در کوچه تحمل کنند.

گربه هم فکرش را نمی کرد به این زودی حوصله اش سر برود.

کلاغها هم انتظار نتیجه دیگری داشتند.

نشستن گربه پشت پنجره حمام و بیرون را دید زدن   تا آن موقع تفریح بی سر و صدایی بود و  خانم کلاغ  هر چقدر به شوهرش گفت پنجره حمام آن خانه توری دارد و تازه گربه نمی تواند آن فاصله را بپرد شوهرش گوش نکرد.

و یک دفعه آن همسایگی جور دیگری شد. صبح که صاحب گربه سر کار می رفت فحاشی و لجن پراکنی کلاغها شروع می شد و تا نزدیک ظهر طول می کشید و هیچ کس نمی دانست موضوع چیست.

کلاغ مرد معتقد بود که یا گربه از رو میرود یا صاحبش می فهمد و پنجره را می بندد.

کلاغ زن حرس می خورد که با این مرد عصبی عروسی کرده که دوست دارد با همه درگیر بشود و و وقتی نوبت غار غارخودش می شد ( تقسیم کار کرده بودند)  در دل به شوهرش لعنت می کرد ومی ترسید جوجه ها مثل او بشوند و بعد..آن اتفاقها افتاد.

 تا مدتها بعد همسایه ها نفهمیدند صاحب طبقه اول مجتمع سر کوچه گربه دارد و تازه وقتی هم که فهمیدند درخت چنار دیگر بو نمی داد و اصلا موضوع فراموش شده بود...

 

پایان

ایمان فانی