توجه:

 

1- لطفا در یاد داشت های قبلی در همین وبلاگ, مقدمه مترجم را مطالعه کنید.

 

2- بسیاری مطالب داخل کروشه به رنگ قرمز از پروژه اولیس دانشگاه تگزاس توسط جان هانت ترجمه شده http://cas.umt.edu/english/joyce/index.php? chapter=telem&notes=1

 

در این پروژه عظیم علاوه بر توضیحات میتوانید تصاویر مربوط به موضوع اعم از اشیا و اماکن و آثار هنری را مشاهده کنید.

 

سایر موارد حاصل تحقیق و یا نظر شخصی مترجم است

 

3-استفاده از مطالب به شرط ذکر نام مترجم(ایمان فانی) و ذکر لینک وبلاگ آزاد است.

 

4-توصیه میشود یکبار متن بدون توضیحات داخل کروشه (به رنگ قرمز) و یکبار با توضیحات خوانده شود.

 

5-در یادداشتهای بعدی ترجمه به مرور کامل خواهد شد پس به طور دوره ای مطالب وبلاگ را چک کنید

 

 

 

ادامه...

 

 

 

 

 

باک مولیگان بی صبرانه گفت:

-پس موضوع چیه؟ جونت بالا بیاد. من که با تو رو راستم. چی به ضد من داری؟

{از دوربرج چرخیدن}باز ایستادند و نگاهشان در جهت دماغه غیر نوک تیز برِی هِد بود که همچون پوزه نهنگی  به خواب رفته بر سطح آب دیده میشد. {از برج داستان ما این دماغه Bray Head دیده نمی شود ولی در جهت جنوب برج قرار دارد و به عنوان یکی از نقاط دیدنی با شکوه ایرلند از آن یاد شده و از این دماغه بلوم و همسرش مالی در فصول بعدی قایقی می گیرند و در خلیج گردش می کنند.}

استیون به آهستگی دستش را {ازبازوی باک} آزاد کرد. {در طول داستان چندین مرتبه مردانی با خیر خواهی پدرانه با دست گیری قصد دارند استیون را هدایت کنند که البته گاه از این حرکت از سوی استیون مثل اینجا استقبال نمی شود با اینحال آن هوش و آن سرگردانی استیون احساسات پدرانه زیادی ر بر می انگیزد.}

پرسید:

_دوست داری بهت بگم؟

باک مولیگان جواب داد:

- بله. چیه؟ چیزی یادم نمیاد.

چشم در چشم استیون حرف میزد. نسیمی بر پیشانی اش گذشت و به نرمی در موهای شانه نزده بورش افتاد و نقاطی نقره ای از اضطراب در چشمانش نمایان ساخت.

استیون ، افسرده از صدای خودش گفت:

-اولین روزی که بعد از مرگ مادرم اومدم خونه تون یادت میاد؟

باک مولیگان به سرعت اخم کرد و گفت:

-چی؟ کجا؟ هیچی یادم نیست. فقط ایده ها و حس ها یادم میاد. {تحت تاثیر جان لاک، دیوید هارتلی، فیلسوف انگلیسی دیدگاهی مکانیستی از روح انسان ارائه کرده بود و بر این اساس معتقد بودند شناختی قابل اطمینان از جهان خارج ممکن نیست تنها خاطره ای از تجربه ها و ایده ها و حس ها هست که ما را با جهان خارج مرتبط می کند. باک در اینجا از این نگاه فلسفی به عنوان بهانه ای برای فراموشی آنچه خوشایند او نیست استفاده می کند.} چطور مگه؟ خدایا مگه چه اتفاقی افتاد؟

استیون گفت:

-تو داشتی چای درست می کردی. من رفتم بالا که آب جوش بیارم. مامانت و یک مهمان از پذیرایی بیرون اومدن. مامانت پرسید کی تو اتاقته.

باک مولیگان گفت:

-خب؟ چی گفتم؟ یادم نیست.

استیون جواب داد:

-گفتی "کس خاصی نیس ددالوسه، مادرش مث حیوون مرده". { oh,its only Dedalus whose mother is beastly dead.من این بیان را در مقابلbeastly  گذاشته ام که جانور وار معنی می دهد. باید طوری ترجمه شود که خشم و ناراحتی ددالوس از این بیان قابل توجیه باشد. اگر ترجمه می کردم "به طرزی وحشیانه مرده"، اولا با مردن در بستر بیماری چندان همخوانی نداشت  ونوعی قتل را تداعی می کرد و ثانیا نوعی همدردی در آن بود که در طرز بیان باک وجود ندارد. ضمنا در جمله های بعد تفسیری که باک از این واژه به عنوان بهانه میآورد با "مث حیوون" تناسب بیشتری دارد. اما باز هم معادله کامل نیست و "مث حیوون" با beastly تفاوت دارد. "مث حیوون"لفظی بی ادبانه تر است. توهین باک بسیار ظریفتر و عمیقتر و دردناکتر از یک جسارت لفظی است.جان هانت معتقد است که آنچه حقیقتا ددالوس را رنجانده قسمت اول جمله است: it’s only Dedalus حقیقت این است که آنچه در این بیان دردناک و تحقیر آمیز است، لحن بیان است. قسمت اول جمله طوری بیان میشود که این همان ددالوس همیشگی است، قضیه مهمی نیست، مهمان مهمی نیست و کل موضوع جزئی است. آنوقت قسمت دوم جمله کار را بدتر می کند زیرا نشان می دهد که گوینده از وحشتناکی مرگ خبر دارد اما آنرا در مورد مادر دوستش مساله مهمی نمی داند. و بنابراین دوستش را مهم نمی داند. از این دست دشواری سهل و ممتنع درترجمه متن اولیس فراوان است. }   

سرخی که او را جوانتر و مسوولتر نشان میداد، به گونه های باک مولیگان دوید.پرسید:

-من اینو گفتم؟ خب؟ ضررش چیه؟

 {سپس باک} با حالتی عصبی بار فشارش را از خود تکاند. پرسید:

-و مگه مرگ چیه؟ {جمله ای از نمایشنامه هملت} مرگ مادرت یا خودت یا من؟ تو فقط مردن مادرتو دیدی. من هر روز تو ریچموند و ماتِر آدما رو می بینم که می تِرکن و  شکمبه شون تو اتاق تشریح سفره میشه. این یه چیز حیوانیه ونه هیچ چیز دیگه. {ماتِر میزِری کوردیا نام بیمارستانی در دوبلین در نزدیکی خانه بلوم است که توسط کلیسای کاتولیک اداره میشد. نام آن به لاتین به معنی مادر بخشنده، منظور حضرت مریم است نام این بیمارستان در ارتباط با مرگ و مردن چند بار در داستان برده می شود.} اصولا بی اهمیته. تو در بستر مرگ مادرت وقتی ازت خواست واسه دعا زانو نزدی. چرا؟ چون یه خصلت یسوعی لعنتی در تو هَس. فقط جهتش بر عکسه. {کنایه از این که متعصب هستی ولی در بی دینی نه در دینداری.} واسه من همش مضحک و حیوانیه. لُبهای مغزش عملکرد نداره به دکتر میگه "عالیجناب پیترتیزِل"  {عالیجناب پیتر تیزِل کسی نبود جز یک اسب مسابقه که نُه بار در ایرلند و انگلستان برنده مسابقه شد. این نام از شخصیتی کمدی در یک نمایشنامه گرفته شد و جان هانت در اینجا به اشتباه گمان کرده که مادر استیون آن شخصیت کمدی را صدا کرده ولی به کار بردن لفظ شیهه کشیدن درسطور بعدی نشان می دهد که اشاره به این اسب است.} و سعی می کنه گلهای لاله روی لحاف رو بچینه. خوش مزگی میکنه تا اینکه تموم میکنه. تو با آخرین آرزوی دم مرگش لج می کنی، ازون طرف به من اخم می کنی چون من مث روضه خون مزد بگیر سر قبرا تو مرده شور خونه لالوئِت زار نمیزنم و شیهه نمی کشم. }در انگلستان دوره ویکتوریا کسانی بودند که پول می گرفتند و در لباس سیاه عزاداری می کردند و اشک می ریختند و آه می کشیدند . من آن را روضه خوان مزد بگیر ترجمه کردم. لالوئت مرده شور خانه ای بود که خدماتی از این دست ارائه میداد و روضه خوان اجاره میداد.} چرنده. فکر کنم من اینو گفتم. ولی منظورم این نبود که به خاطره مادرت توهین کنم.

دیگر کار را به گستاخی کشانده بود. استیون چاک زخمهای قلبش از این کلمات  را پوشاند و به سردی گفت:

-من به توهین به مادرم فکر نمی کنم.

باک مولیگان پرسید:

-پس به چی؟

استیون جواب داد :

-به توهین به خودم فکر می کنم.

باک مولیگان روی پاشنه چرخید. با تعجب فریاد زد:

-یک آدم محال! {برای کنار آمدن}

باک به سرعت دور دیواره قدم زد. استیون سر جایش ماند خیره به دریای آرام در مسیردماغه .

حالا دریا و دماغه داشتند تار می شدند. نبضی درچشمانش می کوبید و حجابی پیش چشمش می کشید و تب گونه هایش را حس می کرد.

صدایی درون برج بلند صدا کرد:

-اون بالایی مولیگان؟

-به دریا نیگا کن؟ هیچ به توهین اهمیت میده؟ جوجه لویولا {نام بنیانگذار فرقه یسوعیان}، بچه تیز بیا بریم پایین. ساکسون اجنبی صبحونه گوشت سرخ شده اش رو میخواد. {منظور هِینز است که اینبار به نام ساسِناچ خوانده میشود که یکی از نامهای  مردم ایرلند برای انگلیسیهای اشغالگر است. یکی از اجزای معروف صبحانه مفصل انگلیسی گوشت سرخ شده یا ورقه های گوشت دودی و نمک سود خوک یا همان بیکن است.}

در حین پایین رفتن از پلکان وقتی سرش به محاذات سقف برج {کف پشت بام} رسید، توقف کرد:

همه روز سر این قضیه دلخور نباش. من بی منظورم. دست ازین اخم و اندیشه بردار.

سرش ناپدید شد ولی وِزوزِ آن حین پایین رفتن از پلکان از دهانه راه پله بیرون میزد:

"هرگز مباد کناره نشستن چنین فکور

بر سر آن راز تلخ  سر به مُهرِمِهر

که فرگوس است پادشاه اَرّابِگان جسور"...

{پس از آنکه مولیگان  استیون را نصیحت به پایان خودخوری و اندیشه می کند، شعری در این مضمون از ویلیام باتلر یِیتس به یادش می آید در نمایشنامه ای از همین نویسنده به نام "کُنتِس کاتلین". این نمایشنامه که در زمان جویس تقریبا تازه بر پرده رفته بود و جویس آن را در هفده سالگی دیده بود و عاشق شعر فوق الذکر در آن شده بود و با چنگ آهنگی برایش ساخته بود، داستان دورانی از قحطی در ایرلند است که طی آن کنتسی ایرلندی برای رهایی رعایایش از لعنت و گرسنگی، روحش را به شیطان می فروشد. در طی داستان خواهیم دید که استیون نیز این شعر را می شناسد. اوآن را در بستر مرگ مادر برایش خوانده است و قطعاتی از شعر و تصاویرش را به یاد می آورد. از آن جمله "سایه ها و بیشه ها" و "سینه سپید موجها"...

نمایشنامه ایمان کاتولیک را به سخره می گیرد و در طی وصف قحطی، اشغالگران انگلیسی را نیز نکوهش می کند. در ضمنِ این شعر که در نمایشنامه آمده است، کنتس که هم اکنون با کنیزیِ شیطان، بخت عشق ورزیدن را از دست داده است و غمگین و اندیشناک و فکور است، تسلی داده میشود زیرا که همچون فاوست گوته، شیطان اگر فرصت عشق پاک را می گیرد، در عوض شگفتی ها و لذتهای طبیعت را بر انسان عرضه می دارد. در این شعر "فرگوس" پادشاه اساطیری ایرلند نمادی است از جسارت، طبیعت ستایی، برونگرایی ، مردانگی، کار و کوشش و خلاصه بجز عشق و رستگاری ،نماد هر آنچه که مقصود و مطلوب انسان فانی است.  اما در پایان کنتس به سبب نیت پاکش برای رهانیدن رعایایش، رستگار می شود.

متن کامل شعرچنین است :

اکنون چه کس دوشادوش فرگوس{اسب} می راند؟

و سایه در هم تنیده بیشه های ژرف را می شکافد؟

و بر سینه ساحلِ افتاده دست می افشاند؟

 ای جوان گره بگشای ازابروان خرمایی

و توای دخترک پلک بگشای و ببین

دیگر بس است اندیشه از بیم و از امید :

 

هرگز مباد کناره نشستن چنین فکور

بر سر آن رازِ تلخِ  سر به مُهرِمِهر

که فرگوس است پادشاه اَرّابِگان جسور

وآن ستارگان پریشان به پرده سپهر

و فرگوس است خداوند سایه ها و بیشه ها

و هم ازوست سینه سپید آبها و موجها}

بیشه های سایه خیز شناورانه گذشتند در سکوت، در صلحِ صبحگاهان، از سر پلکان، در امتداد دریا، در آن مسیر که او به آن خیره بود. در ساحل و دورتر، آیینه آب از پاهای پر شتاب نور لگد خورد، شکست و سفید شد . {در ابتدای داستان با نور روز، تپه ها و کوها اول از همه بیدار شدند، به مرورسایه از سر ساحل و برج ما دامن می کشد و دریا روشن می شود. وصفی بسیار شگفت انگیز از بالا آمدن آفتاب.} سینه سپید آبها و موجها. تاکید های دو گانه، دو به دو. {ددالوس به صنایع ادبی شعر یِیتس فکر می کند. جفت آوردن واژها : بیشه ها و سایه ها، سینه سپید، آبها و موجها،مُهِرمهر، پرده سپهر... و سپس بر همان سبک خود دست به خلق می زند : صلح صبحگاهان، پاهای پرشتاب...} انگارکه دستی، سیمهای چنگ را دو تا دو تا به ترنم درآورد. موج سپیدی از واژگان هم آغوش که بر سرِ مدِّ دریا سوسو میزنند.

ابری آهسته،  پوشیدن آفتاب آغازکرد. سایه بر خلیج انداخت و رنگ سبز را عمقی دو چندان بخشید. تشت آبهای تلخ پشت سرش بود. سرود فرگوس: تنها در خانه می خواندم دست بر سیمهای بلند و تیره چنگ. در اتاقش باز بود : میخواست موسیقی من را بشنود. در سکوت با ترس و ترحم به بالینش رفتم. در آن بستر رنجوری گریه می کرد:

-استیون آن کلمات، راز تلخ سر به مُهر مِهر، اکنون کجاست؟

رازهایش{جویس از دلخوشیها و بازیچه های دخترانه دوران تجرد مادرش نام میبرد که در کشوی کمدش نگه میداشت} : بادبزنهای قدیمی از پر، کارت رقصهای منگوله دار آغشته به مُشک{در قرن نوزده در مجالس رقص رسمی دختران کارتهای منگوله داری داشتند که روی آن نام آهنگهای آن مجلس با شماره به ترتیب نوشته شده بود و جلوی آن جای خالی وجود داشت که نام آقایی که در آن آهنگ پیشنهاد رقص کرده بود را جلویش می نوشتند و به ترتیب با کسانی می رقصیدند. یکبار تقاضای رقص نشانه ادب و احترام بود، دو بار یا بیشتر یعنی که آن آقا از آن دختر خوشش آمده..} ،زیوری از دانه های کهربا در آن کشو که درش قفل بود. قفس پرنده ای آویخته درآن پنجره آفتابگیر خانه دختری اش. به رویسِ پیر گوش می کرد که در نمایش "تورکوی ترسناک" می خواند. {ادوارد ویلیام رویس هنر پبشه کمدین انگلیسی که در دابلین نیز روی صحنه رفته بود.} و با دیگران می خندید وقتی که رویس می خواند:

 

 

"من پسرم

خوشم میاد

که غیب بشم."

عیش کردن با آن چشم بندیها، تا شده، کنار گذاشته شده، آغشته به مُشک.

"هرگز مباد کناره نشستن چنین فکور"

تا زده، کنار گذاشته شده با خاطرات طبیعت و اسباب بازیها. خاطرات به مغز فکورش حمله آورده بودند. لیوان آب مادرش، پر شده از شیرِآب آشپزخانه برای اجرای مراسم مقدس. {تعدادی از آیینهای رسمی در مذهب کاتولیک به عنوان نشانی قابل رویت از تقدیس و توجه عیسی بر بندگان تلقی شده و هفت تا هستند: 1-غسل تعمید 2-شهادت گفتن برای دریافت روح القدس 3-عشای ربانی 4-اعتراف 5-تدهین بیماران و محتضران 6-آیینهای ورود و ترفیع کشیشان 7-آیینهای ازدواج . واضح است که در اینجا مقصود مورد پنجم است که کشیش آن را با آب یا روغن مقدس انجام می دهد. ددالوس یا جویس در این مراسم آب شیر آشپزخانه را به دست کشیش داده اند!} یک سیب هسته در آورده، پر شده از شکر قهوه ای که روی سیخ در یک غروب پاییز برای مادرش کباب می شد. ناخن های کشیده و زیبای مادرش، سرخ از خون شپشِ له شده لباس بچه ها. {در میان فقرا در بسیاری نقاط اروپا حتی در قرن بیستم یکی از وظایف زنان شپش جوریدن و کشتن در سر و لباس افراد خانواده بود. خانواده جویس به تدریج آنقدر فقیر شد که این وظیفه بر دوش مادر قرار گرفت}

در رویا مادرش سراغش آمده بود، در سکوت، بدن تحلیل رفته اش در لباسهای گشاد قبر بوی موم و چوب تابوت میداد. وقتی رویش خم شده بود نفسش ، با آن کلمات بیصدای سِرّی،بوی کمرنگی از خاکستر نم کشیده داشت.

 "چشمان شیشه ای بی فروغش، خیره از ورای مرگ برای پیچاندن و لرزاندن روح من. فقط من. شمع مزاری برای تخفیف عذابش.  نوری شبح وار بر آن صورت رنج دیده. نفسهای تند وبلند اسب رمیده اش، آنگاه که همه زانو زده دعا می گفتند. نگاهش روی من تا مرا به زانو در آورد. {این سطور یاد آور نزول روح پدر هملت در بالای کنگره قصر است با آن نگاه ملامتگر پدر بر پسر برای گفتن راز قتلش در توطئه مادر و عموی هملت}

 Liliata rutilantium te confessorum turma circumdet: iubilantium te virginum chorus excipiat.

{قسمتی از دعای کاتولیک برای آمرزش روح متوفی یا برای قرائت بالای سر فرد محتضر: "باشد که خیل مومنان چون سوسن سپید تو را در میان گیرند. باشد که همسرایی شاد باکرگان تو را در خود گیرد."

-غول! جونده نعش آدمیان!

نه مادر، ولم کن بذار زندگی کنم.

-آهای بچه تیز!

صدای باک مولیگان از درون برج بلند شد.