توجه:

1- لطفا در یاد داشت  قبلی در همین وبلاگ, مقدمه مترجم را مطالعه کنید.

2- بسیاری مطالب داخل کروشه به رنگ قرمز از پروژه اولیس دانشگاه تگزاس توسط جان هانت ترجمه شده  http://cas.umt.edu/english/joyce/index.php? chapter=telem&notes=1

در این پروژه عظیم علاوه بر توضیحات میتوانید تصاویر مربوط به موضوع اعم از اشیا و اماکن و آثار هنری را مشاهده کنید.

سایر موارد حاصل تحقیق و یا نظر شخصی مترجم است

3-استفاده از مطالب به شرط ذکر نام مترجم(ایمان فانی) و  ذکر لینک وبلاگ آزاد است.

4-توصیه میشود یکبار متن بدون توضیحات داخل کروشه (به رنگ قرمز) و یکبار با توضیحات خوانده شود.

5-در یادداشتهای بعدی ترجمه به مرور کامل خواهد شد پس به طور دوره ای مطالب وبلاگ را چک کنید  

فصل اول-تکه اول

سنگین و رنگین و خرامان،  باک مولیگان خپله از  راه پله بالا آمد در حالیکه کاسه ای کف صابون حمل می کرد، کاسه ای که بر لب آن یک آیینه و یک تیغ صورت تراشی به صورت صلیب جا خوش کرده بود. {انتظار میرود در ذهن خواننده آشنا  به فرهنگ مسیحی تصوری طنز آلود القا شود از کشیشی که برای اجرای مراسم عشای ربانی به سمت محراب می خرامد} ردایی زرد رنگ و بدون بند به آزادی پشت سرش کشیده میشد و نسیم صبحگاه  در آن می افتاد. کاسه را بالا گرفت و ندا در داد:

 Introibo ad altare Dei

{در ادامه تقلید هجو آلود مراسم عشای ربانی مذهب کاتولیک شروع میشود، باک با این ذکر لاتین : "اینک به محراب خداوند صعود می کنم"، کاسه کف صابون را بالای سر می برد انگار که جامی است که در آن شراب مقدس ریخته اند تا بر طبق اعتقاد کاتولیک طی مراسم به خون عیسی تغییر ماهیت یابد.}

مکث کرد، نگاهی به پایین آن پلکان انداخت که تا عمق تاریکی پیچ می خورد و با خشونت صدا زد:

بیا بالا بچه تیز! { جویس در اینجا واژه تک سیلابی کینچ را بکار می برد که به معنی لبه چاقو و شقه کردن با آن صدای خاص است. گویا جویس دوستی داشته به نام گوگارتی که دانشجوی پزشکی بوده و جویس را بچه تیز صدا میزده. احتمال دارد جویس شخصیت باک مولیگان را از روی شخصیت این رفیق آفریده باشد به ویژه که گویا این دوست در چنین برجی برای جویس اتاقی اجاره می کند تا در آن مطالعه کند و بنویسد. می بینیم که رویداد های داستان آنقدر هم انتزاعی و بی ریشه در واقعیت نیست.}

بیا بالا ای یسوعی (ژزوئیت) بزدل! {در قرن شانزده یک شوالیه اسپانیایی از ریشه باسک در دل کلیسای کاتولیک فرقه ای بنیاد نهاد به نام جامعه عیسی یا یسوعیان که در میان سایر فرقه ها به کار و کوشش فکری و ذهنی و تحقیق و آموزش شهره اند و زهد و سادگی. نام این شوالیه ایگناتیوس لویولا بود. قبلا گفتم که جویس هم در کودکی به مدرسه یسوعیان رفته است}.

{باک مولیگان} سپس با حالتی رسمی پیش آمد و خودش را از  سکوی جایگاه توپها بالا کشید. {یک برج سنگی مدور را تصور کنید که مقصد دفاعی نظامی دارد. طبقه دوم چنین برجهایی حجره هایی دارد که برای استراحت و زندگی سربازهاست و باک مولیگان و ددالوس الان در آن زندگی می کنند. طبقه سوم یا سقف برج جایی است که توپها و تفنگها را دور تا دور روی سکو مستقر می کنند و یک راه پله پیچ دارحجره های طبقه دوم و سقف طبقه سوم را به هم وصل میکند. اگر برج کفتر های اصفهان را دیده باشید ذهنیتی پیدا خواهید کرد. حالا که باک مولیگان در سکوی توپهاست یعنی روی سقف و در هوای آزاد است.}

سپس دور چرخید و به هر سوی رو کرد و سه بار با لحنی جدی و حزین برج را ، شهر زیر پا را و کوههایی را که داشتند بیدار میشدند{ کوههای ویکلو در جنوب و غرب جایی که برج ما در آن قرار دارد(خلیج دوبلین) اولین جایی هستند که آفتاب دم صبح روشن می کند}، برکت داد. {ادامه مسخره کردن شعایر کاتولیک! در ضمن عرض میشود که برج مورد صحبت در جنوب شرقی دوبلین و مشرف به خلیج نه تنها چند روزی اقامتگاه جویس و دوستش گوگارتی بود بلکه شروعی است فخیم و با عظمت برای داستانی که با اودیسه هومر پهلو میزند و به هملت شکسپیر شباهت می یابد که هر دو در فضاهایی شاهانه اغاز می شوند}.

سپس باک استیون ددالوس را دید {که بالا آمده بود} تعظیمی رو به استیون کرد، در هوا صلیب کشید، از ته حلقش ذکر بلغور کرد و کله جنباند. استیون ددالوس دلخور و خواب آلود دست بر نرده راه پله ، به سردی این صورت جنبان و ذکر گویان را تماشا کرد که برکتش می داد. صورتی دراز مثل اسب، فرق سری نتراشیده {حتما دیده اید در فیلمها که راهبان بعضی فرقه های کاتولیک وسط سرشان را به اندازه یک کاسه کوچک می تراشند و طبیعتا سر باک اینطور تراشیده نشده و او راهب نیست!} موهایی بلند تا روی گوش، بلوطی کمرنگ.

باک مولیگان دزدکی آیینه را از روی کاسه بلند کرد و زیرش را دید زد و فوری دوباره کاسه را پوشاند.{باک به شوخی وضعیت کف صابون را چک می کند زیرا به طوری که خواهیم دید قرار است ظرف چند دقیقه آینده به خون مسیح تبدیل شود}.

بعد جدی گفت : عقبگرد به سنگرها! {بالای یک برج نظامی هستیم}

و با لحن یک واعظ اضافه کرد: زیرا که این{اشاره به کاسه کف صابون} ای عزیزان دوست داشتنی-به واقع خود مسیحه است: در جسم، در روح در خون و در زخم. در اجرای کفر آمیز عشای ربانی که عشای سیاه یا شیطانی هم نامیده میشود از جسم زنی استفاده میشود و کلیه اجزای مراسم به صورت معکوس یا در وصف شیطان یا به شکلی توهین آمیز اجرا میشود. کشیش لباس هایش را پشت و رو می پوشد. صلیب را سر و ته دست می گیرد. گاه آمیزش جنسی با آن زن صورت می گیرد. ذکرها تقدیم به شیطان می شود... 

موسیقی ملایم لطفا، آقایان چشمها بسته، یک لحظه ، یه دردسر کوچولو دور و بر گلبولهای سفید، {باک دانشجوی پزشکی است و هنوز دارد تبدیل شراب به خون مسیح را دست می اندازد که گویا گلبولهای سفید هم در این خون هست!}، همه ساکت.

از گوشه چشم به بالا نگاه کرد وبا سوتی آرام ولی طولانی علامت داد و مکث کرد و با دقتی تمام گوش سپرد. در حالیکه دندانهای سفید مرتبش اینجا و آنجا با نقاطی طلایی میدرخشید.   Chrysostomus

{این واژه یونانی به معنی زرین دهان است و لقب چندین تن از مقدسین صدر تاریخ مسیحیت به دلیل سخنرانی شیرین یا بلیغ یا دلربا که از آن جمله سنت جان زرین دهان یکی از سه عالی مرتبه کلیسای ارتدوکس یونانی است. گویا تشبیه دندانهای با طلا پر شده باک به یک قدیس زرین دهان در این روایت غیر متعارف از دید ددالوس یا خود نویسنده بیان می شود }.

دو سوت جاندار تیز از میان آن سکوت جواب می دهند! {سوتی از میان همان دندانهای طلاکوب باک مولیگان که خودش علامت میدهد و خودش هم جواب میدهد و یا صدای صوتی از بندر زیر پایشان}

-مرسی پیرمرد {منظور خدا} همین{علامت سوت که مثلا از جانب خداست} کارمون رو راه میندازه. میشه دیگه جریان برقو قطع کنی؟ {انگار که خدا مثل یک شیاد دانشمند با یک سوییچ یا کلید برق معجزه تبدیل شراب یا کف صابون رو به خون مسیح انجام داده و حالا دیگر باید برق قطع شود}.

باک از سکوی توپها پایین پرید و نگاهی حزین و جدی به دیدبانش {استیون ددالوس}انداخت در حالیکه پاهایش را جفت  و ردای شل و ولش را صاف میکرد.

آن صورت چاق اخمو و آن فک منقبض دلخور و ناراضی تداعی گر مرتبتی روحانی بود از قرون وسطی، حامی هنرها { قیافه باک که توصیفش رفت، ددالوس را به یاد پاپ الکساندر ششم می اندازد، پاپی فاسد اما هنر دوست در ابتدای رنسانس که  صورت چاقی هم دارد} و بعد لبخند دلپذیری بفهمی نفهمی طلسم لبهایش را شکست:

- سرخوشانه گفت: خدایی مُضحکه !

-اسم عجیب تو {اسم ددالوس}، یونانی باستان! {نام ددالوس و اشاره اساطیری آن توضیح داده شد}

باک با انگشت اشاره ای دوستانه به ددالوس کرد و به سمت سکو رفت در حالیکه با خودش می خندید.

استیون ددالوس خسته و نصفه نیمه دنبالش رفت و بر لبه سکوی توپها نشست و بی حرکت مشغول تماشای باک شد که آینه اش را روی سکو عَلَم کرد، فرچه را در کاسه زد و صورت و گردنش را کف مالید.

صدای سر خوش باک مولیگان ادامه داد:

-اسم خودمم احمقانه است: مالاکای مولیگان، یه جناس آوایی  توش هست. {اصطلاحی که در حقیقت مولیگان در جای جناس استفاده می کند، داکتیل(به معنی دست و انگشت) است که صنعتی است در شعر که در آن یک واژه سه سیلابی ابتدا یک سیلاب بلند و سپس دو سیلاب کوتاه دارد. (مثلا ناطقه) کاربرد دو یا بیشتر از واژگان داکتیل در شعر ریتم خوش آهنگی ایجاد می کند  مثل مالاکای مولیگان. شاید نزدیکترین تعبیر فارسی آن  جناس آوایی یا واج آرایی یا نغمه حروف باشد مثلا در نفس ناطقه. در عمل  کلمه مالاکای  از تعریف داکتیل پیروی نمی کند زیرا که مولیگان سواد ادبی کافی گویا در این مورد ندارد وشاید جویس زیرکانه می خواهد بگوید باک در برابر ددالوس نوعی حس حقارت دارد. نام مالاکای در ایرلند نامی  معمولی و پیش پا افتاده است و باک سعی می کند در برابر نام ددالوس برای خودش هم افتخاری سر هم کند.} ولی یه ته زنگی از یونانی باستان هم داره ، مگه نه؟ {قبلا گفته شد که مالاکای نامی عبری و عادی است و ته زنگ یونانی هم ندارد} یه اسم شاد و جفتک انداز مثل خود باک! {گفتیم که باک، لقب مولیگان به معنی بز نر و جفتک زدن است}.  ما باید بریم آتن. اگه بتونم بیست پوند عمّم رو بتیغم میای؟

فرچه را کنار گذاشت و ذوق کنان و خندان فریاد زد:

آیا او خواهد آمد؟ آن یسوعی یأس آور؟ {اسمی که باک اینجا برای ددالوس از خودش در می آورد"jejune jesuite" است که باز هم نوعی جناس آوایی یا داکتیل و متناظری است برای مالاکای مولیگان و من برای معادل فارسی آن "یسوعی یأس آور" را گذاشتم}.

بعد {از لوده بازی} دست برداشت و شروع کرد با دقت ریش تراشیدن.

استیون یواش گفت: مولیگان بگو ببینم...

-بله عشق من؟

-هِینز چقدر تو این برج می مونه؟ {جویس شخصیت باک را از روی دوستش گوگارتی و هینز را از روی مهمان دوستش ریچارد ساموئل ترِنچ آفرید که دانشجوی انگلیسی پولدار دانشگاه آکسفورد بود}

باک مولیگان نیمه تراشیده صورتش را از بالای شانه راست رو به استیون کرد و رک گفت:

-         خدایا. افتضاح نیست؟ یه ساکسون خسته کننده و دست و پا چلفتی {ساکسون ها از نژاد انگلیسی  که از سال 850 میلادی ایرلند را تا این زمان در اشغال خود دارند} تازه فکر هم می کنه که تو جنتلمن نیستی. خدایا! این انگلیسی های لعنتی که میخوان از پول و معده درد بترکن. چون از دانشگاه آکسفورد اومده . ولی میدونی ددالوس تربیت واقعی آکسفورد رو تو داری. نمی تونه با تو در بیافته. آخ همون اسمی که روت گذاشتم برات بهترینه : بچه تیز، تیغه چاقو! {پیداست که باک در بد گویی از انگلیسی ها افراط طنزآمیزی می کند و در تعریف از ددالوس هم چندان صداقت ندارد}  

-         با حالتی خسته چانه اش را تراشید.

استیون گفت : تمام شبو مث دیوونه ها در مورد یه پلنگ سیاه حرف زد. جای تفنگش کجاست؟

   {در عالم واقع ترِنچ نیمه شب کابوس می بیند بیدار میشود و جایی نزدیک تختخواب جویس را با تیر می زند و دوباره می خوابد، دوباره کابوس پلنگ می بیند ، بیدار می شود و دنبال تپانچه اش می گردد ولی گوگارتی آن را برداشته و به ترنچ می گوید که کار را به او بسپارد و یکی دو تا ظرف بالای تختخواب جویس را با تیر می زند که خرده ها به سر و روی او می پاشند. جویس از جا می پرد و شاید فقط از ترس و شاید با این حس که این دو رفیق با این اداها می خواهند شر او را کم کنند، همانشب از برج می رود و تا دوبلین را پیاده طی می کند و فردا کسی را می فرستد تا وسایلش را بیاورد. این سلسله وقایع در نهایت باعث میشوند جویس ایرلند را برای بار دوم و اینبار برای همیشه ترک کند. در جلای وطن نورا بارناکل با اوست. زنی که در عالم واقع در صبح روز شروع داستان با جویس برای اولین بار ملاقات می کند و بر این اساس جویس این تاریخ را جاودانه می سازد. ترنچ در سال 1909 با تپانچه خودکشی می کند.}

مولیگان گفت: دیوونه رقت آور! توخوف کردی؟

استیون با حرارت و ترسی فزاینده تعریف کرد:

-بله خوف کردم. اینجا تو تاریکی با مردی که نمی شناسم که با خودش ناله می کنه و فریاد می زنه که باید به یه پلنگ سیاه شلیک کنه. تویی که آدما رو از غرق شدن نجات میدی. من قهرمان نیستم. اگه اینجا بمونه من میرم. {در عالم واقع هم گوگارتی کسانی را از غرق شدن نجات داده بود رجوع شود بهUlick O'Connor, Oliver St. John Gogarty: A Poet and His Times (1963).  و Robert Martin Adams, Surface and Symbol: The Consistency of James Joyce's Ulysses (1962). }

باک مولیگان تیغ بدست به کاسه کف صابون اخم کرد، از جایگاهش پایین پرید و با عجله شروع کرد به گشتن جیبهای شلوارش وخیلی غلیظ فریاد زد:

-اسهال!

به سمت سکو آمد و دستش را در جیب بالای استیون فرو کنان گفت:

-دستمال دماغتو به ما کرایه بده، میخوام تیغمو پاک کنم.

{از اینجا در متن با به کار بردن کلمه noserag به معنی لته دماغ یا کهنه بینی پاک کن، جویس علاوه بر واژه سازی-زیرا که کلمه فوق بی سابقه و ضرب خود جویس است-سلسله ای ازآرایه مراعات نظیر را در سطور بعدی دنبال می کند که دومین آن سبز عن دماغی است. سپس از اسفراغ تلخ حرف می زند وبعد سراغ رنگ دریا می رود و به رنگ موی باک اشاره می کند تا جایی که ممکن است یک نظیر و مشابه حتی به فصول بعدتر کشیده شود! اینچنین واژه سازی و مراعات نظیرپی در پی هر چند درزبان شگفت انگیز فارسی چیز جدیدی نیست ولی در نثر انگلیسی کاری است بدیع و از ویژگی های شاخص جیمز جویس .واژگانی که این رد تداعی معنی و مراعات نظیر را دنبال می کنند در سطور بعدی با خطی در زیرشان مشخص کرده ام.}

استیون بیرون کشیدن دستمال مچاله کثیف و از گوشه بالا گرفتن آن و به نمایش گذاشته شدنش را با زحمت تاب آورد تا مولیگان تیغش را تمیز پاک کرد و به دستمال نظری انداخت و گفت:

دستمال دماغ یک آوازه خوان. یک رنگ هنری جدید برای شاعران ایرلندی ما. سبزعن دماغی.  تقریبا میتونی مزه اش رو حس کنی، نمی تونی؟ {جویس همواره دلخور بود از آنکه او را در جمع شاعران  نهضت احیای ادبیات ایرلند که در دو دهه پایانی قرن نوزده و دو دهه  نخست قرن بیستم فعال بودند، نمی پذیرفتند و یا آنطور که باید جدی نمی گرفتند. اینجا او رندانه رنگ سبز طبیعت ایرلند را با آب بینی شاعران ایرلندی مقایسه می کند هر چند که در دل همواره پشتیبان استقلال و مخالف استعمار انگستان بود اینطور التفات شاعری به شاعران دیگر در ادبیات  جهان و از جمله در میان پارسی گویان بی سابقه نیست}

باک دوباره از سکو بالا رفت و نظری به خلیج دابلین انداخت. موی بور بلوطی رنگش آهسته {با نسیم} می جنبید.

آهسته گفت: خدایا! آیا این دریا همان نیست که اَلگی   درباره اش گفته: مادر شیرین و بزرگوار! {اَلگی نامی است خودمانی برای آلگِرنون چارلز سویینبورن، شاعری خودنما که گویا در شعری به نام "پیروزی زمان" در سال  1866 از چنین لفظی استفاده می کند. از طرفی Algae  به معنی جلبک و خزه سبز دریایی است! به نظر من این خود آرایه ادبی دیگری است و باز به نظر شخصی من اگر حروف واژه را کمی جابجا کنیم به Gael و Gaelic می رسیم که زبان سلتی و بومی ایرلند و اسکاتلند است و این شاعران و نهضتشان بر احیای آن خیلی تاکید داشتند.}   دریای سبز عن دماغی. دریای حال به هم زن. {صفتی که اینجا جویس به دریا می دهد scrotumtightening  است. شاید معادل این اصطلاحِ من در آوردیِ جویس آن باشد که کسی تخمش به پس حلقش بچسبد! بالا کشیده شدن بیضه در حالت فیزیولوژیک زمانی اتفاق می افتد که یا کسی بترسد، یا سردش بشود و یا حالت تهوع به او دست بدهد! و می بینیم که هر سه حالت در این دریای شمالی سبز عن دماغی می تواند واقع شود و این شاهکار جویس است!}

Epi oinopa Ponton!  آخ استیون این یونانی ها ! باید یادت بدم. باید به زبون اصلی اینا رو بخونی. { آنچه به یونانی نقل شد از اودیسه هومر است و تشبیهی است دوست داشتنی برای دریا "دریای تیره شرابی رنگ" که باک آنرا مسخره میکند. باک دانشجوی پزشکی است و احتمالا به همین دلیل تا حدودی با یونانی آشناست}. Thalatta Thalatta!   }به یونانی به معنی دریا ! دریا! فریاد شوق گزنفون و ده هزارسرباز همراهش از یافتن دریای سیاه هنگام خروج و عقب نشینی از سرزمینهای امپراطوری پارس و بازگشت به یونان از طریق تنگه بوسفور}.  این مادر شیرین و بزرگوار ماست. بیا تماشا کن.

استیون بلند شد و رفت طرف سکو. به لبه  کنگره تکیه داد و آبهای زیر پا را نگاه کرد. یک قایق پُست داشت دهانه بندر Kingstown {امروزه این بندر به نام اصلی ایرلندی دانلیری تغییر یافته ، چند مایل به سمت جنوب شرق دابلین است و برج ما به آن اشراف دارد} را ترک می کرد.

باک مولیگان گفت: مادر قدرتمند ما! {اشاره به نوشته های نویسنده ایرلندی دیگری به نام جرج راسل که منظور مادر طبیعت و کره زمین است}.

ناگهان باک چشمهای جستجوگرش را از دریا برداشت وبه استیون رو کرد:

-عمّم میگه تو مادرتو کُشتی. واسه همین نمیذاره هیچ کاری باهات داشته باشم. {جریان ظریفی از تداعی معانی، مادر دریا و مادر طبیعت را به مادر استیون ربط می دهد و به یاد داشته باشیم موضوع دو فصل اول اودیسه هومر در حقیقت پنلوپه مادر تلماکوس یا همان ددالوس در اولیس جویس است.}

استیون با ناراحتی گفت:

-یک نفر کشتش. {گویا منظور خداست!همان کس که جان می دهد هم او می گیرد}

باک مولیگان گفت: لعنت! می تونستی زانو بزنی بچه تیزوقتی مامان محتَضَرت ازت  خواست . منم به اندازه تو اَبَرمرد هستم. ولی فکرشو بکن مادرت تو نفس آخرش التماست کنه که زانو بزنی و براش دعا کنی. و تو رد کنی. یه چیز شیطانی در تو هست...

{اَبَر مرد اصطلاحی بود که نیچه بکار می برد برای آن بشر برتری که خود را از متافیزیک و اخلاقیات مسیحی آزاد کند. در عالم واقع جیمز جویس که در دوران دانشجویی  اعلان جنگی پنهان و سپس با نوشته هایش اعلان جنگی آشکار به کلیسای کاتولیک داده بود همواره با سرسختی در بی ایمانی و عدم اجرای رسوم کاتولیک مادرش را آزار میداد. او در کنار بستر احتضار مادرش مِی مورِی جویس حضور داشت ولی بر خلاف سایرین نه زانو زد و نه دعا کرد با این وجود خواهر کوچکش را تسلی میداد که مادرش به بهشت رفته و آنجا خوشحال است. پیداست که جویس عذاب وجدان داشته است. باز در عالم واقع گوگارتی دوست جویس به آشنایان گفته بود جویس با دیوانگی هایش مادرش را کشته است.}

بعد موضوع را ول کرد، قسمتهای دیگر گونه اش را کف مالید. لبخندی صبورانه لبهایش را چین داد.  باک با خودش زمزمه کرد: چه بازیگر دوره گرد دوست داشتنی! از همشون دوست داشتنی تر! {مامِر ها بازیگرانی دوره گرد هستند که در خیابان، خانه ها و مهمانخانه نمایشی کمدی در مورد مرگ و رستاخیز اجرا می کنند. قهرمان جوان داستان می میرد و دکتر او را زنده می کند.  باک حالت جدی و انعطاف ناپذیر استیون را در بستر مرگ مادرش دستمایه این کنایه و طعنه می کند.}

یکدست و با دقت و جدی ریش می تراشید.

استیون با آرنجی تکیه داده به سنگ گرانیت زبر و کف دستی به روی صورت و ابرو،به آستین  کهنه وبرق افتاده  کت سیاهش نگاه میکرد. درد، دردی که تازه هنوز درد عشق نبود قلبش را دندان زد و سایید. {در عالم واقع هنوز اول صبح است و جویس در قرارش در این روز تاریخی با نورا بارناکل حاضر نشده و قضیه عشقی هم در داستان عنوان نشده با این وجود توصیف درد، درد عشق است منتهی عشق به مادر و رنجیدگی از گفته های باک. درد از نوع دردی است که تلماکوس در اودیسه هومر احساس می کند وقتی که خانه اش در غیاب پدرش اودیسیوس از خواستگاران وقیح مادر پر شده است که نه تنها شرمسار نیستند بلکه تلماکوس را متهم می کنند که گناه از خودش است که او و مادرش در چنین وضعیت شرم آور بلاتکلیفی به سر می برند. باک مولیگان در اولیس به خواستگاران وقیح پنلوپه در اودیسه هومر مانند شده است.}

در خواب مادرش سراغش آمده بود، در سکوت، بدن تحلیل رفته اش در لباسهای گشاد قبر بوی موم و چوب تابوت میداد. رویش خم شده بود، بی صدا و ملامت کنان، نفسش بوی کمرنگی از خاکستر نم کشیده داشت. در آنسوی لبه آستین نخ نمایش، استیون دریا را دید که مثل مادری شیرین و بزرگوار با صدای پر طنین درود می گفت. حلقه خلیج و خط افق، حجم عظیمی از مایع سبز رنگ را در خود گرفته بودند. کاسه ای از چینی سفید کنار بستر مرگش بود با صفرای سبز لزج که  با ناله های بلند در هر حمله استفراغ از جگر در حال فسادش بالا می آورد.

- مولیگان با صدایی دلسوزانه گفت : فَعله بیچاره. {مولیگان اصطلاح dogsbody را بکار می برد که در فرهنگ عامیانه  انگلیسی به پایین ترین افراد در قعر هرم اقتصادی اجتماعی اشاره دارد کسی که هر کار بگویند مجبور است انجام دهد. از طرفی با جابجایی حروف به godsbody تبدیل می شود که به مسیح و تعالیم کاتولیک مربوط به تبدیل نان مقدس به جسم و شراب مقدس به خون میسح اشاره دارد که همان جسم خدا هستند و از دیگر سو در تعالیم یهود آمده که یهوه انسان را به صورت خود آفرید، مراد میتواند هر انسانی باشد که جسمی مشابه یهوه دارد. در فصول بعدی ددالوس یک سگ مرده و یک سگ زنده می بیند و به فکر فرو میرود و مایه هایی از ایده تناسخ طرح میشود و کلمه dogsbody  که در اینجا بکار رفته، مراعات نظیرهایی خواهد یافت. میشد این واژه را "لش سگ" ترجمه کرد اما باز هم نمی توانست لایه های معنایی مختلف آنرا باز تاب دهد. به نظرم رسید "فَعله" درمقابل "فعّال ما یشاء" شاید بتواند قرار گیرد .} باید یه پیرهن و چند تا دستمال دماغ بهت بدم. یه دست شلوار دست دوم چطوره؟

استیون جواب داد: به دردم میخوره.

باک مولیگان با تیغ به جان گودی زیر چانه اش افتاد.

 باک در مخالفت{با کلمه "دست دوم"}    گفت : چیز مضحک اینه که باید  "پا دوم" باشه. خدا میدونه  مال چه دائم الخمر سفلیسی باشه. { از شلوار یک دائم الخمر سفلیسی کثیفتر نداریم چون احتمالا هم در اثرشرب عرق و آبجو در آن ادرار کرده و هم ترس مرض مقاربتی در آن هست و اینطوری باک میخواهد حال استیون را به هم بزند.}

من یه دست خوشگلشو دارم با حاشیه دوزی مویی، طوسیه. توی اون شلوار معرکه میشی. شوخی نمی کنم بچه تیز. توی لعنتی درست که لباس بپوشی خیلی خوب میشی.

استیون گفت: ممنون، اگه طوسیه نمی تونم بپوشم.

باک به عکس خودش در آیینه گفت: نمی تونه بپوشه. آداب معاشرت رو کاریش نمیشه کرد. مادرشو میکشه ولی شلوار طوسی نمی تونه بپوشه. {گویا عزا داری استیون تمام نشده و می بایست لباس سیاه بپوشد}.