آرامستان

 

حدود ساعت ده صبح آن روز گرم تابستانی مردی که آرزوی مرگ می کرد با دو بسته لباس وارد خشکشویی شد و ابتدا سراغ لباسهای قبلی را گرفت. ولی بعد متوجه شد لباسهایی را که می خواهد تحویل بگیرد هنوز داخل پلاستیک  خودش است.

کارش که تمام شد به آنطرف خیابان رفت تا  موجودی دو تا از حسابهایش را چک کند. در راه از کوچه ای رد شد که جنازه ای را از آن تشییع می کردند. بلند گوی روی ماشین داشت از خانواده های اقوام و بستگان تشکر می کرد. مودبانه از ماشینها می خواست که راه باز کنند و ساعت و محل خاکسپاری در آرامستان را اعلام می کرد. مرد چند لحظه ایستاد تا کلمه آرامستان  را دوباره بشنود. به نظرش عجیب آمد. بعد پشت سر چند نفر در صف عابر بانک ایستاد. کار نفر اول انجام شد. بعدی گفت دستگاه خراب است و نفر پشت سرش از ایستادن صرفنظر کرد. دو نفر که جلوی مرد بودند حرف می زدند:

_معلوم نیست آن یکی خلوت تر باشد! 

_این که به نظر خراب است .

 _امتحان می کنیم.

مردی که آرزوی مردن داشت زیر لب تکرار کرد: معلوم نیست آنجا خلوت تر باشد و اولین کارت را از جیبش در آورد.  

 

پایان

ایمان فانی