پیروزی درمانی ملتهای غمگین

 

 

تا جان تلخت خوش شود!

با وجود اینکه به نقش هویت تاریخی ، نا خود آگاه جمعی وغرور
ملی در روانشناسی  روز مره جوامع  همیشه باور داشته ایم، شاید کمتر  متوجه آثار ریز و درشت آن در خلق و خو، احساس
کلی اعتماد به نفس و رضایت از زندگی تک تک 
افراد یک  جامعه  باشیم.

گاهی باور کردنی نیست افراد از پیشینه تاریخی ملتشان به
عنوان ملت فاتح تا چه حد به خود می بالند و این غرور تا چه  حد در آفرینش پیروزیهای جدید فردی و گروهی نقش
ایفا می کند و بر عکس ملتی سر شکسته  و
بازنده از نظر تاریخی تا کجا از کمبوداعتماد به نفس در میان اتباعش رنج می برد.
اخیرا درمطالعه و مشاهده ای در مورد یونان ، روسیه وترکیه و آگاهی از بینش و نگرش
افراد آن ملل نسبت به پیروزیهای قرنها پیش خود، از تاثیر آن در امروز و اکنون این
ملتها شگفت زده شدم.

 نخستین قانون طلایی
که در این زمینه یاید متوجه آن بود این است که نا خود آگاه جمعی سخت زیرک و
عملگراست. نمی شود یک آتش بس  یا یک نتیجه
مساوی یا یک شکست آبرومندانه را به عنوان پیروزی به خورد او داد. جامعه ممکن است
نجیبانه چشم بر شکست ارتشش یا تیم فوتبالش یا مذاکره کننده اش ببندد اما از درون
زخم می خورد، می کاهد و می فرساید. توده ها هیچ باخت بزک شده ای را به جای برد نمی
پذیرند. در حافظه تاریخی ملتها رنگ اشرافی خاکستری جایی ندارد.همه چیز یا سیاه است
یا سفید! مثل یک مسابقه فوتبال آنها یا سر بلندند یا سر شکسته و این تصمیم را
رسانه و تبلیغات و اعلانات رسمی نمی گیرند. 
این تصمیم کودکانه در قلبهای مردم گرفته میشود ، آنگاه جامعه شادمانه  می خندد و جشن می گیرد یا تلخ می گرید و فلسفه
میبافد.

دومین قانون طلایی که فهم آن مسایل را ساده می کند آن است
که حافظه تاریخی  ملت پیروزی را به هر قیمت
ولو سبعانه و ناجوانمردانه می ستاید و شکست را هر چند مصلحت آمیز وحیاتبخش مکروه
می شمارد. یونانی ها در جنگهای اساطیری تروا و نبردهای تاریخی سالامیس ، ترموپیل و
ماراتون سخت از نظر قوای مادی تحلیل رفتند اما به گواهی تاریخ مفهوم ذهنی که  یونان به عنان وطن در طی این پیروزیها در اندیشه
شهروندان دنیای هلنی آفرید، الهام بخش عصر طلایی دوران پریکلس گردید و بسا که مغرب
زمین را هویتی متفاوت و استوار بخشید که تا امروز باقی است. هنوزراهنمایان از فراز
آکروپولیس آتن برای جهانگردان  خارجی نبردهای
ایران و یونان را با جزییات  مکانی و زمانی
و با افتخار شرح میدهند. پیروزیهای روسیه بر ناپلئون و هیتلر نیز که به بهای
ویرانیهای سهمگین روسیه و جانهای بیشمار به دست آمد از فروپاشیدن مفهوم وطن در ذهن
روسها جلوگیری کرد و تا به امروز در ذهن افراد آن ملت نوعی مرجع و نقطه صفر تاریخی
تلقی میشود ،روح و انگیزه  برای دخیل و
درگیرشدن در کار ساختن آینده به مردمانش میدمد و هنر و ادبیاتش را سرشار می کند.  همچنین است احساس مردم امپراطوری در حال زوال
عثمانی به تنها سردار پیروزشان در جنگ جهانی،مصطفی کمال که از فتوحاتش دست آویزی
ساخت برای خلق یک ملت جدید!  اگر یک هفته
در کوچه و خیابانهای استانبول پرسه بزنید محال است به رهگذرانی بر نخورید که
درباره جنگهای عثمانی با روم یا حکومت صفوی حرف میزنند!

سومین قانون آن است که شکست، خیانت و وطن گریزی و وطن ستیزی
می آفریند زیرا غریزه انسان و میل به زندگی به طور ناخود آگاه و طبیعی جانب برنده
را میگیرد و بازنده را با همه دست آویزها و بهانه هایش علیرغم عذاب وجدان ترک
میکند و تنها میگذارد و این سیکل معیوبی می آفریند که یک شکست برای نبردهای بعدی
خائن تربیت میکند و خائن شکست بعدی را رقم میزند...

ملتی که علیرغم شکستهای متعدد بنا به ضرورت تاریخی وامتیاز
جغرافیایی و به پشتوانه پیروزیهای اساطیری وبسیار دور خود به هر قیمت باقی میماند،
ملتی هراسناک، بدبین، سر خورده ، بی اعتقاد ، خرافاتی  ریا کارو در عین حال مظلوم پرست و شهید پرست
خواهد شد (چرا که مظلوم و شهید در چنین جامعه ای درست به همان اندازه خائن فراوان
یافت میشود).

در چنین شرایطی نخستین و شاید ارجمندترین خدمتی که یک
سیاستمدار میتواند به ملتی اینچنین غمگین بکند آن است که مردمش را وارد مبارزه از
پیش بازنده جدیدی نکند که: چو جنگ آوری با کسی بر ستیز          که از وی گزیزت بود یا گریز...   

روایتهای جدید از تاریخ همیشه مورخین سنتی را به دلیل شرح ملالتبارسلسله
شکستها و پیروزیها وذکر نامهای فاتحین و مغلوبین نکوهیده اند، اما نکند واقعا در
تاریخ چیزی اثر گذارتر و بنابراین مهمتر از شکست و پیروزی وجود نداشته باشد؟

اگر چنین است بدا به حال ملتی که قهرمانانش را از میان
مغلوبین و مظلومین بر میگزیند که مهری بر سرنوشت مردمش میگذارد تا مظلومیت ها و
مغلوبیت های آینده....

اگر ملتی همین امروز تصمیم بگیرد که از مظلوم پرستی و مظلوم
انگاری و مظلوم نمایی دست بردارد، دوران نقاهتش چند نسل طول میکشد؟ آیا میانبری به
ترمیم هویت تاریخی میتوان یافت؟  در معدودی
موارد بله!  عثمانی در جنگ جهانی دوم
بازنده شد اما مصطفی کمال با گرد کردن هر آنچه پیروزی و غرور که مانده بود حول
محور نژاد و زبان ترک وفلسفه ای نو، ملتی جدید خلق کرد با غروری جدید که چون تا
پیش از آن وجود نداشت،طبیعتا تا پیش از آن شکست هم نخورده بود...

.شاید بشود ملتی جدید آورد همچنان که دینی جدید! چه بسا که
مردمان به ملتی جدید بگروند همچنان که به دینی جدید..

اما آیا میتوان نتیجه گرفت که راه حل، تغییر نام تجزیه و
ترکیب و خلق ملت جدید میتواند بود؟ جز به جبر روزگار و در بزنگاههای خاص تاریخی،
این امر صرفا با تجویز مورخ یا جامعه شناس، رخ نداده و نخواهد داد هر چند که در
پیشگاه تاریخ هیچ چیز بعید نیست...

خوشبختانه میدان مبارزه برای ملتها در این نقطه از تاریخ که
ما ایستاده ایم تنها جبهه های جنگ نیست. تعداد زیادی افتخارات  کوچک ولی مستمر و واقعی نظیر پیروزی در میادین
ورزشی، رقابتهای اقتصادی یا هنری همزمان با اجتناب از شکستهای بزرگ و جبران ناپذیر
بیشک به حال ملتها مفید خواهد بود وحس اعتماد به نفس سالم وسازنده را احیا خواهد
کرد و دست یافتن به آن در سایه خرد گرایی 
جمعی، پرهیز از احساسات مخربی نظیر کینه توزی با همسایگان و خود برتر بینی
های پوچ ایدئولوژیک یا نژادی که معمولا واکنش جبرانی خطرناکی به احساس حقارت مزمن
است ، میسر خواهد بود. تاریخ گواه است که انسان وقتی صعود میکند و اوج میگیرداحساس
نیکبختی میکند و هنگامیکه سر در نشیب میگذارد حتی اگرفعلا در قله باشد، تاریک و
ملول و تیره خواهد شد.

آبان 92