یاشار، یک دانشجوی کم
حرف یک متر و شصت وشش سانتی متری شهرستانی بود که دو استعداد خارق العاده داشت: درس خواندن و
قرمز شدن !

در مورد استعداد اولش
کافی است اشاره کنیم که در طول دوره تحصیل در دانشکده پزشکی الهام بخش خیلی از روش
های تقلب کردن شد‌ به طوریکه مسوولین دانشکده بعد از یکی دو ترم به فکر
افتادند در جلسات امتحان او را دریک سلول انفرادی قرار دهند. به ‌مدد واحدهای
تابستانی ،  راه پنج ترمی تا امتحان جامع
علوم پایه را در چهار ترم رفته بودو تصمیم داشت در پایان ترم چهارم در امتحان
شهریور ماه به جای اسفند شرکت کند که به این ترتیب شش ماه زودتر از همکلاسیهایش
فارغ التحصیل می شد.

و اما در مورد استعداد دومش ، معروف بود اگر
در حالیکه دارد با دوستانش در حیاط دانشکده صحبت می کند، ناغافل گنجشکی ازآن طرفها رد بشود و فضله ای روی زمین بیاندازد ، یاشار سرخ میشود و
بجای گنجشک بی حیا خجالت می کشد. همکلاسی هایش از این موضوع استفاده میکردند و
وقتی دلشان می گرفت (و این موضوع در دانشکده پزشکی زیاد رخ میدهد که آدم دلش
بگیرد)، و به دیدن  رنگهای شاد نیاز پیدا
می کردند ،سر به سرش می گذاشتند. سه چیز بود که در این مواقع خیلی به کار می آمد:

 اولی
کت چهار خانه ای بود که کمی بوی نفتا لین می داد و یاشار سرسختانه آن را زمستان و
تابستان به تن می کرد و گفته می شد  آن را
از یکی از اجدادش به ارث برده و در تارو پودش از پشم نوعی جانور منقرض شده استفاده
کرده اند به طوریکه در زمستان گرم و در گرمای تیرماه کاملاً خنک است. دومی عینک
بزرک سیاه رنگ دسته شاخی بود که
حدس زده میشد وقتی یاشار کتش را به ارث می برده ، توی جیب همان کت بوده است.

سومین مطلب رازی بود نه چندان پنهان . رازی
که اولین بار بچه های خوابگاه به آن پی برده بودند.ماجرا از این قرار بود که یاشار
را چندین مرتبه در نصفه های شب یاقبل از طلوع آفتاب در حال خواندن کتابی دیده
بودند که با کتابهای متعارف دوره علوم پایه نظیر ‌آناتومی ، میکروب شناسی، بافت
شناسی و  انگل شناسی و غیره فرق داشت. در
این مورد کمترین چیزی به کسی نمی گفت ولی کتاب را همیشه با خودش داشت و البته طولی
نکشید که کاشف به عمل آمد که کتاب چیزی نیست جز یک جلد دیوان حافظ شیرازی!

در کلاس یاشار همه جور آدم با همه جور انگیزه
و اخلاق وجود داشت ، از شیطان ترین شیطان تا درس خوان ترین غلمان که نمونه اش خود
یاشار بود و همه در یک صلح و صفای نسبی در این محیط چند صدایی روزگار را سپری
میکردند.

کلید این همزیستی شاید در این بود که هیچکس حال
نداشت کار به کار بقیه داشته باشد.  نه
یاشار در مورد اینکه از رویش تقلب کنند یا سر به سرش بگذارند حساسیت نشان میداد (و
 اصولاً در این مورد دوم غیر از قرمز شدن
کار دیگری نمی کرد) و نه همکلاسی هایش ایرادی در این می دیدند که یک نفر ازورودی
آنها جور بقیه را بکشد و طبابت یاد بگیرد . و اگر پای یک تازه وارد به میان نمی
آمد این داستان احتمالاً تا سال هفتم ادامه پیدا میکرد.

قضیه مربوط می شد به یک بعد از ظهر بهاری ترم
چهارم در کلاس درس اخلاق اسلامی.

   اخلاق اسلامی در زمره دروسی قرار داشت  که یاشار جلوتر از بقیه کلاس گذرانده بود و از
اینکه مدرس این واحد در آن ترم یک کابوس معروف دانشجویان پزشکی به شمار می رفت
(طوری که حتی گفته میشد مسوؤل غیر مستقیم انصراف از تحصیل دو نفر می باشد)ترسی به
دل راه نداده بود.

در ترم بهاره هم یکبار دیگر همین واحد به
استادی یک روحانی خوش خیم تر ارائه می شد و اکثر بچه ها ترجیح می دادند درترم
بهاره و با این استاد بخصوص واحد را بردارند. البته دلائل دیگری هم وجود داشت که
باعث می شد مجلس درس امسال استاد ،از همیشه شلوغ تر باشدو آن یک دانشجوی تازه وارد
مهمان بود.

اگر یاشار کسی بود که همکلاسی هایش به هر
قیمتی می خواستند سر جلسه امتحان نزدیک اوبنشینند، تازه وارد هم کسی بود که پسرهای
کلاس به خاطرش حاضر بودند تا خود جهنم بروند و همانجا بنشینند. به طوریکه عدم حضور
در مجلس درس اخلاق اسلامی که در بعد ظهر های دوشنبه در دانشکده پزشکی منعقد می شد،
ناشکری از نعمت های خداوند متعال تلقی می گردید، حتی یکی دو نفر ازدانشکده های هنر
وادبیات نیز در این کلاس حاضر می شدند ولی در این بین پسرهای دانشکده پزشکی بیشتر
از بقیه قدرشناس بودند چرا که معتقد بودند که چنین کسی را هر چهل سال یکبار  میان دخترهای رشته پزشکی می توان پیدا کرد و
البته چهل سال زمان درازی است حتی برای دانشجویان صبور دوره هفت ساله پزشکی.

یاشار کمابیش ار این ماجراها دور بود .

واحد اخلاقش را جلوتر پاس کرده و از این بابت
که بعدازظهرهایش مال خودش است خوشحال و راضی بود.اما در بعداز ظهر مورد بحث ناچار
بود برای تشکیل کلاس فوقالعاده انگل شناسی تا ساعت چهار در دانشکده منتظر بماند.
رفتن به خوابگاه وبرگشتن صرف نمی کرد و اینجا بود که دوستانش  ( شاید برای قدرشناسی از کمکهای فکری متعدد او
در جلسات امتحان) ، هم داستان شدند که یاشار را ازسرای طبیعت بیرون بیاورند و در
کوی حقیقت گذری بدهند.کار راحتی نبود. تصمیم داشت وقتش را در کتابخانه بگذراند و
برهان متینی لازم بود تا او را قانع کند بیاید و دوباره سر کلاس اخلاق اسلامی بنشیند.

البته یاشار تازه وارد جدی و موقر و با
کمالات را دیده بود و شاید هم  مثل بقیه در
دل به او ارادتی هر چند نامحسوس حس می کرد و گرنه چه دلیلی داشت که نهایتاًدعوت آن
گروه سمج را بپذیرد و آن همه مروارید با ارزش وقت را در اقیانوس عدم بریزد.

در مورد دلیل پذیرش یاشار حرفهای زیادی زدند ولی
ازبین همه آنها یکی روایت غالب شد:

گفته می شد یاشار سرسختانه تا دم آخر مقاومت
می کرد  که یکی از جماعت اصرار کنندگان که هم
اتاقی یاشار هم بود ، هیجان زده شد و بیتی از حافظ خواند:

     
طفیل هستی عشق اند آدمی و پری                          ارادتی بنما تا سعادتی ببری

     بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش                  که بنده را نخرد کس به عیب بی
هنری

و اینجا بود که یاشار شاید به خاطر انکه متصف
به عیب بی هنری آن هم از طرف حافظ، نشود تصمیم به عرض ارادت و کسب سعادت گرفت ...

به هر صورت یاشار کمی قبل از ساعت دو بعداز
ظهر به همراه دوستانش  وارد کلاس شدو در جا
خشکش زد. نه اینکه چشمش به تازه وارد افتاده باشد بلکه از آرایش جدید صندلی های
کلاس: در سمت چپ پای تابلو و روبروی تریبون استاد، صندلی های دخترها کمافی السابق
در هفت ردیف و پنج ستون قرارگرفته بود و اما سمت راست در قسمت جلو هیچ صندلی دیده
نمی شد و فضای خالی تقریباً به بزرگی یک زمین تنیس جلب توجه می کرد. در عوض ته
کلاس ردیف درازی ازصندلیها که همه به دیوار تکیه داشتند، تا چشم کار می کرد دیده
می شد. تنها وقتی همه وارد شدند و تازه وارد در صندلی ردیف یک ستون یک در منتهاالیه
دست راست بلوک خانمها مستقر گردید،یاشار حکمت این نوع  آرایش نظامی را
درک کرد. جالب اینکه استاد هم پس از ورود هیچ اعتراضی نکرد گویا به این وضع عادت
داشت. مدت نیم ساعت کلاس با توضیحات استاد و هر از گاهی یک سؤال از جانب دخترها
اداره شد . پنجرها باز بود. جیر جیرکها می خواندند و بوی گرم سنجد و اقاقیا ،فضای
روحانی کلاس را حداقل دوبرابر روحانی تر می کرد. پس از مدتی یکی از خدمه دانشگاه
وارد شد و لیستی از اسامی دانشجویان را به استاد تحویل داد و بدون فوت وقت کلاس را
ترک کرد.

استاد از پای تابلو به
طرف تریبون رفت ،لیست را روی آن گذاشت و باز کرد،نگاهی به آن انداخت                              و نگاهی به کلاس
کرد و دوباره نگاهی به لیست انداخت و نگاهی به کلاس کرد نهایتاً لبخندی زد ، نفس
عمیقی کشید و به طرف فضای خالی سمت راست کلاس به راه افتاد یکی از پسرها زیر لب
گفت : عمراً حضور و غیاب نمی کند. استاد برای مدتی که به نظر یاشار خیلی طولانی
آمد به صورت یکی یکی پسرها نگاه کرد و دست آخر برگشت و نگاهش روی یاشار که تقریباً
وسط نشسته بود متوقف شد و در حالیکه همچنان لبخند پدرانه ای به لب داشت گفت:
آقایان مشتری دائم کلاس ما هستند ولی شما را قبلاً زیارت نکردم درسته؟ یاشار
که  تا حالا داشت به لبخند روی لب استاد
نگاه  می کرد مجبور شد به خود استاد نگاه
کند!

-       بله استاد..... راستش من .... اصلاً
اخلاق ندارم استاد!

سکوتهای سنگین معمولا
ًشکننده  می شوند. این یکی هم مستثنی نبود
و با صدای خنده شیطنت آمیزعده ای از آقایان شکست.چند ثانیه ای طول کشید تا یاشار
دلیل خنده همکلاسی هایش را بفهمد اما موقعی که فهمید یک ثانیه هم در سرخ شدن   تا خیر نکرد .آنقدر سرخ شد که شد شبیه چراغ قرمز چهار راهها موقعی که در روزهای
آخر سال کارگرهای شهرداری تمیزشان می کنند.

حالا دیگر حتی استاد هم
داشت می خندید و بغل دستی های یاشار عملاً داشتند گریه می کردند. از بین آن همه
سروصدا یاشار صدای استاد را شنید  که در
حالی که به سمت تریبون م رفت گفت:

_ صحیح ....متوجه هستم.

_ البته .... در کلاس
من خیلی ها اخلاق ندارند...

و در حالی که دوباره
رویش را به یاشار می کرد گفت:

  _ شما از این بابت که اخلاق ندارید ، اصلاً
احساس تنهایی نکنید.

موج جدیدی از خنده
اینبار از سمت دخترها کلاس را طی کرد.

معلوم نشد چرا یاشار
برای ترک کلاس صبر کرد تا دوباره سکوت برقرار شود ، شاید نمی خواست شانس سومین بار
خندیدن را از دوستانش بگیرد.

ماجرای آن روز بعد از
ظهر بارها و بارها نقل شد، حتی یکبار استاد اخلاق اسلامی سر یکی از کلاسها پرسیده
بود از آن دوست عزیزی که اخلاق نداشت چه خبر؟

 

از آن روز به بعد یاشار
گوشه گیرتر شد و حتی همکلاسهایش را تهدید به تحریم فکری در امتحانات پایان ترم کرد
ولی دلرحم تر از آن بود که کسی حرفش را باور کند.اگر تا الان موضوع سرگرمی  پسران همکلاسی اش  بود، حالا دیگر دخترها هم موقع رد شدنش زیر
گوشی حرف می زدند و می خندیدند. اما حتی برای خودش هم عجیب بود که دیگر در این
مواقع به رنگی پر رنگتر از صورتی ملایم در نمی آید.

تازه وارد البته در این
درگوشی حرف زدن ها وخندیدن ها شریک نمی شد. کسی هم به خاطر نداشت که در آن
بعدازظهر کذایی خندیده باشد. از آن ، آدمهایی نبود که از معذب شدن دیگران لذت ببرد
شاید هم حدس زده بود که یاشار قربانی توطئه دوستانش شده است.

اهتحانات پایان ترم که
از راه رسید،خیلی ها داغدار شدند، از دو جهت. تازه وارد به زودی به شهر خودش بازمی
گشت ، یکبار دیگر موضوع پاس کردن یا نکردن به مساله اصلی تبدیل شد. عمق فاجعه وقتی
معلوم شد که یاشار سر سه تا از امتحانات اصلاً حاضر نشد. این دیگر دیوانگی بود.
کسی باورش نمی شد که تا این حد کینه ای باشد که برای نابود کردن همکلاسی هایش خودش
را هم منفجر کند.ولی انگار حقیقت داشت و پرس و جوها نهایتاً معلوم کردند که یاشار
این هشت واحد را حذف اضطراری کرده است، هشت واحد از آسانترین درسها. این طور شد که
آن ترم عده ای از همکلاسی هایش درس های سخت را پاس کردند و سه درس آسان را افتادند
، مساله ای که در تاریخ دانشکده ثبت شدو مسئولین دانشکده را به فکر انداخت تا آن
هشت واحد را دوباره به عنوان واحد تابستانی ارائه کنند. اما یاشار در واحد های
تابستانی هم ثبت نام نکرد . در سایر درس ها نمرهای عالیش را گرفت و مثل اینکه هیچ
اتفاقی نیافتاده باشد، تابستان را غیبش زد . به این ترتیب موضوع چهار ترمه شدنش
عملاً منتفی بود ولی کمتر کسی به این موضوع حتی فکر کرد زیرا همکلاسی هایش درگیر
بدبختی خودشان بودند .

ازقضای روزگار این
تابستان ، آخرین تابستان تعطیل زندگیشان بود چون از ترم پنجم به بعد در دانشکده
پزشکی تابستان مفهومی نداردو همه کلاس ها ودروه ها در همه فصول سال دائر هستند.
حالا باید آخرین تابستان زندگیشان را میگذاشتند برای هشت واحدی که براحتی میشد پاس
کرد، اگر آن همه اتفاق نیافتاده بود و این طوری شد که موضوع مهمان شدن یاشار در
ترم تابستان در شهری که چند صد کیلومتز با شهر اولی فاصله داشت ، کاملاً تحت
الشعاع قرار گرفت و اگر همکلاسی هایش مطلع میشدند که همین هشت واحد در شهر زادگاه
تازه وارد سابق هم ارائه میشود و یاشار هم تصادفاً آنجاست، احتمالاًدست به یک هجرت
دسته جمعی میزدند.

شهری که هر چند به آن
شدت محل تحصیل یاشار در فصل بهار بوی سنجد و اقاقیا نمی داد، در عوض پارکهایش و
البته دانشکده پزشکی اش پر بود از درختان توت سفید و سیاه...

منظره جالبی بود که در
این فصل همیشه عده ای از مردم شهررا مشغول تکاندن درختان ببینی. مردمی مودب و کمی
تودارکه انگار همیشه موقع حرف زدن از روی متنی که تماماً با حروف ایتالیک نوشته
شده بود ، می خواندند.لهجه ای که همیشه خدا حالت سوالی داشت وگاهی تا سر حد فضولی
پیش میرفت.

به این ترتیب  یاشار با تازه وارد در ترم تابستان همکلاسی
ماند و اگر هم این موضوع باعث کنجکاوی تازه وارد سابق (که حالا در زادگاهش بود)شد،
چیزی به کسی بروز نداد.نیاز هم نشد که کنجکاوی کند زیرا سوال ها خودبه خود جواب
داده شدند...

یکی از آن روزهای
درخشان و کمی گرم اوائل تابستان که تازه وارد سابق از توت مجنون محوطه دانشکده
پزشکی شهرشان توت مبچید، یاشار در گوشه ای ایستاده و غرق افکارش بود. داشت به قد
کوتاهش فکر می کرد.این روزها زیاد به این موضوع فکر کرده بود. در حقیقت تنها چیزی
بود که این روزها به آن فکر میکرد .البته قدش مانع از این نبود که برود و برای
خودش توت بچیند. درخت های زیادی در حیاط دانشکده بودند که سخاوتمندانه میوهایشان
را در ارتفاع مطلوب در دسترس یاشار قرار می دادند. چیزی که باعث می شد به قدش فکر
کند مطلب دیگری بود . به خودش گفت مهم نیست قدت کوتاه باشد مهم این است که بخت
بلندی داشته باشی و از این فکر قوت قلب گرفت. بعد به خودش گفت در شهر سنجد و اقاقیا
عاشق شدم و حالا در شهر توت های سیاه و سفید هستم.از این جمله خوشش آمد و کمی قرمز
شد بعدآنرا چند بار برای خودش تکرار کرد طوری که از بدیهیات زندگی به نظرش رسید.
هر کسی که فقط سه بار دیوان حافظ را از اول تا آخر بخواند احتمالا می تواند به خوبی
احساس یاشار را در آن لحظه به خصوص درک کند.

نهایتاً به خودش جرات
داد و رفت زیر همان توت مجنون که تازه وارد از آن مشغول میوه چیدن بود و به محض اینکه
به شعاع سایه توت سیاه وارد شد به نظرش آمد که فضا ابداً شبیه سایه درخت سنجد یا
اقاقیا نیست بلکه به طرز خطرناکی دنج تر است. فضایی که تقریباً به اندازه یک کیوسک
تلفن ، خصوصی است و خارج شدن از آن به همان اندازه سخت!

صداهای حیاط دانشکده از
اینجا همهمه دوری به نظر میرسید و هوا به طرز عجیبی برای این وقت سال سرد بود. به
سرش زد فرار کندولی همانطور سر جایش ماند.

این که مقصودش را چطور
بیان کرد و واکنش تازه وارد چه بود، تصورش برای کسی که زیر آن درخت توت نبوده مشکل
است حالا هر چند بار هم که دیوان حافظ را خوانده باشد. ممکن است توتی چیده و تعارف
کرده یا ممکن است افتادن توت سیاهی روی سر یکیشان جو سنگین را کمی سبک کرده باشد،
احتمال هم دارد که توت ها همانطور محکم به درخت چسبیده و جریان این خواستگاری غیر
متعارف را دنبال کرده باشند.

عصر همان روز تازه وارد
که دختر خوبی بود برای مادرش تعریف کرد که یک همکلاسی در دانشکده از او خواستگاری
کرده است البته وارد جزئیات مکانی نشد. برای مادرش عجیب نبود و البته بار اول هم
نبود ولی اساساً اینطور خواستگاری های غیر رسمی را جدی نمی گرفت با این وجود همان
شب موضوع را برای شوهرش تعریف کرد که باعث شد از دخترش سوالات بیشتری بکندو در
مجموع پدر و مادر را به این احساس رساند که موضع مخالفت دخترشان در قبال این مساله
به شدت دفعات قبل نیست و همین آنها را تا حدی نگران کرد.

پدر که از قضای روزگار
از کارمنذان اداری دانشگاه بود و احتمالاً یاشار را در جریان مراحل اداری مهمان
شدن دیده بود ، هر چه به ذهنش فشار آورد چیز درستی به یاد نیاورد ولی صبح فردا تحقیقات
مفصلی در مورد وضع تحصیلی این دانشجوی تازه وارد به عمل آورد ، که حاصلش باعث
مخالفت آنی او نشد. پدر که به اقتضای شغلش با دانشجویان پزشکی زیادی سروکار داشت ،
خوب می دانست که دانشکده پزشکی شبیه یک قیف برعکس است که درآمدن از آن طرفش به سختی
وارد شدن به آن نیست و اتفاقاً به همین دلیل خیلی از دانشجویان صرفاً در حکم سیاهی
لشکر هستند و طبیب درست و حسابی از آنها در نمی آید و همین ارزش دانشجوی مهمان را
در نظرش بالاتر برد. کسی که از کت اجدادش به این خوبی مراقبت کرده بود احتمالاً از
دختر او هم خوب مراقبت می کند. نهایتاً به اطلاع دخترش رساند که با ملاقات خانواده
پسر مخالفتی ندارد. اهالی شهر توت به حسابگری معروف بودند و حداقل همین قضیه ثابت
می کند حسابگری به معنی آن نیست که فقط تا نوک دماغت را ببینی!

  و اما در تمام این مدت تازه وارد سابق دغدغه
ذهنی خودش را داشت.از طرفی مدام به قد یاشار فکر می کرد و این موضوع حقیقتاً آزارش
می داد تا جائی که یک شب خواب دید زیر همان توت هستند ولی درخت دراز شده به اندازه
یک تیر چراغ برق، و یاشار که دستش به توت نمی رسد به طرز مسخره ایی سر جایش بالا و
پایین می پرد. ولی از طرفی در بیداری طور دیگری فکر می کرد. از این خواستگاری
صادقانه و رویایی بدش نیامده بود. می دانست که اگر صد سال دیگر هم بنشیند بعید است
آدم دیگری پیدا شود و زیر توت سیاه دیگری ازاو خواستگاری کند...

این طور تابستان ها
خیلی زود میگذرند و زمان انتخاب واحد برای ترم پاییز از راه میرسد. در شهر محل
تحصیل یاشار فصل گلهای سنجد و خوشه های اقاقیا گذشته بود.آخرین تابستان دانشجوهای
پزشکی هم گذشته بود... در دانشکده پزشکی در دفتر محل انتخاب واحد یک جعبه بزرگ شیرینی
خامه ای گذاشته بودند که خوردنش بدون اینکه دست و بال آدم خامه ای بشود ممکن نبود
و گفته میشد شیرینی ازدواج یکی از دانشجوهاست که انتقالی گرفته و برای همیشه از
دانشگاه رفته است،..

 همکلاسی ها که فکر می کردند شاید یاشار دختر
عمو، دختر خاله یا حداکثر همسایه ای از شهرستان خودش را عقد کرده از شنیدن داستان

ضربه روحی شدیدی خوردند.ولی نه یاشار و نه تازه وارد رادیگر ندیدند تا جزئیات
ماجرا را جویا شوند.

ماجرایی که وقتی بارها
و بارها در کلاس ها و فرصت های بین کلاسی نقد و تحلیل شد نهایتاً اکثریت را به این
نتیجه رساند که نقش حافظ شیرازی و آن بعد از ظهر کذایی را در این ازدواج نمی توان
نادیده  گرفت.و شاید همین موضوع باعث شد تا
گروهی از پسرها به صرافت بیافتند و تا قبل از فارغ التحصیلی چند تایی غزل از خواجه
حافظ ، بر کنند...  

 1386