دکتر سمیع گفت: "خواهش می کنم به
سلامت!"

 

وسعی کرد با نگاهش در خروجی را نشان بیمار بدهد...بعد با خودش فکر کرد
مردم ما انتظار زیادی دارند. فکر میکنند اگر مشاوره تغذیه و خانواده روانشناسی
و...غیره ازیک دکتر"حالا تخصصش هر چه
هست" ,نگیرند تا ریال آخر ویزیتی که پرداخته اند مستهلک نشده! علتش هم این است
که زیاد فیلم خارجی نگاه می کنند: دکترهای
خارجی هم مثل ما اگر مجبور بودند روزی چهل
تا مریض ببینند بد اخلاق و بی حوصله می شدند. بعد نفس عمیق کشید و سعی کرد تا جایی که می تواند خوش اخلاق باشد ولی مریض بعدی که وارد شد ناخود آگاه پلکش شروع به پریدن کرد:

 

یک پیرمرد چاق ریشو که موهای سفید بلندش را از پشت بسته بود، به هر انگشتش یک انگشتر عقیق انداخته بود, تسبیح فیروزه در دست چپ و عصای خراطی شده در دست راست و فاصله در اتاق تا تخت سونوگرافی را آنقدر با سنگینی و صبر و وقارمی پیمود که به نظر دکتر رسید نمی خواهد روی تخت معاینه دراز بکشد بلکه می خواهد بالای منبر برود.

 

دکتر با نگاهش بیمار را دنبال و تسریع کرد.
عصایش را گرفت...

 

با خودش فکر کرد "سیگاری است. از سبیلهای زرد و لبهای سیاهش پیداست. تریاکی هم هست احتمالا"...

 

کفشتان را لازم نیست در بیاورید..

 

دراز بکشید لطفا...

 

دکمه های پیراهن را لازم نیست یکی یکی باز کنید کافی است که لباستان را بالا بزنید و دراز بکشید...

 

کمربند و دکمه و زیپ شلوار را باز کنید...

 

نه نه لازم نیست شلوارتان را در بیاورید فقط
دکمه...و دراز بکشید لطفا.

 

سرتان را راحت روی بالش بگذارید و شکمتان را شل بگیرید.

 

سونوگرافی از کلیه و مثانه برای مردی در این سن یعنی اینکه احتمالا باید بیمار یک بار با مثانه پر و یک بار با مثانه خالی معاینه شود و این یعنی دو بار پیمودن فاصله از در تا تخت، دو بار دراز کشیدن، دو بار بالا زدن پیراهن، دو بار باز کردن کمربند...

 

و هیچ کدام از اینها حال دکتر را بهتر نمیکرد به
خصوص که پیرمرد داشت نفس عمیقی می گرفت که احتمالا مقدمه یک خطابه طولانی بود، اما به محض اینکه دکتر پروب دستگاه سونوگرافی را روی قسمت پایین شکم مریض گذاشت و تصویر مثانه روی مونیتور ظاهر گردید, همه حواشی فراموش شد چرا که یک توده به اندازه یک نارنگی نوبر اول پاییزدرون مثانه باعث
شد دکتر آه عمیقی بکشد کمی به طرف مونیتور خم بشود و نگاهی به صورت پیرمرد
بیاندازد. نگاهی که انگار کافی بود تا پیرمرد را از یک مقدمه طولانی منصرف کند...

 

_ادرارتان خونی نیست؟

 

_چرا آقای دکتر. سی سال است که سه ماه یکبار سنگ دفع میکنم!

 

دکتر اخمی به ابرو انداخت و لبش را گزید..

 

_آخرین بار کی سونوگرافی کرده اید؟

 

پیرمرد پیشانی اش باز شد و انگارکه دکتررا آدم اهل حال و باذوقی برای گپ زدن یافته باشد یک دفعه شروع کرد به حرف زدن، جوری که دکتر غافلگیر شد و مجبور شد گوش کند...

 

_پانزده سال پیش رفتم نزد همکار شما... یک مقدار اذیت شدم. البته خودم دردم را میدانم. درمانش را هم میدانم. جسارت نباشد
پسرم، خیلی مفصل ترو مبسوط تر از شما...از آب ترب سیاه گرفته تا جوشانده کاکل ذرت
و پوست پخته هندوانه که همه اش موثر است...سی سال است که عطاری دارم و سی سال است که سنگ دفع میکنم...

 

دکتر حرفش را قطع کرد:

 

_و سی سال است که سیگار میکشید...

 

پیرمرد قاه قاه خندید و سعی کرد نیم خیز شود
وبنشیند که از موقعیت برابربا دکتر حرف بزند ولی دکتر پروبش را روی مثانه فشار داد و نگذاشت بلند شود.

 

_لطفا راحت دراز بکشید. کار ما هنوز تمام
نشده...پس ادرارتان خونی است..حاج آقا موضوع این دفعه با قضیه سنگ کلیه قدری فرق
می کند...آیا درد هم دارید؟

 

پیرمرد نفس عمیقی کشید و خیلی شمرده و با صدای آرام جوری که یک آدم صبور با یک نفر نادان حرف میزند شروع کرد به توضیح دادن..

 

_پانزده سال پیش پسرم وقتی رفتم پیش همکار شما، گفت که دو سنگ هشت میل دارم و باید سنگ شکن کنم. من گفتم که قبلا هم سنگ دفع کرده ام.ایشان مثل الان شما فرمودند که این دفعه فرق میکند و بزرگ است و اصرار داشتند که من را حتما زیر دستگاه بفرستند اما من میدانید چکار کردم؟ من رفتم کردستان!
آنجا چشمه ای هست نزدیک به مرز در ارتفاعات. با آبی تلخ . من رفتم آنجا. آب نمی
توانستم بیاورم چون آبش اگر بماند کدر میشود و بی اثر میشود. از کوه که میجوشد صخره کوه را حل میکند و میشورد. چهار ساعت ماندم آنجا تا شب شد . شب از ترس کومله آنجا نمیشود ماند. شاید دو لیتر آب خوردم و در راه برگشت هر دو سنگ پایین آمد و من هر دو تا را برداشتم بردم خدمت همکارتان...البته یک کار دیگر هم با همکارتان داشتم...

 

دکتر سمیع که تا اینجا گوش کرده بود، حوصله اش سر رفت. با خودش فکر کرد اگر بخواهد غیر مستقیم حرف بزند این پیرمرد ملتفت نخواهد
شد و کار به درازا خواهد کشید و این به نفع هیچکس نیست مخصوصا بیماران پشت در...

 

_حاج آقا موضوع این دفعه اصلا سنگ نیست. یک بافت اضافی داخل مثانه شما رشد کرده که از سطحش خونریزی میکند که احتمال دارد سرطان باشد. حتما نیاز هست که درش بیاورند و بفرستند آزمایشگاه که نوعش و عمقش مشخص بشود !

 

پیرمرد لبخند عاقل اندر سفیه دیگری زد که دکتر را بیشتر عصبانی کرد.

 

_آقای دکتر اگر بگویم که این توده هم از پانزده
سال پیش در مثانه بنده بوده و اگر میخواستم میتوانستم به راحتی یک شن ریزه دفعش
کنم حتما تعجب میکنید!

 

اینبار نوبت دکتر بود که لبخند بزند:

 

_بله صد در صد تعجب میکنم مگر اینکه یک اقدام پزشکی جدی در مورد شما در گذشته انجام شده باشد البته نه از آن اقدامات عطاری و طب سنتی و بیشک در غیر اینصورت الان اینجا پیش بنده نبودید ولی اگر اقدامی برای این
مشکل در قبل انجام نشده موضوع فرق میکند...

 

قیافه پیرمرد عوض شد و به فکر فرو رفت...

 

_چقدر احتمال میدهید زنده بمانم؟

 

دکتر قلبا خوشحال شد که مریض بالاخره سر عقل آمده و سعی کرد خودش را جدی و متاسف نشان بدهد.

 

_این موضوع قابل پیش بینی نیست. عرض بنده این است که حتما باید جهت نمونه برداری از این توده در اسرع وقت مراجعه کنید وگرنه
میتواند برایتان خطر جدی ایجاد کند...

 

دکترکه تا اینجا فکر میکرد توانسته بیمار را تا حدی متوجه شرایطش بکند و کمی خیالش راحت تر شده بود ، وقتی پیرمرد ناگهان و با یک حرکت بلند شد وبا غیظ روی تخت نشست،کاملا غافلگیر شد...

 

_به شما گفتم که عطاری دارم..اما نگفتم که چیزکی هم از علوم غریبه سر رشته دارم...کتاب هم باز میکنم...پسرم همانطور که به شما گفتم این توده پانزده سال است که درمثانه بنده به همین شکل که شما دیدید هست و احتمالا شما آنموقع هنوز مدرکتان را نگرفته بودید اما من همان موقع هم به عطاری
خودم مشغول بودم و جسارتا کف دست هم میخوانده و میخوانم و حالا لطفا چون راست دست هستید، دست چپتان را به من بدهید..

 

پیش از آن که دکتر بتواند مقاومتی بکند، پیرمرد با زوری که از او بعید به نظر میرسید دست چپ دکتر را گرفت به سمت خودش کشید، جوری که دکتر سمیع مجبور شد به جلو خم شود و تقریبا خشکش زد...

 

_پسرم من الان نمیخواهم در مورد خط عقل و دل و اینطور چیزها با شما حرف بزنم. من اینجا هستم به همان دلیلی که پانزده سال پیش نزد
همکارتان رفتم و چون شما لطف کردید و بدون پرده پوشی و مقدمه چینی آخر عمر بنده را
پیش بینی کردید، بنده هم لزومی به صغری و کبری چیدن نمیبینم و یکراست سر اصل مطلب
میروم...دکتر جان لازم است که کارهایتان را مرتب کنید...خط عمر شما عمیقا مقطع است
و این برای شما خیلی دور نیست...احتمال دارد که به زودی بیشتر همدیگر را ببینیم...امیدوار هستم که در همین دنیا باشد ولی حقیقتش زیاد خوشبین نباشید. به هر صورت کارها را مرتب کنید...من دیگر عرضی ندارم...فقط امیدوارم که جدی بگیرید...از لطف شما خیلی ممنون هستم...خب من دیگر رفع زحمت
میکنم...امیدواردم که خیلی نترسیده باشید...

 

و به یک حرکت از تخت پایین آمد، با دستمال شکمش را خشک کرد،لباسش را مرتب کرد نیمه تعظیمی کرد و از اتاق بیرون رفت...

 

دکتر سمیع احتیاج داشت کس دیگری جز خودش این صحنه را دیده باشد ولی یادش آمد آنروز منشی داخل اتاق سرکار نیامده بنابراین چند بار هر چه اتفاق افتاده بود را برای خودش مرور کرد،نفس عمیق کشید، یک بار حتی وسوسه شد بدهد کف دستش را دقیقتر بررسی کنند ودست آخر به این نتیجه رسید که تا یک چای داغ نخورده، لزومی ندارد مریض بعدی را صدا بزند...

 

 

پاییز 91-92