آدمهای عالی

 

گربه کاهی رنگ طبقه اول با حسرت به سقف نگاه  کرد و باز یاد دختر افتاد.

دختر قدش بلند بود و  آنقدر ماساژت می داد تا مجبور بشوی گازش بگیری. وقتی که گازش می گرفتی  صداهای مهربانی از خودش در می آورد و هیچ وقت هم موقع خواب کسی را برس نمیکشید.

اینها یعنی یک آدم خوب . آدم خوب باید اینطوری باشد.

ولی یک آدم بهتر یعنی کسی که وقتی تیله در رفت و بد جوری رفت زیر فرش زود درش بیاورد. یا کاغذ را یک جوری مچاله کند که وقتی شوتش کردند به این راحتی از هم باز نشود. یا اگر کسی پوست ماهی را از توی ظرف  غذا با هزار درد سر تا وسط فرش آورد بد خلقی نکند.  اینها یعنی یک آدم بهتر...

مرد و دختر هر دو بهتر بودند. ولی فقط دختر عالی بود چون قدش بلند بود و زورش هم خیلی زیاد بود و گربه اینها را خوب می فهمید. به خاطر همین می دانست حالا که دختر رفته دیگر نمی تواند آن  توپهای براقی را که از سقف آویزان بودند گاز بگیرد یا حتی به آنها دست بزند. یا پشه های گلدانهای سقفی را از نزدیک تماشا کند. یا دماغش را به آن چیز های سرد و براقی بزند که هر وقت مرد خانه نبود دختر از توی لوله بیرون فوت می کرد و وقتی توی صورتش می ترکیدند جیغ می کشید...

 این درست که مرد آدم بهتری است ولی حالا که دختر رفته بود اغلب دهانش بوی بد می داد و  جز بیسکوییت خشک چیزی برای خوردن گیر  نمی آمد.

گربه خوب می فهمید که  مرد هم احتمالا مثل خودش ازآدمهای عالی خوشش می آید.

چاره ای نبود جز اینکه صبر کند تا مرد قدش بلند بشود و زورش زیاد بشود و خدا خدا می کرد تا آن موقع توپهای  براق همانجا زیر سقف بمانند.

 

 

 

پایان

ایمان فانی