به نام خدا

در طالع من نوشته  " بیشتر از هر کس می خندد و گریه می کند".

بچه که بودم مثل همه بودم. می خندیدم و گریه می کردم. بی هیچ فاصله  و بهانه ای. از آن بچه ها بودم که وسط گریه با آب دماغ آویزان و چشمهای اشکی خنده شان می گیرد و خنده شان که می گیرد دیگران به گریه هایشان می خندند. یکبار یادم می آید خیلی کوچک بودم و یک لیوان شیر دستم بود و داشتم برای خودم گریه می کردم  که خنده ام گرفت. آنقدر خندیدم که خون دماغ شدم. قطره های خون روی شیربرای اولین بار مرا ترساند.

 یک چیز ترسناکش هم این است که کسی حال آدم را جدی نمی گیرد. از خنده ات شاد نمی شوند و از گریه ات غصه نمی خورند. کسی به آدم اعتماد نمی کند. کسی نمی فهمد تو ادا در نمی آوری. نمی فهمند خوشحالی که می خندی.  غصه داری که گریه می کنی.  یک وقت می بینی خودت هم گیج شدی از چه خنده ات واز چه گریه ات می گیرد. آنقدر چرخیده ای که سرت  می چرخد. عزا است و تو دستت به دلت. عروسی است و تو دستمال به چشم و دماغت. به عروسها و مرده ها بر می خورد.

چند ماه پیش خواب دیدم مرده ام. آنقدر خوشحال شدم...

از این که همه چیز تمام شده و دیگر مجبور نیستم زنده باشم. چه کسی می فهمد دراین کالبد اجاره ای  با این دیوار های نازک چه جشن بیشرمانه ای و چه مجلس ختم سوزناکی به راه است و چه سخت است آبروداری و چه عالی است سکوت...

وقتی بیدار شدم و خوابم یادم آمد، از اینکه از مرگم اینهمه خوشحال شده بودم گریه ام گرفت. آدم باید خیلی بد بخت و افسرده باشد که در مرگ خودش اینهمه شادی کند.

گاهی فکر میکنم وقتی که خدا از روح خودش در گل  می دمید، به من که رسید، نفس کم آورد و هر چه جن و دیو بود جمع کرد تا در گل من فوت کنند...

 شغل هم دارم. پزشک هستم. در دو شهرنزدیک هم کار می کنم. مردم هر کدام از این شهر ها فکر می کنند شهرشان دو تا پزشک دارد. یکی سرش شلوغ است و دیگری مگس می پراند. یکی خوش اخلاق و امید بخش و دیگری نا امید از خود و از بیمار. وزراتخانه فکر می کند ما چهار نفریم و هر کدام هفت شب در ماه کشیک می دهیم. برای همین کسی را نمی فرستند تا به من کمک کند. ما کافی هستیم.

باید بازیگر تئاتر می شدم ... می رفتم جفت خوشحالان و بد حالان می شدم...

 کسانی را می شناسم که نمی توانند بخندند و گریه کنند. می توانستم جورشان را بکشم.

ولی از خودم می پرسم من چرا باید گند کاریهای باریتعالی را لا پوشانی کنم؟ تا همه فکر کنند او عادل است؟ خب نیست! اینهمه گریه و خنده در کسی ودر دیگری هیچ چیز !

 گفته اند "زندگی تراژدی است برای آنکه احساس می کند و کمدی است برای آن که می اندیشد". زندگی من کدام است؟

حالا هم عاشق شده ام وعجیب این است  که اینطوری خیلی طبیعی نظر می رسم!

 به طالع من این یکی آنقدرمی آید که دوست دارم فکر کنم از اول به خاطر عشق بوده که من اینطوری شدم.

دارم حاضر می شوم بروم او را ببینم. ریشم را که می تراشم لبخند می زنم. عطر که می زنم اشک از چشمم می آید. لباس که می پوشم می خندم. بند کفشم را که می بندم گریه می کنم. به عاقبت این عشق که فکر می کنم، می خندم و گریه می کنم. گریه می کنم و می خندم...