به نام خدا

 

من تا اون وقت نویسنده زنده واقعی ندیده بودم و حالا یکیشون نشسته بود جلوم! کتابش جایزه برده بود و حالا میخواستن نقدش کنن.معمولا بعد از جایزه بردن  اینکارو  میکنن.شبیه اون چیزی بود که انتظارشو داشتم. کت و شلوار مستعمل بی تکلفی پوشیده بود مثل لباس معلمها. رفتار و همه چیزش  فروتن بود ولی سبیل خیلی بزرگی داشت که احترام آدم رو در می آورد.معلوم بود تو زندگی خیلی سختی کشیده. حد اقلش این بود که آب و غذا خوردن با سبیل به این بزرگی  خیلی  سخت بوده! همون موقع بود که فهمیدم دلم می خواد نصف زندگیمو بدم و اجازه داشته باشم به سبیلش دست بزنم. حس می کردم اینجوری می تونم تو دنیاش شریک بشم و کتابهاشو بهتر بفهمم. اصلا یه چیزی به سرم زد: اون کتابیو که می خواستن نقد کنن همرام بود.این هم می دونستم که نویسنده ها دوست دارن کتابهاشونو امضا کنن. به نظرم رسید شاید اجازه بده در ازای امضای کتابش یک تار از سبیلش بکنم. خب فکر جنون آمیزی بود . وقتی بچه بودم و مادرم می بردم پارک و من می خواستم گل بکنم مادرم می گفت اگه همه مث تو بخوان گل بکنن پارک زشت میشه. تو که نمیخوای پارک زشت بشه؟  نمی خواستم. یه لحظه نویسنده رو بدون سبیلش مجسم کردم. ولی مگه چند نفر ممکنه  سبیل یک نویسنده اینطوری چشمشونو بگیره؟ نمی دونم ممکنه  زیاد باشن ولی احساسشونو پنهان کنن.دوره پنهان کاریه. نویسنده ها هم سعی میکنن ظاهر و رفتارشون شبیه آدمهای معمولی باشه (کمتر هم اتفاق می افته که خودکشی کننن) . دوران ریش و سبیلهای انبوه مواج خوشرنگ دیگه گذشته .حالا باید بشینی پای حرف ها و کتابهاشون تا بفهمی چقدر غیر معمولی ان.  به هر حال این از اون لحظات نادر تو عمر من بود که دقیقا می دونستم چی می خوام. حتی دقیقا کدوم تار سبیلو. درازترین سبیل در منتها الیه سمت راست رو می خواستم  که اون طرف قرینه ای نداشت و یه طوری کج شده بود که وقتی نویسنده خمیازه میکشید راست می ایستاد درست مث این که داره سلام نظامی می ده!  حس دلچسبیه  وقتی  آدم می دونه چی می خواد...

 یه دلیل دیگه هم داره که از سبیل دارها خوشم میاد . خب تو زندگی هر مردی یه وقتی می رسه که داشتن بعضی چیزا از چیزای دیگر مهمتر میشه و نداشتن اون چیزا آرامش و اعتماد به نفس  آدمو داغون می کنه و یکی از اون چیزا داشتن یه پشت لب سبز رنگ آبرومنده تو سن چهارده پونزده سالگی و این همون چیزی بود که سر نوشت بی رحمانه از من دریغ کرده بود ولی حتی دختر همسایه رو بی نصیب نذاشته بود اونوقت من با انواع و اقسام معالجه های مالیدنی و خوردنی خوب نمی شدم و اینطوری شد که اولین ضربه جدی رو تو زندگی خوردم. ضربه ای که پیش ضربه های دیگه باعث شد برم سراغ ادبیات . من که خودم سبیل درستی نداشتم فروتنانه به صاحبان سبیلهای خوب احترام می ذاشتم.   همه اینها باعث شد اون روز عصر قدر زحمت پرورش و مراقبت از سبیل رو که نویسنده  یه عمرکشیده بود بدونم ( صادقانه بگم جرات نداشتم حتی فکرکنم که نویسنده بدون این سبیل به دنیا اومده باشه).

نقد کتاب که تموم شد نمی دونم چه جوری از پله ها پایین رفتم با نویسنده دست دادم یا ندادم خودمو معرفی کردم یانکردم. (وقتی هیجان زده می شم همه چیز یادم میره). فقط لحظه ای یادم هست که روبروی هم ایستاده بودیم به هم زل زده بودیم و حرفی نمی زدیم. مثل فیلمها همه جا ساکت و منجمد شده بود تا سرنوشت تو  بزنگاه خودش منعقد بشه. کسایی که می خواستن امضا بگیرن سوال کنن یا تبریک بگن باید منتظر می موندن. این خواست هر دوی ما بود. و من قسم می خورم  چیزایی که در یک ربع ساعت بعدش من شنیدم  هیچ کس نشنیده و هرگز هم بعد ازاین نمی شنوه...

_شما تنها کسی هستید که  فهمیدید و جرات کردید... می دونید... قصد نداشتم در این جلسه شرکت کنم ولی احساسم می گفت کسی اینجا می یاد که دنبال باطنی می گرده که در شوخی ظاهر پوشیده شده...

به زبون خودمون این چیزی بود که گفت ولی تو دنیای باطن چیزی که من شنیدم این بود : هرگز تو رو تنها نذاشته ام و از دستت رنجیده نیستم...

همه زندگی فدای سر لحظه ای که از ترس خفت بار مبتذل بودن نجاتت می دن و کسی جز تو توی دیوونگی غم انگیز تو شرکت می کنه...

_ باور نمی کنم که پاهای شما و زبان شما برای مسخره کردن نویسنده پیر و قاصری مثل من حرکت کرده باشن و اگه من اینجا هستم که درخواست عجیب شما رو بشنوم شما اینجا هستید که داستان عجیب منو بشنوید:

روزگاری بود که من غیر از این بودم که حالا هستم. منظورمو واضح تر بیان کنم. روزگاری بود که من آرزوی نویسنده شدن رو فراموش کرده بودم.  به دنیا قانع شده بودم. اینکه می گم دنیا منظورم زرق و برقش نیست.  هیچوقت اونو نخواستم و نداشتم.منظورم جاذبه ای است که انجام دادن کارهای متوسط داره. آخه می دونید بر خلاف قول رایج کارهای متوسط خیلی جاذبه دارن چون که از نظر آدمهای متوسط تنها این کارها کار هستند و تا موقعی که از این کارها بکنید شما رو مشغول به کار میدونن و با شما مصاحبت و مراوده می کنن به شما زن می دن و خلاصه شما رو صاحب حال و آینده میدونن. جاذبه حتی بزرگتر کار متوسط اینه که شما دیگه حول و تکون کارهای بزرگ رو ندارید وفکرتون متعهد و وسواس آلوده نیست که کار خوب انجام شد یا خیر...بگذریم اون کار متوسط که منو از اشتغال به کار بزرگ انداخته بود معلمی در مدرسه کودکان کر و لال بود  و اگر منفعت مادی نداشت در عوض همه مزایای دیگه کارهای متوسط رو داشت. هر چند مدتی بود متوجه شده بودم که یه جای کار ایراد داره...

 در اون برهه هم مثل الان که ملاحظه می کنید این سبیل با من بود. این سبیل باید عرض کنم از بعد از دوران سربازی با من بوده صرفنظر از اینکه چه کسی با چه مدل ریش یا سبیلی بر مسند قدرته و خود این قضیه برای من این حسو بوجود آورده بود که سبیل بنده بر خلاف سایر امورات دنیوی دستخوش گزند و تطور نمی شه و خلاصه اینکه یه جوری تو دنیایی که رو هیچ چیز نمی شه حساب کرد میشه روش حساب کرد. اما ایرادی که خودم تو کار اون روزای خودم حس کرده بودم و البته نفهمیده بودم منشاءاش رو یه روز از قول مدیر مدرسه برام تفهیم شد. البته با کلی معذرت خواهی و صغرا کبرا چون که من اون موقع از معلمهای با تجربه و به قول خودشون زحمتکش بودم و خودم هم حس میکردم سبیلم باعث مزید احترام بنده اس. آقایی که شما هستید سرتونو درد نیارم کاشف به عمل اومد مشکل  سر همین سبیلی است که مزید احترام بود! حالا به چه شکل؟ به شکل افت تحصیلی شاگردان کلاس من!  گویا اینطور که اعتقاد پیدا کرده بودن سبیل بنده مزاحم لب خونی این طفلکها می شده ....

حالا شما تصور کن بیان اینو بهت بگن. آدم هم قلقلکش میاد هم احساس توهین می کنه آخه انصاف هم بدیم کل موضوع کمی مسخره اس...

واکنش من این بود که قبول نکردم. چون که باورم نشد! گفتم مث هر چیزتو این مملکت موضوع حسادت و غرضه. سیاسیه. فضولی در امورات خصوصیه ولی یه روز بیشتر طول نکشید. چون که دیدم راست می گن! رفتم خونه جلوی آیینه دیدم این طفلکها سر کلاس من چه مصیبتها داشته ان. حالا شما تصور کن من معلم مگه چی دارم؟ وضع مالی؟ شهرت؟ امنیت از آینده؟ از دار و نداری که دلتو گرم کنه همین سبیلو داشتم که اون هم بیان بگن بتراش اون هم به این دلیل خفت بار!  خب باید می تراشیدم...

ولی دیدم نمی تونم. دیدم زندگی با من بد تا کرده. هیچی نخواسته بودم ! بی آزار بودم آقا خیلی بی آزار! بعد فکر کردم دیدم من با زندگی بد تا کردم. مرد حسابی مگه شغل قحطه که رفتی  با این سبیل  طفلکهای مردم رو دق می دی؟ اگر بگم اون روزها از دست بازی زندگی حتی یکی دو بار گریه کردم شاید باورتون نشه. بعد فکر کردم به این که رسانه چیه؟ یا صدای منه که طفلکها نمی شنون یا لب و دندون منه که سبیل مزاحم رویتش می شه. یا  اینکه قلم منه که از قضای روزگار بد هم نبود. با سبیلم هم از اول معاندتی نداشت. منتها رسانه ای بود برای بحر فراخ تر از این! و چه بهتر!چند داستان و مقاله هم اینجا اونجا چاپ کرده بودم منتها آب باریکه معلمی نذاشته بود همون کارو جدی بچسبم. خلاصه دیدم دنبال بهانه می گردم که اون مشغله رو ول کنم و فقیر تر از  اونی که بودم هم نشدم...شما ببین مگه نمی شد بتراشم؟ چند روز هم متلک و لبخند تحمل کنم اگه هم کسی پرسید چرا زدی سربسته بگم مدرسه اینطور خواسته ...که کلاس کار حفظ بشه؟ الان کجا بودم در اون صورت؟ تو در خودت هر چیزی رو که جدی گرفتی و گفتی این مهمه این بزرگه مردم هم همونو جدی میگیرن. اصلا مردم ندیم تو هستن ندیم بادمجون که نیستن...حالا ببین به نظر خودت چه چیزدر تو بزرگه همون رو بچسب و ول نکن... هیچ وقت هم نگو از من گذشت...من سر شما را درد آوردم ولی  سبیل من رو داشتن بدون دونستن داستانش  لطفی نداشت. حالا برادر کدوم یکی کارتو راه می اندازه؟

 

من به اندازه کافی انگشت به دهن بودم که نویسنده دست کرد توی جیب کتش و یک دفترچه جلد چرمی سورمه ای  در آورد شبیه دفتر چه کارت و مدارک و اینجور چیزا...

بعد دستشو رو شونه ام گذاشت صداش رو پایین تر آورد و چند قدم  بیشتراز جمعیت  فاصله گرفتیم و در همان حال دفترچه روباز کرد و من  سبیل ها رو دیدم که تشخیصشون  از پشت پلاستیک  خیلی سخت نبود. چون که سبیلهای پدر مادر داری بودن انصافا. ولی خب توی ذوقم خورده بود. خودم می دونستم کدوم یکی رو می خوام. ثانیا اصلا نویسنده چرا باید آلبوم سبیل می داشت؟ این یعنی من تنها نیستم. طرفداران دیگری هم بودن که سبیل داشتن یا  سبیل می خواستن و این اصلا عادلانه نبود. مطمئنا اونا شعورشون نمی رسید که پیشینه این سبیل رو درک کنن. مگه غیر از این بود که ما دو تا از دل هم خبر داشتیم؟ صحیح نبود که کس دیگه ای این بین باشه. کل این موضوع سبیل قرار بود یه چیز دو نفری باشه. ولی نویسنده در حالیکه که با لذت و توجه کامل داشت ورق می زد از حول درم آورد:

-خب... من اینها رو... البته... برای دل خودم نگه داشته ام نه برای اینکه به کسی بدم. اینها هر کدوم دوره ای از زندگی و کار منو به من یاد آوری میکنه . مثلا این  وقتی افتاد که نوه دار شدم یا این یکی رو  همون نوه ام کنده. خیلی پدر سوخته اس باید ببینیش....

 خیالم یه کم راحت شد ولی هنوز مشکل این بود که دل من پیش یه سبیل دیگه گیر بود و این رو به خودم جرات دادم و البته باز با هزار ترس و لرز به زبون  آوردم...

-سبیلی که شما دنبال داشتنش هستید و به نظرتون قرینه نیس لطفش در همینه که قرینه نیس. این به من یاد آوری می کنه  که هیچ کس کامل نیست و نمره بیست مال خداس .از این گذشته من این سبیلها رو که می بینید اینجا گذاشتم که خودم نکندم از صورتم! اینا رو دست روزگار از شاخه جدا کرده ولی خب شاهین حوادث  نتوسته ببره گم و کور کنه!  بعد هم سبیل با سبیل که فرقی نمی کنه اصل ارزش معنوی قضیه اس...

چاره ای نبود و من  دل خوش کردم به همون انتخابهایی که داشتم. سبیلی که به دل بشینه.چه می دونم خوش دست باشه. خوش رکاب باشه با روحیه من جور در بیاد و در عین حال زیاد توی چشم نزنه...

و نهایتا یکی رو برداشتم که گویا افتادنش با تموم شدن یکی از کارهای نویسنده مصادف بوده. سبیل متوسطی بود. نوکش کمی زرد شده بود و هنوز بوی سیگار می داد . قد و قامتش هم با حال و روز من جور بود.  در کل من رو یاد سبیلی می انداخت که چشمم رو گرفته بود...

خدا حافظی که می کردیم آدرس و شماره تلفن هم  بین ما مبادله شد. با فروتنی یاد آوری کرد که اشکالی نداره در مورد سبیل با دیگران صحبت کنم و من سر کیف از اولین جلسه نقدی که توش شرکت کرده بودم راه افتادم طرف خونه و تمام مسیر به این فکر می کردم که چطور به زنم بگم که بیشتر خوشحال بشه. آخه زنم هم به ادبیات کم دلبستگی نداشت و اصلا خودش تشویقم کرده بود تو اینجور محافل برم وبیام...

ویل دورانت گفته مرد ها باید یاد بگیرن که زن خودشونو هم دوست داشته باشن. خب من از اول اینطوری بودم. فقط اشتباهی که کردم این بود که از اون سبیل درازه که اول چشممو گرفته بود هم حرف زدم! از این موضوع خوشش نیومد. گفت تو که اینقدر شجاع بودی که رفتی جلو موضوع سبیلو پیش کشیدی چرا اصرار نکردی؟ چرا به یه چیز متوسط قانع شدی؟ خلاصه یه کم که بحث کردیم دیدم معتقده اگه شده من باید پامو رو چونه نویسنده می ذاشتم اون سبیل اولی رومی کندم حالا خوب بود که سبیلو ندیده بود و فقط از من شنیده بود!  یه مدت قهر کرد ولی بعد یه هفته با موضوع کنار اومد. حتی مهمونی گرفت که دست آورد منو به مهمونا نشون بده. اعتراف می کنم از اول که اینو بهم گفت یه کم بد دل بودم...می گم که....کل این موضوع سبیل یه چیز دو نفره بود...حالا زن آدم هم که غریبه نیس...ولی دیگران...

 مهمونا برادر های زنم بودن با زن ها شون . از همون آدمایی  که اگه متوسط نباشی و حرفای متوسط نزنی آدم حسابت نمی کنن . برادر بزرگ زنم کم و بیش کوسه  اس . بر عکس من دل بزرگی هم نداره که دست دیگران ببینه و تحسین کنه. خلاصه من نگران بودم که چی میشه. چه برخوردی می کنن ...

 اصلااگه به من بود که تا آخر مهمونی موضوع رو پیش نمی کشیدم. ولی به من نبود و زنم در اولین فرصت از یه چیزی که حالا اصلا یادم نیست بحثو کشید به ادبیات و بعد به سبیل...

یه دفه همه جا ساکت شد. از اون سکوتها که علامت عدم تفاهمه! دیدم زنهاشون دارن با پوزخند شوهراشونو نگاه می کنن...داداش کوچیکه گفت: عجب ! مسعود جون نمی دونستم در ادبیات هم دستی داری!   داداش بزرگه هم لبخند به لب دنبال موضوعو گرفت : حالا بردار بیار این سبیلو ما هم یه دوری باهاش بزنیم...

از همین می ترسیدم. نمی خواستم سبیلو بیارم. دوست نداشتم بیارم. اون موقع من سبیلو گذاشته بودم تو یه شیشه مربا ...رفتم آوردم . تو راهرو تا می تونستم در شیشه رو سفت کردم که اگه یه موقع فکربدی به سرشون بزنه نتونن عملی کنن...

سبیلو که آوردم پوز خند ها به قهقهه تبدیل شد. زنم هم یهو کم آورد...پشتمو خالی کرد. برادر بزرگه هم اصلا زد زیر همه چی : آقا حالا ما از کجا بدونیم اینو از  گربه ماهی نکندی؟

-         یا شیر دریایی؟

شروع شده بود...

فکر کردم بهتره برم چایی بریزم ...

ولی اشتباه کردم . همین که برگشتم تو پذیرایی دیدم دو تا داداش ها  می خوان فندکو بگیرن زیر سبیل من که حالا  بی پناه بین انگشتای درازداداش بزرگه آویزون بود با این استدلال که اگه واقعا مال نویسنده اس  حالا باید اینجا ظاهر بشه اگه هم که نیس مال هر چی که هست اون  باید ظاهر بشه!

به هر مکافاتی بود سبیلو ازشون گرفتم ولی دیگه موضوع جدی شده بود. حرفای تلخی زده شد. یه نفر گفت شما ها ندیم بادمجون هستین! یادم نیست کی اینو گفت یا چرا گفت یا اصلا این حرف یعنی چی  ولی بهشون بر خورد!  میونه من و زنم هم دوباره یه مدت خراب شد. خلاصه اینکه با زنم دیگه زیاد از سبیل حرفی نزدم. اگه اشاره ای می کردم ساکت می شد. یا اگه مثلا داشت ظرف می شست ظرفها رو می کوبید به هم! حسابی از چشمش افتاده بود... خودم هم دل چرکین شده بودم...

یه مدت می خواستم برش دارم بچسبونم تو جلد کتاب ولی دیدم اونجوری چسب خرابش می کنه. آخر سر گذاشتمش تو یه شیشه دوا که درش رطوبت گیر داشت. تا مدتها داشتمش و گاه گداری سراغش می رفتم ولی نمی دونم چرا مرتب لاغر تر و کمرنگ تر می شد. خیلی دلم می گرفت وقتی می دیدمش. مثل داستانی شده بود که بعد از چند بار خوندن دیگه زیاد چنگی به دل نمی زنه حتی برای خود نویسنده! خیلی متوسط بود...واقعا دل آدم می گرفت...

 آخر سر هم تو یه اسباب کشی گم و گور شد .  من هم دیدم اگه کل ماجرا رو ننویسم  بعد یه مدت خودم هم  شک می کنم به شجاعت اون روزم و به اون حس خوبی که داشتم.   البته نویسنده نشدم. منتقد هم نشدم . باز نشسته شدم . این هم خودش خوبه...

وقت آزاد زیاد دارم.

 

 

آبان 89