به نام خدا

باد از چهار طرف به سر و صورتم می خورد. شیشه های جلو تا نصفه پایین است. هنوز آفتاب نزده. هوا خنک است. مدتها است این وقت روز بیدار نبوده ام. دیگر مثل قدیم سحرخیز نیستم. آن وقتها گرگ و میش صبح های تابستان را دوست داشتم. بوی تند گیاهان لب جاده. رانندگی می چسبید. انگار چیزی بود در این موقع صبح که از دستش می دادی اگر می خوابیدی...

    اینبار، ولی توفیق اجباری بود. مریم باید ساعت هشت سرکارش باشد. اصرار دارد که باید سرکارش باشد. نمی دانم چرا؟ دوست دارد فکر کند کارش  مهم است. می توانست مرخصی بگیرد. دلیلی نداشت که نتواند. من مرخصی گرفتم. اصرار می کرد خودش با اتوبوس شبرو برگردد، من و بچه ها صبح راه بیافتیم،که مثلا من بتوانم بِیشتر بخوابم.

     ولی بدم نمی آمد این ساعت رانندگی کنم. قدیم هیچ وقت طلوع آفتاب را از دست نمی دادم. خیلی هم زیاد از آن موقع نگذشته!

    دیشب دیر خوابیدم. چطوری می خواستم از بقیه مهمان ها معذرت خواهی کنم و بروم بخوابم. البته توی شلوغی کسی کاری به کارت ندارد ولی اگر هم عروسی را ول کنی، بروی توی یک اتاق، سر و صدانمی گذارد. با اینحال یکی دو بار فکر کنم پلک هایم به هم رسید. همین کافی است…خسته نیستم...

 باد سرد صبح خواب را می پراند. الان دیگر  سردم شده. انگار دارم خلاف جهت آب یک رودخانه سرد شنا می کنم…

دستم را به فرمان فشار می دهم. راست تر می نشینم. بچه ها سردشان نشود؟

شیشه ها را بالاتر می دهم.

 مریم توی صندلی جلو سرش را به در تکیه داده و خواب است. روسری اش را توی صورتش کشیده که باد اذیتش نکند. خیلی سعی کرد نخوابد. می ترسد کنار دست راننده بخوابد.ولی من ترجیح می دهم بخوابد. وقتی بیدار است حرف می زند که من خوابم نبرد. وقتی حرف می زند خوابم می گیرد. گفتم اصلا خسته نیستم. با اینحال می ترسید. چرت می زد و می پرید. گفتم آفتاب که زد یک جایی نگه می دارم که صبحانه بخوریم.

جاده قشنگی است، خمین-گلپایگان. دوبانده نیست، بر عکس سلفچگان-دلیجان-اصفهان، ولی خلوت است. پیچ هایش هم سرعت را نمی گیرد. یک زمانی بیشتر از این جاده رفت و آمد می کردم. گلپایگان می ایستادم کباب می خوردم. بهارها همیشه بوی سنجد می دهد این حوالی...

توی راه نگه می داشتم. یک شاخه سنجد می چیدم می گذاشتم توی ماشین، دماغم را پر می کرد. اینقدر که سرم درد می گرفت...

کفترخانه ها هنوز هستند. گاوها نیستند. صبح زود است. گندم ها را چیده اند. کاه را توده کرده اند… از «گوگد» رد شدم؟ نفهمیدم! انگار خیلی وقت است که رد شدم! هیچ وقت نرفتم ارگش را ببینم. چرا نرفتم؟

...از این جا به بعد، جای جالبی برای صبحانه خوردن نیست. چند کیلومتری دارم تا موته و بعدبیست کیلومتر تا اتوبان 65 جنوب...

بیست کیلومتر جاده صاف بدون حتی یک پیچ .

صدای ماشینم را دوست دارم.کیف می کنم وقتی با یک نیش استارت روشن می شود. انگار که دستی به شانه رفیقی بزنی و او در جواب دستی به شانه ات بزند. خب، من به ماشین می رسم. از آب و روغن تا لنت و لاستیک. دوست دارم به ماشین ور بروم…

توی صندلی عقب، گلی با دهان باز خوابیده . لوزه سوم دارد. باید عمل کند. زیاد سرما  می خورد. توی همین تابستان دوبار سرما خورده. بهار هم خواب است. تازه دوتا دندانش افتاده. کلاس نقاشی می رود. دیروز بهانه می گرفت  که زودتر برگردیم. می گفت از کلاسش عقب می ماند...

آسفالت لکه گیری شده، هرازگاهی ماشین را می لرزاند. مریم انگار که توی ماشین بدنیا آمده و همانجا هم خوابش برده…

خسته است. وقتی رسیدیم من می توانم بخوابم. ولی مریم باید سر کارش باشد. اصلا چرا باید کار کند؟ مگر من پول در نمی آورم؟ البته اعتراضی ندارم. مثل همیشه بچه ها را می برد و می آورد. غذا مثل همیشه آماده است…

از وقتی کار می کند روحیه اش بهتر شده؟ نه! قبلا یک  کم افسرده بود حالا یه کم عصبی شده. وقتی نگران است، چاق می شود. از چاق شدنش می شود فهمید که نگران است...

باجناقم دیشب می گفت زن ها به نشانه اعتراض به مردها چاق می شوند.

مریم وقتی از دست من ناراحت است یک جوری ظرف می شوید که سر و صدای ظرف ها در بیاید. از نوع ظرف شستنش می شود فهمید یک  چیزی اش هست…

 دهات سر راه را که رد می کردم، تک وتوک آدم هایی آمده بودند لب جاده که ماشین بگیرند. از خودم می پرسم منتظر مینی بوس هستند یا فکر می کنند ماشین شخصی توی این دوره و زمانه سوارشان می کند؟ آن هم این وقت صبح...

حداقل نیم ساعت است که هیچ ماشین دیگری توی جاده نیست. آن موقع ها اینقدر هم خلوت نبود. حداقل چندتایی وانت می دیدی…

الان کامیون و تریلی و وانت از اتوبان رفت و آمد می کنند. همین الان اتوبان باید شلوغ باشد . خوبی اش این است که آشغال و پلاستیک کنار جاده کمتر شده چون رفت و آمد ندارد . توی اتوبان هم مسافرها  همه جا نگه  نمی دارند و گرنه اطراف رستورانهای بین راه هنوز هم پر از آشغال است...

هوا دارد از سمت چپ روشن می شود. چراغ های ماشین را خاموش می کنم. تنها اشکال رانندگی توی جادۀ این وقت صبح این است که پشه ها ماشین را به گند می کشند. همین دیروز ماشین را شسته بودم. توی هوای دم ظهر پشه کمتر است. هر کدام از این لکه های روی شیشه تا چند لحظه قبل یک زندگی کوچک بوده ولی حالا فقط یک لکه است. این زندگی ها پدر ماشین را در می آورند…

شیشه ها را تا آخربالا می برم. چند بار برف پاک کن را می زنم. چشمم از باد خشک شده. حالا دارد می سوزد. صاف تر می نشینم...

باید برای صبحانه نگه دارم.ولی اگر هم نگه دارم بچه ها بیدار نمی شوند. خودم هم گرسنه نیستم. فقط کاش آدامس داشتم...

از دور یک کیوسک می بینم. از خودم می پرسم تلفنش کار می کند؟ امکان ندارد. اصلا تلفنی هست؟ چرا به خودشان زحمت می دهند و توی جاده کیوسک می گذارند وقتی که فردای همان روز تلفنش را در می آورند و می برند؟

از «موته» رد شدم؟ انگار که رد شده ام…

یک ده فقیر با یک معدن طلا !

کیوسک نیست ! ماشین است. چه عجب!سواری نیست .کامیون های این جاده معمولا برای دهات سر راه مصالح می برند. چراغ هایش روشن است. انگار از تونل در آمده.

دارد چراغ می دهد!

نور بالا ... نور پایین ... دوباره نور بالا .... نور پایین .

راننده های بیابان رسم های عجیبی دارند !

نور بالا ... نور پایین ...

نورش چشمم را می زند. چشمم را تنگ می کنم. باعث می شود سوزشش کمتر بشود.  دوست دارم به نورش خیره بشوم…

پلک نمی زنم.

... حالا دارد بوق می زند. بوق می زند و چراغ می دهد. (چطور هر دو کار را با هم می کند؟)

-بوق نزن لعنتی!  بچه ها خوابند...

مریم خسته است ...