صعود 

ظهر آن روز پاییزی کسانی که از دامنه ها این منظره را می دیدند احتمالا نمی توانستند از قضیه سر در بیاورند.

شاید هم به نظرشان چیز غیر عادی وجود نداشت. تا روستایی یا چوپان نباشی چیزی دستگیر ت نمی شود:

ردیف درازی از گوسفندان به رنگها و از نژادهای مختلف از کوه بالا میرفتند!

سر سیاه ایرانی. قرمز ایرانی.گوسفند های عربی.افغانی.روسی.ارمنی.پاکستانی.پرپشم.کم پشم.بادمبه.بدون دمبه…

انگار به نمایشگاه نژادها یا مجمع ملل دعوت شده باشند.

با فاصله زیادی از دنبال گله چوپان ژولیده کوتاه قدی. بی هیچ عجله راه می پیمود. کاپشن بد رنگ درب و داغانی پوشیده بود که چند حرف معلوم نیست به کدام زبان خاور دور رویش دوخته بودند.شلوار پشمی سیاهش را داخل جوراب داده بودو با تکیه به چوبدستی کج و کوله اش سعی می کرد قوزک پاهایش را از گل وشل بیرون نگه دارد. خورجین یا نی لبک همراه نداشت. هر از چندی می ایستاد.دست بر پیشانی کوتاهش می گذاشت آب دماغش را بالا می کشید ریشش را می خاراند   نگاهی به دشت زیر پا می انداخت و باز قدم تند می کرد.

در دو طرف و پشت سر گله سه سگ سفید و قهوه ای غول پیکر گوش بریده با دمهای پشمالو به شغل بی دردسر نگهبانی مشغول بودند...

گوسفندها سردشان بود یا شاید ترسیده بودند. این را از لرزیدنشان می شد حدس بزنی و از نگاه بلا تکلیف گوسفندوارشان و ازقدمهای نا مطمئن و مرددشان.  .

به هم چسبیده بودند. می لغزیدند می ایستادند دو قدم بر می گشتند و باز می رفتند. همه چیز غیر از آن بود که تا حالا دیده بودند: کوره راه پر شیبی از گل نیمه یخ زده که مثل خطوط کف دست منشعب می شد و دست آخر به هیچ کجا نمی رسیدو گمش می کردی و باز از جای دیگری پیدایش می شد.

پنج گوسفند از بقیه جلوتر می رفتند :

قوچ گردن کلفت شاخ شکسته ای که هیچ کس جرات نداشت سر به سرش بگذارد با خودش فکر می کرد:

_ میخواستم یه روزتنهایی بکوبم بیام این بالا. خدا خیرش بده که ما رو آورد. اونم مثل من دلش خواسته سر و گوشی آب بده.

یک گوسفند جوان سر سیاه ایرانی که تازه هفتاد کیلو شده بود وحسابی به این موضوع می بالید و سعی می کرد از قوچ عقب نماند داد زد:

_ بعید نیست اون پشت چراگاه باشه. آره؟ نه؟

سومی که مدام پوزه مرطوبش می جنبید نگاهی به پشت سر انداخت:

_ این جور که این صاحاب مرده ها میان قبل تاریک شدن نمی رسیم بر گردیم. باید حسابمونو جدا کنیم.

چهارمی که یکدست سیاه بود اعلام کرد :

_  پیش به سوی چرا گاه جدید!

پنجمی ابلق لاغر بی خیالی بود که چیزی نمی گفت.

عقبتر از آنها تمام  گله همزمان با هم حرف می زدند و راه می آمدند  ترسان لغزان و به ناچار. و به دنبالشان چوپان با سگهای بد هیبتش.

_ما که پدرمون در اومد.

_خدا کنه هر جهنمی می ریم زودتر برسیم.

_مرده شورشو ببرن با اون کله خرابش معلوم نیست کجا ما رو می بره

_میبره سر ببره ابله. گوسفندارو یه عمر می برن چراگاه. بعد یه روزناغافل می برن کشتارگاه.

_اینا همه اش شایعه اش.آخه چرا باید گوسفندو سر ببرن من که تا حالا ندیدم

_سر میبرن که بخورن الاغ جون

_نادون آدم که گوسفند نمی خوره. اگه خیلی وضعش خوب باشه یه چیزی می خوره که بهش میگن کباب!  

_ خیلی وقته از آخرین چراگاه رد شدیم

_شاید بریم اونور کوه

_هیچ چوپون عاقلی اینکارو نمی کنه

_تو مگه چند تا چوپون دیدی؟

_اندازه سگ هم نمی فهمه. هیچ وقت بهش اعتماد نداشتم.

_کی از تو خواست اعتماد کنی؟

_نگاش کن! نمی دونه داره چه غلطی می کنه!

_یعنی توی گوسفند بهتر می فهمی؟

_یا از اینجا پرت می شیم یا یخ می زنیم.

_هم پرت می شیم هم یخ می زنیم...

 

پخش می شدند و دوباره به هم می رسیدند و هر بار یکی دو تا کم بود…

باریکه راهی به پایین سرازیر شد و چند تایی از گله جدا شدند…

یکی از سگها پارس کرد و چند بار سرش را از چوپان به گله و از گله به چوپان چرخاند. وقتی دید چوپان همانطور بی تفاوت باقی گله را به جلو می راند دنبال از گله جدا شده ها راه افتاد.

به برفها رسیدند و راه گم شد. غیر از سر و گردن سیاه صخره ها که اینجا و آنجا خودشان را بیرون از سفیدی نگه داشته بودند چیزی نبود.

یک گوسفند سیاه شش ماهه از گله جدا شد و بی راهه رفت. به چاله ای رسید که باد برف روبه ها را در آن تلنبار کرده بود. به هر فلاکتی بود خودش را بیرون کشید و روی صخره ای ایستاد. یکی از سگها پارس کنان تعقیبش کرد. گوسفند لغزید و افتاد و گله گیج غلتیدنش را دنبال کرد تا عاقبت سر سیاه صخره ای نگهش داشت ومحتویات قرمز رنگش را در آخرین ساعات آفتاب بعد از ظهر روی برفها پخش کرد...

بیشتر به هم چسبیدند. آنجا که کار بیش از حد سخت می شد می خواستند بر گردند ولی چوپان ایستاده بود و راه را سد می کرد.  ساقش در برف بود و می لرزید. دستی که به چوب دستی داشت کبود شده بود.

جلوتر از همه قوچ برای چهار همراهش تعریف می کرد که چه شانسی آورده اند و احتمالا ازخطر ذبح شدن جسته اند و اینکه هر چیزی حکمتی دارد.

گوسفند سر سیاه در تایید از فضایل شکیبایی می گفت.

آن که یکدست سیاه بود اعتقاد داشت در چنین شرایطی چوپان از همه بیشتر سختی می کشد:

_ما پشم داریم و او ندارد. ما چهار تا پا داریم و او فقط دو تا.

ابلق لاغر که تا حالا ساکت مانده بود غر و لند کرد:

_ما نمی دانیم کجا میرویم و او هم انگار  نمی داند

هر پنج تا بر گشتند و پایین را نگاه کردند.

فاصله شان تا گله و فاصله گله تا چوپان حالا دیگر خیلی زیاد شده بود. سگی در دیدرس نبود. یک گوسفند چاق ارمنی داشت فاصله آنها تا گله را با سرعت و نفس زنان بالا می آمد:

_آهای چه خبره؟ مگه سگ دنبالتون کرده؟ چوپون وایستاده. شاید بر گرده.

قوچ شاخ شکسته داد زد:

_ما پشم داریم  اون نداره. ما چهار تا پا داریم  اون دوتا. معلومه می بره. من که می رم بالا...

هر کی می خواد برگرده. من راه چوپونو ادامه می دم...

ابلق لاغر به پایین سرازیر شد و دقیقه ای بعد به گوسفند ارمنی رسید:

_نمی دونم عمرم کوتاه تر می شه یا بلند تر ولی دلم می خواد بدونم چیکار دارم می کنم...

آفتاب پایین می رفت و حالا گله هم به اندازه سنگهای کوه پراکنده شده بود. باد می آمد و بع بع گوسفندها را با خود می برد. اثری از چوپان و سگهایش نبود...

چهار گوسفند با چنگ و دندان در کار فتح دماوند بودند.

می لرزیدند طوری که پای عقب سمت چپ به پای جلوی سمت راست می خورد.

به هر بد بختی که بود خود را به پناه صخره ای رساندند تا از باد وحشی در امان باشند و حرفهای قوچ را بهتر بشوند:

_ رفقا آفتاب رفته. فردا ادامه می دیم و به امید خدا به مقصد می رسیم. کافیه یه کم دیگه شجاع باشیم.  چیزی واسه ترسیدن وجود نداره. حتی گرگها هم تا اینجا بالا نمیان. از این جا به بعد جای جولون گوسفندای شجاع و وفاداره. کسی که شک نکنه و قوی باشه...

توده بی شکلی از پشم یخ زده ساخته بودند. هر یک لرزیدن امعا و احشای دیگری را حس می کرد و چیزی نمی گفت....

تاریکی  دماوند را  بلعیده بود و داشت با حوصله هضم می کرد....

 

 

 

 

 

پایان

آذر٨٨

 

 

 

 

سالها پیش در کوهپایه دماوند چوپان دیوانه ای با صاحبان گله حرفش شد و از سر لجبازی گله را به سوی قله رماند. اجساد متلاشی شده چهار تایشان هنوز همانجاست.