اخیرا یک ویدیوی مستند شش دقیقه ای (در زبان اصلی) دیدم که در ترجمه و دوبله فارسی با کُند کردن فیلم به نه دقیقه رسانده شده بود. تصاویر به طور غیر عادی آهسته بنظر می رسید ولی متن و گویش فارسی کاملا مناسب و مورد پسند اکثر مخاطبان فارسی زبان بود.

کسانی که ترجمه شفاهی از زبانهای غربی را امتحان کرده باشند، یک چیز را می دانند : این که ضرباهنگ کنونی این زبانها از فارسی تندتر است و مترجم به راحتی از گوینده غربی عقب می افتد. برای پا به پا آمدن با گوینده، مترجم فارسی نیاز پیدا می کند به تدابیری مثل موجز گویی، تند تر از معمول حرف زدن و ادغام جملات. این موضوع به مهارت مترجم و آشنایی او به زبان مبدا و مقصد ارتباط ندارد ومترجمین مکتوب و پژوهندگان ترجمه هم این را می دانند که این رابطه آماری در ترجمه ی نوشته از مثلا انگلیسی به فارسی هم برقرار است و طول جمله و تعداد کلمات نسبت به اصل ممکن است تا درصدی طولانی تر و بیشتر شود اما این در ترجمه شفاهی نمایان تر است.

 مخاطب فارسی زبان حس می کند مترجم در حال اضطرار و دویدن است و مثلا گفته هایش با گفته های یک سخنران اصالتا فارسی زبان تفاوت دارد. بخشی از این موضوع مرتبط است به ساختار دستوری زبان و ترکیب کلمات و جملات مثلا گفتن واژگان فارسی که از ریشه های ناهمگن و مخلوط پارسی و عربی هستند تا حدودی دست انداز گفتاری ایجاد می کند و دلیل دیگر شاید اصرار بر قرار دادن فعل در پایان جمله باشد.

اما اصل معضل را باید در تفاوتهای روانشناختی و فرهنگی غربی ها و فارسی زبانها جستجو کرد. ایرانی ها سخن گفتن آرام و بی دغدغه و پر مکث و وقف و پر تکرار را بیشتر می پسندند. این احتمالا از تجربه دکلمه شنیدن و مخاطب نقالی و رجزخوانی قرار گرفتن ناشی می شود.

در این نوع تقریر ها گوینده عنصر احساسی متن را بیشتر می کند، از مصوتهای کشدار و پر آب و تاب و آتش افروز و جانسوز استفاده می کند، از مبلغ کم می کند و به تعارف می افزاید. گویا قافیه و تکرار مخاطب ایرانی را خسته نمی کند و به اثر گذاری متن می افزاید. شاید این ادامه همان مقدمه ها و مدیحه های اول دیوانهای شعر فارسی باشد یا سلیقه "چَه چَه" پسند موسیقی سنتی که دو بیت از حافظ را به کمک های های و هوی هوی و هِی هِی پنج الی هفت دقیقه کش می دهند و سر آخر هم غزل را ناقص می گذارند.

یا مثلا در فرهنگ وعظ  از تکنیک تکرار متون مقدس نظیر تورات و انجیل استفاده می شود:

روزه برای جسم خوب است، 

روزه برای جان خوب است،

برای جامعه خوب است،

برای معده خوب است،

برای کبد خوب است،

برای مثانه خوب است،

برای خانه خوب است،

برای همسایه خوب است

برای همه خوب است...

شاید این حربه برای ایجاد اثر عاطفی مفید باشد ولی برای انتقال اطلاعات؟

تصور می کنم این بیشتر به روح حاکم بر جامعه باز می گردد تا بافت زبان. رواج مزمن دکلمه و نقالی و رجز خوانی و چه چه زدن و پای وعظ نشستن طی قرنها مخاطب فارسی زبان را به نوعی تنبل کرده است. آنچه گوینده غربی را به تند گویی و موجز گویی رسانده نه امکانات فنی زبان بلکه اقتصاد رسانه ای و کمبود زمان در فرهنگ ژورنالیستی معاصر از یک سو و حاکمیت عقلانیت  و آزادی و برداشته شدن رانت و سوبسید از خطابه ها و شعر ها و نوشته ها و کلا سخن است.

اگر مخاطب ناچار به شنیدن سخن شما باشد، صرفنظر از بافت زبان اجبار مخاطب بشما فرصت می دهد سخن را به درازا بکشید. ولی اگر قوانین تجارت آزاد بر سخن اعمال شود ناگزیر گویندگان شتابنده تر و نویسندگان گزیده گوی تر و نوشته ها پر مغزتر خواهند شد و ذهن خواننده و شنونده به تکاپو خواهد افتاد و فقر ظاهرا معنوی زبان چاره خواهد شد.