به لب دریا نزدیک تر شده بود و ماسه ی مرطوب شِلپ شِلپ کنان چکمه هایش را ماچ و بوسه میزد. { فراموش نکنیم که رودخانه ی لیفی از غرب به شرق کشیده شده و دوبلین را به دونیمه ی شمالی و جنوبی تقسیم می کند. به عنوان سیل بند و موج شکن، دو دیوار شمالی و جنوبی در امتداد لیفی کشیده اند. استیون در ساحل سندی مونت از جنوبِ رودخانه به سمت شمال شرق قدم زده تا به دیوار جنوبی رسیده است و سپس در امتداد دیوار به سمت شرق تا دریا قدم می زند و سپس از روی دیوار ازمسیری که آمده باز می گردد. امروزدر انتهای شرقی این دیوار جایی که رودخانه با دریا یکی می شود، یک فانوس دریایی سر برافراشته است در زمانی که داستان رخ می دهد در آنجا یک کشتی سیار مسلح به فانوس کشتی ها را راهنمایی می کرد. این ساحل خطرناک راkish  می نامند و کشتی راهنما هم به همین نام خوانده می شد. } هوای نو به پیشوازش آمد، {جویس واژه ی نامعمول the new air را بجای fresh air  یا هوای تازه بکار برده و به همان ترتیب ترجمه شد.} و رشته های اعصاب سرکِشش را چون چنگی نواخت، بادی از هوای متلاطم،   بادی ازبذرِ روشنایی. { باد ها را حامل و افشاننده دانه های گیاهان و تخمه ی آدمیان می شمارند. در افسانه های یونانی بادها بارور کننده اند : باد غربی پدر اسبهای آشیل است. زئوس خدای آفتاب به صورت بارشی از دانه های زرین بر دانائه تجلی می یابد و او را باردار می کند. به مفهوم نمادین تاریکی و روشنایی در فصل دوم و سوم هم توجه کنید.} اینجا، تا فانوسِ کشتیِ کیش پیاده نمیرم، میرم؟ ناگهان ایستاد، پاهایش آهسته شروع کرد به غرق شدن در ماسه ی لغزان. برگرد.

در حالِ عقبگرد، همانطورکه پاهایش دوباره آهسته در چاله هایی  جدید فرو میرفت، ساحل جنوبی را از نظر گذراند. اتاقِ طاقدارِ سردِ برج منتظره. از منافذِ نورگیر، پرتوها به کندیِ فرو رفتنِ پاهای من، کفِ اتاق رو مثِ صفحه ی یه ساعت آفتابی طی می کنن و رو به غروب می خزن. غروبِ آبی، شبگیر، شبِ آبیِ سیر. { وقتی جویس می گوید :

Blue dusk, nightfall, deep blue night. آبی تنها به معنای رنگ نیست، واژه ی blue خود به تنهایی، آسمان، دریا و غمگین و محزون نیز معنا می دهد. یک معنای عامیانه انگلیسی هم دارد که با احوال استیون بی مناسبت نیست و آن به صورت فعل به معنی ولخرجی و پول حرام کردن است. استیون فرود آمدن شب در برج مارتلو و برخورد با مولیگان و هینز را تصور می کند.} در تاریکیِ طاقِ اتاق منتظرن، صندلیهاشون رو عقب داده ان. چمدونِ چَلیپاییِ من، پشتِ میزغذاخوری و بشقابهای  خالی شده. {من obelisk valise  را "چمدون چلیپایی" ترجمه کردم. اوبِلیسک به تنهایی ستون هرمی مصری دوران فرعونها معنا می دهد اما در حروفچینی و صنعت چاپ به معنای صلیب یا چلیپایی است که جلوی اسم شخص متوفی در آگهی ترحیم چاپ می کنند. چون obelisk  و valise  با هم جناس و واج آرایی دارند، در ترجمه "چمدان چلیپایی" بکاررفت. کل این جمله یعنی مولیگان و هاینز در برج شامشان را خورده اند و چمدان مرا بسته و منتظر بیرون کردن من هستند و من باید چمدانم را مثل صلیب مسیح بر دوش بکشم. کاری که جویس در تمام عمردر طی دربدری ها و خانه بدوشی هایش کرد.} کی جمعش کنه؟ کلید دستِ اونه. امشب من اونجا نمی خوابم. درِبسته ی برجی ساکت، مقبره ی اجسادِ کورِشون، پلنگ رقصون و نوچه اش.{اشاره کنایه آمیزی است به ماجرای اول داستان و خواب دیدن هینز پلنگ سیاه را و شلیک کردن به جویس در عالم واقعیت. پلنگ رقصان و نوچه اش، هینز و مولیگان در داستان اولیس هستند.} صدا کن: جوابی نمیاد. پایش را از چاله ی مَکَنده بیرون کشید و از کنار صخره های موج شکن برگشت. همه رو بگیر، مال خودت. روحِ من همراه منه، شکل الاَشکال. {شکل الاشکال یا صورت الصُوَراصطلاحی است که ارسطو در کتابش "درباره ی روح" و "مابعدالطبیعه" بکار می برد و منظور آن است که روح عصاره ی همه مظاهر طبیعت و تجلیات هستی را در خود دارد و از صورتهای گذرا مستغنی است.} بنابراین طیِّ کشیک شبونه ی مهتاب، از مسیر بالای صخره ها قدم میزنم، سیاهپوشی نقره فام، گوش سپرده به خیزابهای اغواگرِ اِلسینور. {عبارات ادبی اخیر را استیون با کمی پس و پیش از هملت شکسپیر به خاطر می آورد. هوراشیو که روح پدر هملت را بر کنگره ی کاخ السینوردیده است او را برای هملت "سیاهپوشی نقره فام" توصیف می کند و هملت را بیم می دهد که از دنبال او نرود چه بسا که شبح خبیثی باشد که او را به ستیغ صخره ها یا قعرخیزابهای دریا وسوسه و راهنمایی کند. استیون که تصمیم می گیرد شب به برج بازنگردد، خود را در حال شبگردی در ساحل زیر نور مهتاب تجسم می کند.}

مدِّ آب تعقیبم می کنه. از اینجا می تونم عبورش رو تماشا کنم. پس از راه پولبِگ  برگرد تا ساحلِ اونجا {پول بِگ نام جاده ای است که بالای دیوار جنوبی و در امتداد آن کشیده اند. نهایتاً استیون از صخره های دیوار جنوبیِ رودخانه بالا می رود و از جاده ای که روی دیوار ساخته شده به سمت غرب به شهر بر می گردد. از آن بالا می شود مدّ آب را تماشا کرد که از شرق به غرب به سمت دهانه رودخانه و شهر پیش می آید.} از روی جَگَن ها و جلبکهای پهن بالا رفت، بر تختی از تخته سنگ تکیه زد و عصای زبان گنجشکش را در شکافی بند کرد. لاشه ی ورم کرده ی سگی بر خزه های بادکنکی لمیده بود. دماغه ی قایقی مقابلش، مدفون در ماسه. لویی ویلو اسمِ نثرِ  گوتیِر رو گذاشته بود، Un coche ensable. {به فرانسه : دلیجان یا کالسکه ای به گل نشسته یا گیر کرده در ماسه. لویی ویلو : 1813-1883 ، خبرنگار فرانسوی و رهبر حزب اولترا مونتَن. حزب او با تلاشهایی که در قرن نوزدهم برای کاستن قدرت کلیسای رم در فرانسه می شد، مخالف بود.  ویلو به دشمنی با نهضت رمانتیزم شهرت داشت. رمانتیک ها خود ضد کلیسا بودند. گوتیِر : تئوفیل گوتیر: 1811-1872،  شاعر، منتقد و رمان نویس و رمانتیک پرحرارت فرانسوی که لحن و سبکی آشکارا لذت پرستانه داشت و مشرکانه اخلاق سنتی را زیر سوال می برد.  لویی ویلو مقاله ای نوشته بود با نام : "شاعر حقیقی پاریسی"  که بخشی از "طعم پاریس" به حساب می آمد. در آن مقاله ویلو به رمانتیک ها می تازد، بر این اساس که آنها اصلاً فرانسوی نیستند، چه رسد به آن که پاریسی باشند. ویلو به ویژه با گوتیر بد بود. به نظر او " گوتیر مثال بی نقصی از نوشتار بد به دست می دهد...عدم تناسب و تجانس!  مردان جوان باید از همه ی آن مبالغه هایی که به ساختار جمله منظره ی "دلیجان به گل نشسته" میدهد، اجتناب کنند..." استیون وقتی منظره ی قایق به ماسه نشسته را می بیند، یاد حرفهای لویی ویلو و دلیجان به گل نشسته می افتد.در فصل سوم استیون خود یک پروتئوس است که از میان جریاناتِ وهم آور گیتی می خواهد شکل و صورتی شخصی برای خود اختیار کند. او از آنجا به یاد کیفیت متطور و دگرگونی پذیر و پروتئوسیِ زبان می افتد: " این ماسه های سنگین زبون هستن که مد و باد اینجا تلنبار کرده ان." زبان هم مثل فرهنگ و نژاد و ملیت و خانواده، نوعی "ماده اولی" است که هنرمند باید در برابر زور و فشار آن پایداری کند تا شکل و صورت دلخواهش را به جهان تحمیل کند و جا بیاندازد. از نظر ویلو، گوتیر این جنگ را باخته است و دلیجان جملات و واژگان او در ماسه ی زبانِ مالوف و معروف مدفون شده است. ایده ی "به گل نشستن" به معنای گیر افتادن در عادات و روزمرگی باز هم در رمان تکرار می شود. در پایان فصل ناسیکا بلوم با تکه ای چوب در گِل کلماتی می نویسد و چوب راست در گل فرو می رود و همانطور می ماند: "آقای بلوم آهسته با چکمه اش نوشته ها را پاک کرد. ماسه چیز مایوس کننده ای است. هیچ چی توش رشد نمی کنه. همه چی توش محو میشه." در فصل یومائوس و پنلوپه، بلوم و همسرش هر یک دیگری را چوبی به گل نشسته تصور می کند که راه تحقق خوشبختی دیگری را بسته است.} این ماسه های سنگین مثل زبان {واژه} می مونه که مدّ وباد اینجا تلبار کرده ان. و اینها سنگهای بر هم توده شده ی معمارانِ مرده، پرورشگاه موشهای مکّار. {آفرینش های ادبی شعرا و نویسندگان در زمینه ی بیکران واژگانِ بی شکل ونپرداخته، به تخته سنگهای مدفون در ماسه تشبیه شده که خود حاصلی ندارد جز آنکه کُنام موذیان و مکاران شود.} اونجا طلا قایم کن. امتحان کن. یه مقدار داری. سنگها و ماسه ها.سنگین از گذشته ها. اسباب بازیهای عالیجناب لوت. مواظب باش ازش سیلی نخوری. من اون غولِ لعنتی بود که صخره های لعنتی رو غَلتوند، استخون ها به منزله ی سنگِ جای پا{برای عبور از دریا} فی فاو فوم. بوی خولِ ایلَندی به مَشام می لِسه.{استیون بجای آن که به سنگهای عظیم دیوار جنوبی به عنوان ثمرِ کار مهندسین قرن هجدهم فکر کند، تصویری رویایی از عالیجناب لوت و دیگر غولهای پیش از تاریخِ افسانه های ایرلند می بافد و به آن چیزهایی از شعرهای کودکانه و تصور خلاق خودش می افزاید. فرانک بادگِن در کتاب "جیمز جویس و آفرینش اولیس" گفتگویی را با جیمز جویس ضبط کرده است: " عالیجناب لوت و خانواده اش چه کسانی هستند؟، غولهایی که در ابتدای خلقت پستی و بلندی ها را خلق می کردند؟" جواب جویس : "بله، آنها حقیقتا غول بودند ولی از نظز قوه ی تولید مثل ضعیف بودند. فاسوُلت و فافنِر درآهنگ (داس رِینگولد) هم از نسل آنها هستند. بر اساس آهنگ آنها هم از نظر جنسی ضعیف بودند. عالیجناب لوت من بجای دندان سنگ و صخره در دهان دارد. به همین خاطر فصیح صحبت نمی کند." قسمتی از زبان اَلکن این غول( فی فاو فوم. بوی خولِ ایلَندی ها به مَشام می لِسه.) از یک شعر کودکانه اقتباس شده است : "فی فای فوُ فوم./ به دماغم میاد از انگلیسی ها بوی خون/ چه مرده شون، چه زنده شون/ می پزم من نون، از آردِ استخونشون" اما عالیجناب لوت استعداد نانوایی ندارد. او استخوان ها را به دریا می ریزد تا برای رد شدن از دریا جای پا درست کند. چنین استخوانهای بزرگی همانطور که پیشتر در این فصل گفته شد، استخوان های بر هم توده شده ی ماموت هستند نه انسان. گیفورد به ما می گوید که منبع الهام دیگری برای این که غول ها که دیوار جنوبی رود را ساخته اند، از داستانی می آید که طیّ آن پدیده ای طبیعی از سنگهای آتشفشانی در ساحل اوُلستِر در شمال ایرلند،  به دست غولی بنام فین مَک کول ساخته شده است که غول دیگری در اسکاتلند آزارش می داد و او تخته سنگها را به دریا ریخت تا جای پا درست کند، به اسکاتلند برود و حساب غول اسکاتلندی را برسد. در داستان اولیس عالیجناب لوت تخته سنگ ها را ازغرب به شرق در مسیر رود ریخته است، شاید برای آن که می خواهد حساب یک غول انگلیسی را برسد. داستان دیگری که می تواند منبع الهام جویس بوده باشد، داستان "لوگِ دراز دست" است که سنگ پرت می کرد و از جمله دلاوریهایش کشتن غول دیگری بنام "بالوُرِ شور چشم" بوده است.}