دوستانی که پیگیر ترجمه اولیس هستند می توانند متن پیوسته نیمه اول این فصل را بدون پاورقیها در اینجا بخوانند. تغییراتی هم در متن داده ام که مهمترین آن ترجمه جریان سیال ذهن به لحن فارسی محاوره ای است. اینکار میان زاویه دید سوم شخص و تک گویی های درونی استیون تفاوت ایجاد می کند و متنی خودمانی تر و باورپذیرتر خلق می کند.

 

 

فصل سوم

پروتِئوس[i]

 

چکیده سرود چهارم اودیسه هومر

در تناظر با فصل سوم اولیس جیمز جویس

 

چکیده ای که آقای سعید نفیسی در مقدمه هر سرودِ اودیسه ارائه کرده اند، بیش از حد خلاصه است و به عنوان مثال در سرود چهارم اودیسه هومر هیچ اشاره ای به ماجرای پروتِئوس نیست!

از این پس ملاک من برای چکیده سرودهایاودیسه هومرکه در تناظر با فصول اولیسِ جویس هستند، ترجمه ای است که خودم از لینک زیر کرده ام :

http://www.sparknotes.com/lit/odyssey/

در سرود سوم گفته شد که در پیلوس، تلماکوس و مِنتور(آتنا در صورت مبدّل)، شاهد جشن مذهبی باشکوهی بودند که در آن دوازده گاو برای پوسایدون خدای دریاها قربانی می شوند. با آنکه تلماکوس جرات و تجربه سخن گفتن در جمع را ندارد، مِنتوربه او دل می دهد تا به نِستور نزدیک شود و از پدرش اودیسه بپرسد. نستور از اودیسه بی خبر است. او نقل می کند که پس از سقوط تروا به دست یونانیان بین اَگامِمنون و مِنِلائوس جدایی افتاد. همان دو برادری که ماجراجویی یونانیان به قصد تروا را رهبری کرده بودند. منلائوس بلافاصله به قصد یونان بادبان می کشد و نستور هم با او میرود حال آنکه اگاممنون یک روز بیشتر می ماند تا باز برای خدایان قربانی کند. اودیسه هم با او می ماند و نستور دیگر خبری از او ندارد. نستور اضافه می کند که شنیده خواستگاران خانه شاهزاده را در ایتاکا اشغال کرده اند و آرزو می کند تلماکوس در دفاع از پدر همان شهرتی را پیدا کند که اُرِستیز، پسر اگاممنون در گرفتن انتقام پدرپیدا کرده است. تلماکوس از سرنوشت اگاممنون می پرسد و نستور توضیح می دهد که در غیاب اگاممنون، برادرش اِجیستوس، همسر وی کِلایتِمنِسترا را اغوا و با او ازدواج می کند و با تایید او به محض بازگشتِ اگاممنون از تروا او را می کشد. آنگاه اُرِستیز پسر اگاممنون از تبعید در آتن بازمی گردد و عمو و مادر هر دو را می کشد. نستور شجاعت او را برای تلماکوس مثالی قلمداد می کند. آنگاه پسر خود پیزیستراتوس را همراه تلماکوس می کند تا از راه زمینی به اسپارت بروند. آتنا در پیش دربار پیلوس از صورت منتور خارج و به عقابی تبدیل می شود و در پیلوس می ماند تا از کشتی و خدمه تلماکوس محافظت کند.

در سرود چهارم منلائوس پادشاه و همسر معروف او هلن که تروا به خاطر او ویران شده، ازدواج پسر و دخترشان را جشن گرفته اند. آنها با شادی از تلماکوس و پیزیستراتوس استقبال می کنند. آنها تلماکوس را از شباهتش به پدر به جا می آورند. در آن جشن شاه و ملکه تدبیرهای فراوان اودیسه در جنگ با تروا را دردمندانه به یاد می آورند. هلن ذکر می کند که چگونه اودیسه در لباس مبدل یک گدا نخستین بار به تروا وارد می شود. منلائوس داستان مشهور اسب تروا را تعریف می کند. شاهکاری استراتژیک که عاقبت باعث سقوط آن شهر می شود. روز بعد منلائوس داستان بازگشت خودش را تعریف می کند. او بیان می دارد که کشتی اش در سواحل مصر می شکند، ناچار می شود تا "پروتئوس" از ایزدان دریا را اسیر کند. پروتئوس پس از آنکه به صورتهای مختلف در می آید و نمی تواند از چنگال منلائوس بگریزد سر انجام تسلیم می شود و راه بازگشت به اسپارتا را به او می گوید و همچنین سرنوشت اگاممنون و آژاکس را نیز که در یونان زمین می میرند تعریف می کند. او همچنین از اودیسه خبر می دهد که هنوز زنده اما در اسارت ایزد بانویی به نام کالیپسو در جزیره اش است. با شنیدن این خبر  تلماکوس و همراهش باز می گردند تا به ایتاکا رجعت کنند.

در این فاصله خواستگاران از قصد سفر تلماکوس مطلع و همداستان می شوند تا در بازگشت او را به دام انداخته بکشند. جارچی به نام مِدون از نقشه آنها مطلع می شود و به پنلوپه گزارش می دهد. او از فکر آنکه پسر را هم چون شوهر از دست بدهد سخت پریشان می شود اما آتنا شبحی را به صورت خواهر پنلوپه، ایفتیما نزد او می فرستد تا دلداری اش دهد و به او بگوید که آتنا محافظ پسر است.

 

 

فصل سوم[ii] :

جنبه انکار ناپذیرِ اشیاء مرئی: دست کم این هست! اگر که بیشتر نباشه. فکر کردن با چشم هام.[iii]

اینجا هستم تا امضای همه ی چیزا رو بخونم، تخم ماهی ها، و جلبک ها، مَدِّ آب که داره پیش می آد،اون پوتینِ پوسیده.[iv] عن دماغ سبز، نقرۀآبی، زنگار: امضایی رنگین. حد و مرزِ دیافنه.[v] اما این رو هم اضافه می کنه که : دراجسام. پس می دونِست که جسم هستن پیش از  این که رنگین باشن. چجوری؟ باکوبیدن کلّه اش به اونا، یقیناً. تند نرو.[vi]

طاس بود و میلیونر maestro di color che sanno[vii]  حــدود دیافنه "در" اونا . چرا "در"؟ دیافنه، آدیافنه[viii]. اگه بتونی پنج انگشتت رو ازش  رد کنی، دروازه اس در غیر اینصورت، دَر. چشماتو ببند وببین.[ix]

استیون چشمهایش را بست تا صدای چِرِق چروقِ له شدن جلبکها و صدفها را زیر چکمه اش بشنود. به هرترتیب داری بین اینا راه می ری. دارم راه می رم. هر بار یک قدم. یک فاصله خیلی کوتاه از زمان در طیِّ  مواقعِ خیلی کوتاهِ مکان. پنج،شیش: همون Nacheinander[x]: دقیقاً. و این میشه جنبه ی انکار ناپذیرِ چیزای شنیداری. چشماتو باز کن. نه. یا عیسی![xi]

نکنه از رو یه صخره بیافتم که "بر پایه اش افراشته"، نکنه به طرز انکار ناپذیری در طیِّ یک Nebeneinander سقوط کنم! [xii]دارم تو تاریکی خوب پیش میرم.[xiii]

شمشیرِ چوب زبون گنجشکم از پهلوم آویزونه. [xiv]با تَهِش ضربه بزن: اونا {هم} می زنن.[xv] دو تا پاهام تو چکمه هاش، تهِ ساق های اونه. Nebeneinander [xvi]  صداش که محکمه: ساخته یچکّشِ «لوُس دِمیورگوُس ».[xvii]

آیا تو امتدادِ ساحلِ سندی مونت به درونِ ابدیت قدم می ذارم؟ چرق چروق،قرچ،قروچ. پولِ دریاییِ وحشی.[xviii] جناب معلم "دیزی" همّشو نو میشناسه.[xix]

 

{  +   /     +     /    +  } [xx]

نمیایی به سَندی مونت؟

مادلِین دِ مِر؟[xxi]

{  +  /  +  }  [xxii] [xxiii]

ببین، داره ریتم و آهنگ پیدا می کنه. دارم میشنوم.[xxiv] وزنِ چهار وَتَدیِ  مجموعِ محذوف، داره قدم رو می رِه، نه چهار نَعل می ره: دِلین دِمِر. [xxv]

{  +   /     +     /    +  } [xxvi]

نمیایی به سَندی مونت؟

مادلِین دِ مِر؟ [xxvii]

{  +  /  +  } [xxviii]

 

  حالاچشمهات رو بازکن. باشه. یه دقیقه. همه چیز غیب شده؟[xxix] نکنه چشم باز کنم و تا ابد توی آدیافنهی[xxx] سیاه باشم ! Basta.[xxxi] خواهم دید که می ببینم یا نه .[xxxii]

حالا نگاه کن. همیشه بوده بی اینکه تو باشی: و همیشه هم خواهد بود، جهانِ بی پایان.[xxxiii]

از خیابانِ "لیهیز تِراس"، با احتیاط، پله ها را پایین آمدند.[xxxiv]   Frauenzimmer[xxxv]: و سلّانه سلّانه از سراشیب ساحل پایین رفتند، پاهای پهنشان در شنِهای آبدار فرو می رفت. مثلِ من، مثلِ اَلگی [xxxvi]،تا برسن به مادرِ مقتدرمون[xxxvii]. شمارۀ یک کیف قابِلِگیش رو به سنگینی تاب میده، چترِ بزرگ اون یکی، شنِ ساحل رو سیخ می زنه. از "آزاد محله"، یه امروز رو بیرون زده ان.[xxxviii] خانمِ فلورانس مَک کِیب، بیوۀ مرحومِ مأسوف، پاک مک کیب، ساکن خیابان براید. یکی از خواهرهای انجمنِ مذهبیِ اونها بود که با ضرب و زور،  من رو جیغ کشون به زندگی آوُرد.[xxxix] خلقت از عدم. توی کیف چی داره ؟ یه جنین مرده و بندِ ناف آویزون که لای پارچه پشمیِ خون آلود قایم کرده. سیمِ پیوندِ همه با پیشینیان،   حلقه در حلقه، طنابِ به هم تابیده ی همه ی تنابندگان. این است حجّتِ اهلِ راز .خواهی که چون خدا شوی؟ در نافِ خود خیره شو. اَلو ! کینچ هستم .وصل کنید شهرِ عدن. اَلِف ، آلفا : هیچ ، هیچ ، یک .[xl]

همسر و یاورِ آدم کادمون : حوا، حوای عریان. ناف نداشت. ببین. یه شکم بی نقص، بزرگ و براومده  ، سپری از پوستِ  شق و رق، نه، کُپّه ای از گندمِ سفید، تابان و جاودان، از همیشه تا همیشه برقرار، زهدانِ عصیان. [xli]من هم تو تاریکیِ گناه تو رَحِم کاشته شدم،[xlii] ساخته شدم، آوُرده نشدم، به دست اون دو تا، اون مرد که صدای من و  چشمای من رو داره و شبحِ زنی با خاکستر تو نَفَسش، به هم چسبیدن و جدا شدن، طبق اراده اون جفت کننده عمل کردن. پیش از اعصار و قرون من رو اراده کرده بود و حالا یا هر زمانِ دیگری هم، نمی تونه منو "نااراده" کنه. تو دم و دستگاه اون یه Lex eterna {قانون ابدی} برقراره. [xliii]

پس آیا این همون جوهرِ ایزدیه که  پدر  و  پسر در اون همذات هستن؟ کجاست آریوس عزیز بیچاره تا با صغری و کبری جدل بکنه؟ [xliv]

 یک عمر با "هَمذا تَرا جَلا جُهودِ جوهری" در جدال و جنگ بود.

 اون بدعتگزارِ بزرگِ بد عاقبت! تو یه مستراح یونانی  نفسِ آخرش رو کشید: مرگی آسان. با کلاهِ مرصّعِ اسقفان و  عصا به دست، نشونده بر تختِش، نور چشمش رو بیوه گذاشته، با رِدایی شق و رق و ما تحتی لخته بسته.[xlv]

جریان هوا بر گِردش هیاهو می کرد.  هوایی گزنده و پر سوز. پیش میان ، موج ها. اسبهایِ سفیدِ دریا. نشخوارکنان، عِنانشون به دستِ تند باد، توسَنانِ مَنعَنان .[xlvi]

نباید نامه اش رو واسه روزنامه ها یادم بره. و بعدش؟  "کشتی" [xlvii]، دوازده و نیم. راستی، مث یک جوونِ خوبِ بی کَلّه اون پول رو راحت خرجش کن. آره، باید خرج کنم.

قدم هایش کند شد. {حالا رسیدم} این جا. می رَم خونه زن دایی سارا یا نه؟ صدایِ اون پدرِ همذاتِ من. این اواخر هیچ برادرِ هنرمندتون استیون رو دیده این؟ نه؟[xlviii] مطمئنین که با زن دایی اش "سالی" تو اِستراسبورگ تِراس نیست؟[xlix]  نمی تونه یه خرده بلندتر از این پرواز کنه، ها؟ [l] وَ، و، و، و به ما بگو استیون ،  دایی سای چطوره؟ آخ، عیسای گریان،من با چه موجوداتی وصلت کردم! اون دو تا پسره اون بالا تو انبار علوفه.[li] اون دفتردارِ مستِ کوتوله[lii] و داداشِ شیپورزنش. قایقرونهای های واقعا محترم! و اون والترِ لوچ با اون "قربان" گفتنش به باباش، هیچی هم نه! "قربان". بله، قربان. خیر، قربان. "عیسی گریه اش گرفت" : تعجبی هم نداره، والّا به خدا.[liii]

[liv]زنگ گوشخراش کلبه شون رو می زنم که همۀ پرده هاش رو کشیده ان: و صبر می کنم. منو با یکی از طلبکارها عوضی می گیرن و از کُنجِ  امن و عافیت براندازم می کنن.[lv]

  • استیونه، قربان.

  • بذار بیاد تو. بذار استیون بیاد تو .

چفت در کشیده می شه و والتر بهِم خوشامد می گه.

  • فکر کردیم یکی دیگه اس.

دایی ریچی تو تختواب پهنش، بین بالش ها و ملافه ها از بالای بر آمدگیِ زانوهاش، دستِ درشتش رو دراز می کنه. سینه اش رو تراشیده.  بالا تنش رو شسته.

  • سلام ، پسر خواهر.

تختۀ زیـردستی اش رو کنار می ذاره، پیش نویس صورت حسابهاش رو  روش مــی نویسه تا به نظرِ رئیس گاف و رئیس شاپلند تاندی برسونه.  رضایتنامه ها و  استعلام ها و یه برگه احضاریه و ارائه شهود[lvi] رو روش فهرست می کنه. قابی از چوب کهنۀ بلوط بالای سرِ طاسش: شعر « مرثیه » وایلد.[lvii]

 وزوزِ سوتِ غلط اندازش والتر رو بر می گردونه:

  • بله، قربان؟  

  • به مادر بگو ویسکی واسه ریچی و استیون .کجاس؟

  • کریسی رو حموم می کنه، قربان.

شریک تختخوابِ فسقلیِ بابایی. یه گولّه عشقه.[lviii]

  • نه، دایی ریچی.

  •  ریچی صِدام کن. ای لعنت به این عصا قورت دادگیِ تو. ویسکی نرمِت می کنه.

  • دایی ریچی، واقعاً ....

  • بشین وگرنه به نام ِقانون می زنم لِه و لَورده ات می کنم.

والتر بیخود با اون چشای چپش دنبال یه صندلی می گرده.

  • چیزی نداره که روش بشینه قربان. 

  • بُشکه، جا نیس که بذاردش. برو اون مبل « چیپِن دِیل » ما رو بیار.[lix]

  • یک لقمه چیزی می خوری ؟ ما اینجا اون چِسان فِسان لعنتی شما رو نداریم. ماهیِ سرخ کرده با چربی گوشت؟ بی تعارف؟ چه بهتر . تو این خونه جز قرص کمر درد چیزی نداریم.

All 'erta !

چند خط از aria di sortita { سرودِ ورود } فِراندو رو سوت می زنه.[lx]

  • استیون، این بهترین قطعه ی کلّ اپراست . گوش کن.

    صدای سوتش دوباره بلند میشه، میزون و کوک، با زیر و بمهای ظریف و همراه با حمله های هوا، با مُشتش رو چنبرِ زانوهاش طبل می زنه.

    این باد لطیف تره.[lxi]

    کاشانه های رو به زوال، کاشانه ی من، اون و همه. به بچه های اشرافیِ مدرسۀ کلانگوز گفتی یه دایی داری که قاضیه و یکی  ژنرال ارتش. از اونها بیا بیرون استیون. زیبایی اونجا نیس. توی اون خندقِ راکـــدِ کتابخونۀ مارش هم نیس که تو اونجا پیشگویــی های رنگ و رو رفته یـوآخیم عباس رو مــی خوندی.[lxii]  پیشگویی درباره کی؟درباره اون رجّالۀ صد سرِ صحنِ کلیسا.[lxiii]  یک تن بیزار از همنوعانش، از دستشون به جنگلِ جنون گریخت، زیر نور ماه، با مویِ پریشون و تخمِ چشمها عین ستاره ها.[lxiv] اسب-آدمها، با سوراخِ بینی شکل اسب. صورت های بیضوی مثلِ اسب، تِمپل، باک مولیگان، روباه کَمپبل، چونه دراز ها. عباس، پدر روحانی، مدیرِ خشمگینِ کلیسا، کدوم  اهانت مغز هاشون و به آتیش کشید؟ پوف! [lxv]

     

    Descende , calve , ut ne amplius decalveris.  [lxvi]

    تاج گلی از مویِ جو گندمی روی اون سرِ آماده تکفیر، اونو ببین، انگار که منم که تا محراب پایین میرم ( descende { پایین بیا } )، ظرف نون متبرک رو به چنگ گرفته، با چشمهایی اژدها وَش.[lxvii] بیا پایین، کلّه کچل! یه دسته از همسراها، با طنینی تهدید آمیز، دور تا دور شاخ های قربانگاه، خُرناسه های لاتینِ کشیش نماها رو همراهی می کنن که با سری تراشیده و روغن زده، بی خاصیت و باد کرده از چربیِ مغزِ گندم در رِدای سفیدشون به کُندی و خرامان پیش میان.[lxviii] و شاید تو همین لحظه کشیشی  همین دور و بر {ظرف نان رو} روی دست بلند می کنه. درینگ درینگ !و دو تا خیابون اونطرفتر کشیش دیگه ای داره درِ صندوقچه {ظرف نان} رو قفل می کنه. درینگ درینگ ! و  توی یه "محرابِ مریم"، یه کشیش دیگه کل مراسم{عشای ربّانی} رو تنهایی اجرا می کنه. درینگ درینگ![lxix] پایین، بالا، جلو، عقب، دان اوکام به این چیزها فکر کرد، اون مجتهد شکست ناپذیر. صبح یه  روز مه آلود تو انگلیس، اون ذاتِ واحدِ وُروجک مُخِش رو غلغلک داد. ظرف نونش رو {که طی مراسم بر سر دست بالا برده بود}، پایین آورد و زانو زد و همزمان با زنگ دومش، زنگ اول رو در جناحِ کلیسا شنید ( {کشیش دیگری} ظرف نون خودش روبالا می بره ) و همونطور که بلند می شد،(و حالا من دارم بالا می برم ) دو تا زنگ اونا رو شنید.   ( داره  زانو می زنه ) دیریرینگ دارارانگ، صدای مرکّب دو تا زنگ.[lxx]

    پسرعمه استیون ، شما هیچوقت قدّیس نمی شین. جزیرۀ قدّیسا. شما بدجوری مقدس بودین، مگه نه؟ به درگاهِ مریم باکره استغاثه می کردین که دماغتون قرمز نباشه. تو خیابون سِرپِنتاین {هم} با شیطان راز و نیاز می کردین که اون بیوۀ چاق و چلۀ جلویی لباسش رو یه ذرّه بیشتر از کفِ خیسِ خیابون بکشه بالا.[lxxi]

     O si, certo! روحتو به اون قیمت بفروش، این کارو بکن، به قیمتِ اون کهنه پاره های رنگ شده که واسه قد و بالای یه زن شوهر دار به هم سنجاق شده ان. بیش از این با من بگو، باز هم بیشتر![lxxii] تو طبقۀ بالای تراموای هاوث،  تنها زیر بارون داد می زدی: زنهای لُخت! آره؟ اینو چی می گی؟

    چی رو دیگه چی می گم؟ پس واسه چه چیزِ دیگه خلق شده اَن؟[lxxiii]

    هر شب دو صفحه از هر کدوم از هفت کتاب می خوندی، آره؟[lxxiv] جوون بودم. تو آینه به خودت تعظیم کردی، سنگین و رنگین قدم پیش گذاشتی تا جواب هلهله ها و تشویق ها رو داده باشی، برخوردی گیرا و موثر. مرحبا به این احمق لعنتی! احسنت! هیچ کی ندید. به کسی نگو . می خواستی کتابهایی بنویسی که عنوانشون فقط یه حرف باشه. " ف " اش را خوندی؟ اِ آره، ولی " ک " رو ترجیح میدم. آره ، اما " و " حیرت آوره. اِ ، آره، " و ".[lxxv] یادت می آد که تجلّیاتِ ذهنیت رو روی برگه های بیضی شکل سبز رنگ نوشته بودی، بدجوری هم عمیق بود، تا اگه مُردی برای همۀ کتابخونه های بزرگ جهان، از جمله اسکندریه، بفرستن؟[lxxvi]

    قرار بود بعد از چند هزار سال، اونجا یکی اونها رو بخونه، پس از یک " ماهامان وانتارا" یکی مثِ پیکودِلامیراندولا.[lxxvii] آری، بسیار به نهنگ می ماند.[lxxviii]  وقتی آدم این اوراق عجیب رو از آدمی که مدت ها پیش مرده، می خونه آدم احساس می کنه که آدم با آدمی یکی شده که یه موقع ...[lxxix]

    شن ریزه های زیر پایش تمام شده بود.حالا دوباره چکمه هایش تَرَق و تروق کنان بر دَکَلی نمناک و پوسیده، صدفهای تیغی و ریگ هایی گام می زد که خِش و خِش می کردند. و اون {موج دریا} که  بر ریگ های بی شمار می کوبه، خرده چوبهایی که انگار از غربالِ کِرمهای کشتی گذشته اند، و اون ناوگان مغلوب.[lxxx]

    شن های کوبیده شده، بیمار و بلغمی مزاج، در انتظار تا آبِ به جا مانده از هر ضربِ پاشنه را بمَکَند و بــوی فاضلاب پس بِدهند.[lxxxi] دسته ای خزه دریاییِ فسفری زیر کپّه ای از مدفوعِ آدم خفه شده بود. با گامهایی محتاط از کنار آنها رد شد. یک بطری آبجو تا کمر در خمیرِ شن فرو رفته و خبردار ایستاده بود. مثل یک نگهبان: جزیرۀ تشنگیِ ترسناک.[lxxxii] تسمه های بشکه های شکسته بر لب دریا : بر زمین، تودۀ درهم و تیرۀ تورهای غلط انداز، و از آن دورتر، درهای پشتیِ خانه ها که ناشیانه و سرسری سفید شده اند و در ساحلِ بالادست ، بندِ رختی با دو پیراهنِ مصلوب. رینگسِند: آلاچیق های سکّاندارانِ آفتاب سوخته و دریانوردها. [lxxxiii]صدف های انسانی.[lxxxiv] ایستاد. راهِ خونۀ زن دایی سارا رو رد کردم. مگه نمی خوام برم اونجا؟ مثِ این که نمی خوام .کسی این دور و بر نیست. رو به شمال شرق و از روی شن های سفت تر به سوی کبوتر خان رفت.

  • Qui vous a mis dans cette fichue position?[lxxxv]

  • Cest le pigeon , Joseph...[lxxxvi]

    پاتریس واسه مرخصی سربازی اش خونه بود، با من تو کافۀ مَک ماهون با مَلَچ مُلوچ شیرِگرم سر می کشید.[lxxxvii]  پسر غازِ وحشی. کِوین ایگان از پاریس.[lxxxviii] 

         پدرم پرنده اس،[lxxxix] lait chaud[xc] شیرین رو با اون زبان تر و تازه صورتی با ملچ ملوچ لیس می زد، صورتِ تُپلِ خرگوشی. ملچ ملوچ، خرگوشک.[xci] امیدواره توی  gros lot  برنده بشه.[xcii] تو کتابای "میشله" دربارۀ فطرت زنها خونده بود.[xciii] اما باید کتاب ”la Vie de Jesus” اثر آقای لئو تاکسیل رو برام بفرسته. به دوستش امانت داده بود .[xciv]

  • C'est tordant, vous savez. Moi, je suis socialiste. Je ne crois pas en ا’existence de Dieu. Faut pas le dire a mon pere.

  •  Il croit?

  •  Mon pere, oui.[xcv]

Schluss .[xcvi] ملچ ملوچ لیس می زنه.

 

کلاهِ محلّه لاتَنی ام.[xcvii]  خدایا، ما باید مطابق شخصیتمون لباس بپوشیم. من دستکشِ آلبالویی می خوام.[xcviii] دانشجو بودی، مگه نه؟ دانشجوی چی بودی؟اسمِ لعنتی اش چی بود؟ فِی، شِی، زِی. ف. ش. ز.، می دونی که: فیزیک ، شیمی، زیست شناسی.[xcix]  آها . پا به پای سور چی هایی که آروغ می زدن، اندازه چهار پنی mou en civet می خوردی، دیگ های پر از گوشت در مصر.[c] به طبیعی ترین لحن فقط بگو : وقتــی پاریس بودم ، boulMich ، عادت داشتم...[ci]   آره ، عادت داشتی بلیت های باطل شده تو جیبت بذاری تا اگه احیاناً به اتهام قتل گرفتنت، بتونی ثابت کنی جایی غیر از محل وقوع قتل بودی.[cii]  عدالت . در شامگاه هفدهم فوریه 1904 زندانی به رویتِ دو شاهد رسید.[ciii] یه بابای دیگه این کار رو کرده: غیر از من. کلاه، کراوات، پالتو، دماغ. Lui, C’est moi  ـ [civ] به نظر میاد بهت خوش گذشته.[cv]

مغرورانه راه رفتن. سعی می کردی مثِ کی راه بری؟ بیخیال: مال باخته. با اون حوالۀ مامان، هشت شیلینگ، و اون درِ پستخونه که دربون  شَتَرَق به روت بست. دندون دردِ گرسنگی. Encore deux minutes [cvi] ساعت، نگاه کرد. پول لازم. Ferme [cvii]  سگ حمّال! بزن با تفنگ تیکّه پاره اش کن با گولّه های برنجی لت و پاره اش کن. تن لَش خونش رو بپاشون همه جا[cviii] طوری که نشدین؟ خب، خوبه. دست بدیم. دیدی منظورم چی بود؟ دیدی؟ اوه،مشکلی نیست. مردونه دست میدیم. همه اش همین، همه چی روبراهه.

قرار بود معجزه کنی. چی؟ مبلغ مذهبی {از ایرلند}در {خاک اصلی} اروپا به سبکِ کولومبانوسِ آتشین.[cix]

فیاکِر و اِسکُتوس تو بهشت روی چاپالِه تاشُو هاشون نشسته ان با لیوانهای گشادِ آبجو خوری که سرریز کرده و اون قاه قاهِ خنده ها و اَحسنت اَحسنت گفتن ها به لاتین.[cx]و[cxi]

توی نیوهِیوِن{Newhaven} چمدونتو روی اِسکله ی لیز و لجن گرفته می کشیدی و انگلیسی رو شکسته بسته حرف می زدی درحالیکه : مُزد حمّال، سه پِنِس.[cxii]  

Comment?[cxiii] چه چکمه های اَعیونی هم آوُردی، LeTutu، [cxiv]  پنج شماره پاره پوره از Pantalon Blanc et Culotte Rouge [cxv]، یک تلگراف فرانسوی آبی رنگ، کنجکاو شدی:

  • مادر در احتضار. بیا. پدر.

عمه ام معتقده تو باعث مرگ مادرت شدی. واسه همین اجازه نمیده.

                   پس حالا به سلامتی عمۀ مولیگان

                   تا بگم برات ازدلیل و علت آن

                   از نجابت و نزاکت  این عمّه هِه   

                   در اموراتِ خونوادۀ هَنیگان . [cxvi]

پاهایش ناگهان در ضرباهنگی غرور آمیز روی شیارهای ماسه ای در امتداد تخته سنگهای سفیدِ دیوارِ جنوبی به قدم رو در آمد.[cxvii] با غرور به آنها نگاه کرد، جمجمه های سنگی ماموتها، چیده شده بر هم. نور طلایی بر پهنه دریا، بر ماسه ها و بر سنگها. خورشید اونجاست، درختای لاغر و باریک، خونه های لیمویی.

پاریسِ سرد و مرطوب و هرزه به زحمت از خواب بیدار میشه. آفتابِ کم جونش توی اون خیابونای لیمویی اش. خمیرِ چرب و نرم مغزِ کلوچه، اِفسنطینِ سبزِ قورباغه ای با اون عطرِ اولِ صبحش که با هوا عشقبازی می کنه.[cxviii] بِلومو[cxix] از تخت خوابِ زنِ دوست پسرِ زنِ خودش بلند میشه. زن خونه دارِ سحر خیزِ لَچَک به سر زودتر بلند شده یه نعلبکی اسید استیک تو دستاشه. [cxx]

توی "رودو"،[cxxi] ایوُون و مادلِن[cxxii] خوشگلی های ریخته شده شون  رو تجدید می کنن، با دندونای طلا شوُسُونهای کِرِمدار گاز می زنن و دهنشون از شیره "فِلان برِتوُن" زرد شده.[cxxiii]  صورتهای مردهای پاریسی رد می شن. ارضا کننده های حسابی ارضا شده شون. دخترکُش های مو فرفری.[cxxiv]