کلاهِ محلّه لاتَنی ام. {کلاه محبوب دانشجوهای آوانگارد و ضدّ مُد در پاریس.برای توضیحات بیشتر در مورد کلاه استیون رجوع کنید به پاورقی های فصل اوّل}  خدایا، ما باید مطابق شخصیتمون لباس بپوشیم. من دستکش آلبالویی می خوام. {یادآوری دیالوگ باک مولیگان در فصل اول در حالیکه برای خروج از برج آماده می شد. رجوع کنید به پاورقی های فصل اول } دانشجو بودی، مگه نه؟ دانشجوی چی بودی؟اسم لعنتی اش چی بود؟ فِی، شِی، زِی. ف. ش. ز.، می دونی که: فیزیک ، شیمی، زیست شناسی. {این دروس را جیمز جویس در پاریس در دوره پیش نیاز یا مقدماتی رشته پزشکی تحصیل می کرد. ولی به دلیل فقر و خبر شدت گرفتن بیماری مادرش و همزمان عدم علاقه این مسیر را ادامه نداد. او در نوجوانی و پیش از عزیمت به پاریس برای پیگیری حرفه طبابت نمایشنامه ای نوشت با عنوان " حرفه درخشان". در این نمایشنامه او خود را در آینده ای تصویر می کند که پزشک حاذقی شده ولی به دلیل آن که هنر و ادبیات را ادامه نداده است از خود و زندگی اش راضی نیست و سرخورده و شکست خورده است.} آها . پا به پای سور چی هایی که آروغ می زدن، اندازه چهار پنی mou en civet می خوردی، دیگ های پر از گوشت در مصر. { mou en civet : نوعی سوپ ارزان قیمت.گفته شد که جویس در زمان اقامت در پاریس برای تحصیل پزشکی در مضیقه شدید مالی بود و در رستوران های پاریس غذای ارزان چهار پنسی سفارش می داد که سوپی بود که از جوشانده ریه احشام به دست می آمد و در حقیقت ارزان ترین غذای رستوران های پاریس بود. دیگ های پر از گوشت در مصر: در تورات آمده است که بنی اسرائیل پس از آنکه بدنبال موسی مصر را ترک کردند مدام غُر می زدند و ناله می کردند که : ما در مصر در کنار دیگهای پر از گوشت می نشستیم و نان داشتیم. به نظر می رسد علیرغم فقر و گرسنگی استیون با کنایه زندگی در پاریس را نماد تموّل و و تجدد و خوشبختی می داند و آن را با مصر مقایسه می کند و برای آن دلتنگی و ناله می کند! عکس این برداشت هم می تواند به همان اندازه درست باشد این شیوه دو پهلوی "خود را دست انداختن" از شاهکارهای سبک جویس و از برترین نمونه های صداقت در ادبیات است.}

به طبیعی ترین لحن فقط بگو: وقتــی که پاریس بودم ، boulMich ، عادت داشتم...  { بول میش : خلاصه شده و اصطلاح عامیانه ایست که در پاریس درباره ی "بولوار سَن میشل" به کار میرود که خیابانی است در ساحل غربی رودخانه ی سِن و مرکز کافه ها و زندگی بوهِمیایی برای دانشجویان پاریسی بود. آرتور سیمونز در کتابش از جوانان پر سرو صدا و سبُک مغزی صحبت میکند که به آبجو فروشی های بولوار سن میشل رفت و آمد داشته اند و نبوغشان را با فلسفه بافی در مورد کتاب هایی که نمیتوانستند بنویسند میفرسودند. استیون باز فخرفروشی خیالی خود به زندگی در پاریس را مسخره می کند.} آره ، عادت داشتی بلیت های باطل شده تو جیبت بذاری تا اگه احیاناً به اتهام قتل گرفتنت، بتونی ثابت کنی جایی غیر از محل وقوع قتل بودی. {شاید این هراس وسواس گونه اشاره ای باشد به دستگیری تصادفی جویس در زوریخ وقتی که در یک دعوای خیابانی سعی کرده بود میانجی گری کند!} عدالت . در شامگاه هفدهم فوریه 1904 زندانی به رویت دو شاهد رسید.  { در شب هفدهم فوریه... : روزنامه آیریش تایمز در روز جمعه نوزدهم فوریه 1904 نوشت : "اتهام قتل". دیروز در قرارگاه جنوبی پلیس آقای مک کارتی که به بازداشت برگردانده شده بود به قتل عامدانه ی همسرش ترزا متهم شد و اینکه به او در خانه شان حمله کرده است. دو شاهد به دادگاه فراخوانده شدند که نتوانستند او را شناسایی کنند در عوض آنها تاریخچه ی بلندی از دعواهای زن و شوهری آن دو دادند که به قتل قربانی در دهم فوریه منتهی شده بود. روزنامه آیریش تایمز ادامه میدهد : دکتر اوهِر از بیمارستان هالیز بیان داشت که متوفی را در حال اغما به آن بیمارستان آوردند و او در روز نهم فرزندش را سقط کرد و یک روز پس از آن درگذشت. مطالعات پس از مرگ آشکار ساخت که یک آبسه بر روی غشاهای مغز بوده است. امکان دارد که ضرب و شتم عامل این آبسه باشد. زندانی در جلسه بعدی دادگاهی شد. استیون تیتر اخبار و مطالب روزنامه ها درباره قتل و عدالت را به خاطر می آورد.} یه بابای دیگه این کار رو کرده: غیر از من. کلاه، کراوات، پالتو، دماغ. Lui, C’est moi  ـ { به فرانسه : من او هستم } به نظر میاد بهت خوش گذشته. {تکه هایی از ماجرای دستگیری و اتهام و ادلّه برای رهایی و حرفهای پلیس به خاطر استیون و جویس می رسد.}

مغرورانه راه رفتن. سعی می کردی مثِ کی راه بری؟ بیخیال: مال باخته. با اون حوالۀ مامان، هشت شیلینگ، با اون درِ پستخونه که دربون  شَتَرَق به روت بست. دندون دردِ گرسنگی. Encore deux minutes { به فرانسه : هنوز دو دقیقه مانده} ساعت، نگاه کرد. پول لازم. Ferme  { به فرانسه : بسته است} سگ حمّال! بزن با تفنگ تیکّه پاره اش کن با گولّه های برنجی لت و پاره اش کن. تن لَش خونش رو بپاشون همه جا{ماجرای بسته شدن در پستخانه به روی جویس در پاریس که سخت محتاج حواله پول مادر است، و چانه زدن با دربان زبان نفهم به انگلیسی و فرانسه شکسته و بسته حقیقی است} طوری که نشدین؟ خب، خوبه. دست بدیم. دیدی منظورم چی بود؟ دیدی؟ اوه،مشکلی نیست. مردونه دست میدیم. همه اش همین، همه چی روبراهه.

قرار بود معجزه کنی. چی؟ مبلغ مذهبی {از ایرلند}در {خاک اصلی} اروپا به سبک کولومبانوسِ آتشین. { کولومبانوس، فیاکِر و اِسکُتوس: سه نفر از معروف ترین مبلغان ایرلندی که به خاک اروپا رفتند. در مورد کولومبانوس به پاورقی های فصل دوم رجوع کنید. قدیس فیاکر در نیمه دوم قرن شانزده متولد شد و به فرانسه رفت جایی که حجره ی کوچک گوشه نشینی او بعدها به یک صومعه و آرامگاه تبدیل شد. به انجام معجزه شهرت داشت. جان اسکوتوس فقیهِ مطرحِ مَدرَسی به عنوان "مجتهد ظریف" شناخته میشد. جویس او را خصم بدنام توماس آکویناس میدانست درباره ی ریشه ایرلندی او بحث است زیرا انگلستان و اسکاتلند هم او را اهل آنجا میدانند.}