فرزند هنرهای خویشتن شو

تا همچو تو کس را پسر نباشد

 

وانگه که هنر یافتی، بشاید

گر جز هنرت خود پدر نباشد

ناصر خسرو

ظهر یک روز کاری در راه خانه و یا صبح یک روز تعطیل بی هدف در شهر گردش می کنید که ناگهان متوجه می شوید به نزدیکی خانه یکی از اقوام رسیده اید. به فکر می افتید سری به آنها بزنید ولی با تجسم معذب شدن آنها از دیدار سرزده شما، از نبود امکانات پذیرایی و سعی آنها در توجیه آن، با دیدن عموی خود در بستر بیماری و زن عمویی که عموزاده خردسال گریان و پر سر و صدای شما را حمام می کند، منصرف می شوید. در این داستان، شخصیت ها، پیرنگ، زاویه دید، گفتگوها، کنش داستانی همه در ذهن شماست. یک عنصر داستانی بیشتر وجود ندارد و آن ذهن است. در این داستان هیچ امر غیر عادی واقع نشده، هر آنچه رخ می دهد، می تواند برای همه ما رخ دهد و سخت در دسترس و آشناست اما در حقیقت هیچ امری واقع نشده است، هیچ چیزی رخ نداده است. ناظر از نظر گاه خود به یک هیچ نگاه می کند. پس چیست که این روایت را تا این اندازه باور پذیر می کند ؟آنچه باعث می شود قبولش کنیم آن است که در عالم واقع، در زندگی ما نیز چنین است: بیشتر امور واقع نمی شوند. اکثرا هیچ اتفاقی نمی افتد! رخدادی در کار نیست!

دو هزار و پانصد سال پیش از این کنفسیوس گفته بود : "هیچ داستان تازه ای برای گفتن نمانده است ، هر آنچه ارزش روایت کردن داشته، تاکنون روایت شده."

از آنجا که حکمت و عرفان مشرق زمین، ذهن را میمون بازیگوشی می داند که باید آن را ساکت کرد، تنها آن چیزی را لایق روایت می داند که عده ای باور کنند رخ داده است هر چند که افسانه باشد! اما آیا اگر جهان ذهن را معتبر و روایت پذیرفرض کنیم، داستان سنتی که بر شالوده رخدادهای واقعی یا فرضا واقعی استواراست، چیزی جز کفِ روی دیگ آش و قله کوه یخی توانند بود؟ به نظر می رسد کنفسیوس سخت اشتباه کرده است! آنچه تا کنون روایت شده در پیشِ ناگفته های جهان ذهن، از هیچ کمتر است.

گویا در این قرون از دید توده ها و اکثریتِ سنت نشین، "ای برادر تو همه اندیشه ای"، تعارفی و نغز گفتاری بیش نبوده است.

قرن بیستم، قرن استیلای ذهن است. به حق یا به ناحق چنین است. صحبت آن نیست که آزاد کردن آن میمون بازیگوش از قفس مارا خوشحال تر یا غمگین تر می کند. صحبت آن است که چنین شده و گریزی از آن نیست. در جهانی زندگی می کنیم که سخت متکثر است و پر از بازیچه برای میمون ذهن. د ر بیشتر مناطق دنیا که استطاعت آفرینش ادبیات دارد، دغدغه و تهدیدِ مرگِ فیزیکی از گرسنگی و حمله حیوانات یا قبیله دشمن یا قهر خدایان، دغدغه روزمره نیست.تمدن پیچیدگی می آفریند و پیچیدگی خوراک ذهن است. آنچه می توان بدست آورد، شهرت و پول و روابط است که چیزی جز واژگان و اعداد نیستند و آنچه می توان از دست داد شهرت،  پول و روابط است که چیزی جزواژگان و اعداد نیست. یک فرد عادی در این روزگار از طریق رسانه ها در طی یک روز با حجمی از عجایب و حکایات و اخبار و تصاویر روبرو می شود که مارکوپولو و ناصر خسرو و سعدی در یک عمر نشدند.در چنین آوردگاهی، ذهن است که جولان می دهد و داستان ذهن است که باید روایت شود. حکایتِ تهدید ها و دلخوری ها و دلخوشی های ناگفته ذهن و عجیب نیست که این حکایت به شرط اصالت و خبرگی در روایت، سخت آشنا و باور پذیر و پر طرفدارو همزمان بدیع تواند بود.

اگر جویس اولیس را نمی نوشت، کس دیگری شاهکار مشابهی خلق می کرد. قرن بیستم چنین محصولی را از قبل سفارش داده بود، همانطور که آسمانخراش هایش و ناو هایش و هواپیماهایش را سفارش داده بود.امااعجاز اولیس در آن است که بر خلاف عادت مالوف در ادبیات که به سنت و گذشته ارجاع می دهد، این یکی بر عکس عصر باستان و دنیای کلاسیک را بر پایه حال استوار می کند و به اکنون ارجاع می دهد. حال،اکنون، آن زمانِ سیالِ فرّار که به زعم عده ای وجود خارجی ندارد و در اندیشه گروهی تنها چیزی است که وجود دارد.

اودیسه هومر پس از خوانش اولیس، دیگر افسانه ای ازدلاوریهای جنگ سالارآواره یونانی نیست، بلکه شرحی است از شکستها و پیروزی های ذهنی و نادیده یک تن شهروند عادی دراین جهان بی تفاوت و دقیق ترین کالبد شکافیِ اکنونِ گاه قهرمانانه و اغلب ملالت بار او و اطرافیانش. گفته اند که اولیس را باید خواند تا اودیسه هومر را فهمید و درست گفته اند.

آنچه اغلب در آن راه خطا رفته اند، آن است که رمان اولیس اثری متکی به تکنیک و فرم تلقی شده. هرگز چنین نیست. اولیس از آنجا که داستان ناگفته ذهن را حکایت می کند، فرزند زمانه خود است، به دلیل آنکه ذهنِ پر هیاهو اگر نه درد، دست کم ویژگی مشترکِ مردمان این زمانه است، داستانی است  برای همه و به سبب آنکه به استعمار، مذهب و میهن پرستی، علم، جنگ، عشق، سکس و مرگ می پردازد، رمانی است واجب برای فلاسفه و روشنفکران و چون با گذشته در پیوند و توازن است، کاری است کلاسیک و سخت روانشناسانه  زیرا که پیچیدگی رابطه پدر و پسر را باز می تابد و سرانجام از آنجا که خواندنش اگر چه دشوار، بسیار لذت بخش است، به خوانندگان صبورش باید تبریک گفت.

نمی توان پیش بینی کرد که بر سر یک روح خلاق و هنرمند پس از خواندن اولیس چه خواهد آمد. بیشک سطح توقعش پس از به پایان بردن آن بسیار بالا خواهد رفت. دیگر هر نوشته ای را رمان و هر تصویر متحرکی را فیلم نخواهد نامید. برای اوهر متنی، مقاله و نقد نخواهد بود. مشکل پسند و سخت گیر خواهد شد. روایت سیال ذهن صادقانه و مصنوعی را از هم تمیز خواهد داد. برخورد با اولیس مثل برخورد ذغال با فشار و حرارت است. بر سر خلاقیتش چه خواهد آمد: یا اوج خواهد گرفت یا خاموش و خجل خواهد شد.

برای جهان فارسی زبان که یک قرن است بین لافِ گزاف و ناامیدی مطلق در نوسان است، اولیس می تواند چکّشِ ختمِ جلسه باشد. صادق هدایت ادبیات را به دو بخش تقسیم کرده بود، پیش از نگارش اولیس و پس از آن. دور از حقیقت نیست اگر بگوییم برای هر نویسنده و هنرمند، روزی که اولیس خوانده شود، دگر دیسی ناگزیرفرا خواهد رسید، دگردیسی که ادبیات فارسی به آن نیاز دارد و برایش آماده است.