همسر و یاورِ آدم کادمون : حوا، حوای عریان. ناف نداشت. ببین. شکمی بی نقص، بزرگ و برآمده  ، سپری از پوستِ  شق و رق، نه، کُپّه ای از گندمِ سپید، تابان و جاودان، از همیشه تا همیشه برقرار، زهدانِ عصیان. {کادمون: آدم ابوالبشر. پیروان  کابالا   یا قباله، از رازوران یهودی معتقدند که آدم خاکی را، آدم کادمون که آدم آسمانی است و از ذات خدا نشأت گرفته، ساخته است. این آدم کادمون تقریباً معادل دومیورگوس است و به نظر می رسد که پیروان  کابال  معتقدند که آدم آسمانی یا آدم که در بهشت بود انسان کاملی بود که هبوط نکرد بلکه آدم خاکی را ( که هبوط کرد ) ساخت . اما در ذهن استیون این دو  آدم  با یکدیگر عجین می شوند و از این رو به  همسر و یاور آدم کادمون  اشاره می کند ، در حالی که حوا ، حتی در مسلک کابال ، همسر آدم خاکی است.

 Heva, naked eve: استیون نام حوا را یکبار به صورت عبری و یکبار انگلیسی به کار می برد که ناچار، هر دو را همان "حوا" ترجمه کردم. حوا چون از رحمی زاده نشده، ناف هم ندارد.

 کُپّه ای از گندم سپید: اشاره به بند 2 از باب هفتم کتاب غزل غزل های سلیمان در  عهد عتیق: ناف تو آن کاسه گرد است که شراب ممزوج در آن کم نباشد و بر [ شکم ] تو توده گندم است که سوسن ها آن را در میان گرفته اند.

از همیشه تا همیشه برقرار:  تامس تراهرن ( 1637-1674 ) نویسنده و شاعر انگلیسی در آغاز وصف خیال های کودکانه دربارۀ بهشت نوشته است : دانۀ گندم تابان و جاودان بود که هرگز نباید دور شود و نه هرگز افشانده گردد . چنان دانستم که از همیشه تا همیشه بر قرار بود. ( قرن های تأمل ، قرن 3 ، بخش 3 ) عبارت « از همیشه تا همیشه برقرار » نیز در چند جای مزامیر داوود در عهد عتیق آمده است .

زهدان عصیان: شکم حوا نخست به گندم تشبیه می شود و گندم به روایتی آن گیاه گناه بود که آدم از آن خورد. استیون در این تعابیر، تعالیم کلیسا درباره زن را در ذهن دارد و در فصل نخست درباره "کشاله های ناپاک" زن که کشیشان آن را تدهین نمی کنند، فکر کرده است. درباره جسم زن که "نه به صورت خدا" آفریده شده فکر کرده است. ناپاکی کشاله زن در تورات در زمان فرزند آوری و حیض دیدن، مذکور است. از ترشحات بدن انسان که در تورات از آن نام برده می شود، از همه ناپاک تر حیض است. در آیین کاتولیکِ قرون وسطی همین مضامین زن ستیزانه و حوا گریزانه بارها تکرار می شود. در رمان قبلی جویس "چهره" هم چندان ملاطفتی هنگام ذکر زنان در میان نیست. جویس تا حدودی تحت تاثیر یا شاید صرفا تکرار کننده عقاید کلیسای کاتولیک ایرلند است که در میان کلیساهای اروپا از همه نسبت به جسم خاکی انسان فانی سخت گیر تر است. در رمان "چهره" استیون نهایتا تسلیم خواهش های جسم می شود اما ذهنش همچنان با تعالیم کاتولیک در ستیز است. در عالم واقع، جیمز جویس تا با نورا بارناکل ملاقات نکرده بود، جسم را با گناه قرین و عجین می دانست. در  ششم ژوئن سال 1904 در قراری که با او داشت، نورا با دست او را ارضاء کرد و جویس سخت وحشت زده شد. او تا آن زمان فاحشه ها و دختران سنگین و رنگین طبقه متوسط را شناخته بود اما نورا نه این بود و نه آن. او یک زن معمولی بود که با جویس مانند یک مرد معمولی رفتار کرده بود. این رفتار جوهری و بی پیرایه و غریزی نورا که هیچ شرم و احساس گناهی در آن نبود، این سادگی، اساس رابطه آن دو نفر شد. شرح این واقعه در مقاله لوییز مِناند در مجله نیویورکر آمده است که به زودی ترجمه آن را منتشر خواهم کرد.} من نیز در تاریکیِ گناه به زهدان شدم،{wombed in sin darkness I was too  این جمله عینا ترجمه آقای منوچهر بدیعی است و من هرچه فکر کردم زیباتر از آن نتوانستم ترجمه کنم.لطفا به رشته ظریف تداعی معانیِ "تاریکی" و "گناه" از فصل گذشته دقت بفرمایید.} ساخته شدم، آورده نشدم، به دست آندو، آن مرد که صدای من و  چشمانم را دارد و شبحِ زنی با خاکستر بر نَفَسش، به هم چسبیدند و جدا شدند، اراده آن جفت کننده را بر آوردند. پیش از اعصار و قرون مرا اراده کرده بود و اکنون یا هر زمانِ دیگری، نمی تواند مرا "نااراده" کند. نزد او یک Lex eterna {قانون ابدی} برقرار است. {ساخته شدم، آورده نشدم: made, not begotten: این فعل beget  در ترجمه های انگلیسی تورات مفهوم فنی به خصوصی دارد. نخست آن که متعدی است نه لازم. یعنی به معنی زاده شدن نیست . در سِفر پیدایش آمده است که : Adam begot Abel and Cane یعنی آدم هابیل و قابیل را آورد و همینطور در مورد نسل های بعدی تا نوح و ابراهیم و پسران آنها از این فعل استفاده می شود. مفهوم جنسی تولید مثل و فرزند آوری در این کلمه به حداقل ممکن رسیده است و در عین حال اشاره می کند که پدر و مادر صرفا به نیابت از خدا فرزند را "می آورند" ولی "نمی آفرینند". وقتی که استیون می گوید "ساخته شدم، آورده نشدم"، از یک نظر می توان گفت که تلویحا دارد با این نظریه کتاب مقدس لجاج می کند که انسان آفریده با واسطه خداست نه والدین.

 استیون که در حال تفکر درباره اصل و منشاء خود است، نخست فروتنانه به آغاز حقیرانه خود به عنوان موجودی خاکی و ماجرای به زهدان شدن و جیغ کشان از زهدان بیرون شدن فکر می کند. سپس با نوعی خود بزرگ بینی به منشاء معنوی خود توجه می کند که همانگونه که خدا تمام خلقت را از هیچ آفرید، اورا هم از هیچ و با اراده شخص خود آفریده است. این دوگانگی جالب توجه است : از سویی او موجود مادی پستی است که در تاریکی گناه به زندان شده و از سویی به اراده خالق پیش از همه قرون و اعصار وجود داشته است. در آیه اول سفر پیدایش گفته می شود که خدا آسمانها و زمین را آفرید. صحبتی از ماده پیش از آسمان و زمین در میان نیست ولی وقتی به قرن دوم میلادی می رسیم، عالمان الهیات مسیحی، سخت درگیر این بحث هستند که خدای آنها جهان را از هیچ آفرید و یا از یک ماده بدوی و اولیه. در آیه ای  از "دو مَکابی" که کتابی مربوط به قرن دوم میلادی است و کلیسای کاتولیک آن را معتبر می شمارد، خدا می گوید : " پسرم از تو می خواهم که بر آسمانها و زمین بنگری و هر آنچه که در آنهاست، و بیاندیشی که خدا آنها را از چیزهایی آفرید که نبودند و نوع بشر هم اینگونه آفریده شد." از هیچ آفریده شدن انسان از طرف دیگر با آفریده شدن انسان از خاک منافات دارد. علمای بعدی رنج بسیار کشیدند تا داستان آفرینش از گِل و خاک را با خلقت از عدم منطبق سازند به این ترتیب که روحِ عاقل و ابدیِ انسان را خدا به اراده خود و بی واسطه از عدم آفریده و جسم خاکی را از خاک، پس در حقیقت انسان خلقتی دو گانه دارد. توماس آکویناس که استیون بسیار به او علاقه مند است در مدخل الهیات توضیح می دهد که : " که روح انسانی را تنها خدا می تواند بی واسطه خلق کند." در سرود بیست و پنجم کتاب "برزخ" از "کمدی الهی"، شخصیت "استاتیوس"، روایتی ماده گرایانه از رشد نباتی و حیوانی جنین در ماههای ابتدایی در رحم مادر ارائه می کند و اینکه نهایتا با دخالت مستقیم خدا در این جسم اولیه مادی، روح ابدی دمیده می شود. استیون که از این دیدگاه سنتی مطّلع است، تمایزی آشکار بین حیات جسمانی و روحانی قائل می شود. پدر و مادرش در طی رابطه جنسی تنها بدن او را تولید کرده اند. بدنی که تنها شباهتش به پدرش، چشمها و صدای اوست. جفت گیری آنها اراده خالقی است که در سفر پیدایش به ازدیاد موالید فرمان می دهد. به این معنی استیون بر خلاف عیسی مسیح در مرام نامه نیقیه، "ساخته" شده و از عدم "آفریده" نشده است. پس از آن استیون سراغ وجه روحانی خود می رود که : "پیش از قرون و اعصار وجود داشته است و به نعمت قانون ابدی خداوند که وجودش از وجود خدا جدا نیست، خدایی که او را اراده کرده، خلق شده و آن خدا دیگر نمی تواند او را "نااراده" کند. He may not will me away or ever.  این استدلال شیطنت آمیز و کفرگویانه قدیمی که اگر قانونی لایزال وجود داشته باشد که خدا نتواند از آن تخطی کند، پس خدا قادر مطلق نیست، خود بزرگ بینیِ روحِ ابدیِ انسانی که مخلوق خداست را دو چندان می کند. سرگردانی میان جسم و روح و حقارت و عظمت در سراسر رمان ادامه پیدا می کند. آنجا که خود را نه "Godsbody فعال مایشاء" که " فعله سگ Dogsbody"  می بیند و آنجا هستی را روان به سوی هدفی بزرگ می بیند یا برعکس خدا را فریادی بی هدف در خیابان می پندارد یا خدا را قاتل مادرش فرض می کند و در فصول بعدی که شکسپیر را خدا و خالقی فرض می کند که از ناکامی های جنسی اش سرخورده شده، در تمام "این سو کشان و آن سو کشان" های روانیِ استیون، این نکته پنهان است که دو گانگی جسم و روح که مذهب یا مسیحیت به آن باور دارد، سخت فرساینده و بعید و گیج کننده است. تنها پس از ملاقات با بلوم است که مدلی هماهنگ و صلح آمیز پیش استیون گشوده می شود که این دو تجربه متضاد معنوی را با هم صلح می دهد. بلوم که به خدا باور ندارد، ذهن انسان را چون پدیده ای مادی توضیح می دهد که در جریان بی پایان زادن و ماندن و در گذشتنِ انسانها، خود چون حقیقتی ابدی و ازلی و مستمر جلوه می کند.}