رابین ویلیامز صحنه را ترک کرد.

هنر پیشه ای که بیش از هر چیز او را با لبخندی غمگین اما شیرین به یاد خواهم آورد. دریغ که در آخر، آن شیرینی تسلیم آن غم شد.

در نوجوانی با فیلم "خانم داوت فایر" او تلاش می کردم زبان یاد بگیرم. آن زمان هنوز ویدیوی وی اِچ اِس باب بود و من صدای فیلم را روی نوار کاست ضبط کرده بودم وبارها جلو عقب می زدم تا دوباره و دوباره بشنوم. فیلمی بود که تمام خانواده ام دوستش داشتند.

 بعد ها با عزیزانم فیلم پچ آدامز را تماشا کردیم. آن زمان دیگر سی دی وجود داشت. فیلمی بود که من عاشقش بودم و هر وقت از حرفه ام ناامید می شدم، می رفتم و آن را می دیدم. متن فیلم را سطر به سطر نوشتم. هنوز جملات گشایش فیلم یادم هست:

All life is coming home…..sword swallowers…all the restless souls of the earth, try to find a way home…like Dante poet put it “In the middle of my journey through life, I found myself in a dark forest, for I had lost the right path…”

در آن فیلم، پَچ دو بار به میل مقاومت ناپذیر خود کشی پیروز می شود : یکبار در ابتدای داستان و یکبار وقتی که عشقش خود کشی می کند و او سخت درگیر احساس گناه است.

پچ آدامز تسلیم نشد ولی رابین ویلیامز...

تازه دانستم که سالها با افسردگی شدید در ستیز بوده است.

گروهی فکر می کنند سخت ترین مبارزه یک هنر مند با فقرمالی یا شکست شغلی یا ناامیدی و غیره است. اینها کسانی هستند که  "شب تاریک و بیم موج و گرداب حائل" را ندیده اند و نمی شناسند.

هولناکترین و خونبارترین نبرد ها  در ضمیر آدمهای نازنینی در جریان است که با پوچی رویدادها، با شیمیِ بدن و مغز خود، با آن مِدیاتور ها و ترانسمیتر های عصبی، با حقیقتِ تلخ می جنگند که  یکسره و لجوجانه به آرامش و سکون، به ترکِ صحنه، ترکِ مهمانی، به استراحت و به خوابی شیرین نصیحت می کند و فرمان می دهد. و عجیب اینکه این آدمهای نازنین این نبرد شخصی را آنچنان فاتحانه و قهرمانانه می جنگند و در جریان نبرد چنان شاهکارهای شیرینی از عشق به زندگی و امید خلق می کنند که ما اصلا خبر نمی شویم نبردی در جریان بوده است، مگر آن روز که داسِ مرگ ساقه لجاجت و مبارزه جویی شان را درو می کند.

دوست داشتم رابین ویلیامز را مانند "اَندرو"، قهرمان فیلم "انسان دو قرنی"، دویست ساله و پیرِ پیر ببینم، اما او ترجیح داد یا شاید بهتر باشد بگویم مجبور شد صحنه را ترک کند.

ایرادی بر او وارد نیست. حق نداریم در موردش قضاوت کنیم. نمی دانیم و خبر نداریم که او در طول زندگی اش چند بارزیر کوبش بی امان گرزِ ناامیدی تاب آورده است. اگر برگردیم و فیلمهایش را دوباره بینیم، موضوع مرگ را در آنها پررنگ و جدی خواهیم یافت.

چکار کنم؟

منتظر چه  هستید؟

اینکه داستان را با جمله ای حکیمانه و امید بخش تمام کنم؟

باشد. تلاش خودم را می کنم. خود سری نمی کنم. فقط این را بگویم که زیر این گنبد کبود، هیچ مرگی غیر طبیعی نیست و اگر چیزی غیر طبیعی باشد، آن زندگی است. به عنوان یک پزشک، مرگ در اثر افسردگی برایم با مرگ در اثر سرطان فرق چندانی ندارد. مبارزه با هر دو، تا مرزِتوان، تحسین بر انگیز است.

خورشید را نمی توان از غروب و زمان را نمی توان از گذر باز داشت، "سوارِ عمر" را تنها می توان "عنان گسسته" تر دواند...

Thus, though we cannot make our sun

Stand still, yet we will make him run

 

 

Andrew Marvell 1621-1678