مدتها بود که مطلب ادبی غیر از آنچه به اولیس مربوط می شود نخوانده بودم. بسیار گرسنه و تشنه بودم. این دو روز با ولع خاصی مطلب خواندم. مصاحبه با نویسنده های مختلف. مارکز، فونتس، گینزبرگ...نقد ادبی و سینمایی...

همانطور که به آدم گرسنه غذا بیشتر می چسبد، گیرایی در مطالعه هم هنگام ولع بیشتر می شود.

چیزهایی دیدم که قبلا ندیده بودم.  عادات نویسنده ها و ادا و اطوار شان : مثلا یکی فقط روی کاغذ آبی می نویسد. مارکز حتما باید کاغذ 36 گرمی در ماشین تایپ برقی خودش می گذاشت و می نوشت...

و توضیح جالبی که مارکز در این مورد می دهد : همه اش برای طفره رفتن از نوشتن است.

گفته ترجیح می دهد تا ممکن است طفره برود و ننویسد. روزنامه بخواند، وسایل خانه را تعمیر کند...نوشتن سخت است.

اگر بخواهم مثال عوامانه بزنم، در فیلم ارباب حلقه ها وقتی فرودو حلقه را در دستش می کرد، وارد فضایی اثیری می شد، مثل زیر آب، تیره و طوفانی و پر تشویش...و آنگاه قدرتهایی پیدا می کرد...

و البته چشم سارون در این حال می توانست او را ببیند و جایش را پیدا کند...

وسوسه ای شیطانی که آدم را پیر و خسته می کند.  

وضعیت راحتی نیست. و نمی توان مدام در آن ماند و عواقبش سنگین است. مخصوصا وقتی که حقیقت نوشته شود. به قول گینزبرگ : " نوشتن رمانهای تخیلی و شرایط ساختگی مانند بازی کردن با چند بچه گربه است و حال آنکه حقیقت را نوشتن مثل عبور از خیابانی است که دو طرفش ببرها صف کشیده اند."

در باره ترسهای نویسنده ها خواندم که با به پایان بردن هر رمان تا رمان بعدی نگرانند مبادا ذوقشان بخشکد ودیگر نتوانند بنویسند.

درباره دولت آبادی خواندم که چقدر مرد است. مانده که بتواند بنویسد با آنکه استادی در آمریکا و سوئد به او پیشنهاد شده بود و اگر می پذیرفت، "کلیدر" زودتر ترجمه می شد و آن ترجمه بخت برنده شدن نوبل برایش به همراه داشت...درباره نقشش در فیلمنامه "گوزنها" و دزدیده شدن آن فیلم نامه از او، در حالی که خودش در زندان بود و پدرش در بیمارستان...

درباره نقشش در نخستین نسخه های فیلمنامه سربداران که البته آنچه اجرا شد نوشته او نبود.

 فیلمنامه "اتوبوس" را هم دزدیدند...

قیافه اش مثل عقاب است. تیزبین و لجوج و مغرور.

خیلی خواندم. واقعا گرسنه ام بود.