توجه:

 

 

 

1- لطفا در یاد داشت های قبلی در همین وبلاگ, مقدمه مترجم را مطالعه کنید.

 

 

 

2- بسیاری مطالب داخل کروشه به رنگ قرمز از پروژه جویس دانشگاه مونتانا 2011-2014 توسط جان هانت آورده و ترجمه شده است http://cas.umt.edu/english/joyce/index.php? chapter=telem&notes=1

 

 

 

در این پروژه عظیم علاوه بر توضیحات میتوانید تصاویر مربوط به موضوع اعم از اشیا و اماکن و آثار هنری را مشاهده کنید.

 

 

 

سایر موارد حاصل تحقیق و یا نظر شخصی مترجم است. قسمتی از پاورقی های ترجمه آقای منوچهر بدیعی از "دگر دیسی رمان" در فصل سوم استفاده شده که در متن با نام خود ایشان ذکر گردیده است.

 

 

 

3-استفاده از مطالب به شرط ذکر نام مترجم(ایمان فانی) و ذکر لینک وبلاگ آزاد است.

 

 

 

4-توصیه میشود یکبار متن بدون توضیحات داخل کروشه (به رنگ قرمز) و یکبار با توضیحات خوانده شود.

 

 

 

5-در یادداشتهای بعدی ترجمه به مرور کامل خواهد شد پس به طور دوره ای مطالب وبلاگ را چک کنید

 

 

 

 

 

 

ادامه...

 

 

اینجا هستم تا امضای همه چیز ها را بخوانم، تخم ماهی ها، و جلبک ها، مَدِّ آب که پیش می آید، آن پوتین پوسیده را. {امضای همه چیزها : در سال 1622 عالِمِ الهیاتِ لوتِرانِ آلمانی، یاکوب بومه، کتابی انتشار داد به نام De Signatura Rerum   "درباره امضای اشیاء". او در جوانی شهود عرفانی را تجربه کرده بود، از جمله وقتی که در سال 1600 دید که پرتو نوری در بشقابی فلزی افتاده و در آن زیبایی همه جهان را باز شناخت. او معتقد بود که خداوند همچون هنرمندی، همه آفریده های خود را امضا کرده است و به جا آوردن و شناخت آن امضا در پدیده ها از ضروریات ایمان واقعی است. این در تقابل با آرای کلیسا است که آیات طبیعت در مقایسه با آیات کتاب مقدس در مرتبه دوم اهمیت قرار دارند. این ته مزه نو افلاطونی در نوشته های بومه باعث شد علمای لوتران با او مخالفت کنند...در فاصله پایان فصل قبل و آغاز این فصل، استیون به ساحل دریا آمده و بی هدف قدم می زند و امضای خدا را در اشیای ساحلی جستجو می کند. بر اساس جداول جزر و مد در روز 16 ژوئن،  مدّ دریا در ساعت 1 بعد از ظهر کامل می شود و در این فصل بر اساس شِمای گیلبرت ساعت 11 است بنابراین مد در حال پیش آمدن است.} عن دماغ سبز، نقرۀآبی، زنگار: امضایی رنگین. حد و مرزِ دیافنه. { دیافنه : به معنی شفافیت و قابلیت عبور دادن نور در زبان فنّی ارسطو است- نشانه ها یا امضای رنگین: گیفورد گفته این اشاره ای است به نظرات بِرکلی، اسقف و فیلسوف ایرلندی که معتقد بود ما نه اشیاء بلکه صرفا نشانه های رنگین آنها را می بینیم.} اما این را هم اضافه می کند که : دراجسام. پس می دانست که جسم هستند پیش از آنکه رنگین باشند. چگونه؟ باکوبیدن کلّه اش به آنها، یقیناً. تند نرو. {سخن از ارسطو و دو رساله اوست: "درباره نفس" و "درباره حس و محسوس". در آن جا ارسطو بیان می دارد که رنگ و درجه شفافیت از ویژگی های ذاتی اجسام هستند و رنگ نتیجه درجه مقاومت اشیاء در برابر عبور نور است. سپس این سوال برای استیون پیش می آید که قبل از صحبت درباره رنگ و شفافیت، ارسطو چگونه پذیرفته بود که اشیاء اصلا وجود خارجی دارند؟ و در اینجا استدلال ساموئل جانسون در برابر اسقف بِرکلیِ منکرِ وجودِ خارجیِ اشیاء به یادش می آید : برکلی به جانسون گفته بود چطور استدلال مرا رد می کنی؟ و جانسون محکم پایش را به تخته سنگی کوبیده بود و به این ترتیب می خواست اثبات کند که جهان خارج حقیقتا وجود دارد. استیون هم با خود فکر می کند که ارسطو پیشانی اش "کلّه اش" را به اشیاء کوبیده، کنایه از آن که سخت در مورد آنها فکر کرده است.}

طاس بود و میلیونر maestro di color che sanno  { به معنی: "استاد آنان که می دانند": دانته در کمدی الهی، در کتاب اول (دوزخ) در اَعراف به ارواح بلند مرتبه ای بر می خورد که گناهی ندارند اما چون پیش از مسیح زیسته اند و به آیین مشرکان مرده اند، نجات نیافته اند و به بهشت نرفته اند ولی به سبب شرافت و بی گناهی عذابی نمی بینند جز دوری از بارگاه خدا. در آن میان ارسطو است و البته ویرژیل، راهنمای دانته در این سفر. دانته در آنجا ارسطو را به نام "استاد آنان که می دانند"، وصف کرده است. در قرون وسطی، ارسطو را طاس و ثروتمند می دانستند. شاید تصور صحنه کوبیده شدن طاقچه پیشانی ارسطو به اشیاء استیون را به یاد طاس بودن او انداخته باشد. سیر تداعی معانی در طول روایت سیلان ذهن بسیار جالب توجه است. بهترین نظیر آن در ادبیات فارسی، شاید مثنوی معنوی باشد که فکر کردن به موضوعی، مولوی را به یاد داستان دیگری می اندازد و مثنوی همینطور بی وقفه پیش می رود.} حــدود دیافنه "در" آنها . چرا "در"؟ دیافنه، آدیافنه {شفــاف،کدِر}. اگربتوانی پنج انگشت را از آن رد کنی، دروازه است در غیر اینصورت، در است. چشمانت راببند وببین.{ جان هانت معتقد است که منظور آن است که وقتی بینایی به افتراق در و دروازه کمک نمی کند، لامسه به کمک می آید. منوچهر بدیعی در این مورد نوشته است : تقلید طنز آمیزی است از طرز تعریف واژه ها در « قاموس زبان انگلیسی » اثر ساموئل جانسون که در ذیل مدخل « در » نوشته است : «در برای خانه به کار می رود و دروازه برای شهرها و ساختمان های عمومی مگر در هنگام بکار بردن اختیارات شاعری . »}

استیون چشمهایش را بست تا صدای چرق چروقِ له شدن جلبکها و صدفها را زیر چکمه اش بشنود. به هرترتیب داری میان اینها راه می روی. دارم راه می روم. هر بار یک قدم. یک فاصله خیلی کوتاه از زمان در طیِّ  مواقعِ خیلی کوتاهِ مکان. پنج،شش: همان Nacheinander {یکی پس از دیگری} : دقیقاً. و این جنبه انکار ناپذیر چیزهای شنیداری است. چشمهایت را باز کن. نه. یا عیسی!  { A very short space of time through very  short times of space     آقای منوچهر بدیعی این عبارت را اینطور ترجمه کرده اند : "از میان گاه های بسیار کوتاهِ جای به جایِ بسیار کوتاهِ گاه". سپس گفته اند که:  "این عبارت در نظر اول به شطحیات بیشتر می ماند تا حتی به « جریان سیال ذهن » قالب شارحان هیچ اشاره ای به آن نکرده اند و سپس توضیح داده اند که یکی از آنان ( میچل مورس ) می نویسد که این عبارت اگر هم معنایی داشته بر من مخفی است اما از لحاظ درهم پیچیده بودن و قرینه داشتن و به خود بازگشتن به علامت بی نهایت ( ∞ ) شبیه است . استیون اکنون زمانی را که برای برداشتن هرگام صرف می کند با اندازه گیری مکان ( فاصله مکانی دوگام ) و مکانی را که طی می کند با اندازه گیری زمان ( فاصله زمان دو گام ) تعیین می کند . اما بعید نیست که این عبارت اشاره ای باشد به پیوستگی اندازه گیری زمان و مکان با یکدیگر که یکی از تبعات نظریۀ نسبیت است . این پیوستگی را با مفهوم جاگاه نمایش می دهند که در ابتدا به آن « بعد چهارم » می گفتند . البته اینشتین نظریۀ نسبیت را در سال 1905 ( یک سال پس از سال وقایع « اولیس » ) منتشر کرد اما با توجه به اینکه جویس نوشتن اولیس را در 1914 آغاز کرده است اشاره به آن در « اولیس » بعید نیست هرچند که در 1904 نظریۀ نسبیت انتشار نیافته بود ( از این گونه اشاره ها به اموری که بعد از سال 1904 رخ داده است در چند مورد دیگر نیز در اولیس دیده می شود . ) از طرف دیگر می توان گفت که نطفۀ مفهوم « جاگاه » قبل از انتشار نظریۀ نسبیت نیز به صورت غیر علمی در اذهان و افواه وجود داشته است ." به نظر من حتی قبل از همه این توضیحات مفید، نمی توان آن عبارت را در ردیف شطحیات محسوب کرد، زیرا time  در زبان انگلیسی، گاهی "موقع مکانی" معنا می دهد و به همین دلیل در قسمت دوم عبارت من آن را "موقع" معنا کرده ام و space  نیز گاه "مدت معین" و فاصله کوتاه زمانی معنا می دهد و در کل این عبارت به وضوح به جدایی ناپذیری مفهوم حرکت از زمان اشاره می کند، همانطور که خود آقای بدیعی شرح داده اند.}  

نکند از روی صخره ای بیافتم که سوسکها پایه اش را پوک کرده اند، نکند به طرز انکار ناپذیری در طیِّ یک Nebeneinander {  به معنای همزمانی  یا هم مکانی–کنایه از تصادم اشیاء و تصریح در وجود داشتن آنها } سقوط کنم! دارم در تاریکی خوب پیش میروم. {استیون به ماهیت گامها که "یکی پس از دیگری و در توالی زمان" با چشمِ بسته برداشته می شوند فکر می کند. بعد به طرزی کنایه آمیز یادش می آید که قلباً منکر وجود اشیاء نیست و می داند که با بستن چشم اشیاء نابود نمی شوند و ممکن است بیافتد و بدنش با صخره ها "همزمان و هم مکان" شود و به این ترتیب نظریه ارسطو به نحوی انکار ناپذیر بر او ثابت شود، همانطور که جانسون با کوفتن پایش به صخره آن را ثابت کرد. این دو واژه آلمانی Nacheinander ( یکی پس از دیگری ) ... Nebeneinander ( در کنار همدیگر/هم مکانی و همزمانی )، در مقاله ای از گوتهولد اِفرائیم لِسینگ ( 1729 -1781 ) نمایشنامه نویس و منتقد آلمانی آمده است . این مقاله "لائوکون" نام دارد و درباره محدودیت های نقاشی و شعر است. لسینگ در نظریۀ هنری خود آورده است که فرق شعر از یکسو و نقاشی و مجسمه سازی از سوی دیگر در این است که شعر به امور و موضوع هایی می پردازد که « یکی پس از دیگری » ( در زمان ) می آیند و نقاشی و مجسمه سازی به چیزهای می پردازد که «در کنار همدیگر» (در مکان) قرار دارند. زمان مفهومی است که از توالی امور حاصل می شود یعنی از اینکه امور « یکی پس از دیگری » حادث می گردند مکان مفهومی است که از هم جواری اشیاء حاصل می شود یعنی از اینکه اشیاء « در کنار همدیگر » باشند...در مورد "صخره ای که سوسکها پایه اش را پوک می کنند"، اشاره به جملات شکسپیر در مورد کاخ اِلسینور در تراژدی هملت (فصل اول) را به یاد بیاورید.}