توجه:

 

1- لطفا در یاد داشت های قبلی در همین وبلاگ, مقدمه مترجم را مطالعه کنید.

 

2- بسیاری مطالب داخل کروشه به رنگ قرمز از پروژه جویس دانشگاه مونتانا 2011-2014 توسط جان هانت آورده و ترجمه شده است http://cas.umt.edu/english/joyce/index.php? chapter=telem&notes=1

 

در این پروژه عظیم علاوه بر توضیحات میتوانید تصاویر مربوط به موضوع اعم از اشیا و اماکن و آثار هنری را مشاهده کنید.

 

سایر موارد حاصل تحقیق و یا نظر شخصی مترجم است. قسمتی از پاورقی های ترجمه آقای منوچهر بدیعی از "دگر دیسی رمان" در فصل سوم  استفاده شده که در متن با نام  خود ایشان ذکر گردیده است.

 

3-استفاده از مطالب به شرط ذکر نام مترجم(ایمان فانی) و ذکر لینک وبلاگ آزاد است.

 

4-توصیه میشود یکبار متن بدون توضیحات داخل کروشه (به رنگ قرمز) و یکبار با توضیحات خوانده شود.

 

5-در یادداشتهای بعدی ترجمه به مرور کامل خواهد شد پس به طور دوره ای مطالب وبلاگ را چک کنید

 

 

 

 

فصل سوم :

{جریان سیال ذهن استیون}

جنبه انکار ناپذیرِ اشیاء مرئی: حداقل این هست! اگربیشترنباشد. اندیشیدن با چشم هایم. {The ineluctable modality of the visible  : ریشه لاتین این واژه که مفهوم فرار و گریز را در بر دارد، نشانگر آن است که استیون تلاش کرده یا می کند که از واقعیتِ مرئیات بگریزد. در پایان نخستین پاراگراف او با خود فکر می کند : "چشمانت را ببند و ببین". آرزو می کند کاش جایگزینی برای بینایی جسمانی وجود می داشت. نوعی بینش معنوی که با مسدود کردن حواس مادی حاصل می شود. نزدیک به پایان پاراگراف بعدی در حالی که چشمانش بسته است با خود فکر می کند: "آیا در امتداد ساحل سَندی مونت به جاودانگی  قدم می گذارم؟" استیون پیش از این آزمایش کودکانه می داند که از واقعیتِ مَرئیات گریزی نیست. در فصل قبلی او تلاش کرده که از تاریخ بگریزد و به این نتیجه می رسد که آن وقایع "زاییده خیال" نیستند. در فصل "سیلا و چَریبدیس، شکسپیر از دیدِ او تلاش می کند از شر واقعیات دردناک زندگی جنسی اش خلاص شود اما در می یابد که آنها هم "گریز ناپذیر و انکار ناپذیر" هستند. در مقدمه این فصل به تلاش بی فایده پروتئوس اشاره شد که سعی می کند به اشکال مختلف در آید تا از چنگ مِنلائوس بگریزد تا مجبور نباشد آینده را پیش گویی کند. در ساحل دریا نیروی خیال استیون به اشکال مختلف در می آید تا بتواند فرار کند. در طول این فصل ذهن استیون به همه اشکال در می آید و نسخه های بی پایانی از خود را تصور می کند، حماقتهای گذشته و آرزوی شادی های آینده. دلسوزی برای ضعف هایش و مهر ورزی به نقاط قوتش، به رسمیت شناختن اثر دیگران بر او، سر باز زدن از قبول اثر پذیری دیگران، مشترکات با حیوانات و میل به مرگ. اما متن، "انکار نا پذیری و گریز ناپذیری " را یکسره منفی تلقی نمی کند.  با گفتن این که : " دست کم این هست! اگر بیشتر نباشد"، او به بینایی جسمانی به عنوان سنگ بنایی دکارتی برای شروعِ ادراک، رسمیت می دهد. گیفورد معتقد است جملات آغازین فصل از رساله "درباره حس و محسوس"  ارسطو است. استیون در برابرِ عقایدِ  تجربی ارسطو، ایده های آرمانی و عرفانی یاکوب بوئِمه و جرج بِرکلی را قرار می دهد. بر اساس عقاید آنها افکاری که از دیدن حاصل می شود، بر خلاف نظر ارسطو، اطلاعاتی نیست که درباره اشیاء به دست می آید بلکه بینشی است معنوی، هر چند ماده گرایی ارسطویی، حرف آخر را می زند. وقتی استیون چشمانش را باز می کند، می بیند که موفق نشده با چشم بستن دنیا را نابود کند و با خودش فکر می کند : "حالا ببین، ابدیت بدون تو، همیشه چنین خواهد بود، جهان بی پایان."

(نقل از جان هانت 2014 - پروژه جویس)

 منوچهر بدیعی درباره این فصل نوشته است : " در این بخش « پروتئوس » تمثیلی از طبیعت است که اگر محکم آن را نگاه دارند ، یعنی از راه علم با آن روبرو شوند ، به پرسش ها پاسخ می دهد . قرینۀ عرفانی این نظریه ، رأی یاکوب بومه است که می گوید خداوند نشانۀ خود را بر همۀ چیزها نهاده است ، استیون با خود می گوید : « به اینجا آمده ام تا نشانه های همه چیزها را بخوانم » ." منوچهر بدیعی همچنین به تناظر این فصل با آرای مسیحیت اشاره می کند :

"بخش 3 اولیس نشانه هایی از « وسوسۀ مسیح » دارد که در باب چهارم ( بندهای 1-11 ) انجیل متی و باب چهارم ( بندهای 1-13 ) انجیل لوقا، تفصیل آن آمده است . عیسی پیش از آنکه به پیغمبری مبعوث گردد « به دست روح به بیابان برده شد تا ابلیس او را تجربه نماید » ، چهل شبانه روز در بیابان روزه داشت تا ابلیس بر او ظاهر گشت و چندین سخن، محضِ امتحان به او گفت و سرانجام او را « به کوهی بسیار بلند برد و همۀ ممالک جهان و جلال آنها را بدو نشان داده به وی گفت اگر افتاده مرا سجده کنی همانا این همه را به تو بخشم . آنگاه عیسی وی را گفت دور شو ای شیطان زیرا مکتوب است که خداوند خدای خود را سجده کن و او را فقط عبادت نما . » در بخش 2 اولیس دیدیم که استیون با وسوسۀ پول درگیر بود و ناچار بود ابتدا آن را از دل خود دور کند ، اکنون وسوسۀ قدرت سیاسی در دل او راه یافته است ، به عبارت روشن تر ، دستیابی به قدرت از راه خشونت ذهن او را مشغول داشته است . در بخش 2 استیون با خود می اندیشد : « من صدای ویران شدن همۀ فضا را می شنوم ، شیشه های شکسته و بنای فرو ریخته و زمان ، این آخرین شرارۀ تیره گون . » که تصویری است از ثمرۀ بمب گذاری فنیان ها ی تند رو.  در بخش 3 این اندیشه پرورانده می شود و حتی استیون در عالم خیال به فکر آدمکشی می افتد ، کشتن دربان پستخانه که در را به روی او بسته است : « با یک تقۀ دیگر بدنش را تکه تکه و خونین و مالین کن تا تکه های بدن مرد و همۀ دکمه های برنجیش روی دیوارها پخش شود . » شیطان نیز به صورت کوین ایگان ظاهر می شود ، استیون کوین ایگان را دو سال پیش در پاریس دیده است ، حتی سیگار ایگان شبیه بمب است : « موشکِ آبی بین انگشتان سخت می سوزد و شفاف می سوزد . » موضوع خشونت سیاسی در پایان بخش 15 [ سیرسه ] بار دیگر به میان می آید و این بار به راستی کار ، کار شیطان است."  منوچهر بدیعی در باره عبارت آغازین این فصل (که آن را "وَجهِ محتومِ مبصَرات" ترجمه کرده است، از قول گیفورد و دیگر شارحان توضیح می دهد که : " ارسطو در آن رساله (درباره حس و محسوس)، بین دیدن از یکسو و شنیدن و چشیدن از سوی دیگر فرق می گذارد . در هنگام دیدن ، مادۀ چیزی که دیده می شود در شکل یا رنگ تصویری که به چشم می آید وجود ندارد و چشم نمی تواند هیچ تغییری در رنگ یا شکل آن بدهد و از این لحاظ آنچه مبصر است ( آنچه به بینائی می رسد ) فقط یک « وجه » تغییر ناپذیر « محتوم » دارد . اما ، به عقیدۀ ارسطو ، در هنگام شنیدن و چشیدن ، صوت و مزه مخلوطی از ماده و صورت است . در هنگام شنیدن، گوش خود در مادۀ چیزی که می شنود مشارکت می کند ( و می تواند آن را تغییر دهد ) اما چشم نمی تواند چنین کند . پس آنچه مسموع است ( به گوش می رسد ) وجه تغییر ناپذیر محتوم ندارد . این تفسیر گیفورد ، هرچند ممکن است با نظریۀ ارسطو در رسالۀ « دربارۀ حس و محسوس » وفق داشته باشد اما ارسطو در رسالۀ ((دربـاره نفس)) می گوید : و « به طور کلی ، دربارۀ هر حسی ، این نکته را باید دریافت که احساس، پذیرندۀ صور حسی بدون ماده آنها است . » ( « دربارۀ نفس » اثر ارسطو ، انتشارات حکمت ، چاپ دوم ، پائیز 1366 ، ص 170 ) و استیونز در بند بعدی همین فصل از "وجه محتوم مسموعات"  سخن می گوید و از این لحاظ بین چیزهای مبصر و مسموع فرقی نمی گذارد و ظاهراً هر دو را « محتوم » می داند . بنابراین احتمال می رود استیون فقط با به یاد آوردن رسالۀ « دربارۀ نفس » ارسطو این عبارت ها را در ذهن خود می گوید نه رسالۀ « دربارۀ حس و محسوس » . « تیندال » می نویسد : « واقعیتی که ظاهر می شود مرکب است از صور مرئی و مسموع که محتوم اما موقت هستند . صورت مرئی ، که به چشم می رسد ، مکان یا nebeneinander     

 [ چیزهایی در کنار یکدیگر ] است . صورت مسموع ، که به گوش می رسد ، زمان یا nacheinander [ چیزی پس از دیگری ] است . و در حاشیه با اشاره به  « تعارض بین گوش و چشم » که در رمان بعدی جویس یعنی « شب زنده داری فینگنها » ادامه می یابد ، خواننده را متوجه می سازد که در نخستین سطرهای این قسمت نوعی مقایسه بین شنیدن و دیدن صورت گرفته است . یکی دیگر از شارحان « اولیس » ( ج . میچل مورس در کتاب « هارت ـ هیمن ») معتقد است که این عبارت هرچند که در نظر اول چنین می نماید که معنای دقیقی دارد اما در واقع چنین نیست بلکه می توان گفت نظریۀ شناخت افلاطون و بارکلی نیز در این عبارت خلاصه شده است ".}