به نام خدا

نجات غریق

 

 

حسن یازده سالش بود که تصمیم گرفت نجات غریق بشود. و البته برای این تصمیمش دلایل خوبی داشت ؛ اول اینکه حسن عاشق آدم ها بود یا بگوییم عاشق انسانیت. شعر " آی آدمهای" نیما را خوانده بود و از یک جایی هم شنیده بود، هر کس یک نفر را نجات بدهد مثل این است که همه بشریت را نجات داده.

پیش خودش فکر می‌کرد "در زندگی یک نجات غریق دست کم یکبار این فرصت دست می‌دهد که کسی را از مرگ حتمی نجات بدهی" و همین کافی بود.

یکی از سرگرمی‌هایش این بود که در این مورد به فکر فرو برود:

معمولا یک روز آفتابی تابستان را تصور می‌کرد که آسوده خاطر مشغول قدم زدن در ساحل است. ناگهان از داخل آب صدای داد و فریاد می‌شنود . کمی دور تر دختری در حال غرق شدن است.حسن معطل نمی‌کند.مثل یک حرفه‌ای به آب می‌زند و در عرض چند دقیقه دختر را روی شنهای ساحل می‌کشاند و در آن لحظه سرنوشت ساز چشمش در چشم دختر می‌افتد و همان یک نگاه کافی است تا حسن بفهمد که در حقیقت این دختر است که نجات غریق او شده و به این ترتیب پس از مدتی با هم ازدواج می‌کنند...

اما حسن خیالباف نیست. او می‌داند که راههای دیگری هم برای نجات انسانها وجود دارد مثلا به طبابت هم فکر کرده. خیلی خوب می‌داند که در پزشکی هم این امکان وجود دارد که جان دختری را نجات بدهی و بعد با او ازدواج کنی.

اما پزشکی چند تا ایراد دارد:

اول اینکه تصور غالب این است که باید زیاد درس خواند تا دکتر شد.

دوم اینکه به اندازه دراز کشیدن در آفتاب و منتظر شدن دلپذیر و الهام بخش نیست.

و اما مهمتر از همه اینکه حسن بارها شنیده بود که دکترها گاهی به جای نجات آدمها آنها را بدتر مریض می‌‌کنند یا حتی می‌کشند. تا جایی که حسن می داند این قضیه خیلی هم استثنایی نیست. تاریخ و ادبیات و البته قصه‌های همسایه ها پر است از دکترهای که به این ترتیب از خودشان یک احمق ساخته‌اند و اگر یک چیز باشد که حسن از آن متنفّر است این است که از خودش یک احمق بسازد.

بهتر است یک آدم معمولی باشی تا یک قهرمان احمق و احتمال پیش آمدن این مشکل در مورد نجات غریقی خیلی کمتر است.

بنابراین فقط می ماند این که حسن شنا بلد نیست.

به جاهای مختلف سر می زند تا بهترین استخر و بهترین مربی را پیدا کند. کسی که اصولی و علمی شنا کردن را یاد بدهد و بالاخره این کس را پیدا می کند.

کسی که با کار کردن زیر نظر او خواهد توانست گواهی نجات غریقی بگیرد.

دنبال این نیست که در مسابقات شنا یا واتر پلو شرکت کند زیرا علاقه‌ای به رقابت ندارد. اگر هم داشت با توجه به هیکل نحیفش بعید بود در این زمینه خیلی موفق باشد.

اوّلین جلسه آموزش شنا برایش فراموش شدنی نیست :

 

اول از همه اینکه حسن از بقیه بچه ها در رختکن یاد گرفت که چطور مایواش را روی شورتش بپوشد و بعد شورتش را از زیر آن در بیاورد و به این ترتیب بدون نیاز به حوله یا پرده به طرز نجیبانه‌ای لباس عوض کند.

به شعبده بازی شباهت داشت !

حسن با خودش فکر می کند "وقتی برای یک کار ساده مثل لباس عوض کردن چنین شگّردهای ظریف حرفه‌ای وجود داره خود شنا باید چی باشه !"

 بچه ها با مایو ها و دمپایی‌های رنگ و وارنگ پس از فرو کردن پا در حوضچه کلر تلق تولوق کنان به سمت محوطه استخر راه می افتند.

به محض اینکه از رختکن مرطوب پا بیرون می گذارند باد خنکی میوزد و کمی توی دل حسن خالی می شود. به خصوص که بوی تند کلر به مشامش می رسد و سطح مواج آب استخر را هم می بیند. تکه ابر بزرگی هم که به نظر می رسد به آسمان بالای استخر دوخته شده کار را بدتر می کند طوری که حسن به خودش که می‌آید می‌بیند تمام پوست تن خودش و رفقایش مثل غاز پر کنده دون دون شده. 

از دور مردی را می بینند که خیلی ساکت کنار استخر ایستاده و دارد تماشایشان می کند.

 چند تا بچه توی آب مشغول طی کردن عرض استخر هستند.

نزدیکتر که می شوند حسن حدس می زند که این مرد باید همان مربی معروف باشد.:

مردی با قد متوسط که یک تی‌شرت و شلوارک سفید به تن دارد و سوت سیاهی از گردنش آویزان است. خیلی با تجربه به نظر می رسد شاید چون به طرز با شکوهی آفتاب سوخته است. پاهایش خیلی عضلانی هستند ولی قوزکهای باریکی دارد که ناگهان به دو کف پای پهن شبیه پای قورباغه ختم می‌شوند.

چشمهایش زیر سایه عمیق حدقه از آفتاب در امانند با این وجود اخمی در ابرو دارد. بینی‌اش راست و مستقیم از بین چشمهایش پایین می‌آید و به یک پشت لب وسیع و تراشیده ختم می شود.

دسته غازهای پر کنده به هم نزدیکتر می شوند شاید از سرما و شاید از اینکه میترسند تنها از این جلوتر بروند.

به ده قدمی‌اش که می رسند مربی رویش را به بچه‌های توی آب می کند و ناگهان سوت را به دهان می‌بردو اگرمویی بود که سیخ نشده بود حالا دیگر راست می‌ایستد.

بچه‌های داخل آب که انگار معنی این سوت را خوب می دانند به سرعت از نردبانها بالا می روند و شلپ شلپ کنان به طرف رختکن میدوند.تکه ابر مهربان هنوز بالای سرشان است و نسیم تابستانی خنکی می وزد. حسن برای یک لحطه آرزو میکند کاش یکی از پسر‌هایی بود که حالا دیگر به رختکن رسیده‌اند.

_کسی از شما از قبل شنا بلده؟

نا غافل دستی از کنار حسن به هوا شلیک می شود و حسن به خودش می‌آید

_کجا شنا یاد گرفتی؟

_پسر کنار دست حسن کمی من من میکند:

_از بابام.

_کرال سینه، پروانه، قورباغه؟

_نه...همین طوری... یه کمی بلدم.

مربی نفس عمیقی میکشد و سلانه سلانه از لبه سیمانی به سمت حاشیه چمن کاری شده میرود. جایی که یک سطل و یک اردک زرد پلاستیکی روی چمن ها افتاده.

دسته غازها بی‌اختیار دنبالش میرود.

_قراره که من‌، به شماها شنا یاد بدم.

_کسی هست که بدونه اصلا شنا کردن یعنی چی؟

کسی حرفی نمیزند.

شاید بهتر باشه اول ببینیم چه چیزی شنا کردن نیست تا بعد بفهمیم شنا چیه و چه جوری میشه یادش گرفت.

مربی بلافاصله سطل سفید جلوی پایش را بر می دارد و دستش را توی آن می کند و آخرین چیزی را که بچه ها انتظارش را می توانند داشته باشند از آن در می آورد: یک قورباغه!

_قورباغه ها شناگر‌های خوبی هستند درسته؟

این را می‌گوید و به بچه ها لبخند می زند:

_حالا ببینیم اگر من این قورباغه رو توی آب بذارم چکار می‌کنه. بیاین بچه ها لب استخر تماشا کنین.

قورباغه از پنجه پر زور مربی که آزاد می شود به اندازه کسری از ثانیه اوضاع و احوال را بررسی می کند و بعد به سرعت می‌رود کف استخر و چند لحظه دیگر به راحتی قابل دیدن نیست.

 بعضی از بچه ها لب استخر خم شده‌اند و بعضی دیگر همانطور هاج و واج  ایستاده‌اند.

_بچه ها چه اشکالی توی شنا‌کردن این قورباغه وجود داشت ها؟ 

همه گیج شده‌اند.

_از همین حالا تا آخر عمرتون این رو یاد بگیرید که ......... شنا کردن...با غواصی فرق داره. در شنا کردن هدف ما اینه که... روی آب... بمونیم نه اینکه  مثل قورباغه یا ماهی بریم زیر آّب. شمایی که اونجا ایستادی (و اشاره کرد به یکی از پسرها که عینک غواصی بزرگی زده بود)، به عینک غواصی هم نیازی نداریم.

تعدادی از بچه‌ها با شنیدن این مقدمه روشنگرانه با نگاههای  تحسین آمیز به سمت هم برگشتند.

بعد مربی بلافاصله به سمت اردک زرد پلاستیکی رفت و روی آب شنا‌ورش کرد . اردک باچشمهای گردش  به طرز ابلهانه‌ای به بچه‌ها زل زده بود و با آب استخر جا‌به‌جا می شد و البته زیر آب نرفت.

_به من بگید شنا کردن این اردک چه اشکالی داره؟ مگه نه اینکه روی آب مونده؟

و بعد دوباره با لبخند ، طوری که انگار چیزی را می‌داند که دیگران نمی‌دانند،ادامه داد :

_در شنا کردن هدف ما اینه که ...زنده روی آب بمونیم. تنها مشکل اردک اینه که زنده نیست درسته؟ چوب هم روی آب میمونه ولی زنده نیست. پس خیلی چیزها هست که باید یاد بگیریم قبل از اینکه بتونیم شنا کنیم.از همه مهمتر اینه که بفهمیم چه چیزی شنا کردن نیست تا بعد ببینیم شنا کردن چی هست. نه قورباغه، نه ماهی، نه سگ آبی هیچ‌کدوم به معنای فنی کلمه شنا نمی‌کنند .

در واقع میشه گفت شنا کردن یه هنره، مختص به آدما که با آموزش دیدن و تمرین میشه یادش گرفت .

بقیه جلسه اول صرف این شد که چطور زنده، روی آب بمانند.

اینجا بود که حسن فهمید بیشتر به مکتب قورباغه تمایل دارد و برای روی آب ماندن تنها راهی که به نظرش می‌رسید، روش اردک بود.

در تمام مدت هوای گرم تابستان با نسیم خنکی تلطیف می‌شد.ابر مهربان هم وظیفه شناسانه سایبانشان شده بود.

حسن نمی‌توانست از فکر قورباغه و اردک بیرون بیاید. به محض اینکه به عقب یا جلو دراز می‌کشید و پاهایش را از کف استخر جدا می‌کرد، مثل یک گونی قلوه سنگ پایین می‌رفت و آب میخورد. بعد مجبور می‌شد با عجله صاف بایستد، حسابی سرفه کند، چشمهایش را بمالد، و از اول شروع کند

حتی بعد از کلاس و در تمام طول هفته حسن به قورباغه و اردک فکر میکرد. تصویر این موجود سبز رنگ که به خیال خودش خوب شنا میکرد و آن موجود زرد پلاستیکی که در کمال حماقت روی آب تکان میخورد، مرتب بزرگ و بزرگتر شد. شاید آب سرد و بوی کلر هم در نگرانی او تاثیر داشت ولی اصل موضوع چیز دیگری بود؛

حسن حتی از خفه شدن در آب آنقدر نمی‌ترسید که از احمق به نظر رسیدن.

قورباغه و اردک اسطوره‌های حماقت بودند.

به تدریج موجودات دیگری هم به فهرست احمقترین‌های شنا اضافه شدند از جمله پشه‌های آبی،مارماهی‌ها، دلفین‌ها کوسه‌هاو خرسها‌ی قطبی.

یکروز مانده به جلسه دوم، حسن باغ وحش کاملی از آبزیهای شناگرنما داشت.

وضعیت بیش از حد تصور ترسناک بود.

حسن سعی کرد منطقی باشد؛ تا همین یک هفته پیش همه این موجودات به نظرش شنا‌گرها‌ی لایقی بودند ولی حالا طور دیگری فکر میکرد؛

حتی در بهترین حالت هیچ تضمینی نبود که شنا کردنش در آینده به یکی از این دلقکها شباهت پیدا نکند.

نجات غریق شدن دیگر آن دورنمای هیجان‌انگیز قبلی نبود. تصورش را بکنید قورباغه‌ای که تلاش می کند  شاهزاده خانم را روی آب نگه دارد و در همان حال، تند‌و‌تند پای قورباغه می‌زند تا زیر آب نرود...

سرتان را درد نیاورم، حسن دیگر  کلاس شنا نرفت. نه اینکه تصمیم گرفته باشد دکتر بشود. مشکلات نجات غریقی چیزی به محسنات طبابت اضافه نمی‌کرد.

به مرور قانع شد بهتر است وکیل بشود به خصوص که هنوز خودش را مخاطب شعر" آی آدمها " می‌دانست.

سالها گذشت و حسن وکیل شد و از آنجایی که همیشه مراقب بود در یک موقعیت حماقت آمیز قرار نگیرد، این شانس را پیدا کرد که با یکی از موکلینش ازدواج کند.

به ندرت پیش ‌آمد که خانواده‌اش را کنار دریا ببرد. با این همه،اسم پسرش را در کلاس شنا نوشت و حتی در این وظیفه شناسی پدرانه تا آنجا پیش رفت که به پسرش یاد داد چطور بدون حوله و رختکن به طرز نجیبانه‌ای مایو بپوشد ولی به دلیلی که فقط خودش میدانست، هرگز از قورباغه و اردک حرفی نزد.