خلاصه فصل دوم-نستور

مطابق عادت مالوف و معهود چکیده ای از هر فصل در پایان آن ارائه می کنم.

 خلاصه ای که می خوانید ترجمه وحید مواجی است از:

SparkNotes Editors. “SparkNote on Ulysses.” SparkNotes.com. SparkNotes LLC. 2003.

من چند جا در تلفظ نامها، تعبیرات ، و توضیحات تغییر داده ام و اشتباهاتی را اصلاح کرده ام تا با ترجمه خودم و سیاستهای نامگذاری در آن که توضیح داده شده، هماهنگ باشد.

 

 

استیون در حال تدریس در کلاس تاریخ درباره پیروزی ژنرال پیروس است. کلاس خیلی نظم و ترتیب ندارد. او از دانش آموزان معنای پیروس را سوال می کند و پسری به نام آرمسترانگ حدس می زند که "پیروس" یک اِسکله است. استیون با او مخالفت نمی کند و در دنبال آن می گوید که اسکله، یک پل ناتمام است. داستان با جریان سیال ذهن استیون بارها قطع می شود. استیون خودش را تصور می کند که بعداً چاپلوسانه این لطیفه را برای خوشایند هینز تعریف می کند. متفکر درباره قتل پیروس و سزار، استیون به جبر و ناگزیری فلسفی برخی وقایع تاریخی می اندیشد.-ایا تاریخ به آن شکل که ما می شناسیم، به سرانجام رسیدن تنها حالت ممکنِ سلسله وقایع است یا یکی از حالات بیشمار آن می باشد؟

استیون بحث کلاس را به سمت شعر "لیسیداس" از میلتون می برد و همچنان به تفکر درباره سوالات خودش درباره تاریخ ادامه می دهد، سوالاتی که هنگام خواندن ارسطو در کتابخانه پاریس به آنها فکر کرده است. تصویری از شعر میلتون، استیون را به تفکر درباره تاثیر خدا روی همه آدمیان وا می دارد. استیون به خطوط یک معمای پیش پا افتاده فکر می کند وسپس تصمیم می گیرد به دانش آموزان که دارند وسائلشان را جمع می کنند تا به زمین بازیِ هاکی بروند، معمای خودش را بگوید. استیون در تنهایی به معمای حل نشدنی و مضحک خودش درباره "روباهی که مادر بزرگش را زیر یک بوته به خاک می سپارد"، می خندد. معمایی که نشان از ادامه عذاب وجدان او نسبت به مادرش دارد.

دانش آموزان کلاس را ترک می کنند به غیر از سارجنت که به کمک در درس حساب نیاز دارد. استیون به سارجنتِ زشت نگاه می کند و عشق مادر سارجنت نسبت به فرزند را در ذهن می آورد. استیون به ضعف او فکر می کند و کمکش می کند تا مسائل را حل کند. در آن هنگام به یاد لطیفه باک می افتد که می گفت "استیون به روش جبری تئوری خود در مورد هملت را اثبات می کند". با فکر دوباره به Amor Matris  یا عشق مادر، استیون خودش را به شکل کودکی به یاد می آورد که مانند سارجنت نحیف و بد ترکیب و در معرض پایمال شدن بوده است.سارجنت بیرون می رود تا به بازی هاکی بپیوندد. استیون هم به دنبالش بیرون می رود تا در دفتر کار آقای دیزی منتظر بماند، در حالیکه دیزی مدیر مدرسه در حال رفع و رجوع دعوای بچه ها بر سر بازی هاکی است. نمادی از جنگ و درگیری و فلسفه آن.

آقای دیزی دستمزد استیون را پرداخت می کند و قلّک مخصوص پس انداز سکه هایش را به رخ می کشد. دیزی برای استیون در مورد فواید پس انداز و مضار ولخرجی موعظه می کند. دیزی خاطر نشان می کند که بزرگترین افتخار یک انگلیسی این است که می تواند ادعا کند که هزینه هایش را خودش پرداخت کرده و هیچ بدهی ندارد. استیون قرضهای فراوان خودش به افراد مختلف را در ذهن جمع می زند.

دیزی معتقد است که استیون به دلیل نسبِ شمالی و پروتستان بودنِ دیزی، او را قبول ندارد. دیزی درباره ریشه ایرلندی اش بحث می کند. می گوید که شاهد تاریخ معاصر ایرلند بوده است و آدمی است با تجربه. در این میان استیون مدام مطالبی را در ذهن می آورد که نشان از ظلم و خیانت پروتستانهای شمال ایرلند در راه جلوگیری از استقلال ایرلند است. بسیاری از مطالب و اطلاعاتی که دیزی می دهد با اشتبا هات معمول یک پیرمرد حواس پرت، آمیخته است. دیزی سپس از استیون می خواهد که از نفوذش استفاده کند و نوشته ای از او را در روزنامه به چاپ برساند. در حالی که او تایپ کردن آن را به پایان می رساند، استیون نگاهی به تصاویر اسبهای مسابقه در دفتر کار او می اندازد و یاد یک شرط بندی خودش و دوست قدیمی اش کرانلی در یک مسابقه اسب دوانی می افتد.

استیون فریاد بچه ها را از زمین هاکی به خاطر گُلی می شنود. دیزی نوشته تکمیل شده اش را به استیون می دهد. نوشته خطرات تب برفکی احشام را گوشزد می کند و ادعا می کند که آن را می شود درمان نمود. دیزی در این مورد تا حدودی به تئوری توطئه معتقد است. همچنین به نظر می رسد که اوبازرگانان یهودی را به نابودی اقتصاد ملی انگلستان متهم می کند. استیون بحث می کند که بازاری ها همه مثل هم هستند و یهودی و غیر یهودی ندارد ولی دیزی اصرار دارد که یهودیان در حق "نور"  گناه کرده اند و به همین خاطر محکوم به سرگردانی اند.

    

استیون بورس بازانی را به خاطر می آورد که بیرون بازار بورس پاریس می ایستند. او دوباره با دیزی مخالفت می کند و می پرسد چه کسی هست که در حق نور گناه نکرده باشد. استیون تعریف دیزی از گذشته یهودیان را قبول ندارد و می گوید "تاریخ، کابوسی است که من می خواهم از آن بیدار شوم". به طور معنی داری، همان موقع که دیزی دارد از تاریخ به مثابه حرکت به سمت"هدف،Goal" تجلی خداوند حرف می زند، گلی در بازی هاکی به هدف می نشیند. استیون جواب می دهد که خدا همچون "فریادی در خیابان" همواره حاضر و ناظر و نه فقط یک هدف نهایی است. دیزی ابتدا بحث می کند که همه گناه کرده اند و سپس زنان را به خاطر آوردن گناه به این دنیا سرزنش می کند. او فهرستی از زنان خائن در طول تاریخ ردیف می کند که باعث نابودی و تباهی شده اند.

دیزی پیش بینی می کند که استیون مدت زیادی در شغل معلمی باقی نخواهد ماند. چرا که یک معلم بالفطره نیست. استیون می گوید که او بیشتر متعلم و یاد گیرنده است تا معلم. استیون با بازگشت به موضوع دیزی، خاتمه بحث را پیش می کشد. استیون سعی خواهد کرد که آن را در دو روزنامه به چاپ برساند. استیون از مدرسه بیرون می رود و به خوش خدمتی خودش نسبت به دیزی فکر می کند. دیزی به دنبال او می رود تا آخرین نیش و کنایه را به یهودی ها بزند-ایرلند تنها کشوری است که هرگز به آنان ظلم نکرده است چرا که آنها  را هرگز به ایرلند راه نداده اند". فصل با کنایه زیبایی از آفتاب که به پاداش این نکته سنجی دیزی بر شانه های او سکه های نور می پاشد، تمام می شود.