اولیس اثر جیمز جویس

ترجمه فارسی

ایمان فانی

فصل دوم- نِستور

پیشنهاد می شود ابتدا ترجمه فارسی متن کامل به همراه شرح و توضیح را در همین وبلاگ بخوانید. دانستن آن توضیحات ناگزیر و ضروری است.

{به پیروی از متن دانشگاه کلمبیا و سایر متون انگلیسی دانشگاهی، رنگ آبی را نشان جریان سیال ذهن یا همان تک گویی درونی استیون ددالوس قرار دادم. آنچه او با خود فکر می کند و بر زبان نمی آورد.}

 

- تو {بگو} کُوکران، کدوم شهر فرستاد دنبالش؟

- تارِنتوم آقا.

- آفرین. خب؟

- یه جنگ بود، آقا.

- خیلی خوبه. کجا بود؟

صورتِ بی پاسخِ پسر از پنجره بی خبر جواب را پرسید.

افسانه ای بود که دختران حافظه حکایت کرده بودند و با این وجود از جهتی همان بود که حافظه افسانه اش را ساخته بود. بنابراین تعبیری {بود} از بی طاقتی، {با صدایی از پَر زدن} آهسته و خفه بالهای افراط و زیاده خواهیِ {ویلیام} بلِیک. صدای ویرانی فضا را می شنوم، شیشه های شکسته و بناهای واژگون و واپسین شعله کبودِ زمان. و دیگر چه مانده برای ما؟

- اسمِ مکانش یادم رفته آقا. سال 279 قبل از میلاد.

استیون در حالیکه نیم نگاهی به اسم و تاریخ در کتاب شکافته و پاره می انداخت، گفت:

- آسکولوم.

- بله آقا و گفتِش: "یک پیروزی دیگر مثل این و کارِ ما تمام است".

عبارتی که جهان به خاطر سپرده بود. راحت طلبیِ ذهنِ کودن. از بالای تپه ای مشرف بر دشتی از نعش ها ولاشه ها، فرمانده ای، تکیه زده بر نیزه اش، به افسرانش خطاب می کند. هر فرمانده به هر افسر. آنها گوش می سپارند.

استیون گفت:

- تو، آرمسترانگ، عاقبتِ پیروس چی بود؟

- عاقبتِ پیروس آقا؟

کامین گفت:

- من میدونم، آقا. از من بپرسین آقا.

- صبر کن. تو، آرمسترانگ. چیزی در مورد پیروس میدونی؟

یک بسته برگه انجیر، بی دغدغه در کیف مدرسه آرمسترانگ جا خوش کرده بود. هر از گاهی بین نرمه انگشتانش تا می کردشان و به شیرینی قورتشان می داد. خرده ها به بافت لبهایش می چسبید. نَفسِ شیرین شده یک پسر.

آدمهای پولدار، مغرور از این که پسر بزرگشان در نیروی دریایی است. جاده ویکو، دالکی.

- پیروس آقا؟ پیروس، یه اسکله.

همه خندیدند. خنده ای سیاه و بلند و خبیثانه. آرمسترانگ، با نیمرخی خِنگ و خوشحال دور تا دور به همکلاسی هایش نگاه کرد.

تا یک لحظه دیگر بلندتر می خندند، از آسانگیری من و شهریه ای که پدرانشان می دهند، خبر دارند.

استیون با کتاب به شانه پسر زد و گفت:

- حالا به من بگو اِسکله چیه؟

آمسترانگ گفت:

- اسکله، آقا، یه چیزی توی آبه. یه جور پُل. اسکله کینگز تاون، آقا. بعضی ها دوباره خندیدند. خنده ای بی نشاط و با معنا. دو تایشان در نیمکت عقبی پچ پچ می کردند. بله. آنها می دانستند: هرگز یاد نگرفته بودند و بی گناه هم نبودند. همه آنها. با حسادت صورتهایشان را تماشا کرد : اِدیت، اِتِل، گِرتی، لیلی. امثال آنها: نفسهای آنها هم با چای و مربا شیرین شده بود، دستبندهاشان وقتی می جنبیدند، تیلیک تیلیک می کرد.

استیون گفت:

- اسکله کینگزتاون، بله. یک پُلِ ناامید.

نگاهایشان داد می زد که از این کلمات به دردسر افتاده اند.

کامین پرسید:

- چطوری آقا؟ پُل که روی عرض رود خونه س.

برای خاطرِ کتابِ کلماتِ قصارِ هِینز. اینجا کسی نیست که بشنود. امشب وسط عرقخوری دیوانه وار و گفتگو، {ضربه ای} سریع و ماهرانه برای شکافتن زِرِه ذِهنِ مبادی آدابش.

خب که چی؟ دلقکی در بارگاهِ اربابش، ملاحظه اش را می کنند و{ در عین حال} تحقیرش می کنند تا او تعریف و تمجید کریمانه اربابش را بدست آورد.

چرا همه شان {ایرلندی ها} همین نقش را انتخاب کرده بودند؟ همه اش به خاطر آن نوازش تسلا بخش نبود. برای آنها هم تاریخ داستانی بود مثل هر داستان تکراری دیگر و سرزمینشان، عرصه شطرنج.

چه میشد اگر پیروس به دست عجوزه ای در آرگوس نمی مرد یا جولیوس سزاررا تا سر حد مرگ چاقو نمیزدند. این وقایع زایده خیال نبودند. زمان، داغِ خود را بر آنها زده بود و آنها را در اتاقِ احتمالاتِ بی پایان به زنجیر کشیده و حبس کرده بود. اما اگر اتفاق نیافتاده بودند، آیا باز هم محتمل بودند؟ یا {صرفا}آنچه رخ داده بود، محتمل بود؟ بباف ای بافنده باد.

- یه قصه برامون بگین،آقا.

- آخ بگین آقا. یه قصه ارواح بگین.

استیون کتاب دیگری را باز کرد و گفت:

- درسِتون تا کجا رسیده؟

کامین گفت:

- "مویه بَس است".

- خب تالبوت، ادامه بده.

- پس قصه چی آقا؟

استیون گفت:

- بعداً، تالبوت، ادامه بده.

پسری سبزه رو کتابی را باز کرد و تَر و فِرز به دسته کیفش تکیه داد. با هر از چند نگاهی به متن، جویده جویده تکّه هایی از شعر را از بَر خواند:

 

 

ای شبانانِ پریشان مویه بس است،

در غمِ لیسیداس، که وی نمرده است

اگر چه به زیر فرش آبها خزیده است.

بنابراین این یک حرکت است : صورت حقیقت پیدا کردنِ آنچه که ممکن است.

عبارات و تعابیرِ ارسطو در میان ابیاتِ به هم ریخته به خود شکل داده و شناور شده بودند و در میان آن سکوتِ تشویق کننده به مطالعه، در کتابخانه سَن ژِنِویو، جایی که آن عبارات را خوانده بود، شبهای پیاپی برایش پناهگاهی ساخته بودند در برابر گناه در پاریس.

کنار دستش، یک سیامی ریز نقش، رساله استراتژی از بَر می کرد.

در اطراف من مغزهای سیر و انباشته و { مغزهای هنوز} در حال غذا خوردن، زیر نور چراغهای مطالعه، چهار میخ شده، با حواسی که به زحمت می تپید، و{در مقابل} در تاریکی ذهن من، بیکاره ای از دنیای زیرِ زمین، مردّد و خجول در برابر نور، چین و شکنهای پوست اژدها وَشِ فلس دارش را جابجا میکرد.

اندیشه، اندیشه ای است درباره اندیشه. روشنایی آرامبخش.

روح، به یک بیان، تنها چیزی است که هست. روح، شکلِ تمامِ اَشکال است. ناگهان، آرامش، بیکران، تابناک، شکلِ تمامِ اَشکال.

صدای تالبوت تکرار کرد:

اگر چه قدرتِ گِرانِ او، بر موجها راهبر است

هرچند که قدرتِ گِرانِ او ...

استیون به آرامی گفت:

-ورق بزن، چیزی نمی بینم.

تالبوت به جلو خم شد و ساده لوحانه پرسید:

-چی آقا؟

دستش صفحه را ورق زد. به عقب تکیه داد و حالا که یادش آمده بود، ادامه داد.

درباره او، که بر موجها راهبر است و بر این دلهای بزدل و بر قلب و لب تمسخر کنندگان و بر من. بر آن صورتهای مشتاقی که به رسم فدیه، سکّه پیشکشش می کنند. "آنچه را از آنِ قیصر است به قیصر و آنچه را از آن خداست به خدا".

نگاهی پیگیر و سمج از آن چشمان تاریک و فرمانی رمز آلود برای کارگاهِ بافندگیِ کلیسا که تا ابد ببافد. آی.

یه معما برام بگو، زبون دراز و بی عار

بابام بِهِم دونه داده گفته بِهِم که بکار

تالبوت کتابِ بسته اش را در کیف مدرسه اش لغزاند.

استیون پرسید:

-همه اش رو برام خوندی؟

-بله آقا، هاکی داریم، ساعت ده.

-امروز سه شنبه اس، {درس} نصف روزه.

استیون پرسید:

-کی میتونه یه معما حل کنه؟

کتابهایشان را جمع می کردند. مداد ها به هم می خورد. صفحات با خِش و خِش بسته می شد. همانطور که جمع می شدند و بند و سَگَکِ کیفشان را می انداختند، با سرخوشی وسط حرف هم می پریدند:

-معما آقا؟ از من بپرسید آقا.

-اوه، از من بپرسین آقا

-یه سختش رو بپرسین

استیون گفت:

-معما اینه :

خروسه داره می خونه

آبی، رنگ آسمونه

ناقوس میزنه، اون بالا بالا

که یازدهه، همه ساعتها

وقتشه که این، روحِ بینوا

بِره تا بالا، بره تا بالا

این چیه؟

-چی آقا؟

-تکرار کنید آقا، ما نشنیدیم.

و همانطور که سطور تکرار می شد، چشمانشان گشادتر شد. پس از سکوتی کوکران گفت:

-چیه آقا؟ ما تسلیمیم.

استیون با خارشی در گلو جواب داد:

-روباهی که مادر بزرگش رو زیر یه بوته راج دفن می کنه.

ایستاد و با دست پاچگی خروش خنده ای بیرون داد که با فریادهای دلخور و ناراضی جواب داده شد.

چوبی به در ضربه زد و صدایی در راهرو احضارشان کرد:

-هاکی

پَخش و پلا شدند. یک وَری و خرچنگ وار از نیمکتها بیرون خزیدند. از رویشان پریدند. دیری نگذشت که رفتند و از اتاقِ تخته های بازی صدای به هم خوردن چوبها و غوغای چکمه ها و چانه هایشان بلند شد.

سارژِنت که تنها فردِ جا مانده بود، آهسته جلو آمد، یک دفتر مشق باز دستش بود. موی ژولیده و گردن کجش گواهی می داد که آماده نیست و از پشت عینک کثیفش، چشمان ضعیفش را عذر خواهانه بالا کرده بود. بر آن گونه عاری از خون و هوش، لکّه کمرنگی از جوهر بود، به شکلِ خرما، تازه و مرطوب مثل ردِّ حلزون.

دفتر مشقش را پیش آورد. در عنوانِ مطلب، کلمه "حاصل جمع" نوشته شده بود. در زیر آن ارقام کج و معوج و در پای آن امضایی چَپ و چوله با چند پیچ و تابِ کور و لکّی از جوهر. سیریل سارژنت : نامش و نشانش.

گفت:

-آقای دیزی گفتن همش رو از اول بنویسم و نشونِ شما بدم آقا.استیون دست بر لبه های دفتر گذاشت. عبث بود.

پرسید:

-حالا دیگه فهمیدی چجوری باید انجامشون بدی؟

سارژنت جواب داد:

-آقای دیزی گفتن باید از رو تخته کُپی کنم آقا.

استیون پرسید:

-می تونی خودت انجامشون بدی؟

-نه.آقا.

بَدگِل و عاطل و باطل : گردنِ کج و موی ژولیده و لکّه جوهر، ردِّ حلزون. با این وجود کسی دوستش داشته بود و او را به دل و در میان بازوان گرفته بود. اما از دیدِ آن زن، مسابقه عالَم می توانست پسر را پایمال کند. حلزونی بی استخوان و لِهیده. زن آن خون رقیق و ضعیف را دوست داشته بود که خونِ خودش بود.

بنابراین آیا حقیقت داشت؟ تنها چیزِ واقعی در زندگی؟

کولومبانوسِ آتشین که در آن شورِ مقدس، جسمِ خاکسارِ مادرش را از هم پاشانده بود.

او دیگر نبود: ترکه ای لرزان در آتش، بوی چوبِ تابوت و خاکسترِ نمناک.

او وی را از پایمال شدن رهانیده و رفته بود، انگار که هرگز وجود نداشت. روح بینوایی بود که بالا رفته بود. و در این خارزار، زیرِ چشمِ ستارگانِ چشمک زن، روباهی، با خَزی آلوده به خونِ سرخ و چشمانی بی رحم و درخشان، زمین را می خراشید، گوش می ایستاد، باز می کَند و دوباره گوش می سپرد، می تراشید و می خراشید.

کنارش نشست تا استیون مساله را حل کرد. به روش جبری ثابت می کنه که روح شکسپیر، پدربزرگِ هملته. سارژنت از گوشه چشم، با آن عینک کجش نگاهی به او انداخت. چوبهای هاکی در اتاق وسایل بازی به هم می خوردند : ضربه ای به توپ و فریادهایی از زمین بازی.

در عرض صفحه، اعداد به رقصِ سنگین و موقّرِ موریس در حرکت بودند و در آن نمایش بی کلام، حروف، مُربّعات و مُکعّبات را چون کلاهی ظریف و پیچیده بر سر می گذاشتند. دست به دست هم می دادند، از هم می گذشتند، به شریکِ رقصشان تعظیم می کردند.پاره هایی از خیالِ مورها. آنها هم از دنیا رفته بودند.ابن رشد و موسی ابن میمون، مردانی تاریک سیما و تیره حرکات، لحظه ای در آیینه بازیگریشان روح نامفهوم جهان را باز تابانیده بودند، تاریکی بودند که در روشنایی درخشیده بودند و روشنایی نمی توانست درکش کند.

-حالا فهمیدی؟ می تونی دومی رو خودت حل کنی؟

-بله، آقا.

با وقفه های طولانی و حرکات لرزان، سارجنت داده ها را کُپی کرد. در حالی که تمام مدّت منتظر کلمه ای از کمک بود، دستش مُقلّدانه نمادهای نا ثابت را به پیش می راند و ته رنگی از خجالت زیر پوست کدِرش سو سو میزد.

Amor Matris {عشقِ مادر} : اضافه ملکیِ فاعلی و مفعولی. با آن خون رقیق و شیرِ تُرش، غذایش داده بود و نوارهای قُنداقش را از دیگران پنهان کرده بود.

مثل او بودم من، این شانه های افتاده، این بی نمکی. کودکی ام درست در کنارم، می پیچد و دور می زند. دورتر از آن است که به تصادف یا به سَبُکی، دستی در آن ببرم. کودکی ام دور است و رازش { راز این پسر هم}، همانطور که چشمان ما. رازها، ساکت و سنگین در کاخهای تاریک قلب هر دو تامان نشسته اند: رازها، خسته از استبدادشان، خواهان آنکه از تختِ سلطنت به زیر کشیده شوند.

استیون همانطور که بلند می شد گفت:

-خیلی ساده است.

سارجنت جواب داد:

-بله، آقا. ممنون.

با برگه نازکی از کاغذِ لکّه گیر، صفحه تمرین را خشک کرد و با دفترمشق به نیمکتش برگشت.

استیون همانطور که به دنبالِ صورتِ ناسازِ پسر به سمت در می رفت، گفت:

-بهتره چوبِت رو برداری و بری بیرون پیش بقیه.

-بله، آقا.

در راهرو، نامش شنیده شد که از زمین بازی صدایش زدند.

-سارجنت!

استیون گفت:

-بدو، آقای دیزی صدات می کنه.

در درگاهِ سرپوشیده ایستاد و شتابِ آن دست و پا چلفتی را به سمت زمینِ جنگ و رقابت تماشا کرد، جایی که صداهای تیز در حال ستیز بودند. برای تیمهایی یار می کشیدند و آقای دیزی با پاهای پاتابه پوش، پا کِشان بر روی دسته چمن ها پیش می آمد. به ساختمان مدرسه رسیده بود که صداهای ستیزه جو دوباره فرایش خواندند. با آن سبیلِ خصمانه سفید برگشت.

بی آنکه گوش کند بی وقفه فریاد زد:

-دیگه چی شده؟

استیون گفت:

-کوکران و هالیدِی تو یه تیم افتادن، قربان.

آقای دیزی گفت:

-یک دقیقه در اتاق مطالعه من منتظر می مونید تا من نظم رو به اینجا برگردونم.

و همانطور که با سر و صدا دوباره به زمین قدم می گذاشت، صدای پیرمردانه اش، سخت گیرانه بلند شد:

-موضوع چیه؟ دیگه چی شده؟

صداهای تیزشان دورِ او از همه طرف بالا رفت:با آن همه ریخت و قیافه گوناگونشان {با آن همه صُوَرِ کثیرشان} حلقه را بر او تنگ کردند،زیر ظِلِّ آفتاب، موهای عسلیِ بد رنگ شده اش، سفید نشان می داد.

هوای اتاق مطالعه آکنده بود از بوی تیزِ نا و دود همراه بوی یکنواخت و کسل کننده چرمِ در حال پوسیدن.

درست مثل روز اول که اینجا با من چانه زده بود.

کنون همان است که بود از نخست.

روی میزِ پادیواری، جعبه ای دو خانه از سکه های عهدِ استوارت، گنجِ بی ارزشِ یک باتلاق: تا ابد چنین خواهد بود.

و {قاشق های} دوازده حواری، دراز به دراز در بستری گرم و نرم از آسترِ مخملِ کهنه ارغوانیِ، برای همه بی دینان موعظه کرده بودند : جهانی بی پایان.

 

گامی شتابزده بر سنگِ درگاهِ ساختمان و به درون راهرو. سبیل غریب و کمیابش را فوت کنان {نفس زنان} آقای دیزی در کنار میز توقف کرد.

گفت:

-اول حساب و کتابِ مختصرِ ما.

از جیب کتش یک کیف پول با بندی چرمی در آورد.کیف به یک ضرب باز شد و دو اسکناس از آن در آورد که یکی از آنها به دو نیم تا شده بود و آنها را به دقت روی میز گذاشت.

در همان حال که بند کیف بغلش را می بست و دوباره آن را جا می داد، گفت:

-دو تا.

و حالا اتاقِ گَنجش برای طلا .دستِ خجولِ استیون روی صدفهای تلنبار شده در هاوَنِ سردِ سنگی حرکت کرد : صدفِ حلزونی و صدفِ خَرمُهره و صدفِ پلنگی : و این یکی که شبیه عمّامه امیران پیچ خورده ، و این، گوش ماهیِ جیمزِ قدیس. اندوخته قدیمی یک زائر، گنجِ مرده، صدفهای تو خالی.

یک "قادر متعال" روی کُرکِ نرمِ رومیزی افتاد، برّاق و نو.

آقای دیزی همانطور که ظرفِ پولِ خُردش را در دست می چرخاند ،گفت:

-سه تا. اینا چیزای دمِ دستیِ مفیدی هستن. ببین. این برای "قادر متعال" ها . این واسه شیلینگ هاست. شیش پنسیها، نیم کرونی ها و اینم واسه کرون، می بینی.

از ظرفش دو کراون و دو شیلینگ بیرون پراند.

گفت:

-سه {پوند} دوازده {شیلینگ}، فکر کنم خواهی دید که درسته.

استیون با شتابی شرمسارانه پول را جمع کنان و همه اش را در یک جیبِ شلوار فرو کنان، گفت:

-متشکرم ،قربان.

آقای دیزی گفت:

-اصلا تشکر لازم نیست. شما براش زحمت کشیدی.

دست استیون که دوباره آزاد شده بود، سراغ صدفهای تو خالی رفت.

آنها هم نماد زیبایی و قدرت بودند. و قُلُبمه ای در جیب من: نمادی آلوده به حرص و نکبت.

آقای دیزی گفت:

-اینجوری حملش نکن. یه جایی درش میاری و گُمش می کنی. یه دونه از این وسیله ها بخر. خواهی دید که مفیده.

یه جوابی بده.

استیون گفت:

-وسیله من اغلب خالی خواهد ماند.

همین اتاق و همین ساعت. همان پند و حکمت: و من همان.

تا اینجا شده سه بار. سه کمند و دام در اطراف من اینجاست. خب؟ اگر بخوام میتونم در همین لحظه پاره اش کنم.

آقای دیزی در حالیکه با انگشت اشاره می کرد، گفت:

-برای اینکه تو پس انداز نمی کنی.

تو هنوز نمی دونی پول چیه. پول قدرته. وقتی که به اندازه من زندگی کردی{می فهمی}. من می دونم، من میدونم. فقط اگه جَوونا می دونستن. ولی شکسپیر چی می گه؟ در کیسه ات جز پول چیزی مگذار.

استیون زیر لب گفت:

-یاگو.

چشمان وقت گذرانش را از صدفها برداشت و به نگاه خیره پیرمرد چشم دوخت.

آقای دیزی گفت:

-اون می دونست پول چیه. {شکسپیر} پول در می آورد. درسته که شاعر بود ولی انگلیسی بود. می دونی افتخار انگلیسی ها چیه؟ می دونی غرور آمیز ترین چیزی که ممکنه از دهن یک نفر انگلیسی بشنوی چیه؟

حکمران دریا. چشمانِ به سردیِ دریایش به خلیجِ خالی نگریست: به نظر می رسد تاریخ را باید سرزنش کرد : من و کلماتم را، بی هیچ کینه ای.

استیون گفت:

- اینکه در این امپراطوری آفتاب هرگز غروب نمی کند.

آقای دیزی فریاد زد:

-هِه! این انگیسی نیست. یه نفر سِلتیِ فرانسوی زبان اینو گفته.

با حالتی رسمی گفت:

-بهت می گم که غرور آمیز ترین خود ستایی اش چیه. "من با پول {خودم} راهِ خودمو باز کردم."

آدم حسابی، آدم حسابی.

-من با پول خودم راه رو باز کردم. در تمام زندگیم یه شیلینگ هم قرض نگرفتم. می تونی حسش کنی؟ هیچ بدهی ندارم. می تونی؟

مولیگان، نُه پوند، سه جفت جوراب، یک جفت چکمه و کراوات. کوران، ده گینی. مَک کان، یک گینی. فِرِد رایان، دو شیلینگ. تِمپِل، دو تا ناهار. راسِل، یک گینی، کازین ها، ده شیلینگ. باب رِینولدز، نیم گینی، کوهلِر، سه گینی، خانم مک کِرنان، پنج هفته پانسیون. قلمبه ای که دارم به هیچ درد نمی خوره.

استیون جواب داد:

-در حال حاضر، نه.

آقای دیزی با شادی توانگرانه ای خندید و ظرف پس اندازش را سر جایش گذاشت.

با لذت گفت:

می دونستم که نمی تونی ولی یه روز باید حسش کنی. ما مردم سخاوتمندی هستیم ولی باید منصف و عادل هم باشیم.

استیون گفت:

-من از اون کلمات گُنده می ترسم که ما رو اینقدر غمگین می کنه.

آقای دیزی چند لحظه ای عبوسانه به طاقچه بالای شومینه خیره ماند. بر جُثه خوش ترکیب مردی ملبّس به دامنِ اسکاتلندیِ پشمیِ چهارخانه : آلبرت ادوارد، شاهزاده وِلز.

با لحنی متفکر گفت:

-تو من رو یه پیر عقب مونده و عضو حزب محافظه کار میدونی. من از زمان اوکانِل تا حالا سه نسل رو دیدم. من قحطی سال 46 رو یادم میاد. این رو می دونستی که لُژِ نارنجی ها شلوغ کردن تا اتحاد{با انگلستان} مُلغی بشه، بیست سال قبل از اوکانل یا قبل از اون که اسقفهای انجمن اخوت شما به عنوان یه عوام فریب تکفیرش کنن؟ شما فِنیان ها بعضی چیزا یادتون میره.

خاطره جاودانه آن شکوهمند متدین. لُژِ دایموند {الماس} در آرماگ جسدهای آویخته پر زرق و برقِ پاپ مآب ها. خشن، نقابدار و مسلح، پیمانِ کشاورزان. شمالِ سیاه و انجیلِ آبیِ راستین. با موهای دُمبِ موشی شان خفته اند.

 

استیون ژِستِ گذرایی گرفت.

آقای دیزی گفت:

-منم خونِ شورشی تو رگهامه. از طرف مادرم. من از نسل "سِر جان بِلَکوود" هستم که به نفع اتحاد {با انگلستان} رای داد.ما همه ایرلندی هستیم. همه پسرهای شاهان.

استیون گفت:

-افسوس.

آقای دیزی محکم گفت:

-per vias rectas {به راه راست} ، شعارش بود. به نفعش رای داد و چکمه هاش رو پوشید تا از آردزِ داون {Ards of Down}اسب برونه به دوبلین که این کار روانجام بده.

لال لا لا لالا...

راهِ سنگلاخیِ دوبلین

 

اربابی خشن، سوار بر اسب، با چکمه های برق انداخته. روز خوبی داشته باشین سِرجان! روز خوش قربان!روز...!روز...! دو تا چکمه بلندِ آویزان {از پهلوهای اسب} به سمت دوبلین می روند. لال، لالا، لالا.

لال، لالا، لالایی.

آقای دیزی گفت:

-این یادم انداخت که می تونی با اون دوستای ادبیاتی که داری یه لطفی به من بکنی آقای ددالوس. من اینجا یه نامه واسه مطبوعات دارم. یه دقیقه بشین. فقط باید آخرش رو کپی کنم.

به سمت صندلیِ نزدیکِ پنجره رفت. دو بار صندلی اش را جلو کشید و چند کلمه از برگه روی غلتکِ کاغذِ ماشین تایپش خواند.

از بالای شانه اش گفت:

-بشین. ببخشید، ندای وجدان، فقط چند لحظه.

از زیر ابروهای پر پشتش به دست نوشته کنار آرنجش نگاهی انداخت و همانطور که زیر لب تکرار می کرد، آهسته دست به کارِ سیخ زدن به دکمه های سِفتِ صفحه کلید شد. گه گاه وقتی غلتک را می پیچاند تا غلطی را اصلاح کند، نفس عمیقی می کشید.

استیون بی صدا در برابر حضرت شاهزاده نشست. بر دیوار ها، قاب عکسِ اسبهایی ناپدید شده، به احترام ایستاده بودند، سر های رام و نجیبشان به تواضع فرود آمده بود:

{اسبی به نام} ریپالس متعلق به لُرد هِیستینگز، شات اُووِر متعلق به دوک وِستمینستِر، سِیلان متعلق به دوک بوفُرت، Prix de Paris 1866 {جایزه پاریس 1866}. پَریانِ چابک سوار بر پشتشان نشسته بودند، در انتظار یک علامت. سرعت گرفتنشان را دید. طرفدار کینگ بود و با آن جمعیت ناپدید شده فریاد کشید و هلهله کرد.

آقای دیزی به کلیدها فرمان داد :

-نقطه، سرِ خط. ولی طرحِ عاجلِ این مساله یِ شدیداً مهم...

کرانلی منو برد اونجا تا سریع و بی زحمت پولدار بشم. تو هجوم جمعیتِ گل آلوده دنبالِ شکارِ برنده ها بود. وسطِ داد و قالِ بلیط فروش ها تو جایگاهشون، و بخارِ اغذیه فروشی، لای و لجنی که {از سُمِ اسبها} می پاشید تو هوا.{در مورد اسبی به نام} فِر-رِبِل پولمون سر به سر شد: ده به یک {شرط بستیم}. طاس باز ها و کلاهبردار ها و ما که دست پاچه و چشم به راهِ سُمِ اسب ها بودیم. کلاه ها و جلیقه هایی که رقابت می کردن، از کنار یه زن با صورت گوشتالو رد شدیم، کدبانوی یه قصّاب که با عطش پوزه اش رو فرو کرده بود تو یه قاچ پرتقال.

صداهایی تیز و سوتی گوش خراش از زمینِ بازیِ بچه ها صفیر کشیدند.

دوباره: یک گُل. منم بِینشون هستم. بین اون بدنهای جنگنده در حال زد و خورد، نیزه آزماییِ زندگی. منظورت اون بچه ننه کج و کوله اس که مث خرچنگ، یه ذرّه مریض حال به نظر میاد؟ نیزه بازی شوالیه ها. ضربه ها و دفع ضربه ها، ضربه از پس ضربه. نیزه آزمایی ها، گل و لای و هنگامه جنگ، تفاله یخ زده اجساد کشته ها، غریو نیزه ها که احشای آدمها رو عینِ طعمه به سرِ قلاب زده ان.

آقای دیزی در حال برخاستن گفت:

-خب حالا.

همانطور که برگه هایش را به هم می دوخت پای میز آمد. استیون بلند شد.

آقای دیزی گفت: کلّ مطلب رو خلاصه کردم. درباره تب برفکی احشامه. فقط یه نگاه کلی بهش بنداز. هیچ اختلاف نظری در مورد مساله وجود نداره.

اجازه دارم وقت با ارزش شما را بگیرم. دکترینِ لِزِه فِر که اغلب در تاریخ ما. تجارت احشام ما.همانطور که صنایع قدیمی ما. حلقه لیورپول که به طرحِ بندرِ گالوِی حُقّه زد. حریق اروپا. انتقال آذوقه غله از طریق باریکه آبهای کانال. خونسردیِ تزلزل ناپذیر دایره کشاورزی. اشاره ای به متون کلاسیک را ببخشید.کاساندرا.زنی که از چیزی که باید می بود،بهتر نبود. اکنون برسیم به مطلب مورد نظر.

همانطور که استیون می خواند، آقای دیزی پرسید:

-من که کلمات رو قیمه قیمه نمی کنم؟ می کنم؟

تب برفکی احشام. که به آن "روشِ آمایشِ کُخ" می گویند. سرم و ویروس.درصد اسبان تلقیح شده. ریندِرپِست. اسبان امپراطور در اتریشِ سُفلی در مِرزتاگ. جراحان دام و احشام. آقای هِنری بلکوود پرایس. پیشنهاد بزرگوارانه برای یک کارآزمایی عادلانه. ندای وجدان. سوال اساسی. به معنای واقعی کلمه باید با مشکل سر شاخ شویم. از مهمان نوازی ستون هایتان ممنونم.

آقای دیزی گفت:

-می خوام این چاپ بشه و خونده بشه. خواهی دید که در شیوعِ بعدی، اونها {انگلیسی ها} واردات احشام ایرلندی رو تحریم می کنن. و حال اونکه قابل علاجه. علاج شده. پسردایی من برام نوشته که به طور منظم در اتریش توسط دامپزشکای اونجا درمان می شه. پیشنهاد کردن که بیان اینجا. دارم تلاش می کنم که از نفوذم روی دایره {کشاورزی} استفاده کنم. می خوام تبلیغات رو امتحان کنم. مشکلات منو احاطه کرده. دسیسه ها...نفوذِ پشتِ پرده ای ها...

انگشت اشاره اش را بلند کرد و مثل پیرمردها قبل از آنکه صحبت کند، هوا را زیرِ ضربِ آن گرفت.

گفت:

-حرفای من یادت باشه آقای ددالوس. انگلستان افتاده دست جهود ها. مهمترین مناصب : امور مالی، مطبوعات. و این نشانه افول یه ملته. هر جا جمع بشن قدرت حیاتی ملت رو تحلیل می برن. این سالها می بینم که داره اتفاق می افته. به همون قطعیت که ما الان اینجا ایستادیم، تاجر های یهودی توی کار ویرانی هستن. انگستان قدیم داره می میره. به چابکی پا به پا شد، پرتو نوری از آفتاب به چشمانش افتاد و آبیِ زندگی به آنها بازگشت. نظری به اطراف انداخت و بعد، دوباره.

باز گفت:

-داره می میره اگه که تا حالا نمرده باشه.

 

آوازِ کوچه به کوچه فاحشه ها

هم در کفن کند انگلیس پیر را

{دیزی} چشمانش از تصورات گشاد شد و عبوسانه در میان پرتو نوری که در آن ایستاده بود، خیره ماند.

استیون گفت:

- کارِ بازاری اینه که مفت بخره و گرون بفروشه، چه یهودی چه غیر یهودی، مگه نه؟

آقای دیزی به تلخی گفت:

- اونا در حق نور گناه کردن.تاریکی رو در چشماشون می تونی ببینی. واسه همینه که تا امروز تو دنیا سرگردون هستن.

روی پله های بازار بورس پاریس، مردان طلاپوش، با انگشتان گوهر نشان، قیمت ها را اعلام می کنند. قشقرق غازها. ازدحام پر سر و صدا و سرسام آورشان در آن معبد. کلّه هایشان که در زیر آن کلاههای بدریخت ابریشمی، تند و تند مشغول حقّه بازی است. واقعی نیست:این لباس ها. این حرفها. این ادا و اصولها. چشمان کُند و سیرشان کلمات را پر از باد میکند. ژستهای مشتاق و مودبانه ولی آگاه از خصمی که دور تا دورشان را گرفته و جان کندنی بیهوده. شکیبایی عبث به طمعِ زدن و بردن. بی شک زمان همه را خواهد پراکند. گنجی انباشته در کنارِ جاده: غارت شده و در گردشِ دست به دست. چشمهاشان از سالهای سرگردانی خبر داشت، از صبر و از خفّتی که بر تنشان رفته بود.

استیون گفت:

- کی هست که {در حق نور گناه} نکرده باشه؟

آقای دیزی پرسید:

- منظورت چیه؟

گامی به جلو آمد و پای میز ایستاد. فَکِ پایینش مردّد و آویزان. آیا خِرد باستانی اینه؟ منتظره که از من بشنوه.

استیون گفت:

- تاریخ، کابوسیه که من سعی می کنم ازش بیدار بشم.

از زمین بازی، فریاد بچه ها بلند شد. سوتی خشن : گُل. اگر اون کابوس لگدی به پُشت {به جهت انتباه} باشه چی؟

آقای دیزی گفت:

- مشیّت خالق با روش ما فرق داره. تمام تاریخ بشر به سمت یه هدف {Goal: هدف} بزرگ در حرکته، تجلی خداوند.

استیون انگشتش را به سمت پنجره تکان داد:

- خدا اونه.

هورااا! اِیول! اوففففف!

آقای دیزی پرسید:

- چی؟

استیون شانه ای بالا انداخت و جواب داد:

- فریادی تو ی خیابون.

آقای دیزی به پایین نگریست و مدتی پرّه های بینی اش را میان انگشتانش مالید. دوباره نگاهش را بالا و دماغش اش را رها کرد.

گفت:

- من از تو خوشحال ترم. ما خیلی خطا و خیلی گناه کردیم. یک زن گناه رو به این دنیا آورد. به خاطر یه زن که از اونی که باید باشه بهتر نبود، هلن،زنِ فراریِ منلائوس، یونانی ها ده سال با تروا جنگیدن. یه زنِ لا مذهبِ دیگه، غریبه ها{انگلیسی ها} رو اول بار آورد اینجا به سواحل ما. زنِ مَک مارو و فاسقش، اُرورک، شاهزاده برِفنی. همینطور یه زن، پارنِل رو خوار و خفیف کرد. خیلی خطاها، خیلی شکستها، من یه مبارزم در پایانِ عمرم، ولی واسه حقیقت تا آخر می جنگم.

 

زیرا که اولستر خواهد جنگید

و حق با اولستر است.

استیون برگه ها را در دستش بالا آورد. و شروع کرد:

- خب، قربان،

آقای دیزی گفت:

- من پیش بینی می کنم که تو زیاد تو این شغل نمی مونی. فکر می کنم به دنیا نیومدی که معلم باشی. شاید اشتباه می کنم.

استیون گفت:

- بیشتر متعلّم. و اینجا آدم بیشتر چی یاد می گیره؟

آقای دیزی سرش را تکان داد.

گفت:

- کی می دونه؟ اینکه آدم باید فروتن باشه. ولی زندگیه که اون معلمِ بزرگه.

استیون بار دیگر ورقی به برگه ها زد. شروع کرد:

- در مورد اینها،

آقای دیزی گفت:

- بله. اونجا دو تا کپی داری. اگه می تونی بده همزمان چاپشون کنن.

تلگراف. آیریش هومستِد.

استیون گفت:

- تلاش خودمو می کنم و فردا بهتون اطلاع می دم. دو تا سردبیر رو یه کم می شناسم.

آقای دیزی با زرنگی و سرزندگی گفت:

- همین خوبه. دیشب به آقای اِم.پی فیلد نامه نوشتم. انجمنِ تاجرانِ دام امروز تو هتل "سیتی آرمز" جلسه داره.

ازش خواستم تو جلسه نامه منو مطرح کنه. تو ببین می تونی نامه رو تو اون دو تا روزنامه بزنی. چی بودن؟

- ایوینینگ تلگراف...

آقای دیزی گفت:

- همین خوبه. وقت واسه از دست دادن نداریم. حالا باید جواب نامه پسر دایی ام رو بدم.

استیون در حالیکه برگه ها رو در جیبش می گذاشت،گفت:

- روزخوش قربان، ممنون.

آقای دیزی در حال جستجو در اوراق روی میز گفت:

- ابداً، دوس دارم با وجود پیری یه دست پنجه ای باهات نرم کنم.

استیون دوباره تعظیم کنان به پشتِ خم شده ی آقای دیزی، گفت:

- روز خوش قربان.

از ایوانِ رو باز رد شد و از راه شنیِ زیرِ درختان پایین رفت و در همان حال صدای فریادها و برخورد چوبها را از زمین بازی می شنید. شیرهای لمیده بر ستونهای دروازه اصلی{را رد کرد} : درنده بی دندون. با این حال در مبارزه اش کمکش می کنم. مولیگان یه لقبِ افتخاریِ دیگه بهِم میده : آوازه خوانِ عجوز پرور.

- آقای ددالوس!

داره دنبالم می دُوه. امیدوارم دیگه نامه نباشه.

- فقط یه لحظه.

استیون به سمت دروازه برگشت و گفت:

- بله قربان.

آقای دیزی ایستاد، به سختی نفس می کشید و آب دهانش را قورت می داد. گفت:

- فقط می خواستم بگم که میگن ایرلند تنها کشوریه که هرگز جهود ها رو اذیت آزار نکرده. اینو میدونستی؟ نه. و میدونی چرا؟ عبوسانه به آن هوای روشن اخم کرد.

استیون شروع به لبخند زدن کرد و پرسید:

- چرا، قربان؟

آقای دیزی با لحنی رسمی گفت:

- برای اینکه هیچوقت راهشون نداد.

شلیکی از خنده از گلویش بیرون جهید و بدنبال خود با خِس خِسی، زنجیری از خلط آورد. به سرعت برگشت. خندان و سرفه کنان، در حال دست تکان دادن در هوا.

وسط خنده اش همانطور که با پاهای گِتر پوش بر شنِ جاده پا می کوبید، دوباره گفت:

- هرگز راهشون نداد. به این دلیل.

بر آن شانه های خردمند، از میانِ طرحِ شطرنجیِ برگها، آفتاب، پولک می پراند، سکه های رقصان.

 

 

پایان فصل دوم

 

تقدیم به پنلوپه،

زنی جرّاح،

هومَن.