گدا

پشت کامپیوتر نشسته بود و داشت حسابهای آن روز را مطابقت می داد ولی حواسش جمع نبود. فکر کرد: بیست عدد آمپول بوتاکس سفارش داده که هنوز نرسیده و استروژن های گیاهی آن طور که انتظار داشت فروش نداشتند…

برای چندمین بار بلند شد و از پشت شیشه نگاهی به پیاده رو انداخت:

هنوز همانطور بی حرکت، همانجا دراز کشیده بود، به پهلوی چپ، پشت به او و رو به خیابان…

نسخه پیچ داشت روپوشش را در می آورد و خدا خدا می کرد که معطل نشود.

-  دکتر فکرش رو نکنید. خسته می شه میره پی کارش.

و بعد روپوشش را به چوب لباسی آویزان کرد:

-در گوش شما چی گفت دکتر؟

-گفت من که اینقدر خسیسم، چطور می خوام جون به عزرائیل بدم!

نسخه پیچ آهی کشید،

-عجب!  گداها وقیح شده ان. دو هفته پیش  رفته بودیم پارک جنگلی. یک سمند نو جلوی پامون ایستاد. زن و بچه داخل ماشین بود با چمدون و باربند روی سقف. گفت مسافره ، پولشون رو دزدیده ان، حتی پول بنزین نداره... شیش تومن توجیبم بود که دادم به این بی وجدان... بعدا شنیدم اینا با این دفتر و دستک جیب مردم رو خالی می کنن... آدم نمی دونه تو این دوره زمونه ...

دکتر حرفش رو قطع کرد:

-من بهش گفتم خودت چه جوری می خوای جون به عزرائیل بدی... صاف تو چشمم نگاه کرد، گفت "خیلی راحت".

نسخه پیچ خندید :

-گداها از همه جون عزیزترن دکتر،...

  بعد سرش را خاراند نیم نگاهی به پیاده رو انداخت و  چراغ های اصلی را خاموش کرد...

 

  پایان

ایمان فانی