یه زن و یه مرد. دامنش رو می بینم. با سنجاق داده بالا، شرط می بندم.

سگشان بِدُو و بو کشان، دور و بر کُپه ای آب رفته از ماسه گشت. در جستجوی چیزی گمشده از زندگی پیشین. { ایده ی تناسخ ادامه می یابد.} ناگهان مثل خرگوشی جست زد و در رفت، گوش هایش جنبان در پشت سر، بدنبال مرغ دریایی که پایین پرواز می کرد.

سوتِ تیزِ مرد به گوشهای آویزانش خورد، برگشت، عقب جهید،  نزدیک تر آمد و به سوی ساق های شتابان دوید. گوزنِ نر گذران به کشتزارِ کهربایی، سَرِه، بی سَرون. {ترجمه ی جایگزین :" گوزنِ نر، به دشت زرد در گذر، اصیل، بدون شاخ بر سر" استیون سگی را که همراه دو صاحبش در ساحل دیده با الهام از ویژگی های پروتئوسی این فصل مثل یک گوزن در نظر می آورد و برای توصیف آن از زبان فاخرو تشریفاتی پیش قراولان استفاده می کند که ریشه های فرانسوی دارد. "روان" و "در گذر" ترجمه ای است برای “Passant” به معنای آن که حیوان بدون آن که به ناظر نگاه کند از پیش چشم او رد شود. اگر حیوان از روبرو بیاید و در چشم ناظر نگاه کند اصطلاح “Gardant”  بجای آن بکار می رود. گیفورد اشاره می کند که گوزن بدون شاخ نشانه ی ناتوانی جنسی و نبود مردانگی است و کاربرد آن در این جا نامعمول و عجیب است. (یک معنای دیگر که البته شارحان اشاره ای به آن نکرده اند، می تواند این باشد : نظر به این که جویس همواره خود را چون گوزنی رمیده و تنها تصور میکرد و روییدن شاخ بر سر مرد در فرهنگ غربی یا حداقل در فرانسه، ایتالیا و اسپانیا گاه به معنای خیانت زن به شوهر است و شکسپیر آن را در این معنا بکار برده است، جویس تلویحاً یا به کنایه می خواهد اطمینان بدهد همسرش به او خیانت نکرده است بویژه که در مقطعی از زندگی بر اساس بیوگرافی نوشته ریچارد المان جویس به شدت به نورا شک کرده بود. در سطور بعد به مضمون خیانت باز بر می خوریم. این فرض آن جا قوت می گیرد که در سطور بعد شباهت واژه ی Cockle  به معنی صدف و cuckold  به معنای مردی که زنش با دیگران می خوابد، زن قحبه، دیوث را در نظر بگیریم. این فرض را با جان هانت در میان گذاشتم، با آن موافق بود-مترجم. واژه ای که اینجا سَرِه معنا شدهproper  :  از دید گیفورد به رنگ طبیعی و نه رنگ نمادین. اصیل، وحشی و قشنگ یا برازنده هم معنا می دهد. سرون : همان شاخ است.) رشته ی دگردیسی سگ در ساحل به دیگر حیوانات  از جمله اسب و خرس و پلنگ همچنان ادامه پیدا می کند.} بر لبه ی شرابه های مدّ مکث کرد. با سُم های پیشینِ استوار، گوش ها تیز کرده سوی دریا. با پوزه ای بالا گرفته به جنجال موجها پارس کرد، گلّه ی فیل های دریایی. مارگونه به پایش خزیدند، پیچیدند، سرِ خیزابه ها ی پُرشمار گستردند، هر یک از نُه شکستند، پاشیدند، از دوردست، از دورتر، موج ها و موج ها.{ُSeamorse  برای فیل دریایی بکار رفته که واژه ای قدیمی و مطرود است و از دید جان هانت سنگینی و رخوت موجهای به ساحل رسیده را می نمایاند. اشاره به ماراحتمالا به خاطر پیشروی سینوسی و چند سر موج است. (هانت) هر نه موج: در اسطوره شناسی ایرلند، نهمین موج که از ساحل به سمت دریا شمرده شود،  حد و مرزی جادویی به دور خشکی ایجاد می کند. (گیفورد)}

صدف چین ها. مسیر کوتاهی را پا به آب رفتند، و دولّا دولّا انباشتند اَنبانشان را و بلند کردند و پا به آب برگشتند. سگ دوان به سویشان واق کرد، از پشت سر به آنها رسید، بر دوپا بلند شد، بر هر چهار فرود آمد، دوباره از پشت بهشان رسید خرس وار در تملّقی خاموش. پا به پایشان آمد تا ماسه های خشک تر، بی آن که اعتنایی ببیند، لَه له زنان، لتّه ای زبانِ سرخِ گُرگوار از آرواره اش آویزان. بدن خال خال اش خوش خوشک جلوتر از آنها رفت و بعد، شلنگ اندازبه آهنگِ کُرّه ای. لاشه در مسیرش افتاده بود. ایستاد، بو کشید، پاورچین گشتی بدورش زد، برادر، پوزه پیش تر برد، دورش زد، تند و تند پیف و پیف کرد همچون سگی که گذارش به مرده سگی لجن آلود بیافتد. کاسه ی سرِ سگ، فین و فین سگ، چشمها بر زمین، جنبنده به آرمانی بزرگ. آخ لاشه سگ بیچاره! اینجا جسم لاشه سگ بیچاره خوابیده. {جنبنده به آرمانی بزرگ : اشاره به عقیده ی ویکتوریایی که در فصل گذشته هم از زبان آقای دیزی به آن اشاره شد و طبق آن آرمان بزرگ تاریخ و تمدن بشری تجلی خداوند و محو و فنای در اوست. از سوی دیگر کنایه است که نکند این آرمان بزرگ همان مرگ و تباهیِ محتوم و منتظَر باشد. لاشه سگ : dogsbody  که خود به godsbody  می ماند که صفت عیسی است.}

-     تَتِرز! ولش کن، سگ بی اصل و نسب! {صدف چین ها سگشان را صدا می کنند. نام سگ (تترز) پاره و پوره، ژنده و مندرس هم معنا می دهد. دورگه و بی اصل و نسب خواندن سگ توسط صاحبانش صرفنظر از نژاد حیوان بی مناسبت نیست : شاید اشاره به همین کیفیت آمیخته ی پستی و عظمت dogsbody و godsbody  باشد که نهاد انسان از آنها سرشته است و از طرفی تناسخ های بیشمار سگ هم اصل و نسبی برایش باقی نمی گذارد-مترجم}

آن فریاد، روبه صفتانه به سوی اربابش برش گرداند و یک اُردنگی نرم وبی اثر از روی باریکه ای شن، سالم ردّش کرد، تا توی خودش جمع بشود و در برود. {در بازگشت دزدانه و زورکی و پاورچین سگ، جویس از فعل skulk  استفاده می کند که یک معنای دور و مهجورش گلّه روباه است. این معنا در سطور بعدی تداعی دیگری از فصل قبل می آفریند که ترجمه "روبه صفتانه" را توجیه می کند-مترجم} دزدکی دوری زد. منو نمی بینه. تلو تلو خوران و فس فس کنان رفت در امتداد لبه ی موج شکن، تخته سنگی را بو کشید واز زیرِ لِنگ عقبی کج گرفته به آن شاشید. {from under a cocked hindleg pissed against it  : واژه  cock  در اینجا تداعی گر چندین معناست که همه مهم اند و جمله ای می سازند که در تمام تاریخ ادرار کردن موجودات زنده بی مثل و مانند است: cock  به معنای آلت تناسلی.  Cock  به معنای شیر سماور و پیچاندن آن که مایعی ریزان را قرار است تداعی کند. Cock  : در اینجا در صورت فعل به معنی کشیدن چخماق تپانچه و مسلح کردن آن است که اشاره به پای کج گرفته و بالا گرفته ی سگ در حین شلیک ادرار می کند. نهایتا cock  در کنار cuckold  به معنای دیوث و cockle picker  صدف چین ها و spousebreach  در مفهوم زنا و شاخ داشتن و نداشتن گوزن نر، بازسازی کننده روایت مخفی و موازی خیانت است که در سطور بعد ادامه می یابد. از ترجمه عاجز ماندم ولی حیفم آمد خواننده در جریان این جادوگری جویسی قرار نگیرد-مترجم}  قدمی جلو رفت و پای عقب را بلند کرد و تر و فرز به صخره ا ی بو نکرده شاشید. لذّات بی افاده ی فقرا.  پنجه های پشتی اش سپس ماسه ها را پخش کرد: بعد پنجه های پیشین اش ور رفت و وارسی کرد. یه چیزی اونجا خاک کرد، مادر بزرگش. { اشاره به معمای روباهی که در فصل گذشته مادربزرگش را دفن می کرد.} در ماسه ها فرو رفت، ور رفت و وارسی کرد و از کار ایستاد تا به هوا گوش دهد، دوباره دیوانه واربا چنگال هایش شن ها را خراشید و زود باز ایستاد، پلنگ، پلنگی سیاه، افتاده در زِنا، لاشخورانه مشغولِ مرده ها. { پلنگ، پلنگی سیاه، : در قرن سیزدهم، یک راهب فرانسیسکن معروف به بارتولومِئوی انگلیسی دایره المعارفی گرد آورده بود به نام "درباره ی ماهیت اشیا" و در آن عنوان کرد که پلنگ خالدار از زنای ماده شیرو پلنگ سیاه بوجود می آید. در اشاره ی دیگری به "دیوانه وار با چنگالها" پلنگ بنظر می رسد مرجع جویس این نوشته از برونِتو لاتینی باشد که "پلنگ ماده به این دلیل تنها یکبار می زاید که نوزاد پلنگ پیش از رسیدن زمان تولد با چنگالهایش رحم مادر را پاره می کند و بیرون می آید."}