سال 1924، دو سال پس از انتشار اولیس، جیمز جویس خسته، نیمه بینا و نیمه کور، تسلیم نخستین الهامات سرایش/نگارش "شب زنده داری فینیگان" شده است. شعری که می خوانید پس از شش سال نخستین شعر اوست :

 

 

 

 

از نو!

بیا، ببخش، هر آن توان که در تو هست!

از دورها واژه ای،

آهسته، بر این مغز شکسته وزیدن گرفته است.

متانتی ستمکار و این سو، رنج تسلیم،

هیبتی ملاحظه کار، ایستاده در برابر این روح محکوم،

ای عشق خاموش، از من بگردان این نصیب شوم!

کورم کن در آن قرابتِ تار،

ای گرانمایه خصم، ای اراده ی من!

زَهره ام برفت از آن دستِ سرد.

تاراج کن هنوز از وجودمن.

سرِ تهدید نزدیکتر آر،

بر هستی آهسته ی من!

به یاد آر و رحم آر،

بر آن که هست، بر آن که بود،

سرفراز از سقوط من...

 

 

از نو!

می شنوم که تنیده به هم، بر زمینِ شب لمیده اند،

از دورها، واژه ها،

آهسته بر این مغز شکسته وزیدن گرفته اند.

بیا، تسلیمم، فرود آی، این من.

ای سلطه گر، رها مکن،

تنها خوشی، تنها عذاب،

نگاهم دار،

نجاتم ده،

آرامم کن،

امانم ده!

 

ترجمه ایمان فانی

از بیوگرافی جیمز جویس، ریچارد اِلمان