گوش کن شب شاید چیزی گفت

(از والسِ پایان فیلم-گروه پالِت)

 

به تازگی فیلمی از سینمای "هنر و تجربه" در ایران اکران شد که بیطرفانه ترین قضاوتها آن را بسیارعجیب و متفاوت نامیده اند.اما چنانچه نگاهی به وب سایتهای انعکاس دهنده نظرات و نقد تماشاگران بیاندازید، متوجه می شوید که دو جبهه کاملا متضاد و حتی متخاصم در مورد تک تک ارکان فیلم بین مخاطبان شکل گرفته است تا آنجا که عده ای آن را شاهکار و فخر سینمای ایران و جهان و گروهی آن را کثیف و متعفن و همجنسگرایانه وشیطانپرستانه معرفی می کنند.  من پس از دو بار دیدن فیلم و گفتگو با دیگر بینندگان از هر دو جبهه و مطالعه نظرات در دنیای مجازی وشنیدن مصاحبه کارگردان در سایت "تیوال"، در اینجا سعی می کنم مجموعه ای را از آنچه تا این لحظه در مورد فیلم می توان گفت همراه با تعبیر ها و تفسیر ها و رمز گشایی از نمادها ومحتوای داستان، دسته بندی کنم:

 

 1-نام فیلم : تمثیلی است از شکار و شکارچی یا قربانی و قاتل با ذکر این نکته بصری که اگر گربه ای را بالای سر یک تُنگ ماهی تصور کنید، چشمهای در کمین و منتظرش، حدّت آگاهی اش را از آنچه در شرف وقوع است و حرکات سریعش را و در مقابل، گردشِ "دایره وار" ماهی بی خبر را در آب در نظر آورید، لطفِ نامگذاری فیلم تا حدودی آشکار می شود. مُکری در مصاحبه اش عنوان می کند که نامِ فیلمهای دیگری مثل "شهر موشها" که اخیراً نمایش داده شده و دیگرانی که قرار است اکران شوند (صلح موش و گربه و شهر گربه ها) ، شاید تا حدودی نامگذاری تمثیلی فیلم او را تحت الشعاع قرار داده باشند. اشاره ای به "موش و گربه" عبید زاکانی و سابقه طولانی استفاده از زبان تمثیل و کنایه در ادبیات و فرهنگ ایران شاید بی ربط نباشد. 

 

2-در مورد مدّت زمان فیلم ومعماری و ساختار آن که در 134 دقیقه و بصورت یک سکانس پلانِ واحد و بدون Cut  "با دوربین روی دست" توسط فیلمبردار مجرب سینمای ایران آقای کلاری فیلمبرداری شده، دوستداران سینمای مدرن و منتقدین حرفه ای داخلی و خارجی و مخاطبین به قولی "خاص" معتقدند که این خرقِ عادتی دلپذیر و شاهکاری خلاقانه است و آقای مکری هم در این مورد اظهار نظر کرده که امکانات فیلمبرداری بی وقفه و طولانی دوربین های جدید دیجیتال، برداشت متداول سینمای کلاسیک ازمفاهیم سکانس و پلان را به هم می ریزد و امکان چنین تجربه ای را فراهم می آورد به ویژه که نشان دادن "جادوی زمان" و انتقال "حس زمان" به بیننده به بهترین وجه با این تکنیک حاصل شده و از این نظر ساختارو زمان طولانی فیلم در خدمت داستان تب آلود و نفس گیرآن و هدفِ کارگردان است. در نقدی خواندم که دوربین با حرکت بی وقفه و دایره وار خود در طی فیلم گویی زمان را مانند کلاف کاموایی به دور خود می پیچاند و پیش میرود و بی آنکه پرسپکتیو ثابتی اتخاذ کند، هر دم با یکی از شخصیتها هم داستان می شود. البته گروهی از تماشاگران هم گفته اند که فیلم بسیار "خسته کننده" و طولانی و فرم گرا است و گویا تمام حواس کارگردان به این بوده "مبادا که یک پلانِ او دو تا بشود." یکی از مخاطبین گفته : "شبیه آن تکنیک نقاشی است که قلم مو را از روی بوم تا پایان نقاشی بر نمی دارند ولی این الزاما دلیل زیبایی نقاشی نیست"!

 

باید گفت استفاده از این تکنیک در سینما بی سابقه هم نیست از جمله فیلم "طناب" از هیچکاک در شش پلان طولانی (دلیل عدم امکان ادامه پلان، تمام شدن حلقه فیلمهای قدیمی بوده است ) و "The russian ark" از سوخوروف در یک پلان نود و شش دقیقه ای فیلمبرداری شده اند.

 

3-فیلمنامه : ساختاری بسیار پیچیده، تو در تو و دایره وار دارد. به قول خود مُکری ابتدا داستان با تبعیتی عَمدی از قواعد ژانروحشت و فیلمهای "Slasher" از جوانهایی شروع می شود که در یک "پیچِ اشتباه" جاده، سر از مکانی متروکه نظیر پمپ بنزین یا رستوران در می آورند و در دام قاتلینی "خِنزر پنزری" می افتند. اما با پیشرفت داستان، از این ژانرفاصله می گیرد و ده دقیقه نخست فیلمهای وحشت سِیری کُند و گردابی پیدا می کند و به درازا می کشد تا قصه عجیبش را روایت کند.  دوربین همراه با یک بازیگر وارد برخورد او و "همبازی اش" می شود، دیالوگ شکل می گیرد و قسمتی از داستان روایت می شود سپس کاراکترها از هم جدا می شوند و اینبار دوربین با بازیگر دوم حرکت می کند تا به ایستگاه بعدی برسیم و "خرده روایت" دیگری شکل بگیرد و دوربین کاراکتر دومی را رها و با سومی همراه شود، در نهایت با یک دور کامل به کاراکتر اول باز می گردیم اما اینبار دوربین اوو صحنه را از زاویه دیگری نشان می دهد، همان دیالوگها شنیده می شوند هر چند مخاطبِ دقیق در می یابد که در عین ظرافت در هر دورِ این گرداب که از نظر زمانی مدام کوتاهتر و کوتاهتر می شود داستان گامی به جلو بر می دارد و روایت "مختصری" تغییر می کند و کَلان داستانِ فیلم مانند طوماری از هم باز می شود. ترجمه بصری چنین مهندسی پیچیده ای که مُکری از نقاشی های "موریس اِشِر" نقاش، گرافیست و ریاضیدان هلندی الهام گرفته، به لحاظ صحنه بندی/میزانسِن (Mise en scene) و دیالوگِ بازیگران و تنظیم سرعت حرکت دوربین و عوامل محیطی  و تغییرات جوی بینهایت دشوار است و تمرین های طولانی و شکیبایی بسیار می طلبد. هر اشتباه عوامل صحنه و فیلمبردار و بازیگران یا  منتج به فیلمبرداری کل فیلم از ابتدا خواهد شد. صدا گذاری فیلم به صورت تلفیقی از (صدا سر صحنه) و استودیو و ویرایشهای الکترونیک بعدی صورت گرفته است.

 

کسانی که دنبال رفتار طبیعی و منطقی شخصیت ها و قصه ای خطی با فراز و فرود مشخص باشند، حتما با دیدن این فیلم ناامید می شوند اما باید یادآوری کرد این فیلم تمثیلی "گروتِسک و ناهنجار" از واقعیتِ ظاهراً بهنجار است که در آن تناسبات به هم ریخته و شاید بهترین مثال آن کابوس و رویا باشد که در آن شما مثلا گربه ای را ملاقات می کنید و با او حرف می زنید و تمام مدت آگاهید که این گربه نیست بلکه دوست صمیمی خود شماست و ابداً هم تعجب نمی کنید که دارید با گربه ای احوالپرسی می کنید. بورخس نویسنده نامدار آمریکای لاتین که بخاطر خلق داستان های معماگونه و آیینه ای ودایره وار از جمله "بورخس و من" شناخته شده است، گفته بود که "بهشت را همیشه جایی مثل یک کتابخانه بزرگ تصور کرده ام". او در خلق شخصیتها و سیر وقایع داستان از ادبیات و رویا مایه می گرفت نه از زندگی روزمره. شهرام مکری هم در مصاحبه با سایت تیوال می گوید" "نباید انتظار داشت شخصیت های من آنطور حرف بزنند که مردم در تاکسی حرف می زنند. آنها را بیشتر در فیلمها می توان یافت تا در واقعیت".

 

4-مکان  location : مکان فیلمبرداری روستای سقالکسار از توابع بخش مرکزی شهرستان رشت است که در دهستان لاکان و 15 کیلومتری جنوب رشت قرار دارد. بر اساس گفته های کارگردان فیلمنامه ابتدا برای موقعیت "جنگل و دریا" نوشته شده و سپس برای "جنگل و دریاچه" به طور کامل مورد بازنویسی قرار می گیرد. فصل زمستان و "خطوط خشن" درختان و طبیعت در این فصل به آفرینش فضایی بیگانه و وهم آلود و غیر دوستانه کمک می کند. 

 

 

مضمون و محتوای داستان

شاید بهتر باشد از  یک سر تا آن سرِ دیگر (زیرا در مورد این فیلم نمی توان از سر و تَه به مفهوم متداول حرف زد)، همراه با دوربین قدمی در این دایره 134 دقیقه ای بزنیم و برخی از نمادهای آن را رمز گشایی کنیم:

 

فیلم با نوشته ای شروع می شود و ادعا می کند که حوادث داستان برگرفته از واقعیت هستند. به رستورانی درشمال ایران در سال 77 اشاره می شود که به دلیل فروش گوشت غیر احشام تعطیل شده، کسانی هم در همان حوالی غیبشان زده و پلیس صاحبان رستوران را دستگیر کرده. اما پیش از آن که ما متن یادداشت آغازین فیلم را تا آخر بخوانیم، با چند ثانیه تاخیربرای ما با صدای راوی خوانده می شود و اکثر ما از خواندن دست می کشیم و این خود کم نکته ای نیست که همیشه به جای آنکه بخوانیم، منتظریم تا برایمان بخوانند و حال آنکه آنچه نوشته شده با آنچه خوانده می شود تفاوت ظریفی دارد و پس از آنکه گفته می شود موضوع تعطیلی رستوران به دلایل بهداشتی در آن سالها چیز شایعی بوده، اشاره می شود که این هم در کنار "دیگر حوادث هولناک آن سالها" به فراموشی سپرده شد...

 

در مجموع آنچه از این یادداشت در ذهن بیننده شکل می گیرد آن است که داستانی در مورد قتل انسان و فروش گوشت آدمیزاد خواهد دید. یکی از تکنیک های روانی بسیار هوشمندانه در سینما آن است که با بیانیه ای آغازین، ذهن بی طرف و معصوم بیننده را ابتدا به شدت پولاریزه و قطبی کنیم تا جایی که معمولی ترین حوادث داستان را با دید شک و ترس و ظن دنبال کند و تا پایان فیلم درگیر این باشد که "آیا منِ تماشاگر در آغاز فیلم با آن بیانیه راهنمایی شدم یا گمراه؟"

 

 در فیلم "مسافران" بهرام بیضایی، در ابتدای فیلم خواهرِ عروس رو به دوربین تعریف می کند که خود و خانواده اش قرار بوده برای عروسی خواهرش به تهران بیایند و آینه قدیمیِ موروثی را هم با خود بیاورند اما هرگز به تهران نخواهند رسید و در جاده طی یک سانحه کشته خواهند شد. در ادامه فیلم لجاجت و پافشاری "خانم بزرگ" درعدم قبول مرگ دختر در جاده علیرغم همه شواهد از جمله گواهی راننده ماشینِ مقابل در تصادف، بیننده را به شک می اندازد و علیرغم بیانیه قاطعِ آغازین فیلم، تعلیقِ داستان را به پیش می برد و امید را زنده نگاه می دارد.

 

 در اینجا چگونه فشار روانی و تنش که از همان دقایق اول فیلم شکل گرفته تقویت می شود؟ با دیدن کلبه ای متروک و خراب و خسته و مردانی خِنزر پنزری و کیسه ای از لاشه متعفن و خون آلود که همچون پرچم ونمادی از وحشت آفرینی در سرتاسر فیلم حمل خواهد شد. همزمان برنامه ای از رادیو پخش می شود که درباره پدیده شهاب باران درآن شب حرف می زند و توضیح می دهد. در ادامه فیلم و در دیالوگهای شخصیت ها متوجه می شویم که صبح روز 30 آذراست و امشب، شب یلداست.  سال 2012.  امشب قرار است دنیا تمام شود! 21 دسامبر 2012 همان شبی بود که بسیاری گمان می بردند آخرالزمان است و رسانه ها مدام از آن حرف می زدند.  این موضوع از زبان بابک بیان می شود. بعداً در طی داستان متوجه می شویم در این شب یلدا است که جوانان قرار است در کمپِ دانشگاه بادبادکهای فانوس دار خود را هوا کنند.

 

اما در ادامه قابِ اول فیلم، ماشینِ تعدادی دختر و پسر برای پرسیدن آدرس پشت کلبه توقف می کند. پسری که برای پرسیدن آدرس پیاده می شود از بوی تعفن جا می خورد و بعد با رفتار طلبکار و حق به جانب و از موضعِ بالای بابک عقب نشینی می کند.پسر تاکید می کند که از حصاری رد نشده ولی از او کارت شناسایی خواسته می شود باز متهم می شود که از حصار/خط قرمز عبور کرده و سین جیم می شود، حتی کارت شناسایی همراهانش را می خواهند و آدرسش را تُف مالی می کنند و بعد "راه درست" را به او نشان می دهند.  جوان با کمرویی و احتیاط می پرسد: "ببخشید شما کی هستید؟" جا دارد مخاطبِ فیلم این سوال را از خود بپرسد "اینها چه کسانی هستند یا می توانند باشند؟" این مساله در پی گرفتن خط فیلم و رمز گشایی زبان کنایه آمیزآن بسیار کلیدی است. مکری در مصاحبه اش با تیوال به رنگ تیره لباس رستوران دار ها در مقابل رنگهای زنده لباس بادبادکباز ها اشاره می کند. در اظهار نظر یکی از مخاطبین خواندم که بازیگرانِ نقش "گربه ها" کاملا حرفه ای و بازیگران نقش "ماهی ها" عمداً آماتور انتخاب شده اند. رابطه ای ابدی میان صید و صیاد.

 

پس از آنکه بابک و دوستش تنها می شوند. بابک ماشینش را وارسی می کند و از جمله از صندلی راننده چیزی شبیه یک بادبادک را بیرون می آورد و با بی تفاوتی در عقب وانت می اندازد. هنوز بیننده فیلم چیزی از داستان بادبادک ها نمی داند و  معنای این صحنه ابداً نظرش را جلب نمی کند. این تکنیک "جا گذاشتن تماشاگر" چندین بار دیگر در فیلم اتفاق می افتد از جمله آنجا که بابک کفش های قربانی را با برگ می پوشاند و ما که قبلا به کفش ها دقت نکرده بودیم برایمان سوال می شود که مقتول چه کسی است. یا آنجا که نوری در دور دست فلاش می زند و بعد مریم(دختر نقاش) به شهروز(پسرسرخپوش عینکی) می گوید : "دیدی؟" و مخاطب ممکن است به نوری که چند لحظه قبل نشان داده شده توجه نکرده و از ماجرا جا بماند.

 

قَمه های سعید و بابک و موسیقی دلهره آور بیننده را تا سر حد ممکن به آندو ظنین می کند و سپس دوربین پشت سر آنها به راه می افتد. بابک کیسه متعفن خون آلود را حمل می کند و سعید گالن بنزین را. در میان راه گپ زدن عادی بین این دو شخصیت که از قضا هیچ لهجه شمالی هم ندارند، تا حدود زیادی از تنش می کاهد و این راهپیمایی طولانی با کسانی که اتفاقا ازموسیقی کلاسیک لذت می برند، ما را به شک می اندازد که نکند اینها واقعاً آدمهای بدی نباشند. از حمید و خواهرزاده مرده اش صحبت می کنند که برای حمید سی دی ضبط می کند! اینکه به این موضوع شک دارند، آنها را آدمهای معقولی معرفی می کند. بعدتر می بینیم که سی دی پروانه گم شده و او در هنگام جستجوی سی دی در ماشین دستش احتمالا خونی می شود. همچنین در قسمت های پایانی فیلم وقتی حمید پیشنهاد می کند که سی دی جدیدی را که از خواهر زاده اش گرفته با هدفون جدید گوش بدهند، هد فون قرمز رنگ لادن (زن حامله) را می بینیم و احتمالا باید به این نتیجه برسیم که کل موضوع ارتباط حمید با عالم غیب شیادی و تر دستی بیش نیست تا وفاداری نوچه هایش را بدست آورد. او موسیقیهای کلاسیک و رفتار مترقی اش را هم از این جوانان دزدیده است. در طی گفتگوی بابک و سعید به نظر می رسد دو قلوها فرزندان حمید هستند. دو قلوهایی که به قول مُکری با الهام از فیلم "The Shining" ساخته کوبریک نمادی از جهانهای موازی هستند و با لباسهای همرنگ و قرمزشان فعلاً در حال تمرین کشتن مرغابی ها هستند و کارشان را روی انسان شروع نکرده اند. انگار که زمانی به هم چسبیده بوده اند زیرا یکی دست راست و دیگری دست چپ ندارد. زاده های ناقص الخلقه حمید.

 

در ادامه به پدر کامبیز و داستان عشقش می رسیم. دو سه بار در فیلم تاکید می شود در جایی هستیم که "آنتن نمی دهد" و تنها راه ارتباط با خارج را بابک در صحنه به جنگل کشاندن پروانه، قطع می کند(سیم تلفن نگهبانی). اما پیش از دیدن پدر کامبیز، برای یک لحظه در بالای قاب تصویر و بالای تپه، پیش از جدا شدن بابک و سعید، لادن را می بینیم که در حال قدم زدن است. (در صحنه های بعدتر لادن به پرویز می گوید: درختهای اینطرف را امتحان کرده ام همه بی خاصیت هستند.) نسلِ پدر کامبیز همان نسلی است که بدترین اتفاقی که ممکن است برای فرزندش بیافتد را عاشق شدن او می داند و فاصله گرفتن فرزند از درس و دانشگاه. نگران است که کامبیز در این کمپ مینا را ملاقات کند. کامبیز به پدرش می گوید که مینا را نخواهد دید و بعدتر به مینا می گوید که پدرش میداند او هم آنجاست! از زبان کامبیز می شنویم که پدرش هیچگاه بیش از صد قدم از او فاصله نگرفته است و وقتی که نهایتا کامبیز پدر را با سعید تنها می گذارد و دور می شود، پدر را باید مرده به حساب آوریم زیرا دیگر به دنبال او نمی آید و فاصله از صد قدم فراتر می رود. تنش میان دو نسل و عدم درک متقابل در این لحظات نمایش داده می شود. سعید ساک کامبیز را وارسی می کند، (نماد دیگری که باید در کنار درخواست کارت شناسایی تحلیل شود)، به موهای او متلک می گوید، ادعا می کند که ماشین خاموشِ پدرش چهل لیتر بنزین دارد، بطری آب داخل ماشین را بر میدارد و بو می کند و می نوشد و تف می کند.نهایتاً با پدر کامبیز تنها می ماند.  

 

دوربین با کامبیز حرکت می کند و پیش از آنکه به پرویزبرسیم (پسری که بعدتر با سر زخمی ظاهر می شود)، کسی دارد از نادیا و دوستش عکس می گیرد. نادیا از او می خواهد که آن "لکه نوری" که در عکس افتاده را واضحتر کند. عکّاس جمشید دوست نادیا را نمی بیند و تصور می کند نوری که در عکس افتاده حاصل آفتاب است. نادیا می داند که عکاس دوست او را نمی بیند و تنها از او می خواهد که همین لکه نور در عکس واضح تر بیافتد.

 

در مواجهه پروانه و پرویز متوجه می شویم که جعبه فانوس های او گم شده است. بعدتر در دیالوگ بابک و پروانه وقتی که بابک سعی می کند او را به جنگل بکشاند در میان گفتگو به این اشاره می کند که پس از مراسم سال قبل وقتی درِ کمدش را باز کرده دو تا نور در آنجا دیده گویا که یکی ازدزدانِ نور همان بابک است و اما با توجه به ساختار دَوَرانیِ داستان آنچه در گذشته رخ داده را در آینده می توان انتظار کشید و آنچه در آینده رخ می دهد را می توان همچون یک خاطره تعریف کرد. پس صحبت از این بیهوده است که چه کسی اول کشته می شود و کدام حادثه قبل از کدام رخ می دهد. در نظردیگری از بینندگان خواندم که چون قربانی ها راه فراری از این قفسِ زمانی ندارند، قاتلها کاملا با خیال آسوده رفت و آمد آنها را نظاره می کنند : "ماهی و گربه".

 

در برخورد مینا و پرویز و سپس لادن و شهروز و مریم، می بینیم که سیبهایی رد و بدل می شود. آیا سیب همان میوه ممنوعه و نشان تمرّد است؟ آیا نشان وسوسه و فریب است؟ آخرین کسی که سیب می گیرد مریم است که با دیدن نوری در دور دست از کمپ می رود و بیننده می تواند امیدوار باشد که نجات یافته است. به نظر می آید مریم (دختر نقاش) دوست شهروز است اما پیش از شهروز (پسر قرمز پوش)، به پرویز گفته که می خواهد به دنبال نور در کوه برود. پرویز معتقد است که شهروز چندان "reaction" واکنشی به مساله نشان نمی دهد. در مقابل پیشنهاد مریم که از شهروز می خواهد با او برود، وی می گوید : "بیشتر دوست دارم تو بمونی". مریم کسی است که زمان را در نقاشی اش تجسم می دهد و این دوّمین بار است که تجسم حرکت در تصویر به قول آقای مکری، مانیفست فیلم را اعلام می کند. بار اول کمی پیشتر در دِژا وو(آشنا پنداریِ) پرویز، مفهوم دَوَران و چرخش در فیلم به زبان آمده. در برخورد پدرام و پرویز(از بچه های صنعتی شریف)، پدرام اشاره می کند که "بین ما فانوس ممنوع است". علت آن را در ماجرای عسل می یابیم که در طی یک حادثه روی "پشت بامها"ی مجتمع آتی ساز بادبادک پس از آنکه کمی "اوج می گیرد"، پایین می آید و به صورت عسل می خورد و چشمش تغییر رنگ می دهد. این ماجرای دانشجویان بر روی "پشت بام ها" چیست که عسل را "ساکت تر" و عاقل تر می کند؟ چیز هایی می بیند که دیگران نمی بینند."عسل در آن روز از بقیه بیشتر می داند" کمی بعدتر در دورِ بعدی پدرام می گوید که شاید عسل بوده که باعث رفتن او از ایران می شود. در فیلم چندین مرتبه به رفتن اشاره می شود. رفتن مریم به سمت نور. رفتن لادن به فرانسه،لیون. خواهر پدرام و دختر عموی پرویز در تورنتو دانشجو هستند و پدرام هم ایران را ترک می کند. به نظر می رسد حداقل مریم، پدرام و عسل به دست رستوران دارها نمی افتند. این فکر که در هنگام مکالمه پرویز و پدرام، اقوام آنها در آنسوی دنیا در مورد همین مطالب گفتگو می کنند در همین جا عنوان می شود. که شاید باز اشاره ای به جهان های موازی باشد.

 

 از اندیشه "دو" و "دوقلوها" و "دو تایی" باز هم در فیلم استفاده می شود : داستان مادربزرگ مریم و خواهر اوست که او هم با دیدن نوری خود را در سرداب می اندازد و گویا از یک دروازه بین دنیایی عبور می کند.

 

در این بین از طریق مینا متوجه می شویم که دختر دیگری در میان گروه بوده به نام مارال که از او خبری نیست. مارال خود در پایان فیلم به حمید می گوید که سال گذشته دختری از گروه گم شده که حمید آن را شایعه ای می نامد.

 

در هر دور بازگشت به بابک و سعید، فراز و فرودی در تنش داستان را تجربه می کنیم، گفتگوهای آنها زمانی که از حمید حرف می زنند آنقدر عادی است که بیننده فکر می کند همه چیز باید زیر سر حمید باشد و آنها خود قربانی هستند. به هم می گویند که این دانشجوها "به لحاظ کاراکتر یه جوری هستند. شرّ و شور ندارند." بلافاصله بعد از این با سرک کشیدن سعید به کمپ و سپس فرار کردن او و این حرف بابک : "یواش بیا تو چش نزنی، تازگی ها خیلی بی احتیاط شدی"، دوباره به آنها شک می کنیم و فشار روانی بالا می گیرد. وقتی که در اوایل فیلم تَله ها را وارسی می کنند به این فکر می افتیم که کیسه متعفن خون آلود شاید طعمه برای شکار باشد و باز اینکه آنها نه گوشت انسان بلکه شکار را در رستوران استفاده می کنند. جالب آنکه غیر از صحنه اول فیلم، همه به این بوی تعفن کیسه عادت کرده اند و هیچ کس شکایتی نمی کند.

 

به آقای اسدی، کاراکتر نگهبان می رسیم. او تنها کسی است که لهجه شمالی/بومی دارد و گویا دل می سوزاند. از رستوران دار ها سر قضیه شیر فلکه شاکی است. می گوید که: "آب دارد بالا می آید و همه را آب خواهد برد." اوست که می پرسد : "آخه چرا باید کلید آب منطقه دست شماها باشه؟" وقتی که درباره تله ها سوال می کند، خودش به دزدی متهم و تهدید می شود. در قضیه شیر فلکه، پروانه، پرویز و رستوران دار ها هیچ کدام علاقه جدی به مساله ندارند تا جایی که بیننده هم تشویق می شود آن را جدی نگیرد و آن را صرفا وسواس ذهنی یک پیرمرد دهاتی تلقی کند. اما ناخود آگاه تهدیدی خارج از محیط بسته قتلگاه در ذهن نقش می بندد : "آب دارد بالا می آید و همه را خواهد برد." اصرار بابک به پروانه در قضیه شیرفلکه واقعی به نظر نمی رسد و صرفا بهانه است. پرویز هم این کمپ را "کمپ خودشان" نمیداند.

 

می گوید : "این کمپ ما نیست، ما فقط توش هستیم".

در دیالوگِ بابک و پروانه در جنگل است که به پایان دنیا و نورهای فانوسهای سال قبل و "دو تا نور توی کمد" اشاره می شود.

 

در دیالوگ پرویز و کامبیز متوجه می شویم که کامبیز "حرفه ای" نیست و صرفاً برای "همراهی" در این گرد همایی شرکت می کند. بیننده دقیق در در هر دور کمی تفاوت در دیالوگ کامبیز می بیند : در دور اول او در مورد بادبادک می گوید: "دارم سعی می کنم سرِ همِش کنم." و در دور دوم : "دارم سر همش می کنم".

 

آیا کامبیز چون حرفه ای نیست و صرفا می خواهد با بچه ها باشد، نجات پیدا می کند؟

 

کمی بعدترمتوجه می شویم انگشتی که مینا در دهان گربه دیده متعلق به روانشناسی است که پرونده نادیا را مطالعه می کند. جمشیدِ چهل ساله که تنها تماشاگران فیلم و نادیا اورا می بینند، قبلاً خبرنگاربوده و حالا "پِیک" است. گویا مشکل سیاسی داشته و دوست ندارد در موردش حرف بزند. نادیا معتقد است که جمشید او را دوست دارد. در خوابی که نادیا تعریف می کند، به هم خوردن تناسبات در اندازه را می بینیم. جمشید همه دانشجوها را "در قوطی کبریت می کند و از سر آتش می زند" و نادیا خیلی رسمی به او می گوید : "چقدر شما با حالین". جمشید با کمک نادیا روانشناس را به جایی می کشد که قرار است بمیرد و یا شاید قبلاً مرده. دو قلوها انگشت او را در دهان گربه دیده اند. نادیا پیش از این صحنه از جمشید می پرسد: "باز منو آوردی جایی که اتفاق بدی توش افتاده؟" جمشید در کنار عسل از کسانی است که "بیشتر از بقیه می دانند."

 

در آخرین خروجِ دوربین از آخرین دایره با حمید همراه می شویم. مُکری می گوید او با ریش خاکستری و لباس سفید طوری آراسته شده که همزمان مثل یک آشپز و گرگ به نظر برسد. چاقویی را در آستینش پنهان کرده و به رستوران دارها هِد فونِ لادن را تعارف می کند. در منطقه ای که او به سراغ مارال می رود، آب بالا آمده و درختان قطع شده و سوخته و غرق شده دیده می شوند. حمید دوبار اشیایی را به داخل آب پرتاب می کند. این کار او چه معنایی می تواند داشته باشد؟

 

در گفتگوی حمید و مارال می فهمیم که او از سال 77 در نخستین "گردهمایی" اینجا بوده. نظر می دهد که : "حالا بهتر شده، مسابقه ای شده، جدی شده." کتاب می خواند و در مورد "شهر کتاب نیاوران" شوخی می کند. مکری اشاره می کند که این جمله : "من قبل از کتاب خوندن باید مسواک بزنم" را از فیلم "آفتاب جاودانه ذهن پاک" گرفته است. بسیاری از دیالوگهای دیگر هم هستند که ازآثار سینمایی دیگر اخذ شده اند که مخاطب باید آنها را رمز گشایی کند برخی از آنها را جز کارگردان کس دیگری نخواهد دانست.

 

وقتی که مارال به حمید هدفون تعارف می کند، حمید می گوید : "شروع شد". این جمله در ظاهر در مورد آهنگ مارال گفته می شود اما مفهوم آن کامل شدن چرخ وقایع و بازگشت به نقطه صفر و آغاز از نو است. در تک گویی نهاییِ مارال می شنویم که لباس او به مرور و با خون قرمز می شود حال آنکه در فیلم مارال را با لباس یکدست قرمز می بینیم. این خود نشانه دیگری است که این قتل پیش از این "هم" رخ داده است. توصیفی که مارال از خود می کند : "ناتوان از حرکت، در حالی که خون از دهان و بینی اش بیرون ریخته و دراز به دراز افتاده"، آیا اشاره به منظره واقعی قتل دختری با همین شباهتهای بصری می کند که مخاطب فیلم باید به یاد آورد؟

 

مارال آرزوی دیدن گروه موسیقی مورد علاقه اش را به گور می برد اما بیننده در چرخش دوربین و از زاویه دید مارال، والسِ پایانی را می بیند و می شنود. ملودی سرخوشانه والس به قول مکری پایان خوشی است ظاهری که با اجتناب از گره گشایی نهایی و تخلیه ترس و هیجان بیننده را تا مدتها در تعلیق و درگیر نگاه می دارد. آیا بادباکهایی که با والس پایانی فیلم در آسمانی غیر واقعی به رقص در می آیند روح قربانیان هستند یا اهتزاز آرمانی نا معلوم که قرار است روزی محقق شود؟

"جز این چاره ای نیست.

اینم می گذره...

خاطره اش رو باد می بره

می ریزه آخرین برگ از درخت...

شهر تیره بخت...

تُنگ شیشه ای شکست

ما اما دست روی دست.

آخرین ماهی هم مرد.

باد ما را خواهد برد...

گوش کن شب شاید چیزی گفت..."

 

 

 

 

 

 

در یادداشتهای بعدی به پیش درآمدهای "فیلم ماهی و گربه" خواهم پرداخت : "محدوده دایره" و "طوفان سنجاقک". همچنین اشاره ای به الهامات و ارجاعات شهرام مکری به فیلمهایی نظیر "فیل" "طناب" "کشتی نوح روسی" و دیگران خواهم کرد.

 

    منابع

  1. http://www.tiwall.com/podcast/interview-shahrammokri3

  2. http://www.parstourism.ir/Default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=15532

  3. http://www.cinematicket.org/

  4. http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%85%DA%A9%D8%B1%DB%8C

  5. http://www.cinscreen.com/?id=5574

  6.  http://www.naghdefarsi.com/iran-movie-review/14195--fish-a-cat-.html

  7. http://www.naghdefarsi.com/iran-movie-review/13192-cat-and-fish.html?start=1

  8.  http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%82%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D8%B1

  9.