دیری است کز تو دگر یاد نمی کنم

وز درد و رنج فراق فریاد نمی کنم

 

 

آن واژه ها که بود دل بر آن گواه

در شوق کودکی مشق بر باد نمی کنم

 

 

آن مرغ آرزو که به جان پروریدمش

 به صد امید از قفس آزاد نمی کنم

 

با اشک گرم و آه سرد و ناله و فغان

خصم خونی خانه زاد شاد نمی کنم

 

 

با میل و طوع و رغبت و رضا

نا اهل سوار بر خر مراد نمی کنم

 

 

با یاد آنچه بر من از تو رفت

سعی بی فایده در فساد نمی کنم

 

 

در حسرت سرقت یک قلب کم بها

الماس عمر به کیسه شیاد نمی کنم

 

در کارگاه جفا و درس جور

جاهلانه رشک بر استاد نمی کنم

 

 

با اشک شور وآه تلخ و روی ترش

ذغال در تنور مطبخ  قناد نمی کنم

 

 

از ورد لعن و زهر کینه و گرد انتقام

تدارک مرهم و ضماد نمی کنم

 

 

در من یزید آن عروس کهنه کار

بازار کار دلبران کساد نمی کنم

 

 

با هر چه دیدم از تو و مردم دیار تو

حکم همه شهر از یکی سواد نمی کنم

 

در بیم دادن از تو بر آن مونس جدید

سلام پر کنایه به داماد نمی کنم

 

 

من فارغ از تو ولی نه چون تو باز

از خوف سیل خرابه دل آباد نمی کنم